یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

JOP0002901 - Recycling plant, tellies and monitors, Norway.

چقدر کامنت‌های این پست پایین جای تفسیر و فکر داره. اینو واقعا می‌گم، ممنون از مشارکتتون. دو نکته:

اول اینکه آمریکائی‌ها هم مثل ماها اغلب نوشته بودن سفر به هاوایی، یک هفته در دیزنی‌لند با خانواده و دوستان و برخی چیزای دیگه در همین ردیف. اما نکته جالب این بود که پژوهشگرا فهمیده یودن در واقعیت، بیشتر وقتِ اونا پای تلویزیون صرف می‌شه. یعنی یه چیزی در حدود روزانه پنج ساعت و ده دقیقه بطور متوسط در سال 2008 آمریکایی‌ها وقتشون رو با تلویزیون گذرانده‌اند. البته این غیر از 3 ساعت در ماه وقت برای دیدن ویدئوهای اینترنتی بوده.

به نظر من نکته نهفته و مهم این تحقیق اینه که ما آدما آرزوهایی در سر داریم ولی خیلی از اوقات به دلایل مختلف از جمله وظایف شغلی و خانوادگی و غیره به خیلی از اونا نمی‌رسیم. خب این طبیعیه. اما بخش غیرطبیعی اینه که با این وجود، اون زمان‌هایی رو هم که یه مقدار از فشار اون تعهدات رها شده‌ایم رو به چیزایی که حتی نزدیک به آرزوهامون هستن هم اختصاص نمی‌دیم. یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه بیشتر ماها دلمون یه تغییر و تحول مکانی و یه سفر دل سیری می‌خواد گاهی می‌شه تو شیش ماه حتی پارک بغل خونمون هم نمی‌ریم که هیچی، دو دقیقه وقت اذان مغرب که هوا گرگ و میشه تو ایوون خونمون هم نمی‌ریم به آسمون نگاه کنیم و یه نفس بکشیم! ما هم یه جورایی مثل هم‌نوعامون تو دیار کفر! عاشق اینیم که سرمون رو با سریالهای آبکی خودمون یا آبکی‌تر ماهواره (شاید هم بالعکس!) پر کنیم . می‌دونیم می‌تونیم حداقل یکی از کتابهایی رو که دوست داریم بخونیم رو تو دو هفته آینده نم نم تموم کنیم، اما عملا تمام دو هفته را به روزمرگی می‌گذرونیم.

من می‌دونم که برا خیلی از ماها، خصوصا خودم اون دو سه ساعت پای تلویزیون نشستن یه جورایی تمدید قوا و خستگی روحی رو رفع کردنه. برا من مثل خیلی از شماها اون زمان تنها وقتیه که می‌تونم با همسرم بگذرونم و در کنارش باشم. حتی گاهی لذت با هم دیدن یه برنامه کلی انرژی می‌ده. اینا درست، اما اگه جواب ماها به اینجور سوال‌ها این نباشه که دوست دارم یه هفته کامل رو بشینم و با آرامش تلویزیون نگاه کنم، معناش اینه که یا این دم دستی‌ترین تفریح ما بوده و ما چون تنبلیم اونو رها نمی‌کنیم؛ یا این‌که زندگی روتین ما فاصله‌اش با زندگی دلخواهمون خیلی خیلی زیاده. و این فاصله رو فقط یه همت عالی و اراده خوب پر می‌کنه. فقط همین.

دوم هم این‌که،

این شوق برای کندن و رهاکردن و رفتن به مکانی دیگر... خیلی باید به دلایلش فکر کنیم. خیلی هم سیاسیش نکنیم، من فکر می‌کنم ماها خودمون با خودمون خیلی خیلی کار داریم...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

تو هفت هشت روز گذشته تو یه محیط چند ملیتی زندگی کردم. یه ماموریت اداری بود. گاهی فکر می‌کنم خدا چقدر به من لطف داشت که این اتفاق را در مسیر زندگی من قرار داد...

جدای از هر آنچه آموختم، جدای از هر آنچه در زندگی فرهنگی من مهم است و برای یک هندی مهم نیست و برای یک نپالی بی‌اهمیت جلوه می‌کند و جدای از سختی‌ها و آسانی‌هایش...

درک کردم که چقدر زبان روح ما می‌تواند دیگری را از هرگونه آیین و مسلکی به خود جلب کند...

وقتی آن دوست هندی آنقدر بهت اعتماد می‌کرد و از قوانین سخت کاست‌های هند می‌گفت و اینکه اجازه ندارد عاشق پسری از کاست پست‌تر از خودش شود...

وقتی آن دوست بنگلادشی دست می‌انداخت گردنت و  ناراحت بود که چرا دیشبش با آنها بیرون نرفته‌ای و گله می‌کرد...

وقتی آن دوست پاکستانی به اتاق هتل تلفن زد و خواست بداند که آیا بیمار بوده‌ای که با گروه کوچک آنها برای دیدار از شهر نرفته‌ای و آخر هم گفت تو در قلب من جای داری و برادر من هستی و این وظیفه من است که حال تو را بپرسم...

فهمیدم زبان مهربانی و با دل حرف زدن، حتی در سخت‌ترین و فشرده‌ترین دوره‌های تئوریک شغلی هم کارساز می‌باشد.

می‌دانید؟ گاهی یک نگاه مهربان یک دیکشنری می‌ارزد.

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC