یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦

سلام مجدد

چند ماهی بود که ننوشته بودم. این از سال 83 تاکنون که این وبلاگ دائما به‌روز می‌شود اتفاق غریبی بود.

فکرش را که می‌کنم، بخشی بدلیل گرفتاری‌های شغلی بود و بخشی هم احتمالا بدلیل حضور پررنگ تلگرام در زندگی همه. شاید فکر می‌کنم و می‌کردم که دیگر وبلاگ‌خوانی کم‌رنگ شده. ایرادی که سیستم اداره هم دارد و اجازه کامنت دادن در وبلاگ‌های دیگران را نمی‌داد، هم در کاهش خوانندگان این وبلاگ موثر بود و هم در کاهش انگیزه من برای نوشتن.

این ایراد دو ماه اخیر پرشین بلاگ هم که دیگر شد قوز بالای قوز!

 

به هرحال الان دارم می‌نویسم با این امید که وقتی دکمه ذخیره را فشار دادم، پرشین بلاگ نه در بخش کامنت ادا درآورد و نه در بخش نمایش مطلب.

انشاالله....

 

 

حرف امروز: اینکه چند پیروزی کوچک ناشی از اتمام چند مسئولیت و کار برعهده گذاشته شده، خصوصا اگر کارهایشان کمی سنگین و ترسناک باشند، روزمان را خواهد ساخت. همان پیام اول غورباقه‌هایت را بخور. همان پیام 80/20 که ارزش انجام برخی از کارها رو خیلی بیشتر از قیافه ظاهری اون کارها می‌دونه. و همان پیامی که بارها در این وبلاگ با یادآوری ارزشمندی نگارش وظایف روزانه و سهیم کردن خودمان در لذت تیک زدن دانه به دانه آنها آورده شده.

 

روزتان خوش و خرم انشاالله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

شادی چیست؟ جز یک هارمونی ساده میان انسان و داشته‌هایش

آلبر کامو

یک‌بار جمله‌ای شنیدم که از یادم نخواهد رفت: شادی یعنی سلامتی و داشتن یک حافظه کوتاه مدت! کاش من این جمله را گفته بودم.

آدری هپبورن

 

این روزها فرصتی شد تا بعد از مدتها بتوانم دو تا کتاب خوب بخوانم. 

یکی عنوانش هست اثر مرکب: آغاز جهشی در زندگی، موفقیت و درآمد شما اثر دارن هاردی که کتاب فوق‌العاده‌ای بود و راهنمایی عملی برای موفقیت. از اون کتابهای نادری که در این دنیای سریع و فست فودی به آدم حالی می‌کنه موفقیت ماندگار و عظیم، با تلاش و استمرار بدست می‌آد. کل کتاب روی یک فلسفه جالب می‌گرده: اینکه شما میان گرفتن سه میلیون دلار و یا گرفتن یک سنت و هر روز دو برابر شدن آن کدام را انتخاب می‌کنید؟ غالبا سه میلیون رو ترجیح می‌دهند و کتاب نشان می‌دهد دقیقا در روز سی‌ام است که شخص دارنده یک سنتی پولش می‌شود پنج میلیون و سیصد هزار دلار و سوز سی و یکم با ده و خرده‌ای میلیون دلار کاملا نفر سه میلیون دلاری رو پشت سر می‌گذارد.

معتقده تلاش مستمر هم همینجوری جواب می‌ده. گاهی دقیقا در انتها.

بعد یه راهکار برای بهتر شدن در هر چیزی و شاخص شدن و درخشیدن در میان دیگران نشون می‌ده که خلاصه‌شده‌اش اینه: یه کم بیشتر/ یه کم بهتر.

یعنی اگه هر کاری رو در حد خوب انجام بدیم تازه می‌شیم مثل دیگرانی که آنها هم خوب آنرا انجام می‌دهند. اما یه‌کم تلاش بیشتر از ما آدمی می‌سازه که بعد مدتی بهتر می‌شیم و بعد از مدتی هم بهترین.

 

یه کتاب هم از وبلاگ http://whatlilireadstoday.persianblog.ir باهاش آشنا شدم (خود این وبلاگ عالی و کلی خواندنیه) عنوان جالبش هست: راهنمای دوست داشتنی بودن به روش آدری هپبورن! اون دو تا نقل قول بالا رو از این کتاب درآوردم. کتابیه لاغر و دوست داشتنی و پر از بذرهای خوب برای فکر کردن و زنده‌تر کردن زندگی‌هایمان.

کتاب اول شور و هیجان و اراده رو تقویت می‌کنه و کتاب دوم آرامش و تفکر و لذت ‌بردن از زندگی.

 

بعد یه مدت از خواندن کتاب لذت برده بودم و خواستم با شماها شریک شوم.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤

یه قانونی هست که از سخنرانی یه نویسنده داستانهای علمی تخیلی بنام تئودور استارجئون استخراج شده. اینکه:

نود درصد هر چیزی بی خوده و ارزش وقت‌گذاشتن و فکر کردن رو نداره!

البته خیلی از چیزهای دور و برمون هستن که اتفاقا بیش از نود درصدشون مهم‌اند. اما خیلی از افکار روزانه ما، قضاوت‌های ما، وقت‌گذاشتن‌های ما، خوردنی‌های ما، اولویت‌های ما، حرفهای دیگران، قضاوتهای آنان، و ... واقعا از این قانون پیروی می‌کنن و می‌تونن با چیزها و کارها و افکار مهم‌تر و قدرتمندتر و سازنده‌تر جایگزین بشن. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤

محمد مصطفی (ص)

می‌خواهید شما را خبر دهم که فردا آتش بر چه کسی حرام است؟

هرکس که ملایم و نرم‌خو و آسان‌گیر باشد

نهج‌الفصاحه‎ حکمت 459

 

این جمله به این کوتاهی برای ساختن یک زندگی کافی نیست؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤

گاهی خوبه توی زندگیمون بشینیم اولویت‌ها و مسائل مهم رو از معمولی جدا کنیم.

بعد یه برنامه بریزیم و اگه چندتاشون خیلی مهم‌‌ترند، اونارو جدا کنیم، بعد روی یکیشون تمرکز کنیم و به سامان برسانیمش و بعد هم برویم سراغ بعدی و بعدی.

 

بیشتر سرگشتگی، خستگی و احساس درماندگی ما در مواجهه با مسائل،ناشی از درست نگاه نکردن و هدفمند و نظم نداشتنمون توی زندگیه. خیلی از روزها رو باری به هر جهت و صرفا با گذران روزمره و انجام کارهای اداری و شغلی و خانه و درس و ... می‌گذرونیم و حجم سنگین وظایف بدرد بخور و بدرد نخور رو روی دوشمون می‌گیرم و آخر شب هم خسته، اما نه راضی از روزی که گذروندیم می‌خوابیم.

در صورتی که هممون می‌دونیم یه روز که توش یه کار خوب کرده باشیم یا بالاخره یکی از کارهای ناتموم رو تموم کرده باشیم یا یه‌چیز جدید یاد گرفته باشیم (البته هدفمند و نه اینکه مثلا از تلویزیون چیزی دیده باشیم) هم توی روزش خوش اخلاق و پر انرژی هستیم، هم خواب, شبش خیلی می‌چسبه. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤

این خیلی خیلی خیلی جالبه که ما با این‌همه کتاب و مقاله و محتوای وبلاگی و وایبری و تلگرامی که روزانه درخصوص روش‌های درست زندگی کردن (چه بهداشتی، چه تغذیه‌ای، چه فکری، چه احساسی) می‌خونیم،

هنوز هم اگه یکی بهمون بگه بزرگترین هدف زندگیت چیه و چه کارهایی برنامه‌ریزی کرده‌ای که بهش برسی، هاج و واج نگاهش می‌کنیم!

نویسنده: یه مرد امیدوار - جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

سخت بودن تغییر، اصلا چیز غریبی نیست. اینکه تا حدی رو میتونیم بریم جلو و بقیه اش رو نمیتونیم و رها میکنیم و بر میگردیم خونه اول، حالا یا بدلایل شخصی یا محیطی، همونجای تعیین کننده و حساسیه که فرق ما رو با آدمایی که تغییر و بهبود واقعی توی زندگیشون رو نمیخوان، مشخص میکنه.

اصلا دلیل اینکه آدمای موفق و پیشرو خیلی کمتر از آدمای معمولی هستن همینه. اونا تلاش کرده اند و سختی کشیده اند و بخاطر هدف مهمشون از خوشیها و تنبلیهاشون گذشته اند. 

توی مضامین دینی مان هم این رویکرد نابرده رنج گنج و همچنین تلاش برای کنترل نفس رو به وفور میبینیم. حضرت علی (ع) میفرمایند: خوشبخت ترین انسانها آنانی اند که از لذات زودگذر چشم میپوشند تا به لذات پایدار برسند. حالا لذت زودگذر رو میشه خیلی متنوع معنا کرد: مثلا لذت گناه، لذت خوردن یه لقمه بیشتر از نیاز طبیعیمان، لذت پنج دقیقه ولو شدن بیشتر، لذت ده دقیقه بیشتر پرسه بی هدف زدن در وب، لذت برخورد بد آنی بجای صبور بودن در مقابل بدی دیگران، لذت رهاکردن تمرکز موقع یادگیری و فشار نیاوردن به خودمون و صدها لذت زودگذر دیگه.

اما لذتهای پایدار رو باید توی زندگی متقین و عارفان و موفقها و ثروتمندای خودساخته و آدمای سالم و افراد با تناسب اندام عالی و آدمای خوش خلق و مهربون پیدا کرد. یه کم که دقت کنیم میبینیم زندگیشون پر از  لذات دائم و پایداره.

پس بچسبیم به اولین برنامه تغییر یه عادت بد و تبدیلش به یه عادت خوب. یا دنبال کردن یه هدف بزرگ و از ته دل خواستنی برای زندگیمون و پاش هم وایسیم. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

زمان جنگ خیلی از خانه‌ها منبع‌های کوچک نفت داشتند تا نفتی که چند وقت یکبار با چرخ‌های دستی در میان محلات توزیع می‌شد و همچنین سهمیه‌های نفت دیگری که بدستشان می‌رسید را در آن ذخیره کنند. یادمه ماهم چند تا از این منبع‌ها در حیاط خانه داشتیم و هر اندازه پر کردنشان راحت بود‏ اما بیرون کشیدن نفت از اون بشکه‌ها (دوتاشون بشکه بودن و دوتاشون زیرشون شیر فلکه داشتن و راحت خالی می‌شدن) سخت بود.

یه تلمبه‌هایی بود دوتا شیلنگ داشت و یه بخش قرمز رنگ که باید دائم فشارش می‌دادی تا نفت رو پمپاژ کنه. اولش خیلی سخت بود اما وقتی بالاخره هوای داخل لوله‌ها تموم می‌شد جریان نفت به آرامی و با تداوم از بشکه می‌اومد توی ظرف‌های کوچکی که می‌خواستیم باهاشون منبع بخاری یا آب‌گرم‌کن‌های نفتی اون زمان رو پر کنیم.

اون لحظه جریان‌یافتن آرام و بدون قطع و وصلی خیلی لحظه خوبی بود. انگار یه‌جورایی حرفه‌ای بودنمون رو به خودمون ثابت می‌کردیم. آدم کمرش رو صاف می‌کرد و با رضایت به خط نفت نگاه می‌کرد که داشت در ظرف کوچکتر بالا و بالا می‌آومد و حالا دیگه باید مراقب بودی تا نفت سرریز نشه. یه پیچ کوچک سر اون تلمبه‌ۀا بود که باید بازش می‌کردی و چون هوا رو داخل می‌داد سبب قطع جریان نفت می‌شد.

...

خیلی از تصمیم‌ها توی زندگی سختیش اولشه. هم گرفتن تصمیم و هم ثابت موندن و وفادار موندن به اون. بعد که یه مدت گذشت‏ هم ذهن و هم بدنمون بهش عادت می‌کنه و اونوقت دیگه کار رو به سختی انجام نمی‌ده. می‌شه مثل هزارها کار روزانه‌ای که صحیح انجامشون می‌دیم اما بهش فکر نمی‌کنیم. مثل بازکردن در اتاق با کلید،‏ اتوبوس و مترو سوار شدن،‏ مسواک زدن،‏ شلوار پوشیدن و ... توی هیچکدوم از این کارا ما دقیقا به کارمون فکر نمی‌کنیم. اونقدر اینارو تکرار کرده‌ایم که بدن و مغز بصورتی خودکار اونا رو انجام می‌دن و لذا انرژی ذهنی ما ذخیره می‌شه برای کارهای مهم‌تر که نیاز به فکر و تمرکز دارن.

اگه تصمیمی می‌گیریم برای تغییر دادن مسیر زندگیمون و رشد و ارتقای توانمندی‌هامون‏ باید تا یه مدت (مثلا اول بیست و یک روز‏ بعد باز یه بیست و یک روز دیگه) به هر شکلی می‌تونیم بهش وفادار بمونیم. سختی بکشیم اما تکرارش کنیم. این سختی کشیدن خیلی مهمه. درست برعکس ذهن‌های به هم ریخته شده ما که همه چیز رو زود و سریع و بدون زحمت می‌خواد و به همین خاطره که اغلب افسرده‌ است.

بعد از این سختی‌ها و تکرارها و وفادار موندن‌ها، اون عادت آروم آروم می‌شه جزو کارهایی که ذهن دیگه سختش نیست انجامش بده. می‌برتش توی قسمت ناخودآگاه و کاهای همیشگی. اونوقته که می‌بینیم تصمیمی که گرفته بودیم فرضا روزی ده تا لغت جدید انگلیسی یاد بگیریم‎، لب به فلان غذا نزنیم تا تناسب بدنمون برگرده سرجاش، به فلان چیز که به هم می‌ریزتمون فکر نکنیم و به جاش فکرهای خوب و مربوط به پیشرفت و سرحال بودن بکنیم، برای متخصص شدن توی فلان حوزه هر روز پنج صفحه مطلب درباره‌اش بخونیم، و صدها کار دیگه که می‌تونه زندگیمون رو کاملا تغییر بده و روشن و نورانی بکنه، دیگه انجامش سخت نیست و اتفاقا  اگه یه روز انجامش ندیم حس بدی پیدا می‌کنیم.

 

فرصت کردین حتما کتاب اثر مرکب نوشته دارن هاردی رو بخونین. اینایی که اینجا نوشته‌ام برگرفته از محتواهای این کتابه. کتاب بسیار خوبیه برای موفقیت و بهتر شدن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

چند روز قبل داشتم در اتوبان امام علی رانندگی می‌کردم. یکدفعه صدای شدید ترمز و دود لاستیک از لاین وسط اتوبان آمد. دیدم یه راننده پراید احتمالا بخاطر کلافگی از دست راننده‌ای که پشتش بوده، محکم زده بود روی ترمز! نمی‌دانم قصدش این بود که ماشین عقبی ناچارا از عقب بزند بهش و به همین خاطر مقصر بشه؟...یا یه واکنش غیرارادی بوده؟

...

فکر کردم چه اتفاقی درون ما رخ می‌ده که ما گاهی با آزار رسوندن به خودمون تلاش می‌کنیم به دیگران چیزی رو بفهمونیم یا دلشون رو به رحم بیاریم یا حالشون رو جا بیاریم؟

یقینا دلایل قابل قبولی برای خودمون داریم...اما نتیجه مشترک هرکدام از دلایل بالا، از دست رفتن حس عزت نفس ما است...

همین یه دلیل کافیه که این شیوه رو بذاریم کنار.  اینجور مواقع باید آرام شد و به راه‌های دیگه فکر کرد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

به نظر من فردی که حداقل تا آخر ماه فروردین هرسال، نیاد نیم ساعت و فقط نیم ساعت برای خودش وقت بذاره و اهدافی که می‌خواد اون سال بهشون برسه رو ننویسه و هر از گاهی به اونا نگاه نکنه تا یادش نره... اگه حرف از خواست موفقیت در زندگی و شغل و ... بزنه، صرفا جوک گفته.

نیم ساعت وقت بذارین و هدفهای امسال رو بنویسین. هرجا هم که خیالتون خواست پرواز کنه بذارین اینکار رو بکنه. محدودش نکنین.

بعد جلوی هر هدف چند تا جمله کوچیک از کارهایی که برای رسیدن به اون باید انجام بشه بنویسین. مثلا:

 

1. درآمد من امسال به سه میلیون تومان می‌رسد

بعد چون می‌دونم درآمدم الان یک و دویسته، شاید خودم هم باور نکنم امکان سه میلیون شدن درآمدم هست؛ اما حداقل خیالش رو می‌کنم... توی روز هر موقع یادم اومد مثل یه آدم که درآمدش خیلی خوب و کافیه راه می‌رم و در همان حال اینها رو جلوی آرزویم می‌نویسم:

نمایش تمامی توانمندی‌های شغلی‌ام به رییس

مترصد بودن برای گرفتن شغل دوم

افزایش توانمندی‌های مهمی که می دونم در آینده شغلی‌ام تاثیر بالایی دارند(مثلا زبان یاد گرفتن؛ داشتن فلان مدرک؛ خوب گزارش نوشتن؛ تایپ حرفه‌ای و ...)

تمرکز بر موفقیت و پیشرفت شغلی و مشغول نکردن ذهنم به موضوعات پیش و پاافتاده در محیط کار

تلاش برای به‌روز بودن در حوزه کاری و نمایش آن به مسئولان بالادست در زمان‌مقتضی

مطالعه آخرین تحولات مربوط به حوزه کاری‌ام از اینترنت

نوشتن حداقل یک مقاله یا گزارش کوتاه و یا بلند در حوزه کاری‌ام به همراهچاشنی دانسته‌های جدیدم که خودم یاد گرفته‌ام؛ و ارسال ان برای روزنامه‌ها یاسایت‌های پربیننده؛

تلاش برای نظم‌بخشیدن مالی به زندگی‌ام (افزایش پس‌انداز، کاهش مخارج وتلاش برای افزایش راه‌های درآمدی)

و خیلی جملات کوتاه دیگه

 

چند تا از اهدافتان را اینگونه واضح بنویسین و هر زمان یادتون اومد برین و بخونینش، یواش یواش تغییرات خوبی توی زندگی آدم رخ می‌ده.

من قول می‌دم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

سلام

امسال حجم کارهای شغلی من زیاد شد و متاسفانه نوشتن در اینجا اولویتش رو از دست داد. از همه و خودم عذر میخواهم. انشاالله سال جدید، تصمیمی قاطع خواهم گرفت و اینجا رو بهتر اداره میکنم.

برای سال جدید، انشاالله تصمیم دارم مطالعه ام را بیشتر کنم. روی یک موضوع خاص. خاطرمون باشه لازم نیست ده تا هدف برا خودمون بنویسیم. یکی کافیه. بهش که عمل کردیم، انرژی میگیریم برای هدفهای بعدی. 

توی خیلی از محیطهای کاری، کسی که مطالعه اش فقط کمی بیشتر از حد خبر خوندن باشه، یه سر و گردن می افته از بقیه جلو. گرچه خوب خوندن و مطلب درست انتخاب کردن و در همان حال متواضع بودن و از فردای دو صفحه متن و کتاب و سند خوندن، افاضه نکردن هم مهمه.

برای همه شماهایی که اینجا رو میخونین و با کامنت و ایمیل به من لطف دارید، سالی پر از برکت و سلامتی و حرکت رو به جلو و جیب پر از پول و دلی بخشنده آرزو میکنم.

آمین یا رب العالمین

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳

آیا تصویر شفافی از آرزوی قلبی خود دارید؟

آیا هدف خود را با نوشتن بیانیه‌ای روی کاغذ، تصریح کرده‌اید؟

آیا معلوم کرده‌اید که حاضرید در ازای موفقیت خود چه بهایی بپردازید؟

آیا تاریخی برای تحقق هدفتان تایید کرده‌اید؟

آیا برنامه‌ای برای تحقق هدفتان ریخته‌اید؟

آیا آن برنامه به‌گونه‌ای نوشته شده تا در صورت لزوم بتوان مواردی را به آن افزود یا اصلاح کرد؟

آیا جمله‌ای تاییدی درست کرده‌اید تا این تصور را در ضمیر ناخودآگاهتان ایجاد کند که هم‌اکنون به آرزوی قلبیتان دست یافته‌اید؟

آیا جمله خود را دست‌کم دو بار در روز و شب می‌خوانید؟

آیا فضای پیرامون خود را با نمادهایی پر کرده‌اید که هدفتان را به شما یادآور شوند؟

 

جواب منفی به هریک از این سوالات، نشان می‌دهد با کمبود مداومت برای رسیدن به خواسته‌ات مواجهی.

از کتاب پای‌کوبی کن تا باران ببارد/ویک جانسون/ ترجمه امیرحسین ملکی/نشر درسا/1390

 

یکی از اتفاقای قشنگ و ملموس توی زندگیه من خریدن یه ماشین بود با همین روش. فکر کنم پنج شش سال قبل توی همین وبلاگ براش نوشتم. البته اون موقع این کلمات کلیدی نبودند توی پرشن‌بلاگ و لذا الان پیدا کردنش سخته. اما به هرحال من با داشتن صرفا نصف پولی که لازم بود، یه کاماروی آلبالویی خریدم که هنوزم مزه‌اش زیر زبونمه. نکته‌اش این بود که چندین ماه یواشکی تمام کاماروهایی که توی کوچه و خیابون میدیدم رو می‌رفتم صورتمو می‌چسبوندم به شیشه‌هاشون تا توشون رو ببینم. می‌رفتم تعمیرگاه ماشینای آمریکایی و اجازه می‌گرفتم و دقیق کاماروهای توی تعمیرگاه رو وارسی می‌کردم. حتی بوی داخل اونا رو توی ذهنم داشتم و بالاخره در اوج ناباوری یکیشون رو خریدم...

این خرید به من نشون داد اگه چیزی رو از ته دل بخوام و تمام فکر و ذهنم رو بگیره، با یه روش‌های عجیب و غریبی بهش می‌رسم. 

یادمون باشه داشتن اون شوق و حس خیلی مهمه. باید واقعا خودمون رو توی اون موقعیت ببینیم و به همون شکل رفتار کنیم انگار اون خواسته‌امان را داریم. البته قسمت و صلاح هم خیلی دخیله؛ اما با داشتن این حس قوی، اگه دقیقا همونی که می‌خواهیم هم بهش نرسیم، با درک و آرامش و شوق به آن چیزی که جایش بهمون داده شده نگاه خواهیم کرد و انرا به همان اندازه دوست خواهیم داشت.

...

گاهی برای تغییر دادن این وجود رسوب‌کرده و سنگین، نیاز داریم که با یه تصمیم و نگارش دقیق، یه تحولی توی زندگیه خودمون بیافرینیم.

پاشو برو خواسته‌ات رو با توجه به سوالات بالا بنویس...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳

یادمان نرود

هیچ‌ چیز تا زمانی که تغییری روزانه و تحولی روزانه در آن صورت نگیرد, تغییر نخواهد کرد.

اگر هر روز به موضوعی نپردازیم, صرفا آنرا خواسته‌ایم, اما حقیقتا به دنبالش نیستیم.

 

نتیجه این‌که برای تغییر کردن باید آهسته اما پیوسته گام برداشت و از کوچک شروع کرد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳

یادمان نرود

هیچ‌ چیز تا زمانی که تغییری روزانه و تحولی روزانه در آن صورت نگیرد, تغییر نخواهد کرد.

اگر هر روز به موضوعی نپردازیم, صرفا آنرا خواسته‌ایم, اما حقیقتا به دنبالش نیستیم.

 

نتیجه این‌که برای تغییر کردن باید آهسته اما پیوسته گام برداشت و از کوچک شروع کرد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳

یکی از عناصر مهم توی زندگی صبره.

مثلا می‌خواهیم تغییری توی خودمون ایجاد کنیم یا توانمندی جدیدی رو پیدا کنیم. نکته محوری داشتن تمرینه و اصل تمرین هم صبور بودن و تداوم‌ دادنه.

بچه که بودیم دوچرخه سواری رو با تمرین زیاد یاد گرفتیم. حتما چندین بار خوردیم زمین اما صبور بودیم و بلند شدیم و تمرینمون رو تکرار کردیم.

الان هم باید همین کارو کرد. حذف یه عادت بد یا تلاش برای ایجاد یه عادت خوب به تمرین نیاز داره. نباید با یه بار زمین خوردن کل موضوع رو گذاشت کنار. یادمون نره که یکی از تبعات خیلی منفی زندگی مدرن عجول بودن و همه اش دویدنه. تا جایی که اگه پنج دقیقه یه جا آروم بشینیم نمی‌تونیم. نه تمرکز داریم و نه آرامش. فکر می کنیم اگه همیشه مشغول کاری نباشیم عقب می‌مونیم... برای همین هم  هست که صبر کردن رو بلد نیستیم و آرامش در پی اون و نهایتا حکمتی که باهاش می آد.

عجیب نیست که خدا اینهمه توی قرآن از صابران خوب گفته و بارها عنوان داشته من با صابرانم.

صبر رو تمرین کنیم و باهاش برای ایجاد مهارتهای جدید توی خودمون سرمایه بسازیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳

عزیزی چند روز پیش ازم خواست راه‌هایی که به ذهنم می‌رسه تا بواسطه آن‌ها شور و شوق در زندگی آدم، مثل جریان آب زاینده‌رود جاری بشه و آدم رو طراوت بده, براش بگم. اینا پیشنهادات من بودن. گفتم اینجا هم بنویسمشان تا شاید برای دیگران هم سودمند باشه:

1. تمرین برای دیدن روی مثبت اتفاق‌ها

2.  افزایش ایمان و اعتماد به صلاحدید خداوند در اتفاقاتی که برایمان رخ می‌دهد

3. تمرین برای افزایش تمرکز روی کارهایی که در حال انجام آن‌ها هستیم

4. الگو برداری از انسان‌هایی که دوست داریم الگویمان باشند

5. هر از گاهی توجه به این امر که پیشانیمان گره نخورده باشد

6. تعیین اهداف روزانه و سالانه و بررسی دوره‌ای میزان نزدیک‌شدن به آن‌ها

7. تلاش برای آرام بودن (اگر ناشی از ایمان و توکل باشد خیلی بهتر است)
8. ارتباط خوب درست کردن با اطرافیان و تلاش برای درک آن‌ها و پرهیز از قضاوت (البته تا حد ممکن)
9. تنظیم ویتامین‌های بدن با خوردن روزی یک قرص ویتامین
10. چند تا کار خاص در چنته داشتن و در مواقع لازم و مقتضی آن‌ها را انجام دادن، مثلا عمیق نفس کشیدن و لبخند زدن هنگام پیاده‌روی تنهایی؛ دست کشیدن روی برگهای بوته‌ها یا درختهای مسیر؛ غذا دادن به حیوانات کوچه و خیابان؛ یک خوردنی جذاب برای خود خریدن؛ شاد کردن همسر یا فرزند یا والدین با خرید یک هدیه کوچک و ناغافلانه؛ و بسیاری کارهای دیگر که شاید برای هر فرد متفاوت باشد.
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳

http://www.featurepics.com/FI/Thumb300/20111128/Success-Word-2058670.jpg

هر زمان خواستی یه کار نو، جدید، متفاوت یا مهیج انجام بدی و دیدی ذهنت زود یعالمه دلیل ردیف کرد که منصرفت کنه از انجام اون کار، دو دقیقه وقت بذار و بشین از بیرون، ذهنت رو نگاه کن.

ببین دلایلش از روی عقل و تجربه‌ای است که پیدا کرده و تاحالا هم کمکت کرده برای موفق بودن؟ یا این‌که می‌ترسه، حال و حوصله نداره یا نگران حرف آدمای اطرافه؟

اگه مورد دوم بود می‌شه بی‌اعتنا و معتمد به نفس، اما در همان حال هم هشیار و با چشم باز، رفت سراغ آن چیز جدید. گاهی همین جدیدها تمام مسیر زندگی ما را تغییر می‌دهند و میانبرمان می‌شوند بسوی موفقیت‌هایی که سالها آرزومندشان بوده‌ایم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳

وقتی یه فضای امن برای خودت درست کنی، با هرچه جدید و غیرمنتظره و متفاوت هست،‌ با سختی برخورد می‌کنی. در حقیقت هرچه آن نظامی که به آن عادت کرده‌ای را به هم بزند، برایت می‌شود تهدید! حتی تغییرات خوب را هم تحمل نمی‌کنی و طرفشان نمی‌روی. دو دقیقه نرمش و خم و راست کردن کمر رو انجام نمی‌دی چون تو را از آن منطقه عادتی بیرون می‌کشد. یه رییس یا همکار جدید می‌آد توی اداره، می‌بینی دیگه صبح‌ها دوست نداری بری سر کار چون فضای امنی که بهش عادت کرده بودی شاید به هم خورده باشه. 

فعالیت جدید، عادت تازه، یادگرفتن رفتار و اخلاق بهتر و صمیمانه‌تر، پیدا کردن نقطه آدمیت آدم‌ها و از همان‌جا دوست‌داشتن آن‌ها و گذشتن از ایراداتشان؛ صبورتر بودن با آدمها و حیوونا و طبیعتی که از نظر ما آن‌جوری نیستند که ما الان دلمون می‌خواد! همه و همه نشانه‌های زنده‌گی‌هایی هستند که ما در عوض، با ایجاد یک فضای کاملا اختصاصی برای خودمان، آن‌ها را پس می‌زنیم و بعد هم با هر اتفاقی داخل لاک خودمان فروتر می‌ریم و از همانجا دائم غر می‌زنیم که «چرا همین سهم اندک مرا هم بعضی‌ها نمی‌توانند ببینند و می‌خواهند ازم بگیرند»؟

اما وقتی از این حباب خودساخته بیرون می‌آییم، می‌بینیم که بدخلقی‌ها، نامردی‌ها، بدجنسی‌ها و ... آدمهای اطراف، لزوما به سمت ما نیستند. درد و ترس و رنجی است که خود آن‌ها تحمل می‌کنند و به غلط فکر می‌کنند بیرونش بریزند، راحت می‌شوند.

آدم‌هایی که اهداف و نگاهشان وسیعه، ناخودآگاه از این ضربه‌ها خودشون رو دور می‌کنن. اگر هم ضربه بخورن، بدنشون، زود خودشو التیام می‌بخشه. هدف اونا خیلی والاتر از فکر کردن به اینجور چیزاست.

بعد...

یادمون باشه اگه من و تو آدم خوشرویی باشیم و با متانت و قوی و فروتن، خیلی از آدما حتی در سکوت از ما الگو می‌گیرن و ادمای بهتری می‌شن.

اگه من و تو سعی کنیم زندگی خوبی داشته باشیم، پولدار باشیم، سلامت باشیم و در همان حال دست خیر داشته باشیم و باعث اعتلای دوست و فامیل و همکار و بعدهم جامعه و کشورمون بشیم، هم خودمون حس خوبی داریم و هم کمکی هستیم برای دیگران.

و بازهم بعد...

توی قرآن، آیات 200 تا 202 سوره بقره خدا به بنده‌هاش یاد می‌ده که صرفا نگویند پروردگارا توی همین دنیا بهم عطا کن؛ یا حتی فقط در آن دنیا؛ می‌گوید بگویید هم در این دنیا و هم در آن دنیا به ما عطا کن و ما را از آتش دوزخ دور نگهدار (همون ذکر معروف قنوت نماز). بعد می‌فرماید اینانند که از دستاوردهایشان بهره‌ای خواهند داشت.

معلومه که خدا هم از ما افق دید وسیع می‌خواد.

هرجا دیدی یه کار سختته، فکر کن ببین آیا توی اون منطقه امن وایساده‌ای یا نه؟ اگه بله، یه امتحانی بکن و دیدت رو وسعت ببخش. انتقاد و بدخلقی رو به خودت نگیر؛ سعی کن بیش از محکوم کردن درک کنی و اینو بدون که به هم زدن این فضا، حتی با یه ترک و شکاف کوچیک، شروع زیبای یه زندگی جدید و پر از انرژی و پر از متانت و حس خوبه. حس زنده بودن و نو شدن و جرات داشتن برای کارای جدید و اخلاق‌های بهتر.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳

اتفاقی که انسان را زنده نگه می‌دارد عادی نشدن زندگی است. باید تلاش کنیم از کنار عادی‌شدن عبور کنیم؛ همان چیزی که می‌تواند به قصه‌هایمان جان بدهد.... نسخه پیشنهادی من حداقل در این چند فیلمی که ساخته‌ام، پیداکردن دنیای جدید در همان محیط کاملا روزمره‌مان است. البته این نگاه مال من نیست. من هم از روی دست بزرگان یاد گرفته‌ام. اینکه یاد بگیریم همان اشیا و حوادث و موقعیت‌هایی که به‌نظر تکراری و بی‌معناست می‌توانند به زندگی‌‌مان معنا ببخشند. به شرطی که هر روز آنها را به شکل پیام‌های جدید دریافت کنیم.

...

امروز در جامعه‌ای هستیم که افسردگی به میزان زیادی در آن موج می‌زند و به‌دلیل مشکلات چندین ساله، ادبیاتی از بالابه‌پایین رایج شده که هم حراف است، هم متظاهر و هم متوقع و در فرهنگ عامه می‌گوییم «ادبیات نق‌زدن». کسی که این ادبیات را دارد همه عالم را به جز خودش مقصر می‌داند. ‌از منظر بالا نگاه می‌کند و درعین حال پرمدعاست

...

اینکه من همرنگ جریان موجود می‌شدم و فیلمی «نق زن» می‌ساختم، چیزی را حل نمی‌کرد و به افسردگی موجود اضافه می‌‌کرد. می‌خواستم اعتراضم از جنس کنشگرانه و اصلاح‌گرایانه باشد نه منفعل و واپسگرا. الگویم هم افرادی بودند که به‌دلیل پرهیز از رفتار نمایشی ممکن است در جامعه کمتر دیده شوند. کسانی که درگیر دیالوگ نمی‌شوند و بابت کار خیری که می‌کنند چشمداشتی ندارند و اصولا زندگی‌شان بر اساس تجسس نکردن، گزیده پاسخ گفتن و قضاوت‌نکردن می‌چرخد تا جایی که توان دارند کار خودشان را درست انجام می‌دهند. به عبارتی می‌خواستم شخصیتی داشته باشم که حداقل درباره تکلیف خودش شک نداشته باشد و در رفتار و کارش احساس آرامش موج بزند.

...

متاسفانه بیش از اینکه از خدا بترسیم از یکدیگر و بعضی وقت‌ها از حکومت می‌ترسیم. دکتر شریعتی در کتاب«کویر»ش جمله خوبی دارد که نقل به مضمون می‌کنم؛ «از دو کار نفرت دارم؛ یکی درددل‌کردن که کار شبه‌مردهاست و یکی هم برای تبرئه خود جوش‌زدن که کار ضعفاست. زندگی از انسان شجاع دفاع می‌کند و زمان تبرئه‌اش می‌کند.» بدنیست مقداری به ادبیات رایج جامعه امروزمان نگاه کنیم. از مسوولان تا مردم جامعه، همه این دو خصلت را داریم. همه می‌خواهند بگویند من اتفاقا خیلی خوب هستم و این دیگرانند که رعایت نمی‌کنند. هیچ‌کس سهم خودش را در نابودی یا بهبودی اوضاع به رسمیت نمی‌شناسد و فکر نمی‌کند خودش هم می‌تواند نقشی داشته باشد. چون جا افتاده که اوضاع آنقدر بد است که یک‌نفر نمی‌تواند کاری کند. مثالی در فیلم هم وجود دارد. اینکه گنجشکی که به اندازه منقارش آب می‌برد، نمی‌تواند آتش جنگل را خاموش کند. اما به‌نظرم اگر همه این کار را کنند، می‌شود.

 

چند برداشت از مصاحبه زیبای رضا میرکریمی با شرق/ بیستم مرداد 93

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳

نمازی که در آن آدم با فاعل حقیقی که خداست توافق داشته باشد، خیلی بزرگ می‌شود. توفیق همین است: توافق شما با روحت. توافق شما با خدا.

هروقت می‌خواهیم کاری انجام دهیم باید توافق داشته باشیم. می‌گوییم آقا این کار را می‌خواهیم بکنیم، آیا شما حاضری؟ او می‌گوید بله؛ خب من هم بله. با هم بلند می‌شویم و می‌گوییم الله اکبر.

اگر یکی از آن‌ها لنگ بود، بنشین. عیب ندارد. بنشین و یک‌خورده بسوز...سوز هم که می‌دانی، خودش ساز است. اگر بسوزی و هیچ نگویی ساز می‌شود. ساز همین است. ساز یعنی وقتی شما دردت آمد، وقتی نگرانی داری، ... هیچ نگویی. بسوزی...، معنی بسوز و بساز همین است.

...طوبای محبت، کتاب پنجم،

مجالس حاج محمد اسماعیل دولابی، صفحه 102 و 103

 

این فرمول زیبای مرحوم حاج اسماعیل دولابی می‌تواند زندگی خیلی‌ها را که از ناهمراهی‌های دیگران، قدر ندانستن‌هایشان، بی‌مبالاتی‌هایشان، طعنه‌هایشان و بی‌معرفتی‌هایشان می‌سوزند، معنادارتر کند...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳

توی قرآن یه‌جا خداوند به بندگان مومن می‌گه: اگه آدم‌های جاهل و نادون باهاتون بحث کردن و  مورد خطاب قرارتون دادن، سلام بگویید و درگذرید.

یه‌جای دیگه هم می‌فرماید: بندگان خدای رحمان اگر ناپسندی ببینن، کریمانه از آن عبور می‌‌کنن.

این راهبرد خوبیه برای زمان‌هایی که آدمایی توی اجتماع کنارمون قرار می‌گیرن که ناراستند، ناجنسند و از انسانیت یا ادب یا معرفت بویی نبرده‌اند.

سخته یقینا. خصوصا توی یه موقعیت‌هایی نمی‌تونیم درگیر نشیم. واقعا سخته. اما باید تمرین کرد. اگه خدا خودش این راه‌ها رو پیش ما گذاشته، حتما توانش رو هم بهمون داده.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳

بچه که بودم، یکی از سرگرمی‌ها، این بود که به یه چوب نخ می‌بستیم، بعد یه الک (قربیل یا خاک سرند کن) که باهاش خاک رو الک می‌کردن برمی‌داشتیم، چوبه رو زیرش وایمیستوندیم (اوج ادبیات از خود راضی) زیر الک کمی ارزن یا گندم می‌ریختیم و بعد می‌رفتیم جایی قایم می‌شدیم. به امید این‌که گنجشک‌ها یا قمری‌ها بیایند و دانه‌ها را بخورند و ما در یک فرصت مناسب نخ را بکشیم و چوب از زیر الک در برود و الک بیفتد روی کبوتر و او را گیر بیندازد.

یادمه در کل کودکی فقط یک‌بار این ترفند جواب داد! گرچه اصلا اهل اذیت کردن حیوونا نبودم و اون یه‌بار هم کبوتره رو زود ول کردم، اما باقی مواقع هرچی دانه اطرافش بود را می‌خوردند اما نزدیک آن هم نمی‌شدند.

...

توی زندگی، گاهی حرفی، نظری، دیدگاهی داریم. می‌خواهیم آنرا به طرف مقابلمان بگوییم و بفهمانیم، آن‌هم با هدف تغییر رفتار یا نگاه او. نیت و قصدمان هم اصلا بد نیست. اما نمی‌شود. گاهی حتی اوضاع بدتر هم می‌شود. ما هاج و واج می‌مانیم چرا نفهمید، چرا اینجوری واکنش نشون داد؟ چرا اصلا شروع کرده حالا به لجبازی؟

...

گاهی برای این‌که بتونیم بهبودی در زندگی دیگران بوجود بیاریم، باید اول خودمان آروم بگیریم. خودمان خوب بشیم. خودمان الگو بشیم. بعد اون خودش می‌آد طرف ما. بعد اگه حرفی هم بزنیم، چون خودمون خوب شده‌ایم، اولا حرفمان را قشنگ و زیبا می‌زنیم، بعد اون هم آروم و قشنگ حرفمون رو می‌فهمه. یعنی دیگه از همون اول گارد نمی‌گیره.

این اصل هم برا خودمون اثر داره، هم اعضای خانواده‌مون و هم همکارامون.

...

و این شعر مولانا

دامی و مرغ از تو رمد

رو لانه شو، رو لانه شو

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳

رفتن یک عزیز، آن‌هم اگر رفته باشد آن دنیا پیش خدا، دردی را به جان آدم می‌اندازد که هیچ‌کس غیر از فرد داغ‌دیده حد و اندازه آنرا نمی‌داند. روابط ما با آدم‌ها، روابطی کاملا شخصی و خاص است و به همین دلیل نزدیکان، غیر از تسلی دادن کار دیگری نمی‌توانند بکنند. هر آدمی، عزیزی را که از دست داده، به شیوه خاص خودش دوست داشته و این برای دیگران کاملا قابل تطبیق نیست.

با این‌حال مرگ، عظیم‌ترین واقعه حاضر در دنیای ما انسان‌هاست. چیزی که نشان می‌دهد ما در عین سرخوشی و غرور، تا چه اندازه آسیب‌پذیریم. هم برای خودمان و هم برای آنانی که دوستشان داریم. به همین دلیل هم هست که شاید در خوش‌ترین حالات زندگی هم، اگر به مرگ خودمان یا عزیزی فکر کنیم، کل سیستممان به هم می‌ریزد و انگار نه انگار چند دقیقه قبل حس خوشبختی بالایی داشته‌ایم.

...

اونایی که خدا رو واقعا بندگی می‌کنن، اونایی که واقعا می‌گن راضیم به رضای تو، که واقعا هم کار سختیه، با این مساله خیلی راحت‌تر از ماها کنار می‌آن. ایمان و توکل و رضا و تسلیم، ابزارهاییه که دست هرکسی داده نمی‌شه. رضا ناشی از یک قدرت عظیم درونیه و نه ناشی از درماندگی و ناچاری. تمام امامان و عرفای ما، با غم از دست دادن عزیز مواجه شده‌اند و به بهترین شکلی آن‌را قبول کرده‌اند و گفته‌اند که راضی‌هستیم به رضای تو.

می‌دونم گفتن این حرفها ساده‌تر از عمل کردنشه. و می‌دونم یکی از بخش‌های ناکامل وجود من همین نحوه کنار آمدن با رفتن عزیزانه. می‌دونم، اما امیدوارم خداوند توان  ذکر راضیم به رضای تو رو، به همه ماها و من بده. یادمه جایی خواندم حضرت  علی در تعزیت یکی از یارانشان که در غم از دست دادن کسی، پریشان بود فرموده بودند: این دوست شما مگر به سفر نمی‌رفت؟ اکنون نیز او را در یکی از سفرهایش مجسم کنید. اگر بازگشت، که چه خوب، اگر نیامد، شما به هرحال پیش او خواهید رفت.

 

انشاالله اونقدر خدا رو دوست داشته باشیم و تقوای او را رعایت کنیم، که احساس خوب با خدا بودن بیاد سراغمون. بعد از ته دل ازش بخواهیم که خودش کمکمان کنه قوی باشیم و در دورانی که بهمون توی این دنیا مهلت داده، کاری کنیم که سربلندش کنیم از داشتن بنده‌ای مثل ماها.

آمین

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳

شکر که می‌کنی، انگار بعد از یه مدت یه فضاهایی توی زندگی برات باز می‌شه. اول این‌که درست‌تر و دقیق‌تر داشته‌هات رو می‌بینی، بعد ناخودآگاه خودت رو از فضای «هرچی بیشتر غر بزنی بهتره و راحت‌تر می‌تونی شرایط رو تحمل کنی» می‌کشی بیرون و بعد...

...

اون معجزه شکر نعمت، نعمتت افزون کند، شروع می‌کنه به کار افتادن. مات می‌مانی از تغییر فضاها، رشد امکانات، برکت یافتن عمر و درآمد و خیلی چیزای دیگه.

بعد می‌بینی چقدر می‌شده خدا رو دوست داشت و غافل بوده‌ای...

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳

اواسط اسفند، داشتم برای ماموریتی اداری آماده می‌شدم. هم حجم کارهای اداره زیاد بود و هم حجم کارهایی که قرار بود در سفر انجام شود. پر از برنامه‌های ناشناخته و استرس‌زا و خصوصا حساس.

بعد یه مسئولیتی دیگه هم داشتم توی سفر که از همه بدتر بود. وظیفه‌ای بر عهده‌ام بود که کنترل خیلی کمی رویش داشتم و در مقابل،  همه امید طرف مقابل به من بود.

...

قبل از سفر نشستم ناخودآگاه روی یه تیکه کاغذ همه این نگرانی‌ها رو نوشتم. فکر کنم هشت تا شد. بعد بهشون درصد دادم. بعضیاشون خیلی استرس‌زا بودند و بعضیا کمتر. همونجا که می‌نوشتم یکی دوتاش رنگ باختند. یعنی حتی از خودم خجالت کشیدم این‌ها باعث نگرانی من شده‌اند.

از سفر که برگشتم، یه‌بار اتفاقی چشمم به اون برگه افتاد (اصلا یادم رفته بود). دیدم همه‌شون به خوبی و خوشی گذشته‌اند و همه نگرانی‌های من بی‌مورد بوده. البته این نبود که هیچکدوم اتفاق نیفتادند. اتفاقا بعضیاشون خیلی بدقلق بودند و طول کشیدند، اما یه چیزی غیرقابل انکار بود: زندگی ادامه یافته بود! با خودم فکر کردم از این نگرانی‌ها از ابتدای عمر تا حالا بوده و گذشته. بعضیا اتفاق نیفتاده، بعضیا افتاده، بعضیا به هممون ریخته، بعضیا نتیجه‌ای کاملا خلاف انتظارمون داشته...اما به هرحال گذشته و ما الان اینجاییم.

ماها هر روزمون با این نگرانی‌ها شروع می‌شه و تا قبل از خواب ادامه داره. اینکه خوشگلم؟ لباسم خوبه؟ نکنه فلانی الان که از کنارم گذشت فلان فکر رو کرده باشه؟ نکنه توی تاکسی راننده بگه پول خرد ندارم، نکنه توی مواجهه با فلانی خوب به نظر نرسم، نکنه فلانی الان که از پیشم رفت با خودش فکر کنه این عجب ادم خنگیه، نکنه نتونستم درست حرف بزنم، نکنه فردا دیر برسیم خونه مامانم اینا، نکنه یادم بره قبض برق رو بدم، نکنه کلمات درستی انتخاب نکنم توی اون صحبتی که قراره فردا با رییسم داشته باشم، نکنه ابهتم پیش زیردستم ریخته باشه، نکنه اون فرصت رو دارم از دست می‌دم، نکنه...

و این نکنه‌ها ما رو تحلیل می‌بره. هر روز. مثل حرکت با زور ماشینی که ترمز دستی‌اش نصفه بالاست و الکی داره زور اضافی می‌زنه. راه می‌ره، اما اگه اون ترمز دستی بخوابه چقدر راحت‌تر و روون‌تر و سبک‌تره.

یه نگاه به امروزتون بندازین. از اول صبح تاحالا چند تا از اینجور نگرانی‌ها داشته‌اید؟ کدومشون واقعا ارزش نگران‌شدن داشته؟

هان؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا برای یه شروع خوب و موفق و پربرکت و توام با سلامتی و خوشرویی و دلپاکی و حس خوب با خودت بودن همه ماها رو کمک کن. 

آمین.

برای یه سال جدید، هیچ چیز بهتر از یه تصمیم جدید برای بهتر شدن نیست. اگه تونستیم چندتا تصمیم، اما اگه خودمون رو میشناسیم و میدونیم انجام چندتا کار با هم، تمرکزمون رو از بین میبره، همون یه تصمیم و نهایی کردن اون و لذت بردن از اتمام کامل یه کار خودش کلی کاره.

...

من از امروز برنامه ریزی میکنم برای درآمدسازی بییشتر برای زندگیم، من از امروز یه طرح سه ماهه میریزم برای تمام کردن سه تا کتابی که از پارسال خریدم و هنوز نخوندمشون و کلی از این بابت احساس بد دارم، من از امروز توی برنامه های هفتگیم مینویسم که حتما هر هفته تلفنی احوال یه فامیل یا دوست خوبی که سال به سال همدیگه رو میبینیم بپرسم، من از امروز یه برنامه تا ۳۱ خرداد میریزم تا صد تا لغت زبان که بلد بودم اما یادم رفته رو یادآوری کنم و هرشب هم فقط سه دقیقه به یه شبکه انگلیسی زبان گوش بدم، من از امروز تا آخر فروردین تمرین میکنم روزی یه هویج یا یه ساقه کرفس یا یه سیب بخورم، من از امروز تصمیم میگیرم تا ماه رمضون هر زمان که دستامو میشورم یا وضو میگیرم یا ظرف میشورم آخرش سه قلپ آب هم بخورم تا بدنم کمبود آب نداشته باشه و...

از اینگونه برنامه ها تا دلمون بخواد هست و ما چون زنده ایم باید از وقتمون و  سلامتیمون استفاده کنیم و خودمون رو پیشرفت بدیم. سال ۹۳ انشاالله یکی از بهترین سالهای پیشرفت و موفقیت و آرامش ما خواهد بود اگه با تصمیم و برنامه شروعش کنیم

انشاالله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢

سال جدید داره می‌آد

نیم ساعت بشین آروم با خودت خلوت کن، ببین می‌خوای با زندگی‌ات توی سال بعد چه بکنی؟

Standby

یا

Restart

?

درسته که قرار نیست همه اتفاقا تحت کنترل ما باشه. شاید سال قبل، امسال یا سال بعد خیلی اتفاقها افتاده باشه یا بیفته که زده باشدمون یا بزنتمون زمین. ولی خوب می‌دونیم که باید بلند شد و خودمون رو تکوند و باز شروع کرد.

یه جایی توی فرایند سختی دیدن و آب‌دیده شدن هست که اگه تا اونجا دووم بیاری و صبور باشی، دیگه بعد از اون نقطه هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌تونه بریزتت به هم. نه این‌که غمگین نشی، دلت نگیره، سختی نبینی...چرا همه اینها باز هم رخ می‌ده، اما تو دیگه دلت گرمه و ریشه‌هات استوارن.

تا اون نقطه، باید صبور بود و قد رو راست کرد و با چشم باز و حواس جمع و تیز، دید و گذشت و نرنجید و و یاد گرفت و دووم آورد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢

یه رفتار جالب که این روزها دقیق شده‌ام و توی گربه‌های خیابون می‌بینم، اینه که اگه جاییشون زخم می‌شه یا ضرب می‌بینه، زندگیشون رو تعطیل نمی‌کنن و به حرکتشون ادامه می‌دن (مگر اینکه اصلا نتونن تکون بخورن). این چند هفته سه تا گربه اطراف محل کار و خونه بوده‌اند که به هر دلیلی پاها و دستهاشون صدمه خورده، اما لنگ لنگان حرکت کرده‌ اند و دنبال کارهای روزان‌ه‌اشان رفته‌اند. می‌گردند برای غذا و بعد از مدتی، حتی روی دیوارها هم می‌پرند، آن‌هم با یه دست و دو پا!

گیاها هم همینطورن. جلوشون که گرفته می‌شه غر نمی‌زنن. ادامه می‌دن. حتی اگه کج و کوله در بیان، اما ادامه می‌دن. ضمن این‌که بخش‌های دیگه گیاه هم ماتم آن بخش مشکل‌دار رو نمی‌گیرن.

خیلی چیزای دیگه هم در طبیعت از همین قانون استفاده می‌کنن. گاهی با خودم فکر می‌کنم آدمی که بتونه برگرده به  ماهیت حقیقی و طبیعی خودش، چقدر شادتره و قوی‌تر. امروز نکته‌ای از آقای دولابی می‌خواندم که نقل کرده بودند که بهترین کار توی دنیا، این دو کلمه است: مرنج و مرنجان! فکر کردم و دیدم توی طبیعت کینه و آزار دادن وجود نداره. هرکی هرکاری می‌کنه بر مبنای غریزه‌اش هست و نه زیاده‌خواهی و لجبازی. 

حتی فعالیت‌های فیزیکی طبیعی هم سلامتی می‌آره. مثلا سحر بیدار شدن؛ وقت تاریکی خوابیدن و تا دیروقت به زور چراغ و تلویزیون بیدار نماندن؛ تا زمانی که گرسنه نشده‌ای نخوردن؛ وقتی سیر شدی، دیگه ادامه ندادن؛ زیاد راه رفتن و کارهای بدنی انجام دادن؛ در هماهنگی به‌سر بردن با محیط اطراف و نگهبان آن‌ها بودن و هزارتا چیز دیگه...

این روزها فصل داره پوست می‌اندازه و خوبه دقیق بشیم و یکی دو تا خصلت طبیعیمون رو انتخاب کنیم و بهشون برگردیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢

توی گلدانهای اتاق کار، اگه برگی به دلیل تمام شدن عمرش بیفته، ایرادی نداره؛ اما بدترین حالت زمانیه که یه برگ، وقتی تازه جوونه زده، بسوزه. خیلی منو به هم می‌ریزه. این‌که چرا اینجوری شده؟ دمای اتاق نامناسبه، آب زیاد یا کم شده، آفتاب کم و زیاده و هزارتا فکر دیگه.

...

زندگی، همین روزهایی است که دارند می‌گذرند و ما انتظار آمدنشان را کشیده بوده‌ایم. اگه لیست آرزوها داشته باشیم، می‌بینیم که با گذر زمان، چقدر از چیزهایی که الان داریم، آرزوی سالهای قبلمون بوده‌اند. اما گاهی یادمون می‌ره و این بزرگترین ناشکریه. این‌که وقتی توی یه موقعیتی که آرزوش رو داشتیم هستیم، حواسمون نباشه، به حاشیه‌ها بیشتر از اصل توجه کنیم، خودمون رو رها کنیم و بچسبیم به عادت همگانی تمرکز بر نقاط منفی. 

نمی‌شه البته منکر شد که خیلی اوقات فضایی که ما برای خودمون تصور کرده بودیم با واقعیت تفاوت‌هایی داره و چه بسا تفاتهای زیادی هم داره. اما این نباید باعث بشه هوشمندی و اراده و خوش‌فکریهامون رو زود بذاریم کنار و بشیم یه ادم مات و بی‌اراده و بی‌انرژی که زود در مقابل شرایط وا داده. 

یه وقت می‌بینیم جوانه توی دلمون، که می‌تونست بزرگ بشه و قوی، توی همون اول راه پژمرده و سوخته.

یادمون نره: موندن توی موقعیت‌های اذیت‌کننده اصلا خوب نیست. یا باید شرایط رو عوض کرد، یا تحولی ایجاد کرد، یا نهایتا و اگر هیچکدام نشد، باید خودمون رو از فضای منفی بکشیم بیرون. هرچند توی تمام این مراحل باید صبور بود و بی‌گدار به آب نزد. آدمی که موفق شده، یقینا عاقله و می‌دونه بین هیجان و تعقل چطور تعادل ایجاد کنه.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢

یه گیاه دارم توی اداره. کنار هر برگی که می‌ده یه پاجوش داره برای این‌که اگه موقعیت مناسبی دید، مثلا خاک مناسب یا توی آب قرار گرفت، از همونجا ریشه بده. خیلی گیاه عادی‌ایه و همه جا پیدا می‌شه (فیلودندرون). اما تاحالا به این جنبه‌اش توجه نکرده بودم.

این‌که اونقدر تعداد فرصت‌هایی که برای خودت می‌سازی رو زیاد کنی که چاره‌ای جز رشد کردن و بهتر شدن نداشته باشی.

این‌که اونقدر توی ذهنت ریشه‌های متعدد بسازی که به هم ریختن یکی دوتا از کارها و برنامه‌هات، نلرزونتت.

این‌که با استفاده از یه راهبرد هوشمندانه، اونقدر محکم باشی که اگه دیگرون هم فکر کردن می‌تونن کنار بذارنت، خودت ته دلت لبخند بزنی و بدونی که جوجه رو آخر پاییز می‌شمرن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢

از امروز دو ماه مانده به آخر سال.

یک تصمیم بگیر و تلاش کن این دو ماه رو بهش وفادار بمونی.

یه تصمیم خیلی کوچیک، بزرگ، ...اصلا اندازه‌اش مهم نیست. مهم اثبات قدرت تداوم و اراده به خودته.

مثلا نوشیدن سه لیوان آب در روز،

مثلا یادگیری روزی یه لغت یا جمله انگلیسی، بعد فرداش تکرار اون قبلی و یادگرفتن یه جدید، پس فرداش تکرار اون دوتا قبلیا و یادگیری یه جدید.

مثلا کنار گذاشتن هله هوله خوری (اگه سخته، صرفا یکی از هله هوله‌ها رو، مثلا پفک، یا نوشابه). فقط همون یکی.

مثلا پنج دقیقه سکوت کامل در هر روز

مثلا خشم خود را فرو خوردن، صرفا برای این دو ماه

مثلا هر روز هزار تومان کنار گذاشتن برای خرید یه هدیه شب عید برای یه بچه نیازمند

مثلا هر روز خوندن آیت‌الکرسی بعد از خروج از خانه برای کار، مدرسه، دانشگاه یا ...

مثلا وضو گرفتن قبل از خواب

مثلا تموم کردن دو تا کتاب،‌ یکی تا آخر بهمن، یکی هم تا آخر اسفند

مثلا ساختن هفت تا هنر یا کار دستی که بلدی، اما سالهاست بخاطر بی‌حوصلگی گذاشتیش کنار، برای هر آخر هفته

مثلا حداقل روزی یه کیلومتر پیاده‌روی کردن

و ...

تکرار، سهم غیر قابل چشم‌پوشی‌ای در موفقیت افراد موفق داره. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢

ویدئویی می‌دیدم از سایت TED که مربوط به سخنرانی‌های کوتاه از آدمهای موفق، متفکر، مبتکر و ... تمام دنیاست. یک پدر روحانی بود که توی چند دقیقه داشت رابطه شاد بودن و شاکر بودن رو توضیح می‌داد. ارتباط زیبایی میان این دو برقرار کرد و می‌گفت وقتی حواست به داشته‌هات هست، هم حال خودت بهتر می‌شه و هم برخوردت با دیگران و با مشکلات مقتدرانه‌تر و در همان حال مهربانانه‌تره.

می‌گفت توی زندگی باید از همون فرمولی که بچگی‌ها برای عبور از خیابون بهمون یاد داده‌اند استفاده کرد: وایسا، نگاه کن و برو. (Stop, Look, Go). معتقد بود توی این دنیای بدو بدو، باید گاهی وایساد، تعمق کرد، دید که چه چیزای خوبی داریم، شکر کرد و ازشون لذت برد و بعد هم از اون انرژی حاصله برای تحرک بیشتر استفاده کرد. 

آخرش می‌گفت یه مدت زمانی توی آفریقا و مناطق خیلی محرومش بوده. بعد که برگشته بود کشورش، شیر آب رو که باز می‌کرده با شگفتی می‌گفته آخ جون، آب! یا وقتی کلید برق رو می‌زده می‌گفته خدایا برق! منظورش این بود که اونقدر برای ما عادی شده که هر زمان شیر آب رو باز کنیم باید ازش آب بیاد و هیچ چیز خاصی هم نیست. بعد می‌گفت از ته دل شکر می‌کردم. اما بعد یه مدت دیده بوده باز براش عادی شده. بعد رفته بود یه برچسب بالای کلید برق و شیر آب چسبونده بود تا یادش بیاد باید برای اونا هر روز شاکر باشه.

...

می‌دونم که توی گوشه ذهن خیلی از ماها، پیشرفت کردن و موفق بودن همخوانی‌ای با قناعت نداره. انگار روند زندگی توام با موفقیت و پیشرفت در دنیای مدرن، پیچیده در هیاهو و ناآرامی و چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد و مصرف و دارم و خرج می‌کنم و ... است. اما... لابلای این هیاهو، آرامش گوهر دلخواه همه است و یکی از راه‌های دستیابی به آرامش، هماهنگ بودن با محیط اطراف و آدمهای اطرافمونه. این‌که دائما باهاشون چالش نکنیم و  داشته‌هامون رو همیشگی ندونیم و به همین خاطر درست نگاهشون کنیم و درست ازشون لذت ببریم. 

این‌که خدا می‌گه شکر کنید و من نعمتهایتان را زیاد می‌کنم، از اون حکمتها و قولهائیه که بلاتغییره. مدرن شدن و مدرن بودن هم تغییرش نمی‌ده.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢

یکی از بزرگترین مشکلات برای یه روز کاری اینه که ما دقیقا ندونیم روزمون رو می‌خواهیم با چه هدفی شروع کنیم. چه توی محل کار و چه توی خانه، اگه صبح که روزت رو شروع می‌کنی یه هدف درست و حسابی نداشته باشی، یه‌دفعه می‌بینی ظهر شده و با یه حساب و کتاب، هیچ کار مفیدی انجام نداده‌ای. بعد یا از خودمون بدمون می‌آد یا به سادگی به خودمون می‌قبولونیم که اصلا چرا همیشه باید به خودم سخت بگیرم، اینم یه‌روز متفاوت بود!

ما حق داریم که زمانی که لازم می‌دونیم به خودمون استراحت بدیم، اما استراحت آگاهانه خیلی تاثیر متفاوتی داره با بی‌خیالی و بی‌کاری و بی‌هدفی و بعد چسبوندن همه اینها به استراحت کردن.

داشتن یه هدف جون‌دار، یا یه لیست از کارهایی که باید انجام بدیم، شروع خوبیه برای یه روز خوب. بارها توی این وبلاگ نوشته‌ام که ما باید هر از گاهی به خودمون لذت تمام کردن کامل کارها رو یادآوری بشیم. انرژی ناشی از اراده خیلی چیز خوبیه برای قدرت دادن به ماها. 

...

یه تمرین عملی:

انجام روزه‌‌های یه هفته‌ای. یعنی چی؟ یعنی برای یه هفته فرضا با خودمون تصمیم بگیریم روزمون رو با ایمیل و سایت و ... شروع نکنیم. یه کتاب بذاریم کنار دستمون و سعی کنیم اونو بخونیم و تمومش کنیم (نه اینکه اون رو هم نصفه‌کاره ول کنیم). برای اینترنت اگر واجبه، یه ساعت خاص اختصاص بدیم. مثلا نه تا ده صبح. بعد دائم حواسمون باشه که آگاهانه می‌خواهیم از اینترنت استفاده کنیم. اینجوری یه دفعه از توی ایمیل چک کردنمون، به یه سایت سرگرمی و خبر و عکس و صدها لینک دیگه سر نمی‌زنیم و آخرش هم هیچی! من خودم گاهی خیلی حسرت می‌خورم از بلایی که خواندن‌های اینترنتی داره سر سوادم می‌آره. نیم‌خورده خواندن، سریعا پریدن از یه مطلب به مطلب دیگه و آخرش هم کم حافظگی‌های ناشی از این روش.

اگه این تمرین‌ها رو ادامه بدیم و با دقت خودمون رو ببینیم که کجاها مشکل داریم، کجاها خیلی سختمونه، کجاها رو باید تصحیح کنیم و ... یواش‌یواش عادت می‌کنیم و از روزمون هدفمندتر استفاده می‌کنیم. یه روز پربار، بهترین هدیه ما به خودمونه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢

گاهی با خودم فکر می‌کنم واقعا "اینکه ما درست و حسابی هنوز نمی‌دونیم از زندگی چی می‌خواهیم "خیلی عجیب و حیرت‌زاست!!

خود من با این‌همه سال چرخ زدن توی این فضاهای خودشناسی، هفته قبل وقتی با یه پرسشنامه نگارش دقیق اهداف مواجه شدم دیدم هنوز درست نمی‌دونم چی می‌خوام!

باعث خجالت بود!

پیشرفت شغلی، رفاه مادی، آدم بودن، سلامتی، عاقبت به خیری...اینا رو هممون کم و بیش می‌دونیم که ته دلمون می‌خواد، اما دقیقا چه می‌خواهیم رو نه!

می‌خوام از اون بخش تعیین دقیق اهداف و تعیین زمان و نگارش جملات تاکیدی و ... بگذرم. هممون اونا رو خوب می‌دونیم. اما یه چیزی به نظر من خیلی مهم‌تره. این‌که اگه هدفمون رو دقیق مشخص کنیم، اونوقت باید خودمون رو مجبور کنیم حداکثر زمان و توانمون رو برای رسیدن به اون هدف بذاریم. این خیلی مهمه. خیلی.

یعنی چی؟ یعنی این‌که اگه هدف من واقعا و واقعا و واقعا مثلا بهترین شدن در حوزه کاری‌ام هست، باید صبح کله سحر با فکر بهبود حوزه کاری‌ام از خواب بلند بشم، توی راه، آدما و جاهایی که می‌بینم رو با اون موضوع پیوند بدم، روزنامه و رادیو و تلویزیون رو صرفا در راستای افزایش کارآمدیم توی اون حوزه خاص استفاده کنم، مثل خوره مطالب جدید حوزه کاریم رو مطالعه کنم، سمینارهاش رو از دست ندم، آدمهای مهمش رو بشناسم و باهاشون ارتباط برقرار کنم، بنویسم، بخونم، و هزارتا کار دیگه، اما ...متمرکز بر هدفم.

یا مثلا می‌خوام زبانم خوب بشه. حجم فارسی خوندن (که برام راحت‌تره) رو به شدت کم کنم، کانالهای انگلیسی زبان رو بیشتر ببینم، سایت‌هایی که می‌خونم بیشتر انگلیسی باشه، یادداشت‌های بیشتری بردارم، کلاس شرکت کنم و هزارتا چیز دیگه.

و شما می تونین این فهرست رو تا  بی‌نهایت ادامه بدین.

یادمون نره. از ته دل خواستنه که آدم رو به هدف می‌رسونه. و این از ته دل خواستن با زندگی معمولی و روزمره و گذران آرام شب و روز خیلی فرق داره. اونم خوبه، اما برای هدفهایی به همون اندازه. اما اگه واقعا دلمون تغییر می‌خواد باید براش وقت و جون هم بذاریم.

بله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢

وقتی رقابت خیلی زیاد می‌شه، بیشتر به سمت اون چیزایی می‌ریم که متمایز‌ترند،شاخص‌ترند و کیفیت بهتری دارند.

...

تا حالا شده بشینین یه قلم بردارین و توی دفتر شخصیتون، یا یه کاغذ، فکر کنین و بنویسین که چه ویژگی‌های شاخصی دارین؟ 

اگه دنبال شغل هستین یا شغل بهتری می‌خواهید، ببینین این ویژگی‌ها واقعا چقدر شاخصند و چقدر توی فضای کار خریدار دارند؟ من چی دارم که کارفرما حاضر باشه منو به دیگرون ترجیح بده و حتی با شرایط من کنار بیاد تا منو توی تیم خودش داشته باشه؟

یا توی روابط، چه چیز مثبت و متمایزی داریم که باعث بشه آدما دوستی ما براشون ارزشمند باشه و نذارن به سادگی این رابطه به هم بخوره؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢

توی پست قبلی از خواننده‌های وبلاگ درخواست کرده بودم قوانینی که توی زندگی بهش رسیده‌اند و تجربه‌اش کرده‌اند و مطمئنند که رد خور نداره رو بنویسن. 

اینا، یه‌جور جمع‌بندی از اون نوشته‌ها و کامنت‌های دوستان هستن. به نظر من عالی شده. کمکمون می‌کنه برای زندگی با چشم بازتر. وقتی ما بدونیم فلان مسیر یه‌طرفه است و امکان عبور از آن نیست، بدون دلهره و نگرانی و تجربه‌ای ناموفق، از قبل راهمون رو درست انتخاب می‌کنیم و از مثلا خیابون بعدیش می‌ریم. همین امر هم در مورد قوانین زندگی صادقه. اگه  ما بدونیم قواعد طبیعت چیا هستن، آرامش و پذیرش و شادیمون خیلی خیلی بیشتر می‌شه. کمتر سردرگم می‌شیم و بیشتر حس بوی خدا رو توی زندگیمون می‌شنویم.

ممنون از کمکهاتون. اگه چیز دیگه‌ای به ذهنتون می‌رسه بگین تا متن رو تکمیل‌ترش کنیم.

1. این‌که دعای پدر و مادر باعث برکت توی زندگیه آدم می‌شه. بی بر و برگرد.

2. این‌که وقتی تلاش کنی گناه نکنی، توی یه فرصت زمانی خاص، که اغلب سریع نیست، اما خیلی هم طولانی نیست، یه اتفاقهای خیلی خوبی برات رخ می‌ده که مات می‌مونی. ضمن این‌که می‌فهمی اینا پاداش همون مراقبت خودته. (و درک این موضوع خیلی مزه داره).

3. این‌که بعضی آدم‌ها در یه زمان‌های خاص وارد زندگی آدم می‌شن. باید با چشم باز به این موضوع نگاه کرد. بعضی اتفاق‌های همراه اونا، برای زندگی ما ناخوشاینده، اما بهترین کار نادیده‌گرفتن و رد شدنه.

4. این‌که صبر و سکوت در مقابل ناملایمات، بجای غر زدن و ناله کردن، اثر بهتری داره. هم روی روحمون که قویش می‌کنه، هم برای ادامه زندگیمون که محکممون می‌کنه.

5. این‌که اگه عیب دیگرون رو بپوشونی و در مقابل این وسوسه همیشگی "من یه چیزی می‌دونم که تو نمی‌دونی، بذار بهت بگم!" خودتو نگهداری، خدا توی یه موقعیت‌های خیلی خاص آبروت رو نگه می‌داره و هواتو داره.

6. این‌که اگه بتونی از ته ته ته دلت...از اون آخر وجودت... همه چی رو بسپری به خدا و توکل کنی، در نهایت ناباوری میبینی کارهایی درست میشه که باورش برای هیچ کس امکانپذیر نیست.مهم اینه که به اون نقطه برسی که واقعا رها کنی و بسپری.

7. این‌که بدونیم ما در مقابل خدا، خیلی عجولیم. قوانین خدا، مثل قوانینی که توی طبیعت گذاشته، با آرامش، اطمینان و تمانینه کار می‌کنن. سه ماه طول می‌کشه تا تمام برگها بریزن، سه ماه خواب درختا طول می‌کشه، سه ماه بلند می‌شن و رشد می‌کنن، سه ماه میوه می‌دن و آرام آرام آماده می‌شن برای برگریزون... سال‌ها طول می‌کشه آب یه راه از دل سنگ برای خودش باز کنه، مورچه ساعت‌ها تلاش می‌کنه تا غذاشو ببره به خونه‌اش و میلیاردها مثال دیگه. لذا تطبیق دادن صبر ما با صبر خدا گرچه ناممکنه، اما تمرینش حداقل کمکمون می‌کنه آرامش و امیدمون بیشتر بشه.

8. با خدا که باشی، آروم آروم چشمت باز می‌شه به این‌که ببینی چقدر حواسش بهت هست. مثل اون داستان زیبای چهارراه میرداماد که دوستمون توی نظرات نوشته.

9. تو نیکی میکن و در دجله انداز  که ایزد در بیابانت دهد باز . خوبی کردن به آدما و مخلوقات خدا، بی بر و برگرد جواب خوب برای آدم داره. ولی بیشتر اوقات زمان و شکلش دست ما نیست. خود خدا می‌دونه کجا و چطور پاسخ این خوبی رو بهمون برگردونه. این باعث می‌شه آدم خوبی بکنه و توقع نداشته باشه. و این خیلی خوبه.

10. این‌که دعای خالص، به‌ویژه برای آدم‌های دیگه، باعث می‌شه آدم خودش زودتر به خواسته‌هاش برسه.

11. این‌که اگه دلت پاک باشه و خالصانه دعا کنی، جواب خیلی از سوالاتت رو می‌تونی از یه متن مقدس، مثل قرآن بگیری.

12. این‌که بخشش و گذشت قلبی از کسی که بهت بدی کرده در نزد خداوند راه‌های نیک رو به روت می‌گشاید... وقتی نتونیم بدی های دیگران رو ببخشیم چطور توقع داریم خدا برای ما بخشنده باشه؟

13. این‌که مثبت اندیشی و امیدوار بودن، انگار خیلی از راه‌ها رو باز می‌کنه. همون از تو حرکت، از خدا برکت خودمونه. این‌که انگار آدم‌هایی که فاز مثبت دارند، راه‌های بیشتر و بهتری جلوشون باز می‌شه تا آدم‌های غرغرو و نق‌نقو و آدمایی که احساس می‌کنن واقع‌نگری یعنی منفی نگری و دائم هم ژست ادمهای همه‌چیز دان رو می‌گیرن.

14. این‌که از ته دل بتونی بعضی چیزها رو بسپری دست خدا و دیگه توی کارش دخالت نکنی، هم آرومت می‌کنه، هم پذیرشت رو زیاد می‌کنه. اعتقاد به مقدرات می‌تونه خیلی درحفظ آرامش آدم نقش داشته باشه.

15. این‌که خیر خواهی برای دیگران خیلی موثره. مثل همون دعا در حق دیگرون که بالا نوشتم. یعنی وقتی برای کسی خوبی بخوای و حسادت رو در خودت بکشی یا حداقل جلوش رو بگیری مسلما بهترین‌ها برای خود آدم هم پیش میاد. نیت خیر هم همینطور. یعنی آدم قبل از هر کاری نیت خیر بکنه و توی نیتش، حال‌گرفتن از فلانی، سرجا نشوندن فلانی یا خدای ناکرده آبروریختن از فلانی نباشه.

16. این‌که تمرکز روی نقاط ضعف یا بدی آدما، به شکلی بسیار عجیب و غریب باعث ایجاد همون ایراد در خود ما می‌شه. نمی‌دونم بهش می‌گن منع یا دیکته دیگه‌ای داره، اما گاهی حتی فکر کردن به این‌که چرا فلانی اینجوری حرف می‌زنه، اینجوری غذا می‌خوره، اینجوری راه می‌ره، اینقدر با تلفن حرف می‌زنه، این اخلاقو داره و ... صرفا بعد از مدت زمانی کوتاه، مثلا چند ماه

 باعث می‌شه همون ایراد یا ایرادی شبیه آن، دامنگیر خودمون بشه. یادمه یه پست راجع به این موضوع و مکانیسم غریب و باورنکردنی اون نوشته‌ام.

17.

18...

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢

زندگی بعضی از آدما، مملو از درس‌های بزرگه. انگار محکم‌ترن و قوی‌تر. همون مشکلاتی که برای همه ماها پیش می‌آد، مثل فقدان عزیزان، مشکل شغلی، بی‌پولی، نامهری نزدیکان، ورشکستگی، دردهای جسمانی، حوادث غیرمترقبه و ... برای اونا هم پیش می‌آد. اما انگار اونا راحت‌تر با موضوع کنار می‌آن و زودتر می‌تونن برگردن به آرامش و رضایتشون.

خیلی وقته دارم روی این موضوع فکر می‌کنم که اونا چی دارن که ما نداریم؟ یه بخشیش ایمانه حتما. یه بخشش رضا. البته این برای آدمهایی هست که خدا توی زندگشیون نقش برجسته‌ای داره. البته بعضیها هم هستن که مذهبی نیستن، اما از این قدرت برخوردارن. فعلا به این نتیجه رسیده‌ام که یه‌سری اصل کلی و بی‌تغییر و جاودانه در طبیعت وجود داره که عمل بهش نتایج یکسانی در بر داره. تا بحال نتیجه تفکرات من این بوده که اگه آدم از این اصول داشته باشه و بهشون ایمان داشته باشه، احتمال برهم خوردن تعادل زندگیش خیلی کمه. البته کرخ نمی‌شه، درد می‌کشه، رنج می‌بینه اما روی خودش خوب کنترل داره. ته دلش یه امید خاموش‌نشدنی داره، چون مطمئنه و ایمان داره که یه‌سری قواعد وجود داره که عملکرد و نتیجشون توی هر شرایط زمانی، یکسانه. به همین دلیل اون هم محکمه و آروم.

این پست رو برای این نوشتم که ازتون بخوام فکر کنین و اگه طبق تجربه واقعی خودتون، نه شنیده‌ها و حتی عقاید، بلکه بر مبنای چیزی که خودتون بارها تجربه کرده‌اید، اگه یه‌سری از این اصول رو می‌شناسین اینجا بنویسین. ببینیم با همفکری چقدر می‌تونیم همدیگه رو کمک کنیم تا تحملمون بالا بره، آرامشمون زیاد بشه و شادیمون روز افزون.

اول خودم:

دو تا اصلی که بارها برام تجربشو پس داده و رد خور نداره و من توی هر شرایطی باشم می‌تونم صبر کنم و مطمئن باشم که این اصول کار خودشون رو خواهند کرد، اینان:

اول. دعای پدر و مادر باعث برکت توی زندگیه آدم می‌شه. بی بر و برگرد.

دوم، وقتی تلاش کنی گناه نکنی (که خیلی هم سخته)، توی یه فرصت زمانی خاص، که اغلب سریع نیست، اما خیلی هم طولانی نیست، یه اتفاقهای خیلی خوبی برات رخ می‌ده که مات می‌مونی. ضمن این‌که می‌فهمی اینا پاداش همون مراقبت خودته. (و درک این موضوع خیلی مزه داره).

 

حالا شما بنویسین. چیزا و اصول و قوانینی که صمیمانه تجربه کرده‌اید و می‌دونین رد خور نداره.

 

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢

یکی از ابزارهای خوب ارتباطی که اغلب فراموشش می‌کنیم، گاهی هم عامدانه، صحبت کردن با نرمی و مهربانی است. 

این حس که «باید بهش بفهمونم چطور با من رفتار کنه، گلیمشو تا کجا پهن کنه، یا حساب کار دستش بیاد»، هرچند گاهی حس کاملا صحیحیه، اما خیلی اوقات نوع بیان سخت و پرخاشجویانه ما حتی اگر هم موضوع رو به نفع ما سامون بده، اما حال ما رو خوب نمی‌کنه، دوستانمون رو زیاد نمی‌کنه و از همه مهم‌تر آرامشمون رو بیشتر نمی‌کنه.

خدا توی قرآن، آیه 44 سوره طه، به حضرت موسی می‌گه که حتی با فرعون هم ابتدا با زبان نرم سخن بگو، شاید متنبه شود و پند گیرد. خدا که می‌دونسته فرعون چیه و کیه. از معدود آدمایی که رسما اعلام خدایی کرده بود! اما حتی با اون هم می‌خواد ابتدا از در آرامش و خوبی و مهربانی وارد بشه.

زبان نرم، نگاه مهربان و تلاش برای درک دیگران و دیدن منظره‌ها و وقایع از نگاه اونا، کار ساده‌ای نیست. اونم توی این دوره و زمونه‌ پر از بی‌اعتمادی که این ترس توی دلمون افتاده که اگه حواسمون چهارچشمی به خودمون نباشه، به یه چشم بر هم زدن همه چیزمون رو از دست می‌دیم. اما همین سختیشه که آدم رو می‌سازه و قوی‌اش می‌کنه برای بهتر شدن و موفق‌تر بودن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢

یه خبری می‌خوندم از یه بانوی سالخورده توی یه شهر کوچیک توی اسپانیا. این‌که یه تابلوی حضورت مسیح توی کلیسای شهرشون نیاز به مرمت داشته و ظاهرا مرمت‌گرها از مرکز هی بدقولی می‌کرده‌اند و این باعث شده ایشون دستارو بالا بزنه و با دانش ابتدایی‌ای که از نقاشی داشته، شروع کنه به مرمت تابلوی صد ساله! نتیجه؟

ایشون تقریبا از تصویر زیبای حضرت مسیح یه موجود پشالوی وحشتناک خلق کرده! ظاهرا این اقدام سال گذشته کلی سر و صدا برپا کرده بود و خیلی‌ها به انتقاد از این خانم پرداخته بودند. ظاهرا اون بنده خدا هم دائم می‌گفته بابا من همه این کارها رو توی حیاط کلیسا انجام دادم و همه می‌دیدن و چرا هیچی نمی‌گفتن.

به هرحال این کار و این ترسیم، دستمایه شوخی و مسخره‌کردن خیلی‌ها شده بود. چاپ این دو تصویر کنار هم روی تی‌شرت و ماگ و ... هم رواج پیدا کرده بود.

تا این‌که یواش یواش ورق برمی‌گرده!

مردم دلشون می‌خواسته این شاهکار هنری! رو از نزدیک ببینند و همین باعث می‌شه به آرومی سرازیر بشن به این شهر کوچیک و ناشناخته. یواش یواش اونقدر تعداد توریست‌ها زیاد می‌شه که کلیسا مجبور می‌شه بلیط بفروشه! اوضاع شهر رونق می‌گیره! از اون مهم‌تر اون خانم اونقدر معروف می‌شه که برای اولین بار توی عمر هشتاد و خرده‌ای‌ ساله‌اش یه نمایشگاه از نقاشی‌هاش می‌ذاره! بعد هم شورای شهر تصمیم می‌گیره حق معنوی این نقاشی رو  ثبت کنه و عوایدش رو با این خانم تقسیم کنه.

به هرحال الان همه راضین و دیگه کسی به خانم نقاش ایرادی نمی‌گیره.

...

خدا چقدر برای این آیه عسی ان تکرهوا... (چه بسا چیزی را خوش نمی‌دارید، اما به نفع شماست) مثال برامون زده توی این دنیا.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢

توی داستان کیمیاگر پائولو کوئلیو، اون جایی که قهرمان داستان تلاش می‌کنه با روح جهان حرف بزنه، بخش مورد علاقه منه. تمثیلی از آرام‌کردن تمام سر و صداها و آشفتگی‌ها، این‌که اگه بخواهی درست بشنوی، باید آرام بگیری و این‌که یک ذهن آرام، روحت رو آرام می‌کنه و یک روح آرام، کل زندگیت را در دست می‌گیرد.

گاهی عصبانی نشدن و کنترل کردن خودمون در موقعیتی که همیشه اگه پیش می‌اومد به هم می‌ریختیم؛ صبر توی موقعیتی که صبر کردن خیلی سخته؛ زنده نگاه داشتن امید توی وضعیتی که تمام در و دیوار ازت می‌خوان که داد بزنی و گریه کنی و به بی‌عدالتی دنیا بد و بی‌راه بگی؛ قدم محکمیه برای آبدیده‌تر کردن خودمون و زندگی‌مون.

می‌شه حتی با کم کردن از غرهای روزانه و عادی شروع کرد. از همراهی‌های معمولی با یک غیبت یا بدگویی، از اجازه دادن به فکر که هرجای بد و نامناسب و غمگین و هراسناکی که خواست بره، بره؛ از تلاش برای بی‌تفاوت موندن وقتی می‌بینیم حالمون خوش نیست و خیلی کارهای کوچک اما موثر دیگه.

باید تکونی به خودمون بدیم. عمر داره مثل برق و باد می‌گذره. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢

گاهی... نه! خیلی وقت‌ها، اگه آدم خودشو رها کنه، می‌ره توی حس‌های بد، آزاردهنده، افسرده‌کننده و اعصاب‌خردکن.

یه‌دفعه به خودت می‌آی و می‌بینی ظرف نیم ساعت، نه تنها دیگه حس خوبی نداری، بلکه از یه‌سری آدم بدت اومده، فقط کارهای بد اونا رو برای خودت ردیف کرده‌ای، تمام نداشته‌های زندگیت اومده جلوت نشسته و بعد، حتی بدت نمی آد بری از این دنیا و حسرت یه آدم خوب و مظلوم رو بذاری رو دل اونایی که بهت بد کرده‌اند و بی‌انصاف بوده‌اند!

ذهن رو نباید ولش کرد. افسار ذهن رو نباید رها کرد و اجازه داد هرجا دلش بخواد بره. توی فکرهای خوب و زمان آرزو کردن و رویا دیدن چرا، اما توی لحظات بد نه. باید با زور  هم که شده یه ربع ده دقیقه با ذهن کلنجار رفت، آرومش کرد، حواسش رو پرت کرد، تنفس مصنوعیش داد، تا برگرده به حالت معمولیش. 

چندبار که اینکار رو بکنی رام می‌شه. هیچ آدم عارف، بزرگی یا موفقی رو نمی‌تونیم پیدا کنیم که تسلطی بر ذهنشون نداشته‌اند. تمرین می‌خواد و سخته، اما می‌شه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢

توی زندگی، برخی موضوعات هستن که خیلی عذابمون می‌ده و دائم بخاطرشون به خدا غر می‌زنیم...همیشه یه‌جای دلمون به این فکر می‌کنه که اگه اینجوری نبود چقدر زندگیم خوبتر می‌شد...

بعضی دردها و دلخوری‌ها مثل کاردک سفالگرند. وقتی روی چرخ سفال، اون تیکه گل داره می‌چرخه. آروم کاردکش رو می‌آره جلو و یه خراش شروع می‌شه...ادامه پیدا می‌کنه...ادامه پیدا می‌کنه...ما می‌چرخیم و اون درد همیشه باهامونه اما...

بعضی درسها توی زندگی با یه تحول و تغییر آنی برامون روشن می‌شه، بعضی چیزها رو هم باید تحمل کرد و تاب آورد و غر نزد. دائم نباید برای هرچیزی گلایه کرد. گاهی با این دردها و دلخوری‌های مدام، که می‌گن اگه خیلی خیلی اذیتت کنه هم فقط باید به خودش بگی، قراره شکل جدیدی پیدا کنیم، چیز بهتری بشیم، قوی‌تر، زیباتر، خدایی‌تر.

درست که نگاه کنیم گاهی یکی دوتا سه تا از این کاردک‌ها توی زندگی همراهمون شده. باید پذیرفتشون. خوب‌تر شدن زحمت می‌خواد و تحمل و صبر و از همه مهم‌تر خوشخویی و راضی به رضای او بودن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢

نزدیک‌های اومدن ماه رمضون‌ که می‌شد، گاهی با خودم فکر می‌کردم چرا خدا این یک ماه روزه رو پخش نکرده توی سال؟ مثلا هر ماه دو روز. اینجوری شاید تلنگرها پخش می‌شدند و انسان‌ها هم بیشتر یاد خدا می‌افتادن و تمرین امساک می‌کردن.

امسال به این نتیجه رسیده‌ام که این تداوم‌های طولانی، بهترین روش برای تغییر رفتار و کردار و عاداته. این‌که بتونی یه ماه پشت سر هم، به خودت نشون بدی که می‌تونی چیزی نخوری، تلاش کنی گناهی نکنی، غیبت که شد زود بحث رو عوض کنی، خشمت رو فرو بخوری، مهربون‌تر باشی با خودت و خانواده و اطرافیانت، لبانت به ذکر خدا بیشتر باز بشه و ... تاثیر عمیق و اگر خدا توفیق بده، مداوم‌تری روی روح آدم می‌ذاره.

اون پست دوره‌های 21 روزه که اینجا نوشته بودم، تاییدکننده این دیدگاهه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢

توی این وبلاگ، پست‌های زیادی درباره تعیین هدف و چگونگی رسیدن به اونها نوشته شده. گاهی فکر می‌کنم برای خودم هم یک دوره کاملا تدریجی و تکاملی بوده. اینکه برنامه‌ریزی کنیم، تیک بزنیم کنار کارهای انجام شده، این‌که خسته نشیم، این‌که به خودمون لابلای روزهای سخت پیگیری اهداف، مرخصی بدیم، این‌که دوره‌های بیست و یک روزه بگذاریم، و چند تا راه دیگه برای رسیدن به مقصد.

اما کمتر روی بحث انگیزه حرفی زده‌ام. این‌که در کنار انتخاب روش و شیوه درست، باید چکار کرد که انرژیهامون کم‌سو نشه.

فکر کنم مهم‌ترین بخش در موضوع انگیزه، درست انتخاب کردنه. یعنی چشمامون رو باز کنیم و درست ببینیم و بعد انتخاب کنیم. به نظر من برای گرفتن تصمیم‌هایی که نیاز به یک استارت خوب و تداوم اراده دارن، باید اول این مرحله رو گذروند. شاید حتی یکی دو هفته هم فرایندش طول بکشه، اما ارزش داره.

مثلا توی یه مقطعی از زندگی تصمیم می‌گیریم درسمون رو ادامه بدیم. این اتفاق خصوصا در زمان‌هایی که قبلا شاگرد خوبی در مدرسه یا دانشگاه بوده‌ایم احتمالش بالاتره. بعد یه مدتی، احساس خوبی از خودمون نداریم. فکر می‌کنیم راکد شده‌ایم. دیگران رو می‌بینیم و ناخودآگاه توی ذهنمون خودمون رو باهاشون مقایسه می‌کنیم...

توی اینجور مواقع، باید درست برای خودمون حلاجی کنیم که آیا «تنها» و «بهترین» راه برای غلبه بر این احساس ناخوش، درس خوندنه؟ فرض کنین الان زمان قدیمه و مدرک اینقدر ارزش نداشته. خیلی از یادگیری‌ها تجربی و با مطالعه بوده. آیا ما واقعا دلمان برای درس خواندن تنگ شده؟ یا دلمان مدرک بالاتر می‌خواهد (به هزار دلیل موجه، مثل ارتقای شغلی، ...) پاسخ واضح به هرکدوم از این سوال‌ها، پایه تصمیم‌گیری ما را سفت‌تر می‌کنه.

خود من فاصله میان دو مقطع تحصیلیم شش سال بود. چون بعد از پایان اون مقطع اول، آگاهانه تصمیم گرفته بودم بروم سراغ کار کردن. فرصت‌های شغلی رشته ما زیاد نیست و من نمی‌خواستم فرصتم را از دست بدهم. نمی‌گویم دوستانم که آن زمان درس را ادامه دادند و چند سال بعد مدرک بالاتر را گرفتند، اشتباه کردند. اتفاقا برخی از آنها موفق شدند اما بیشترشان بعد که با مدرک بالاتر فارغ‌التحصیل شدند، دیدند دیگر بازار کار خاصی برای آنها نمانده. به همین دلیل من از شیوه برنامه‌ریزی خودم در آن زمان  راضیم.

همین شیوه را می‌توان روی کارهای دیگر هم امتحان کرد. خواسته‌های ما باید بسیار با دقت و با وسواس برنامه‌ریزی شوند. به‌ویژه وقتی دیگر آن پسر یا دختر پرشور هجده تا بیست و چند ساله نیستیم که پر باشیم از انرژی و وقت و بی‌مسئولیتی؛ مسئولیت یک زندگی، خانواده یا حمایت پدر و مادرمان را برعهده داریم؛ اغلبمان کم فرصتیم، یعنی یا می‌رویم سر کار و یا سرمان تمام وقت به خانه و بچه و خانواده گرم است و ...

نباید بی‌گدار به آب زد. اگر حقیقتا می‌بینیم با همه مشکلات، عاشق درس خواندنیم و مدرک بالاتر رفتن رو دوست داریم؛ باید بریم قدم بعدی. اینکه روش رسیدنمون به اون مدرک چیه؟ کدوم دانشگاه به سبک زندگیه ما نزدیکتره؟ گاهی ما هزینه‌های بسیار بالایی می‌دهیم و اوقات بسیار سختی را می‌گذرانیم، بعد نه در طول درس خواندنمان لذت می‌بریم، نه بعد از فارغ‌التحصیل شدنمان موقعیت قابل توجهی برایمان فراهم می‌شود. اگر قرار باشد سه الی چهار سال عمرمان را تماما به سختی و استرس و فشار مالی بگذرانیم، بعد فرضا فوق لیسانس شویم یا دکترا، بعد تازه دغدغه‌امان شروع شود که چرا شغل مناسب من نیست؟ یا فرضا فلان شغل حقوقش بخور و نمیر است...آیا اشتباه نکرده‌ایم؟

من درد مدرک‌گرایی در جامعه‌امان را خوب می‌فهمم و می‌دانم گاهی این مدرک خیلی کارها می‌تواند بکند. ولی بد هم نیست گاهی از جریان عام جامعه فاصله بگیریم، به خودمان نگاهی بیندازیم و ببینیم بهترین انتخاب برایمان کدام است؟ آنچه که هم شادمون می‌کنه، هم نیاز به تزریق روزانه انرژی برای دوام نداره، بلکه خودش بهمون انرِِِِژی می‌ده، چیزی که انجامش با ما و روحیات و وضعیتمان تناسب داره، چیزی که صرفا بدلیل خواست دیگران یا حرف دیگران نیست و صلاح خودمونه، چیزی که انجامش کل خانواده‌امان رو به هم نمی‌ریزه و سیستم همه رو به‌هم نمی‌زنه صرفابرای اینکه ما می‌خواهیم کاری بکنیم و بعد... اگه واقعا اون هدف واقعی و راستین رو پیداش کردیم و انتخاب کردیم، اونوقت با چشم باز به سمتش بریم؛ برای رسیدن بهش برنامه بریزیم؛ اگه کم آوردیم نشینیم، بلند شیم و ادامه بدیم؛ اگه ملامت شنیدیم، با یه لبخند از کنارش بگذریم؛ و از همه مهم‌تر صرفا برای رسیدن به اون هدف و خواسته برنامه نداشته باشیم، بلکه برای بعد از رسیدن به اون هدف هم برنامه روشن و مبتنی بر واقعیت داشته باشیم. بدونیم مثلا بعد فارغ‌التحصیلی چکار می‌خواهیم بکنیم.

به هرحال گاهی باید خیلی سفت و سخت نشست فکر کرد، بعد رو راست و محکم تصمیم گرفت و بعد هم بهش وفادار موند. چه تصمیممان این باشد که کاری را بکنیم، چه تصمیمان این باشد که کاری را نکنیم، و چه تصمیممان این باشد که کاری یا هدفی را جایگزین خواسته اولیمان بکنیم و آنرا پی بگیریم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢

برای ترک عادتهای بد یا کسب عادتهای خوب، تعهد دادن به خودمون خیلی موثره. هرچند خیلی خیلی سخته وفادار موندن به قول و قرارهای بین خودمون. چون تبعات شکستن آن صرفا برعهده خودمان است. برای همین برخی‌ها به دیگران تعهد خودشون رو ابراز می‌دارن. اونم با این هدف که رودربایستی با اون افراد مجبورشون کنه روی قولشون به خودشون بمونن. هرچند این خوبه و قوی‌تر از تعهد به خوده، اما حاشیه خطرش هم زیادتره. چون بعد یکی دوبار شکستن تعهد، فکر می‌کنیم دیگه تبدیل شده‌ایم به آدمی بی‌اراده و ضعیف جلوی چشم دیگرون.

به هرحال، گاهی هرچه تلاش می‌کنی و زحمت می‌کشی، نمی‌شود.

به تجربه دریافته‌ام که معجونی از تعهد به خود، دعا کردن و از خدا کمک خواستن، آغاز کردن از کم و بی‌رحم نبودن با خود نسخه کارآمدیه. هرچند...

گاهی انگار هنوز زمانش نرسیده...باید زمانش برسه، تحولی که رخ نداده رخ بده و اون‌وقت... خیلی راحت‌تر و آرام‌تر می‌تونی به خواسته‌ات برسی... این‌هم از عجایب روزگاره شاید...

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢

چند روز پیش فرصتی پیش اومده بود و رفته بودم بازدید یکی از سازمان‌های غیردولتی بزرگ کشور که یکی از کارهاش خدمات‌دهی به کودکان کار و خیابونه. یه بازدید بود مملو از رنج و زیبایی. رنج از دیدن بچه‌هایی که توی سنین مختلف مشغول کارهای خیابونی بودن (گل‌فروشی، فال فروشی، شیشه پاک‌کنی و ...) و عشقشون اون چند ساعتی بود که مرخصی می‌گرفتن و می‌اومدن اونجا درس می‌خوندن. زیبایی از کار عمیق و خالصانه و قشنگ یه‌عالمه داوطلب دانشجو و فارغ‌التحصیل که متعهد شده بودن یه زمان‌های مشخصی وقت بذارن و بیان به این بچه‌ها درس بدن، باهاشون زبان کار کنن، نقاشی یادشون بدن و صد تا کار خوب دیگه.

یه نکته مهم این بود که یکی از اهداف مخفی و ناگفته اون سازمان غیردولتی، کشوندن بچه‌ها به اون خانه‌هایی که بهش می‌گفتن خونه علم بود، بیشتر به این دلیل که بشه به این بچه‌ها یه وعده غذای گرم داد. چون بخش عمده‌ای از این بچه‌ها سوء تغذیه داشتن و روز تا شبشون با بیسکویت و پفک و برخی خوراکی‌هایی که رهگذرا بهشون می‌دادن می‌گذشت و شب هم اونقدر خسته برمی‌گشتن که اگه چیز دندون‌گیری هم توی خونه نبود، براشون مهم نبود چون از خستگی بیهوش می‌شدن.

یه نکته دیگه که یاد گرفتم این بود که مسئول اونجا می‌گفت خودشون هم فکر می‌کرده‌اند این بچه‌ها اغلب یه گروه و دسته و زیر نظر تیم‌های خلافکار و منسجم هستن. اما حالا که نزدیک یه سال بود شبانه روز با این بچه‌های معصوم سر و کله می‌زدن می‌گفت شاید پنج درصد اینجوری باشه. بیشتر این بچه‌ها رو خانواده‌هاشون می‌فرستن برای کار. و متاسفانه بخش عمده‌ای‌اش هم بخاطر اعتیاد پدره.

یه خانم دکتر مهربون و جوونی اومده بود و داشت بعضی از بچه‌ها رو معاینه می‌کرد. مجانی. هنوز چشمام پر اشک می‌شه وقتی یادم می‌افته یه پسر حدودا هشت ساله اومد بغل دست من ، زانوش رو نشون داد. معلوم شد وقتی فال می‌فروخته، و لابلای ماشینا حرکت می‌کرده، یه ماشینه زده بهش و رفته. پاش کبود شده بود. هیچی نمی‌گفت. اونقدر مظلوم بود که آدم هیچ کاری غیر گریه از دستش بر نمی‌اومد.

اینا رو نوشتم، هم برا اینکه یادم بمونه، هم برا اینکه درست‌تر به این بچه‌ها نگاه کنم، هم برا اینکه اگه شماها هم خواستین این موضوع رو از جنبه‌های دیگه‌هم ببینین، هم برا اینکه قدر داشته‌هامون رو بدونیم، هم برا اینکه شکر نعمتهامون رو با کمک به دیگرون نشون بدیم و هم هزارتا فکر خوب دیگه که می‌دونم به ذهن خودتون می‌آد.

پیوست یک) چقدر خوبه آدم اینقدر خواننده ساکت وبلاگ داشته باشه. چسبید بهم. ممنونم

پیوست دو) چند روزه دارم به این فکر می‌کنم که من نمی‌فهمم با شکم گشنه خوابیدن یعنی چه. از بچگی تا حالا شاید یه غذایی که مثلا مادرم درست کرده بوده رو دوست نداشته‌ام، یا مثلا خیلی چیزها نداشته‌ام یا می‌خواستم ولی دیر بهشون رسیده‌ام، اما یه چیز محرزه:‌هیچوقت گشنه نخوابیده‌ام. اگر هم بوده، مثلا مال گشنگی روزه بوده. چیزی که مطمئن بودی چند ساعت دیگه افطار می‌کنی. اما گشنگی از نداشتن...خدایا کمکمون کن درک و حسمون بالاتر بره. آدم بشیم و درست‌تر نگاه کنیم. خدایا تورو خدا.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢

داشتم به وبلاگم فکر می‌کردم. اینکه زمانی اولین صفحه‌ای که بعد روشن کردن رایانه سراغش می‌رفتم وبلاگم بود، این‌که چندتا کامنت با چه موضوعاتی اضافه شده‌اند،‌اینکه دیگران چه نوشته‌اند،‌این‌که چه تصویر یا مطلبی برای دفعه بعد بذارم... و چند ماه است دیگر این حس نیست. می‌دانم که برای بی‌حوصلگی نیست. از ترس خوانده شدن توسط نزدیکان نامحرم هم نیست. مطالب اینجا محرم و نامحرم ندارد. از کمبود وقت هم نیست. حداقل می‌دانم هفته‌ای یه ربع وقت دارم برای این صفحه بگذارم. 

فکر می‌کنم... و باز فکر می‌کنم..

شاید بخشی‌اش بخاطر از اولویت اول افتادن این کار است. رسیدن به وظایف محل کار و بعد هم خانه و زندگی، اولویت‌های خیلی بیشتری یافته‌اند. از طرفی تعداد خواننده‌ها و کامنت گذاران هم خیلی کم شده. برایم طبیعی است. فکر می‌کنم غالب وبلاگهای پربیننده یا مال افراد معروف هستند، یا افرادی که خیلی پرمغز می‌نویسن یا افرادی که از زندگی روزمره‌اشان می‌نویسند. خصوصا دسته سوم سبب می‌شوند خواننده‌ها بتوانند وضعیت، مشکلات و شادی‌های خودشان را با نویسنده وبلاگ مقایسه کنند و در کنار رفع کنجکاوی ناشی از چگونگی گذران روزهای زندگی یه نفر، دعواهای خانوادگی یه نفر دیگه، عشق شکست خورده اون یکی، روزمره‌های یک همسر دوم و خیلی مسائل دیگه، با نگاهی دیگر به زندگی خودشان بنگرند و کسب تجربه کنن.

به هرحال وبلاگ من هیچکدام از این سه نوع نیست و به همین دلیل هم این موضوع طبیعی است. ضمن آنکه خیلی از خوانندهای این وبلاگ الان یا دیگر وبلاگهایشان را بسته‌اند یا بیش از قبلترها، گرفتار زندگی خود شده‌آند و فرصت سر زدن به اینترنت را هم ندارند. گو اینکه فیسبوک و سایتهای خبری هم غالب وقت گردشهای اینترنتی را می‌گیرند.

با این‌حال از اونجا که من همیشه به این وبلاگ به عنوان محلی برای جمع‌کردن نوشته‌هایم و شاید روزی نشر آنها نگاه کرده‌ام، لذا هم کم سر زدن خودم و هم کم خوانده شدنش برایم حساسیت برانگیز نیست. به نوعی بی‌رگ شده‌ام و این حس نه خوبی است و نه بد. به نظرم مثل خیلی دیگه از احساسات زندگی، به شیوه مواجهه ما با آن برمی‌گرده.

.....

گاهی بد نیست برای خودتان نسخه ‌ای بپیچید. یعنی یه تکه کاغذ بردارید و مثل یه دکتر چندتا کار انجام دادنی، خوردنی، نوشیدنی یا بیرون رفتنی برای خودتان بنویسین و تا یه زمان خاص، مثلا 24 ساعت هم بیشتر به خودتان فرصت ندین. می‌دانیم که هیچکس ما را مثل خودمان نمی‌شناسد و هیچ پزشکی نمیتواند بهتر از خودمان برایمان نسخه بنویسد.

مثلا نسخه امروز:

انجام یه کار که تموم کردنش حس خوبی بهت بده

خوردن یه چیز که می‌دونی بعدش حالت بهتر می‌شه

گفتن یه حرف محبت آمیز به یه نفری که می‌دونیم شنیدنش خیلی خوشحالش می‌کنه

سه بار کمک به یه نفر، چه غریبه چه دوست و همکار و عضو خانواده

یه بار مهربون ماندن در زمانی که دلمون می‌خواد سر به تن طرف نباشه

انجام یه کار که همیشه از انجام دادنش (بخاطر بی‌حوصلگی، کم‌رویی، تنبلی) طفره می‌ریم.

 

همین برا 24 ساعت کلی قدمه رو به جلو. فکر می‌کنم حضرت علی (ع) که می‌فرمود روزتون مثل دیروز نباشه تا ضرر نکنین، ناخودآگاه هر روش مدون برای بهبود حس‌های خوب زندگی در وجودمون رو تایید می‌کردن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢

کی می‌شود بفهمیم زندگی یعنی همین روزها که دارند می‌گذرند...

کی می‌شود حواسمان باشد این جمله: انگار دیروز بود...چه زود بیست سال گذشت... رو شاید و احتمالا حتما بیست سال دیگر هم تکرار می‌کنیم (اگر انشاالله با تن سالم زنده باشیم)

دیشب رفته بودم مهمانی‌ای از دوستان دوران لیسانس که حدودا هفده هجده سال بود همدیگر را ندیده بودیم...باورمان نمی‌شد اینقدر زمان زود گذشته. موهای جوگندمی، برخی کچل!، شکم‌های برآمده، ریش‌های سفید و سیاه.

زندگی میگذرد... و جالب است که همه می‌دانند چقدر زود می‌گذرد، نه لزوما اگر خوش بگذرد زود می‌گذرد، بد هم باشد باز آدم باورش نمی‌شود اینقدر زود گذشته.

کاش و انشاالله از فرصتهایمان استفاده کنیم و کمی بهتر خودمان را بشناسیم و کمی آرام‌تر شویم و دنبال چیزهای حقیقی‌تری در زندگی برویم. حداقل حتی شده روزی چند دقیقه به این فکر کنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢

گرانی‌های پی در پی این ماه‌ها غیر از این‌که آدم را کلافه می‌کند و بعضی‌ها را هم عصبی و بعضی‌ها را هم درمانده (که هر گروه هم حق دارند) اما  یکی از تاثیراتش در زندگی من این بوده که سبب شده نگاهی جدید به لوازم زندگیم داشته باشم.

الان دارم می‌بینم که چقدر چیزها را نصفه و نیمه رها کرده‌ام چون دلم جدیدتره رو خواسته و چون دلم نمی‌اومده قدیمیه رو هم بندازم دور، نگهش داشته‌ام و فقط خاک می‌خوره و شاید هم خراب و فاسد می‌شه. می‌بینم در خیلی چیزها قدیمیه کار می‌کرده اما بخاطر مد یا همراه بودن با تکنولوژی یا چیزایی مثل شان اجتماعی (که البته باید هم در حد معقول بهش توجه  بشه) اونا رو کنار گذاشته‌ام. دارم می‌بینم می‌شه یه عالمه از لوازم رو مجددا مصرف کرد یا بخشید و جسم و روح رو از این حالت انباری زدگی به در آورد.

دارم می‌بینم که خیلی از چیزها رو می‌شه بهتر استفاده کرد اما چون ارزون بوده‌اند بی‌خیال ازشون استفاده می‌کرده‌ام. یاد وضو گرفتن‌های از آب حوض می‌افتم که قطره‌ای آب هدر نمی‌رفت و الان می‌بینم چقدر آب از شیر هدر می‌رود، یا حمام‌کردن‌های دهه شصت که بچه بودیم و نفت کم بود و تمام حمام را با یک لگن بزرگ آب انجام می‌دادند و آخرش یه دوش سریع، اما الان از اول تا آخر زیر دوشیم!

این گرانی‌ها هرچند تلخه و برای خیلی‌ها کمرشکن اما اگه بتونه تکونی به شیوه مصرف زندگی‌های ما بده، می‌شه جنبه‌های خیر هم توش دید. دارم می‌بینم ما چقدر برای آدم موندن و زنده بودن و رفع نیازهای اصلیمون نیازهامون محدود و دم دستی‌اند.

یه بخشی از یه شعر زیبا که امروز خیلی بهم چسبید:

یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد

مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند
رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست
...
ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی
آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی

ساده که باشی
همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت میکند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است ساده که باشی

آدمهای ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم میدهند

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

این روش «از کم شروع کن» توی خیلی وضعیت‌ها کاربرد داره. باید امتحانش کرد. به‌ویژه توی کارهایی که دائم می‌خواهیم انجامشون بدیم و بیش از چند روز نمی‌تونیم به قول خودمون به خودمون وفادار بمونیم. مثل یادگیری زبان، سالم‌تر خوردن، آب خوردن، رژیم گرفتن و خیلی چیزای دیگه.

گاهی حواسمون نیست اما به شدت نیازمند این هستیم که از قدرت و اراده خودمون حظ کنیم. خیلی خوبه برامون.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢

گاهی حق داریم نگران زمان باشیم. وقتی رییسمون ازمون کاری رو سر وقت خواسته تحویل بدیم؛ وقتی قراره سر وقت به ملاقات یا قراری برسیم؛ وقتی قراره تو یه مدت زمان خاص چندتا وظیفه رو تموم کنیم...اینا وقت‌هایی‌اند که زمان مهم می‌شه. اما خیلی اوقات هم زمان‌بندی حیاتی نیست. باید اتاق مرتب بشه؛ فلان گزارش توی این هفته تحویل بشه؛ دو سه جور جنس خریداری بشه؛ روغن ماشین عوض بشه؛ یه کلید زاپاس برای در حیاط سفارش داده بشه؛ زیپ فلان لباس برای تعمیر تحویل خیاط بشه و ...

توی این مواقع می‌شه نگرانی از زمان رو دور ریخت و در خود کار غوطه‌ور شد. ازش لذت برد. بدون زمان‌بندی خیلی دقیق. وسط روز تعطیل مرتب‌کردن اتاق رو انجام داد؛ توی یه صبح پرانرژی وقتی می‌بینیم رییسمون کار جدید ازمون نخواسته، اون گزارشه رو وقت گذاشت و تموم کرد؛ موقع نوشیدن یه آب‌میوه کنار خیابون که خودمون رو مهمون کرده‌ایم، کلید زاپاس رو به کلیدسازی بغل آب‌میوه‌ایه سفارش داد و هزارتا چیز دیگه.

ذهن منظم، لزوما ذهن یک، دو، سه، چهاری نیست. حتما نباید یک تموم شه تا دو رو شروع کنه. ذهن منظم اگه یک و دو اولویت داشته باشن، روی اونا تمرکز می‌کنه، اگه سه و چهار خیلی بااولویت نباشن اونا رو سرفرصت انجام می‌ده. اما بلده که هم از انجام یک و دو و هم از پرداختن به سه و چهار لذت ببره.

بخش زیادی از عمرمون توی محیط کار می‌گذره، (بعضی‌ها هم به خانه‌داری)، اما همیشه منتظریم اون ساعتها زودتر بگذرن تا بیاییم خونه. بعد هم توی خونه هم غالبا وقتمون می‌گذره به استراحت برای امکان کار کردن روز بعد.

لذت بردن از کار کردن یه هنره. نیاز داره یاد بگیریمش و تمرینش کنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢

It's Just a Bad Day

not a Bad Life

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

یک شغل چقدر مفید است؟ هروقت به ما اجازه دهد رنج دیگران را کم و شادیشان را افزون کنیم...

به رغم ابعاد کوچکش، اتاق هنرمند نقاش اتاق به‌غایت دلنشینی است. مشاغل اندکی هستند که بتوان حاصل کار سالانه‌اشان را با نگاهی اجمالی به چهار دیوار دید و فرصت‌های بسیار کمتری برایمان پیش می‌آیند که بتوانند همه هوش و حساسیت ما را به یک مکان معطوف کنند. تقلاهای ما عموما هیچ نظایر مادی پایداری نمی‌یابند. ما در پروژه‌های گروهی عظیم و ناملموس تبدیل به موجوداتی آبکی شده‌ایم. اینها باعث شده‌اند ندانیم سال گذشته چه کرده‌ایم و بدتر از آن، ندانیم به کجا رفته‌ایم و به چه چیزی تبدیل شده‌ایم. ما در ترحم مهمانی بازنشستگیمان متوجه توان از دست رفته‌امان می‌شویم...

...نقاش می‌خواهد چندسالی را صرف نقاشی رودخانه در طیفی از حالات و نورهایش کند. از من می‌پرسد: آیا تابحال به آب توجه کرده‌ای؟ منظورم توجهی حسابی است، انگار که تابحال آنرا ندیده‌ای؟

خوشی‌ها و مصائب کار؛ آلن دوباتن

با خودم قرار گذاشته بودم حداقل دوتا کتاب در این تعطیلات عید بخوانم و خواندم و خیلی خوشحالم. اولیش کتاب مامور سیگاری خدا بود که چسبید. چندتا پست پایین‌تر چیزی در موردش نوشته‌ام. کتاب دوم هم خوشی‌ها و مصائب کار بود از آلن دوباتنِ همیشه عزیز. فکر می‌کنم در کنار لذت بردن از محتوای هر دو کتاب، لذت بیشترم مال این بود که هر دو رو تموم کردم. کامل و نه نیم‌خوانده.

سال قبل توی دو تا مقطع، به‌دلیل حجم و تنوع وظایفی که برعهده گرفته بودم یه برگه برداشتم و کارهایی که بایست تا پایان یه مدت خاص تموم می‌کردم توی یه ستون اون نوشتم و یه ستون هم گذاشتم برای تاریخی که کار تموم می‌شد. خیلی لذت‌بخش بود این‌که دیدم توی زمون قرارگذاشته شده با خودم، تقریبا همه اون کارها تیک خوردن. امسال از همین تجربه استفاده کرده‌ام و فعلا سه تا برگه برای کارهایی که باید در فروردین، اردیبهشت و خرداد انجام بدم تهیه کرده‌ام. از نوشتن فلان گزارش تحلیلی برای فلان‌جا، تا حتی حداقل دوبار به‌روز رسانی وبلاگ و انجام یه مصاحبه با فلان سایت و یه مقاله هم برای فلانی. من تابحال لذت نهایی کردن فعالیت‌های روزانه رو چشیده بودم اما امسال می‌خوام فعالیت‌های ماهانه رو هم بهش اضافه کنم. دیدی که به آدم می‌ده گسترده‌تره. شاید باعث بشه آخر سال 92 اگه خدا عمری داد و زنده بودم به قول آلن دوباتن، کارهایی رو انجام داده باشم که بشه توی یه نگاه کلی کنار هم گذاشتشون و از دیدنشون لذت برد.

خوب باشین انشاالله.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱

روزهای آخر سال که می‌شه این حس همه‌اش به من سقلمه می‌زنه که باید یه جمع‌بندی از سالی که گذشت داشته باشی. 

سال نود و یک سال خوبی بود. خدا را شکر. مهم‌ترین اتفاقی که برای من افتاد توانایی مدیریت حجم سنگینی از کارها بود که برای خودم تعریف کرده بودم و فقط تونستم با نوشتن روزانه و تیک زدن اونایی که انجام شده و در ذهن نگاه داشتن آنهایی که مانده و باید بالاخره تمام شود، اون رو به انجام برسونم. هرچند این حجم کار تبعات بدنی هم برایم داشت و حواسم را جمع کرد که دیگر به جوانی سال‌های قبلم نیستم.

یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های سالی که گذشت و احتمالا تمام عمر من، این بود و خواهد بود که چگونه در مقابل ناملایمت‌های زندگی می‌شه واکنش آرام، منطقی و توام با صبر نشون داد. در این مورد اندک کارهایی را بلد شده‌ام اما می‌دانم هنوز خیلی راه مانده. بدتر این‌که رهایی از این حس تخریبی اما خوشایند که "تصور کنی اگر به چیزی فکر بکنی، اتفاق نمی‌افتد"، به این سادگی‌ها هم نیست. مثل زمانی که بچه بودیم و توی مدرسه دائم با خودمون فکر می‌کردیم امروز معلم از من می‌پرسه، ولی در اصل امیدوار بودیم که با این روش این اتفاق نیفته! کمتر دیده بودم که در اون زمان‌ها کسی با اطمینان جرات کنه و بگه من می‌دونم معلم امروز از من نمی‌پرسه! این حس نشون دادن ترس از اتفاق افتادن از چیزی، برای این‌که مثلا خدا ازش منصرف بشه، احتمالا ریشه عمیقی توی باورها و حس‌های قدیمی ما داره. نمی‌دونم، ولی به هرحال حس خوبی نیست و باید عوض بشه. باید واقعیات زندگی رو پذیرفت و به یاد آورد که همین سال‌هایی که از زندگیمون گذشته، مملو بوده از ترس، روزهای پر از دلهره، دردهای ناشی از از دست دادن عزیزان، بیماری‌های سخت، دلهره روزهای امتحان و کنکور و استخدام، شکست‌های احساسی، بی‌معرفتی‌هایی از سوی دوستان و در همان حال هم پر بوده از لذت‌های بسیار، تولدهای زیبا، روزهای خوش گردش و تفریح، غذاهای خوشمزه، باهم بودن‌های لذتبخش، خبرهای خوب از سلامتی بزرگترها، بهبودهای بعد از بیماری، گشایش‌های مالی، پاس کردن‌های امتحانات، تشویق‌ها و پیشرفت‌های شغلی و هزارها چیز دیگه.

اگه بشه میون این‌ها در ذهن و دلمان تعادلی بوجود بیاریم و بدونیم همه این‌ها با هم هستن و با هم هم زیبایند، آنگاه می‌شویم مثل اون آدم‌های بزرگ و عارفی که همیشه لبخند روی لبانشون بوده، همه چیز رو می‌پذیرفته‌اند، راضی بودند به رضای الهی، دلشون دریا بوده و هر موج خروشانی رو می‌پذیرفته‌اند و آرومش می‌کرده‌اند، از زندگیشون لذت می‌بردن، و در کل معنای زندگی و زنده بودن رو خوب درک کرده بودن.

انشاالله سال 92 برای هممون سال پر از برکت و سلامتی و پیشرفت‌های شغلی و عمیق‌تر شدن دانسته‌ها و نزدیکی‌مون به خدا باشه. انشاالله این توانایی بالا رو هم هممون بدست بیاریم

آمین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱

موفقیت تنها این نیست که برنده باشیم. گاهی شرایطی پیش می‌آید که موفقیت در این است که رها کنیم، که پیش خود اعتراف کنیم که هدف برای‌مان قابل دسترسی نیست.

وقتی که تشخیص دهیم دنبال کردن آن هدف بدون نتیجه و هدر دادن انرژی است، دوراندیشان خوبی باقی می‌مانیم. آنگاه می‌توانیم این حس آرامش‌بخش را تجربه کنیم که وقتی راهی به روی‌مان بسته می‌شود، راه دیگری نمایان می‌گردد.

وقتی یک هدف دست‌نیافتنی را رها می‌کنیم، جا برای هدفی جدید باز می‌شود


نوشته اورزولا نوبر(Ursula Nuber) ، مجله روانشناسی امروز (Psychologie Heute)، مارس ۲۰۱۱

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱

برای حرکت باانگیزه توی هر کاری:

1. دقیق خودتو بشناس و ببین و توی چه کارهایی مهارت داری؟ اونا رو بنویس

2. بعد ببین چه چیزایی به هیجات می‌آردت؟ اونا رو هم بنویس

3. بعد ببین بیشتر در مورد چه چیزایی دوست داری مطالعه داشته باشی و خسته نمی‌شی از دیدن، شنیدن یا خوندن درباره‌اشون؟ اونا رو هم بنویس

4. بعد با خودت روراست باش و ببین رویای شخصی و مخفی ته دلت چیه و اگه همه‌چیز دست خودت بود الان چیکاره بودی؟

بعد همه اینها رو بذار کنار هم، نتیجه بگیر و بهش خوب و عمیق فکر کن. خیلی چیزا روشن می‌شه. گاهی حتی راه‌حل.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱

راننده: می‌شه بپرسم چه کتابیه؟

من: دنیای سوفی

راننده: کی نوشته؟

من: گردر

راننده: چی هس موضوعش؟

من: تاریخ فلسفه

...

...

راننده:‌گفتین کی نوشته؟

من: گردر

راننده: آهان گردر، من فکر کردم گفتین بردر. یوستین گردر دیگه؟

من: بله {با تعجب} می‌شناسینش؟

راننده: آره. نظرات جالبی هم داره. البته من این کتابشو نخونده‌ام. آخه من فوق لیسانس تاریخ دارم

این را که می‌گوید برای اولین بار سر بلند می‌کنم و به چهره پیرمرد راننده نگاه می‌کنم. او هم نگاهم می‌کند. متوجه تعجب من می‌شود. شاید برای همین خنده تلخی می‌کند و می‌گوید: آدما رو پیشنیشون ننوشته که کی‌ان و چیکارن. حرف که می‌زنن مث یه پل ذهناشون تازه به هم وصل می‌شه. اینه که باید حرف زد با هم

کتاب جالبیه این کتاب: مامور سیگاریه خدا، نوشته محسن حسام مظاهری، نشر افق، پنج و پونصد
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱

و بندگان خدای رحمان کسانی‌اند که روی زمین به فروتنی راه می‌روند، و چون جاهلان به ناروا خطابشان کنند، سلام گویند و درگذرند

و آنانند که شب را به‌حال سجده و قیام به روز آورند

و کسانی‌اند که می‌گویند ای پروردگار ما، عذاب جهنم را از ما بگردان که عذابش سخت و دائمی است

و کسانی‌اند که چون انفاق می‌کنند، نه زیاده‌روی می‌کنند و نه خست می‌ورزند و میان این دو به راه اعتدال هستند

و کسانی‌اند که با خدا معبود دیگری نخوانند و کسی را که خدا خونش را حرام کرده جز به حق نکشند و زنا نکنند

و کسانی‌اند که گواهی دروغ نمی‌دهند و چون بر ناپسندی بگذرند، کریمانه عبور می‌کنند و آلوده نمی‌شوند.

سوره مبارکه فرقان، آیات 63 تا 68 و 72

 

چقدر تفکر در خصوصیات یه انسان کامل، اون جوری که خدا می‌خواد و بی‌واسطه گفته، خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱

اگه بشه این تمرین رو به چند روز آرامی انجام داد و بعد یواش یواش تبدیلش کرد به یه عادت روزانه، خیلی از مشکلات شغلی و خانه حل می‌شن:

اینکه هر از گاهی از خودمون بپرسیم آیا این کاری که الان دارم انجامش می‌دم، بیشترین اولویت توی کارهای امروز رو داره؟

این فرق می‌کنه با فلسفه کارهای سخت رو اول انجام بده - یا همون قورباغه‌ات رو اول بخور - یه جورایی مجبورمون می‌کنه اولویت‌بندی رو عملا وارد کارهامون بکنیم و از اون مهم‌تر کمتر نگران بشیم. چرا؟ چون دیگه خودمون رو با دیگرون مقایسه نمی‌کنیم و وسط یه کار، اگه ببینیم همکارمون یا دوستمون داره کار دیگه‌ای انجام می‌ده، به خودمون شک نمی‌کنیم که نکنه کار اون مهم‌تر باشه و من فرضا دارم وقتم رو تلف می‌کنم. می‌دونیم کار مهم ما چیه و می‌دونیم انجام کدوم کار و تموم کردنش، حالمون رو خوب می‌کنه و احساس مفید بودن بهمون می‌ده.

همین فرمول رو می‌شه توی کارهای خونه هم بکار برد

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱

یادمه چند سال قبل پستی نوشتم که توش نقل قولی بود از یه روزنامه امریکایی توی سالهای هزار و هشتصد و خرده‌ای که هشدار داده بود تا چندسال دیگه دنیا توی تاریکی فرو می‌ره. دلیلش هم کم شدن تعداد نهنگ‌هایی بود که از چربی آنها چراغ‌های پیه سوز رو روشن نگه میداشتند.

شاید ناف آدمیزاد رو با نگرانی بریده‌اند. گاهی فکر می‌کنم حتی ما احساس زنده بودنمان رو با میزان نگرانیمون می‌سنجیم! من نگرانم ، پس هستم!!. گاهی با باد دادن به حجم نگرانیهامون خودمون رو توجیه می‌کنیم که آدم بی‌خیالی نیستیم، به خودمون می‌قبولونیم که حواسمون هست. گاهی حتی با بیان نگرانی‌ها و سبقت‌گرفتن در بیان اونها نسبت به دیگران، به اونها می‌فهمونیم که ازشون بیشتر می‌دونیم. امری که این روزها و با این اوضاع جامعه روز به روز بیشتر رواج پیدا می‌کنه.

من کاری به اقتصاد و سیاست و فضای بین‌المللی و ... ندارم. با گذر عمرم، دوتا اصل برام واقعا مسجل شده: یکی این‌که زمان می‌گذره و غالبا انسان، از هر موقعیت اجتماعی و اقتصادی‌ای که باشه، حسرت عمر و جوونی و چابکی بدن و قوت ذهنش رو می‌خوره. دوم این‌که من در نهایت، خودم هستم و خودم. یعنی فارغ از اینکه چه شخصیت اجتماعی‌ای دارم، چه نقش‌هایی در خانواده و محل کار برعهدمه، چه اطرافیانی دور و برم هستند، در نهایت من با دنیایی که برای خودم می‌سازم بیشتر سر و کار دارم تا دنیایی که دیگران برام می‌سازن. شاید یه‌کم عجیب به‌نظر بیاد و کمی یا حتی زیادی هم غیرقابل قبول، اما من ایمان دارم که آدمهای عامل و با اراده می‌تونن در بدترین شرایط هم حداقل یک محیط امن برای خودشون و اطرافیانشون بسازن، اما آدم‌های پیرو، حتی بعد از مهیا شدن تمامی شرایط، منتظرن شرایط بهتری حاصل بشه، یا یه نفر بیاد و اونقدر هلشون بده تا استارت اونا هم شروع به کار کنه، تازه باز تا چند وقت کنارشون باشه تا اگه باز خاموش شدن مجدد راهشون بندازه.

این روزها وقتی به اوضاع نابسامان اجتماعمون فکر می‌کنم، انگار مثل یه آدم معتاد تمام بدنم درد می‌گیره برا این‌که بیفته توی فضای غر و شکایت. گاهی با همکارها که حرف می‌زنیم، می‌بینم باید چارچنگولی خودمو بگیرم تا نیفتم به ورطه این داستان همیشگی «نیم ساعتی که با هم هستیم، بشینیم اینقدر از وضعیت بد اطرافمون بگیم که خالی بشیم و نیم ساعتمون هم به بهترین وجه تموم بشه! و برگردیم سر کار، اونم پر انرژی!!». به هیچ عنوان منظورم بی‌توجهی و بی‌تفاوتی نیست. به هیچ عنوان. واکنش نشان دادن به محیط و اظهارنظر در مورد شرایط، همگی پایه‌های ایجاد فکر سازنده هستن. اما باید مراقب بود که تمام زندگیمان نگرانی نشود، تمام زندگیمان یاس و ترس از آینده نشود. اینرا بدانیم که ما می‌توانیم اجازه دهیم که همه راه بیفتن بیان توی دنیای ما و تاثیرگذار باشن، یا این‌که نذاریم و ورودی‌های ذهنمون و روحمون رو تنها با کارت شناسایی اجازه ورود بدیم. اگه گذاشتیم هر آدم و فکر و نگرانی‌ و دلواپسی‌ای که دور و بر ریخته بتونه بیاد سر وقت ما، چه انتظاری از باقیمونده خودمون داریم؟

آدم عامل منتظر بهبود شرایط نمی‌شه. شاید این حرفها خیلی ایده‌آل به نظر برسه، اما به زندگی آدم‌های موفق که نگاه کنین، این عنصر بدست گرفتن سرنوشت زندگیشون، فارغ از هرچیزی که اطرافشون داشته رخ می‌داده، توی همشون مشترکه. آدم عامل می‌شنفه، خیلی اوقات هم همراهی و تایید می‌کنه، اما یه دقیقه بعد می‌شینه برای فردایی بهتر انرژیش ‌رو متمرکز می‌کنه. دستش رسید از تصمیم‌های بزرگ، نرسید از تغییرات خیلی کوچیک شروع می‌کنه. به موفقیتش ایمان داره نه بخاطر اینکه می‌دونه فردا چی پیش می‌آد، یا می‌إونه که همه‌چی بر وفق مراده، چون از ذخیره اراده و امید خودش مطمئنه و خیالش از قدرت خودش راحته که می‌دونه خم می‌شه اما هرگز نمی‌شکنه.

آره. همینه!

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱

خاطراتمون رو که مرور می‌کنیم، بعضی وقایع و صحنه‌ها خیلی برامون زنده‌اند. فکر که بهشون می‌کنیم، انگار حتی بوی اون صحنه را هم می‌تونیم احساس کنیم.  چرا؟ یکی از دلایلش تمرکز بالایی بوده که اون زمان داشته‌ایم. حتی اگه بچه هم بوده‌ایم اما یقینا اون زمان تمام توجهمون به اون موضوع بوده که اینقدر تاحالا خاطره‌اش دووم آورده. البته دلایل ایجادکننده تمرکز متفاوته. گاهی ترس، گاهی شور و شوق زیاد، گاهی اضطراب نفس‌گیر می‌تونه باعث تمرکز قوی ما بشه. ولی به هرحال نتیجه همه اینا یکیه: ما اون لحظه رو به معنای واقعی کلمه زندگی کرده‌ایم و به همین دلیل همه چیزش یادمان است.

با خودم فکر می‌کنم این روزها عواملی که تمرکز ما را به هم می‌ریزند، بی‌شمارند. از همه بیشترش همین اینترنته. گریزی هم ازش نیست. با این‌حال خودم دارم یه تمرین رو انجام می‌دم. از دیروز برگه‌هایی که کارهای روزمره رو توش می‌نوشتم و خوشحال بودم که آخر وقت اداری، بخش عمده‌ای از اونا تیک خورده رو یه تغییر کوچولو توشون دادم و الان تبدیل شده‌اند به «برگه اولویت‌های امروز به ترتیب». این برای اینه که وقتی اولویت اول توی امروز خوندن زبانه، نباید وسطش چایی‌ام را هم بخورم، بذارم  فلان صفحه داونلود بشه، دوتا کار جدید که یادم افتاده رو بنویسم که فلان ساعت انجامش بدم، یه پیامک فوری بفرستم، بعد یه جرعه دیگه چایی و همونجور که دارم بیسکویت صبحانه رو توی دهانم می‌جوم، برگردم و یه کلمه دیگه زبان رو مرور کنم!

تنوع و تعدد کارها یکی از مشخصه‌های دنیای ماهاست. دارم با خودم فکر می‌کنم خیلی اوقات با این درهم‌ریختگی کارهای روزمره ناخودآگاه احساس خوبی هم بهم دست می‌ده. اینکه خیلی سرم شلوغه. حتی خستگی پایان روزم رو ازش لذت می‌برم چون می‌ذارمش پای حجم زیاد کارهایی که انجام داده‌ام. اما الان دارم پی می‌برم که می‌شه کارهای کمتری انجام داد، اما با تمرکز، و بعد دید که احساس موفقیت و بهره‌وری بیشتری داری. چطور؟ این‌که اگه داری ایمیل چک می‌کنی، دیگه سایت خبری نخونی، آهنگ داونلود نکنی، توی فلان شبکه اجتماعی نری و ... بعد ببینی ناخودآگاه یک ساعته پای کامپیوتری، ده تا کار رو انجام داده‌ای، حجم عمده‌ای مطلب رو مثلا سامان داده‌ای، اما حس خوبی از تموم شدن و پایان یافتن و بستن یه چیز نداری. اینکه می‌دونی الان وقت ایمیل چک کردنه و دیگر هیچ. بعدش وقت چک کردن مثلا اخبار و فلان سایته و دیگه اون موقع نباید ایمیل چک کنی. یا هیچ‌کدوم اینا نه، فقط یه ساعت، روی کامپیوتر برای ایمیل و سایت و ... ولی اون زمان خوندن کتاب و تلفن زدن و چایی خوردن و پرداخت تلفنی قبض و ... ممنوع!

من دارم سعیم رو می‌کنم. امیدوارم بتونم چون دارم به این شعار

Do less, but accomplish more

جدی فکر می‌کنم. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱

خداوند خطاب به بنی‌اسرائیل: اگر نماز برپا دارید، زکات دهید، به فرستادگان من ایمان آورید و حمایتشان کنید و به خدا قرض‌الحسنه دهید، قطعا بدی‌هایتان را از شما می‌پوشانم

... تو همواره به خیانتی تازه از ایشان آگاه می‌شوی، مگر عده کمی از آنان؛ ولیکن تو از آنها درگذر و چشم‌پوشی کن که خدا نیکوکاران را دوست دارد

سوره مبارکه مائده، آیات 12 و 13

 

اگر شکرگزاری کنید و ایمان آورید، خدا را با عذاب کردن شما چه‌کار؟ و خداوند حق‌شناس آگاه است

سوره مبارکه نسا، آیه 147

 

 و در بسیاری از سخنان در گوشی آنان خیری نیست مگر کسی که به صدقه یا کار نیک یا اصلاح میان مردم امر کند و هرکه برای رضای خدا چنین کند، اورا پاداش بزرگی خواهیم داد

سوره مبارکه نسا، آیه 114

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱

هر وقت به فراموشی فکر می‌کنم، غیر از ترس ناخودآگاه موجود در وجودمان برای سال‌های پیری و آلزایمر، بیشتر یاد فراموش کردن و گذشت کردن و دیگر بهش فکر نکن و از اینجور عبارات می‌افتم.

اما چند روز پیش به مفهوم خیلی باحالی از فراموشی رسیدم. همیشه فکر می‌کردم وقتی از خدا برکت می‌خواهی، گاهی با ازدیاد مال و ... جوابتو می‌ده، گاهی با کم‌تر خرج شدن زندگی، مثلا می‌بینی یه مدت زمان زیادیه مثلا مریض نشده‌ای، یا ماشینت خراب نشده، یا فلان تاسیسات خونه اشکالی پیدا نکرده، یا خیلی مثال‌های دیگه.

امروز فهمیدم بعد سوم برکت می‌تونه فراموشی باشه! یه سال بود فکر می‌کردم برای یه موضوعی که پول جمع کرده‌بودم، فلان قدره، چند روز پیش رفتم سراغش دیدم نه بابا یک و نیم برابره و من فراموش کرده بودم.

از خود راضی

دیدین چقدر کیف می‌ده توی جیبهای لباسهایی که خیلی وقته نپوشیده‌اید یا مثلا لای کتابی، پول پیدا میکنیم چقدر می‌چسبه؟ 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱

1. همانها که در راحت و رنج انفاق می‌کنند و شم خود را فرو می‌خورند و از مردم در می‌گذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد. و کسانی که چون کار زشتی کردند یا برخود ستم کردند خدا را یاد می‌کنند و برای گناهان خود آمرزش می‌طلبند و کسانی که دانسته بر خلاف‌هایی که کرده‌اند پا نمی‌فشارند و جز خدا چه کسی است که گناهان را بیامرزد؟

(آل عمران /35-134)

2. پیش از آنکه روزی فرا رسد که در آن نه داد و ستدی است و نه دوستی و شفاعتی، از آنچه روزیتان کرده‌ایم انفاق نمایید...

(بقره/254)

3. و چون به شما درودی گفته شد، پس به درودی بهتر از آن، یا همان را پاسخ دهید

(نساء/86)

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱

به عقیده من اگر قرار باشد آن‌گونه که شما پیش‌بینی کرده‌اید جهان به یکباره پایان پذیرد، زندگی به ناگهان در نظرمان فوق‌العاده زیبا جلوه خواهد کرد. فقط در نظر بگیرید زندگی چه بسیار برنامه‌ها، سفرها، روابط عاشقانه و پژوهش‌ها را از ما دریغ می‌دارد که به سبب تنبلی و اعتمادمان به آینده آنها را نمی‌بینیم و به تعویق می‌اندازیم.

پاسخ مارسل پروست به سوال روزنامه‌ای در فرانسه بسال 1922 که پرسیده بود اگر جهان چند روز دیگر تمام شود، شما چه می‌کنید؟

 

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱

گاهی چیزهایی را می‌خریم تا به ما انگیزه بدهند کاری را شروع کنیم

گاهی چیزهایی را در امتداد انگیزه‌هایمان می‌خریم

و این دوتا خیلی با هم فرق دارن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱

1) یه مطلبی می‌خوندم در مورد زندگی آقای احسان نراقی که چند روز پیش فوت کردند. یه جاش خیلی زیبا بود، این‌که در موقعیتی گفته بودن:

من متخصص کشف خوبی‌ها درون آدم‌هام!

و ظاهرا همین نگرش به‌علاوه رویکردی که از کودکی از سوی خانواده مذهبی و عارفشان، (ملا احمد نراقی پدربزرگشان بوده‌اند) به ایشان آموزش داده شده بود، یعنی تو نیکی می‌کن و در دجله انداز، یا همون محبت بی‌چشمداشت، سبب شد که ایشان در هر موقعیتی بدنبال رفع اختلاف‌ها و یافتن راه حل و آشتی دادن باشن. اینکه یه آدمی در این حد و اندازه (مشاور رییس یونسکو و دارای نشان لژیون دونور از فرانسه و ...) به این نتیجه برسه که خیلی از دعواها و اختلاف‌ها و اعصاب‌خردی‌ها ارزش نداره و فقط آدم رو از راه رفتن و به هدف رسیدن دور می‌کنه، خیلی جالبه. باید روش فکر کرد.

خدا رحمتشون کنه.

 

2) یه مطلب جالب دیگه می‌خوندم در مورد رسیدن به بهترین کیفیت و توان ذهن و جسم. می‌گفت آدمیزاد جوری درست شده که می‌تونه مثل یه دونده دوی سرعت، یک حجم عالی از کاری رو به خوبی انجام بده، بعد نیاز به یه استراحت داره، بعد مجددا می‌تونه بلند شه و پیش بره. برا همین توصیه می‌کرد صبح اول وقت این کار رو نکنین که بشینین پشت کامپیوتر، فرضا فایل کارتون رو باز کنین، بعد تا داره باز می‌شه برین چایی بریزین برا خودتون، بعد یه سلام و علیکی با دوست بغل دستی، بعد یه نیگا به فابل کاری در همون زمان باز کردن یه پنجره دیگه که بعدا یه نگاهی می‌خواهین بهش بندازین، بعد جواب یه اس.ام.اس که یادتون رفته بود دیشب بدین، بعد...

می‌گفت یه ساعت بشینین سر کارتون و نذارین هیچ کار دیگه‌ای ذهنتون رو منحرف کنه. بعد وقتی یه ساعت تموم شد، یه ده دقیقه فقط استراحت کنین، چای بخورین، گپ بزنین، احوالپرسی کنین و بعد باز بشینین سر کارتون. قشنگ می‌گفت که ما توی کارمون نباید دونده ماراتون باشیم، باید دونده سرعت بود. بیشتر به این دلیل که نتیجه کار معلوم‌تر و آخر روز، قابل اندازه‌گیری تره.

یاد باطری موبایل می‌افتم. می‌گن برا اینکه عمرش زیاد بشه بهتره هر از گاهی بذاریم کامل خالی بشه و از ابتدا شارژ بشه. این سیستم که تا شارژش رسید به بیست سی درصد، شارژش کنیم، توی طولانی مدت خوب نیست.

دو روزه دارم این روش کاری رو امتحان می‌کنم. خدا وکیلی خیلی سخته متمرکز بشی روی یه کار.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱

داشتم فکر می‌کردم چرا همه می‌گن دلم برای بچگیام تنگ شده؟

1. مسئولیت کمتری داشتیم

2. خیلی از افرادی که الان دیگه نیستن و دوسشون داشتیم و الان خیلی بیشتر دوسشون داریم ولی دیگه نیستن، اون موقع کنارمون بودن

3. کمتر شک می‌کردیم و یقین‌های زندگیمان از تردیدهایمان خیلی بیشتر بود

4. ساده تر و سرراست تر فکر می‌کردیم و پیچیده بودن نه برایمان مفهوم داشت نه جذابیت

5. زندگی آن زمان هم به اندازه الان پیچیده و متنوع و رنگارنگ نبود

6. اغلب کاری که دوست داشتیم را انجام می‌دادیم

7. تمرکزمان بیشتر بود و احتمالا بدلیل ناتوانی یا کم‌توانیمان نمی‌تونستیم چندتا کار رو با هم انجام بدیم

خب شاید بعضی از اینا رو بشه دوباره برا خودمون جورشون کنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱

گاهی چشمت به آیاتی می‌خوره که می‌تونه یه راهنمای عالی باشه برای کل زندگی.

ای کسانی که ایمان آورده‌اید! بی‌تردید برخی از همسران و فرزندان شما بخاطر ایمانتان دشمن شمایند، از آنها برحذر باشید.

و اگر از خلاف آنها درگذرید و چشم بپوشید و ببخشایید، بی‌گمان خدا نیز آمرزنده مهربان است.

سوره تغابن، آیه 14

اگه خدا حتی توی این موقعیت هم می‌گه آرام باش، خوب باش، مهربون باش، ببخش و چشمتو ببند، ما دیگه چه بهونه‌ای داریم که نمی‌بخشیم، یادمون نمی‌ره، قهر می‌کنیم، جدا می‌شیم یا ...؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱

شب آرامی بود

می‌روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد به آرامش زیبای یقین

با خودم می‌گفتم

زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن، به همان عریانی که به هنگام ورود آمده‌ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟

هیچ!!!

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره‌ها می‌ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را خواهد کشت

...

منسوب به سهراب سپهری

 

چقدر این بخش از این شعر بلند زیباست و چقدر انسان را به فکر فرو می‌برد...چقدر می‌تواند تکلیف ما را روشن کند...

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱

تعدد وظایف و کارها و پراکندگی حاصله در ذهن، یکی از محصولات دنیای مدرنه و ناخودآگاه همراه خودش شلوغی و به هم ریختگی هم می‌آره. اینجاست که اگه آدم نتونه دور و برش خودش رو مرتب کنه و تحت کنترل داشته باشه، این پراکندگی و شلوغی یواش یواش آدم رو می‌بره به سمت از هم گسیختگی. می‌بینی همه‌اش داری می‌دوی، نه از خوابت لذت می‌بری نه از کار کردنت و نه از غذا خوردنت، اصولا حواست به هیچ چیزی نیست. البته، گاهی هم بانمکه که این تبدیل می‌شه به یه حس خوب. یعنی از این همه دویدن و وقت نداشتن و دائما با موبایل صحبت کردن و دائما ایمیل زدن و گاز زدن نون پشت فرمون ماشین و فراموش کردن ناهار و یه‌دفعه متوجه ساعت شدن و ... آدم خوشش هم می‌آد. شاید برا اینکه احساس مهم بودن بکنه، شاید برا این‌که احساس کنه داره از زمانش حداکثر استفاده رو می‌کنه، شاید هم برا این‌که دیگرون بدونن و تصریح کنن که فلانی خیلی سرش شلوغه. شاید هم هیچکدوم و بنده خدا خودش هم نمی‌دونه دیگه باید با این حجم کار چیکار کنه.

...

قدیما داشتن نظم و انضباط یه فضیلت بود. رسیدن به آنچه می‌خواستی تقریبا همیشه با تلاش و کوشش و برنامه و نظم معنا می‌شد. افراد منضبط محترم شمرده می‌شدن و تقریبا همه مطمئن بودن این آدم موفق، اون دکتر حاذق، اون بازرگان پولدار، با تلاش و مدیریت سفت و سخت بر خودش و محیط اطرافش تونسته به موفقیت برسه. هیچ دوره و درس و آموزشی تنها در 5 دقیقه، یک ماه، سه روز و از اینجور زمانا تبلیغ نمی‌شد و قرار نبود صرفا با تعویض کفش، ده روزه پنج کیلو از وزن کم بشه و با گوش کردن زبان در هنگام خواب، تافل رو بگذرونیم!

اما الان منظم بودن اونقدر فضیلت نیست. راحت بودن و راحت زندگی کردن و فراغت از هرگونه بند و بست، نمی‌گم فضیلته، اما بد هم شمرده نمی‌شه. بیشتر خودمونی بودن و لذت بیشتر از این دو روزه دنبا معنا می‌شه. سفت و سخت گرفتن،مثلا به فرزندها، کمی عجیب و غریب شده و همین باعث می‌شه کوچیک و نوجوون و جوون خیلی با این حس منظم بودن احساس راحتی نکنن.

بعد می‌بینیم که تصمیم برای رژیم گرفتن سخت می‌شه، ده تا لغت زبان نمی‌تونیم حفظ کنیم، بچمون حرفمون رو نمی‌خونه، ذهن رو نمی‌تونیم آروم کنیم، تا می‌خواهیم مجبورش کنیم به تمرکز، آرامش، منظم چیدن وقایع کنار هم و تصمیم عاقلانه گرفتن، سختشه و پس می‌زنه و بعد ...

... این حس بد عقب ماندگی از کارها و نداشتن یه چهره آروم ناشی از کنترل داشتن بر زندگیمون (حداقل اونایی که می‌تونن تحت کنترلمون باشن) و روز به روز اضافه شدن بر این حس ناخوشایند...

نظم و انضباط، چه توی فعالیت‌های فیزیکی، اداری، خانه، و خصوصا توی ذهن و طبقه بندی کارها توی اون، خیلی معجزه کننده‌است. توجهی به فریبندگی «بی‌خیالی» و فلسفه‌هایی مثل «نظم در عین بی‌نظمی» نکنین. برا خودتون دیسیپلین بذارین و نتیجه‌اش رو ببینین. دیسیپلین لزوما به معنای رنج نیست، گاهی عین لذت و تفریحه. فقط باید خواست و دنبالش رفت.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱

و نیکی با بدی یکسان نیست. بدی را با آنچه نیکوتر است دفع کن که ناگاه خواهی دید همان کسی که میان تو و او دشمنی بوده، چون دوستی صمیمی گشته است

و این خصلت خوب جز به کسانی که شکیبایند عطا نشود و آنراجز کسی که دارای بهره‌ای بزرگ از ایمان و تقوا است بدست نیاورد

و اگر از جانب شیطان دستخوش وسوسه ای شدی، به خدا پناه ببر که او خود شنوای داناست

سوره مبارکه فصلت، آیات 34 تا 36

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱

گاهی زندگی صرفا با یک دگرگونی کوچک، خوب‌تر می‌شود. خریدن یک چیز کوچک برای خودمان، پایان بردن یک کار نیمه‌تمام، تغییر در دکوراسیون یک اتاق، لذت بردن از یه چای معمولی، یک مسافرت کوچک و صدها و صدها از این کوچک‌های دوست‌داشتنی و کارآمد، همه از مثال‌های این تحولات لازم کوچک هستن.

اما گاهی زندگی نیاز به تحولی اساسی دارد. فهمیده‌ایم که صرفا یه‌کم بهتر کار کردن یا یه‌کم درآمد بهتر داشتن راضیمان نمی‌کند؛ احساس کرده‌ایم خلق و خویمان نیاز به یک تغییر اساسی دارد؛ فهمیده‌ایم که یک تغییر کلی در شیوه رفتارمان با محیط اطراف مورد نیاز است؛ درک کرده‌ایم که نیاز داریم در رشته و حوزه کاریمان یه آدم شاخص و برجسته تبدیل بشیم؛ حس می‌کنیم دیگه با این زندگی معمولی و آرام و ساکت و بی‌دردسر و با قناعت نمی‌تونیم کنار بیاییم و صدها طرح و تحول دیگه...

اینجور وقت‌ها، یه همت عالی لازمه. یه تعهد ویژه و یه قول درست و حسابی به خودمون. یه تکرار مداوم در جدید و متفاوت فکر کردن و یه‌شکل دیگه عمل‌کردن.

اما همه اینا زمانی خیلی خوبتر و روانتر درست می‌شه که از ته ته دل یه چیزی رو بخواهیم. نه با تلقین یا تشویق یا تکرار مدام یه‌سری عبارت تاکیدی. همونجور که دعا کردن و از خدا خواستن، زمین تا آسمون زمانی که کاملا درمونده‌ایم با زمانی که هینجوری از خدا درخواست می‌کنیم فرق می‌کنه؛ خواستن یه چیز از خدا و متعهد شدن به خواسته‌امان و پیگیری اون هم یه اراده و خواست و آرزوی عمیق می‌خواد.

همینه که شاعر می‌گه ...چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱

دو راه در جنگلی از هم جدا می‌شدند

و من

و من راهی را برگزیدم

که از آن کمتر رفت و آمد شده بود

رابرت فراست

این شعر می‌تواند خودش یک فلسفه زندگی باشد. هرچند محتاط بودن و با فکر  و سنجیده عمل کردن به نظرم معقول‌تر است، اما گاهی در برخی حوزه‌ها لازم است تحولی ایجاد کنیم و متفاوت باشیم. هم در نگاه کردنمان و هم در شیوه اجرای کارهایمان.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱

مایکل شوماخر که پرافتخارترین راننده فرمول یک است، جایی در جواب پرسشی درخصوص رمز موفقیت‌های پی در پی خود گفته بود:

«کار خاصی نمی‌کنم. فقط جاهایی که دیگران ترمز می‌کنند من گاز می‌دهم».

...

جمله خوبیه برا فکر کردن در میان جمع‌های غرغرانه این روزهای ما. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱

هر وقت حس خوبی از زندگی داشتین، به شکرانه‌اش اول یه خدایا شکرت بگین و بعد، یه کار خوب بکنین یا یه چیز خوب به دیگران بدین:

مثلا یه کمک، یه حالت چطوره از ته دل و بی‌مقدمه، یه لبخند قشنگ، یه جمله خوب به بغل دستی، یه مهمون کردن کوچیک مثل همراه شدن در خوردن شکلات یا اینکه به همکارتون بگین: برم برات چایی بریزم؟ ، یه مهربونی با طبیعت، یه خلاقیت نشون دادن از خود، یه تلفن به همسر، یه احوالپرسی از یه عزیز، یه ایمیل قشنگ برا یه دوست، یه مشت دونه یا نون خرده برای کفترا و ...

انشاالله که هم‌افزایی خوبی‌ها و انرژی‌های مثبت رو جلوی چشممون خواهیم دید و از این حس غریب « تا یه روز اومدم طعم آرامش و لذت رو بچشم، خودمو نظر زدم و کلی بدبختی هوار شد رو سرم ! » رها بشیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱

یکی از کارهای موثر برای ایجاد آرامش و مدیریت بهتر روی زندگی، ساده‌سازی است. یعنی یه فرایند هدفمند برای زدودن شلوغی‌ها و پیچیدگی‌ها و دیدن واقعیت رویدادها.

ساده‌سازی رو می‌شه از کم شروع کرد و آروم آروم گسترش داد. ساده‌سازی لوازم، ساده‌سازی اتاق کار، ساده‌سازی محیط خانه، ساده‌سازی روابط، ساده سازی دوستان دور و بر، ساده‌سازی فکر کردن نسبت به آدما، و حتی ساده سازی آرزوها.

من فکر می‌کنم خود این کلمه «ساده»، بار مثبت داره و به آدم انگیزه و انرژی می‌ده. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱

جایی جلسه‌ای بودم. مدیر سابق و فعلی یه موسسه‌ای با هم اونجا حضور داشتن. وقتی مدیر جدید شروع کرد به دادن آمار از کارهایی که توی یه‌سالی که اومده انجام داده، می‌دیدم که همه متعجب شده‌اند. زیرچشمی به مدیر سابق نگاه می‌انداختم ...

با خودم می‌گم اگه من که فکر می‌کنم مدیر بدی نیستم، یه روز توی این موقعیت قرار بگیرم، چه می‌کنم؟ اگه یه مدیر جدید بیاد و بعد ببینم کارهایی که من فکر می‌کنم دارم خوب انجامشون می‌دم رو با ابتکار و خوش‌فکری خیلی خیلی بهتر انجام بده، من باید چه حالی داشته باشم؟ (هرچند غالبا ماها اینجور مواقع کم نمی‌آریم و یه جورایی خودمون رو توجیه می‌کنیم اما راست خداییش چی؟)

...

نشسته‌ام و توی بخش یادآوری موبایلم یه یادداشت گذاشته‌ام. هر دو هفته یه‌بار یه زنگ آلارم کوتاه بهم یادآوری می‌کنه خودمو جای یه رقیب بذارم و به خودم و محل کارم و وظایفم نگاهی بندازم و ببینم کجاها رو می‌تونم بهبود بدم. اینجوری بهتره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱

توی داستان زندگی برایان تریسی می‌خوندم: ...زمانی که 17 ساله بودم توی یه رستوران کار می‌کردم. اونجا پاتوق خیلی از آدمهای پولدار بود. هر زمان فرصت و موقعیتی پیش می‌اومد می‌رفتم و ازشون راز موفقیتشون رو می‌پرسیدم. یه کلمه بارها و بارها تکرار می‌شد: یادگیری، یادگیری، یادگیری.

...

نذاریم درجه یادگیریمون بیاد پایین. نشه که بخاطر کار معمولی و روتین اداره یا خانه چیز بیشتری یاد نگیریم. یقینا می‌دونیم که اگه دائما تو موضوعی که بهش علاقه داریم یا داریم توش کار می‌کنیم، به روز نشیم، آروم آروم کنار گذاشته می‌شیم.

 

قرآن و ما:

همانا گروهی از بندگان من بودند که می‌گفتند پروردگارا ایمان آوردیم، پس بر ما ببخشای و بر ما رحم کن که تو بهترین مهربانانی

اما شما آنها را به ریشخند گرفتید، تا این که شما را رها کردند و ذکر مرا از یاد شما بردند و شما همچنان بر یاد آنها می‌خندید

من امروز آنها را برای اینکه صبر کردند پاداششان دادم که بی‌تردید ایشانند کامیابان

(سوره مومنون، آیات 109 تا 111)

 

اون آیه وسط عجب عمیقه. اینکه کناره گرفتن یه‌سری آدمها از ما، ذکر خدا رو هم از یادمون می‌بره... و اینکه ما هنوز خوشحالیم از اینکه آنها دیگه رفته‌اند و از دستشان راحت شده‌ایم!!

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱

دو تا موضوع جالب برای من

1. این جمله که چند روزه توی سرم افتاده

Distraction is the only thing that consoles us for miseries

تنها چیزی که توی زندگی ما رو به‌سمت بدبختی سوق می‌ده، عدم تمرکزه!

 

2. این یاکریم معروف بالکن کوچک اتاق من در اداره، که هر وقت می‌آد همه وقتش رو صرف قلدربازی و ممانعت از دانه خوردن بقیه می‌کنه (یه‌بار براش یه پست نوشتم). جدیدا دو تا کبوتر چاهی هم می‌آن و خب این از اون دوتا حساب می‌بره. اما در کنار ترسی که ازشون داره و اونا تکون می‌خورن این می‌پره بالا، باز توی همون زمان حواسش به اینه که یاکریم‌های دیگه ازش حساب ببرن!!

خوشم می آد در هیچ موقعیتی نمی‌ذاره ذهنش از هدفش منحرف بشه!

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱

دارم سیب گلابی که همکارم داده را گاز می‌زنم. بویش می‌کنم. بوی خوش سیب می‌دهد. یکباره می‌روم به سال‌های نوجوانی که زیر درخت‌های باغ سیب جمع می‌کردیم و آن سیب‌ها از بیرونشان هم عطر داشتند. گاز که می‌زدی که دیگر هیچ...

بعد فکر می‌کنم فارغ از این گلایه همیشگی که: "همه چیز هم چیزهای قدیم" ، اما هنوز هم می‌شود بوی خوش سیب را حس کرد یا مزه داغ نان را چشید یا غذایی که چند ساعت وقت گذاشته شده و طبخ شده را فهمید  و مزه‌مزه کرد و جوید و قورت داد. 

پس چرا؟...

این روزها دارم بیش از قبل به موضوع سبک و شیوه زندگی فکر می‌کنم. این‌که شرایط بیرونی چقدر روی سبک زندگی ما تاثیرگذارن، چقدر ما خودمون مختاریم، چقدر می‌شه بهمون حق داده بشه که کم بیاریم، کی باید دیگه تصمیم گرفت و یه کاری برا زندگیهامون کرد؟ تاچه حد باید انتظار همراهی داشت/ تاچه حد صلاحه تکروی کرد و از اینجور چیزها.

امیدوارم بتونم چیزهایی بنویسم. اگه کسی هم فکری و نظری داره لطف کنه و بگه. خوشحالم می کنه.

....

به خودم اومدم دیدم نصف سیب که مونده بود رو تند تند گاز زدم انداختم تا بتونم درست اینا رو تایپ کنم. باز نه مزشو فهمیدم و نه بوش رو. فقط خوردمش. همین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱

این‌که ناغافل، و در چند ثانیه، عزیزترین‌هایت را به همراه هرآنچه طی سال‌ها ریز ریز جمع کرده‌ای و دوستشون داشتی، از دست بدی حس خیلی بدیه. فکر می‌کنم از میون بلایای طبیعی هیچکدوم مثل زلزله اینقدر سریع و بدون اینکه آدم بتونه کوچکترین پیش‌بینی‌ای بکنه رخ نمی‌دن.

لطفا برای شادی روح درگذشتگان و آرامش دل پاره پاره بازماندگان زلزله اهر و ورزقان چند لحظه آرام و از ته دل دعا کنین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱

هفته گذشته یه عزیزی برای رفع کمردرد و سیاتیکی که چند وقته بخاطر نشستن دائم پشت صندلی اداره گریبانگیرم شده، اومد پیشم و یه سری درمان انجام داد. یکی از شرایط این درمان این بود که بیست دقیقه در سکوت کامل روی صندلی بشینم، پاهام روی زمین باشه، دستام روی پاهام و به هیچی فکر نکنم تا ایشون بتونه درمان رو انجام بده. تلفن رو کشیدم، زنگ موبایل رو هم قطع کردم و در اتاق رو هم بستم و همونجور که دستور داده بودن نشستم.

...

وسط درمان نزدیک بود گریه‌ام بگیره. از هجوم این حس بد که چرا تابحال از اول زندگیم تا حالا یه‌بار بیست دقیقه آروم  بی‌حرکت و بی‌(کم) فکر یه جا ثابت ننشسته‌ام؟ شاید بارها شده بود مقابل دریا، توی کوهستان، قبل از غروی روی یه بلندی، دور یه آتیش با دوستان، یا ... ساکت نشسته بودم اما همیشه یه فکرایی درونم حرکت داشت. اینکه این آتیشه چقدر قشنگه، این غروبه چه زیباست، اون قایقه اون دور دورا داره چیکار می‌کنه؟ چرا من ده بار تاحالا نشسته‌ام غروب رو ببینم؟ الان برگردیم اتفاق خوش بعدی چیه و ... ولی نمی‌دونم این تجربه بی‌فکری و بی‌حسی اون روز انگار هیچ رقیبی نداشت توی کل زندگیم. 

واقعا لذتبخش بود. واقعا. ممنونم از اون عزیز دوست‌داشتنی که ناخودآگاه این تجربه رو بهم یادآوری کرد.

...

یادمه هفته پیش یه مصاحبه خوندم از امیر آقایی، بازیگر سینما که خیلی قشنگ گفته بود: به نظر من  کنار گذاشتن و نداشتن موبایل در این عصر، باعث رشد معنویت در انسان می‌شه(نقل به مضمون). من عصرها که گاهی پیاده می‌رم خانه، تمام راه حواسم به اینه که اگه موبایل زنگ زد صداشو بشنفم!

امیدوارم این حس چند دقیقه سکوت مطلق و دلنگران نبودن برای چیزای دور و بر رو وقت بذارین و تجربه کنین. خیلی خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱

توکل و پذیرش و رضا...از اون چیزایی هستن که گفتنش به زبون ساده‌است اما وقتی چیزی رو از ته دل می‌خواهیم، نمی‌تونیم درجه توکلمون رو درست و حسابی تنظیم کنیم. البته گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید یه‌مقدار هم تقصیر از ما نباشه. هنوز درست (حداقل خودم) مرز میان تغییر دادن چیزها با دعا و خواستن از خدا و در مقابل، پذیرش هرآنچه اتفاق می‌افتد را نمی‌دانیم. بعد از اون مهم‌تر نمی‌دونیم این اتفاقات دلیلش خودمونیم یا سرنوشت؟ یا درک سخت این موضوع که خدا اوضاع و احوال رو تا ما تغییرشون ندیم، تغییر نمی‌ده، و بعد موندن میون خواستن با اصرار و نخواستن با اصرار و پذیرش هرچی خدا بخواد.

با این‌حال تاحالا حداقل سه‌تا اصل برای بنده مسجل شده:

اول اینکه وقتی پا می‌ذاری توی مسیر رشد، یواش یواش عقل و درکت به جاهایی می‌رسه که دلیل خیلی چیزها رو می‌فهمی، حکمت برخی مسائل به‌ظاهر بد رو می‌بینی و حتی وقتی اتفاق ناخوشایندی برات رخ بده، دنبال دلیل و مقصر نمی‌گردی. پذیرفته‌ای که زندگی یه مجموعه و بسته است و همه این‌ها با هم توشه. 

دوم اینکه دنیا یه‌سری قانون داره که با سنتی بودن یا مدرن شدن یا مذهبی یا غیرمذهبی بودن تغییر نمی‌کنه. اونایی که این قوانین رو درک می‌کنن و بهش می‌رسن و حتی سه‌چهارتاش رو بهش ایمان پیدا می‌کنن راحت‌تر و آروم‌تر زندگی می‌کنن

و سوم این‌که «خوب بودن» اونم به شکل طبیعی‌اش، نه با زور و قصد و انتظار دیدن واکنش‌های مثبت دیگرون، یکی از بهترین شروع‌ها برای پاگذاشتن توی مسیریه که تو محور اول گفته شد.و متاسفانه ما همیشه به اولین چیزیمون که شک می‌کنیم و تصمیم می‌گیریم بذاریمش کنار، همون خوب بودنمونه.

 

در زندگی هرکس جایی هست که از آن بازگشتی در کار نیست

و در مواردی نقطه ای است که نمی‌توان از آن پیشتر رفت

وقتی به این نقطه برسیم...

تنها کاری که می‌توان کرد اینست که این نکته را در آرامش بپذیریم

تنها دلیل بقای ما همین بوده است...

هاروکی موراکامی

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

یکی از راه‌های لذت بردن از زندگی،  داشتن احساس مولد بودنه. زمان‌هایی که ما چیزی رو خلق می‌کنیم، تعمیر می‌کنیم، تولید می‌کنیم همیشه لحظات خوب و پر انرژی‌ای هستن.

این روزا خیلی از آدما از کارمشون راضی نیستن و با خودشون  که خلوت می کنن می‌بینن اگه یه روز بتونن کاری کنن که رییس خودشون بشن و خودشون شغلی برا خودشون دست و پا کنن خیلی بیشتر دوست دارن تا الان که فرضا از محیط کارشون ناراضی هستن یا از حقوقشون راضی نیستن اما به هرحال نمی‌خواهن همین آب باریکه رو هم از دست بدند.

خیلی از آدما توی این موقعیت، می‌آن و با درصد ریسک پایین، شروع می‌کنن یه کار جنبی در کنار کار اصلی خودشون راه انداختن. هرچند موفقیتهای بالا مال ریسکهای بالا هستش، اما خب اینطوری آدم کمتر هم ضرر می‌کنه

اگه زمانی دیدین دائم دارین توی ذهنتون کار رویایی خودتون رو انجام می‌دین، بدونین از اون زمانهاست که مطمئنا مسن‌تر که بشین حسرت این روزا رو می‌خورین

این آدرس می‌تونه به آدم ایده‌های زیادی بده. هرچند متاسفانه خیلی بهتر می‌تونستن این طرح‌های کسب و کار رو دسته‌بندی و منظم کنن ولی باز همین هم خوبه

http://www.karafarini.ir/list.aspx?id=4&?type=Agr

اگه کسی به این موضوع علاقه داره شماره تیرماه مجله پنجره خلاقیت یه پرونده خوب در همین مورد راه انداختن کسب و کارهای کوچیک داره که مفیده و خواندنی.

 

قرآن و زندگی ما:

آیا آنها نمى‏بینند که در هر سال، یک یا دو بار، مورد آزمایش قرار مى‏گیرند و عجب این که با این همه آزمایشهاى پى‏درپى توبه نمى‏کنند و متذکر نمى‏شوند

توبه / 126

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱

چای برای نوشیدنه و مزه مزه کردن طعم گسش و لذت از گرم شدن در زمستون و آروم شدن توی تابستون...نه برای هورت کشیدن و زود پا شدن و رفتن

غذا، برا مزه کردن یه‌عالمه ادویه و گوشت و سبزی و حبوباته، نه برای جنبیدن دهان وقت تماشای تلویزیون

راه رفتن برای نفس کشیدن و توجه به آدمای دور و بر و اگه سعادتی بود، یکی دوبار شنیدن صدای گنجشک و لمس شمشاد کنار خیابونه، نه برای برنامه ریختن و تمرین حرف زدن و مرور صدادار روزی که بر ما گذشته

مهمونی برا دیدن آدمائیه که اشتباها فکر می‌کنیم حالا حالاها پیشمونن، ولی نیستن...نه برا سرگرم شدن تمام وقت با موبایل

...

گاهی باید خیلی چیزها رو پاشیم و بذاریم سر جای اصلیشون. حتی ده ثانیه هم بتونین چایتون رو اونجوری بخورین می‌بینین چقدر انرژی می‌ده به آدم

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱

گاهی کاری می‌کنی برای اینکه هدفمندتر بشی، دقیق‌تر و دسته‌بندی‌تر شده عمل کنی...اما می‌بینی تاثیرش دقیقا برعکس شده. همه چی در ظاهر درسته، اما کار دیگه روح نداره. مثل فریز کردن خیلی چیزا توی فریزر که اگرچه سالم مونده اما مزه‌اش کم شده.

یکی دو ماه می‌شد که توی تنظیمات عمومی وبلاگ، اون آیکن ارسال نظرات از طریق ایمیل رو زده بودم و همین باعث شده بود هر نظری که می‌اومد لابلای ایمیل‌های کاری نگاهش می‌کردم، گاهی روشون فکر می‌کردم و گاهی هم زود رد می‌شدم. الان که فکر می‌کنم مشکل این بود که شان نظرات وبلاگم رو هم رتبه کرده بودم با ایمیل. در صورتی‌که فرق داشتن. قبلنا حداقل روزی دو بار سر می‌زدم به وبلاگ، می‌دیدم کیا اومدن، کیا نظر گذاشته‌اند، کیا با سرچ چه کلماتی اومده‌اند. بعد کنجکاو می‌شدم و می‌رفتم سراغ بعضیاشون، حتی اگه فرصت نداشتم هم یه سر می‌زدم یا حداقل پنجره‌شون رو باز می‌ذاشتم تا قبل از خاموش کردن کامپیوتر متعهد باشم که ببینمشون. اما این ایمیلی کردن نظرات باعث شد حساسیتم از دیدن روزانه وبلاگ از بین بره و این شد که خیلی وقته به‌روز نکرده‌ام.

تجربه خوبی بود. البته حجم کارهایم این روزها خیلی شده و یکی از دلیلهای اصلی دیگه کمتر فرصت کردن برای وبلاگ، همینه. اما حداقل اینجوری مطمئنم انشاالله می‌تونم یک هفته یا ده روز یکبار مطلب تازه‌ای بذارم. ممنون از سرزدنهاتون.

...

قرآن و زندگی ماها:

... و هرکه با میل و رغبت کار نیکی انجام دهد، بداند که خدا مسلما سپاسگذار داناست

بقره / 158

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱

سلام دوباره

وقت گذاشتن برای یه کار جدید، برای یه توانایی نو، برای یه یادگیری جدید، برای رژیم گرفتن، زبان یاد گرفتن، مهارت پیدا کردن توی یه کار، تموم کردن کتابهایی که سالهاست خونده نشده، رسیدن به وضعیتی که ماه‌هاست پشت گوش می‌اندازیم و ده ها چیز دیگه، اگه قرار باشه با زور و مجبور کردن خودمون به انجام فرضا روزانه اون باشه، به احتمال کمی جواب می‌ده.

خود من بارها اینو تمرین کرده‌ام. از یه روزی یه تصمیم قاطع گرفته‌ام، توی همه برنامه‌های روزانه‌ام اون هدفمو نوشته‌ام، حتی شده وقت خواب که یادم اومده، پریده‌ام و اون کار رو انجام داده‌ام و ...اما بعد یه ماه، سه ماه یا کمتر و بیشتر یواش یواش نسبت به انجام ندادنش بی‌تفاوت شده‌ام و بعد یه روز کاملا فراموشش کرده‌ام.

و این‌جوری حجم زیادی از آرزوها و اهداف نیم‌خورده نیم‌خورده جمع شده‌اند و چون هیچوقت پاک نمی‌شن، تاثیر منفی خودشون رو توی تصمیمات بعدی و در جهت کاهش اراده و اعتماد به نفس گذاشته‌اند.

خب باید چیکار کرد؟

اولش، تمام حکمت مندرج در این بیت: رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود...رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود؛

دومش: جذاب کردن برنامه‌ای که می‌خواهیم دنبالش بکنیم، به هر شیوه و ابتکار ممکن. یعنی بشینیم و هر از چندگاهی برا این برناممون فکرهای ابتکاری بکنیم، تغییرش بدیم، خوشگلش بکنیم، بامزه‌اش بکنیم، متفاوتش بکنیم، کاراکترهای جدید بیاریم توش، فضا رو متفاوت کنیم و ده ها کار دیگه. در حقیقت برا هدفمون ارزش قائل بشیم و براش وقت بذاریم؛

و سومش: دائم هدفمون رو به خودمون یادآوری کنیم. یه مستندی می‌دیدم از زندگینامه مورگان فریمن، بازیگر دوست‌داشتنی آمریکایی. خودش از پونزده شونزده‌سالگی رفته بود دنبال رویای بازیگر شدن. آخرش می‌دونین کی رسیده بود به موفقیت واقعی؟ پنجاه سالگی!! توی تموم این سال‌ها نذاشته بود هدفش یادش بره. می‌گفت اگه چیزیو از ته دل بخواهید می‌رسین بهش. بعد می‌گفت هدفتونو بذارین جلو چشماتون و دائم به یادش بیارین. بزنینش به در کمد، به در یخچال و ... و نذارین یادتون بره می‌خواهین چی بشین و به چی برسین. بقیه‌اش فقط پشتکاره.

...

پریشب توی تلویزیون یه زیرنویسی دیدم از سخنان حضرت علی (ع) که می‌فرمودند: انسان با خلق خوش و نیت خوب، می‌تونه به هرآنچه آرزوش رو داره برسه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

این خیلی شایعه که اگه بگی چقدر زود گذشت، بهت می‌گن معلومه خوش گذشته. فرض بر اینه که وقتی آدم توی درد و رنجه، زمان خیلی کند می‌گذره و گاهی یه ساعت یا یه روز یه عمر برا آدم به نظر می‌آد.

شاید این نتیجه‌گیری سیاه و سفید رو نشه همیشه تعمیم داد اما به هرحال اغلب روزها و لحظات سخت، زود نمی‌گذرن و لحظات لذت و خوشی هم طولانی به نظر نمی‌رسن.

به نظر من اما توی این زندگی روزمره ماها، فارغ از خوشی یا غم، تمرکز نداشتن و پرت بودن حواس و ذهن و تفکر ماها خیلی توی این گذر سریع زمان موثره. چون اغلب برنامه زندگی رو خواب+ کار+ غذا پر کرده، لذا همین روزمرگی هم به بی‌توجهی ما به روزهای زندگی دامن زده. همین اینترنت کلی توی حواس‌پرتی و نیم‌خورده خواندن و فکر کردن ما موثره و بعد نمی‌فهمیم واقعا چرا اینقدر زود به زود هفته‌ها می‌گذرن و برامون خیلی پیش می‌آد که می‌گیم وای: پارسال اینکار رو کردم!! به نظرم میآد دو سه ماه پیش بود!

اگه ته هفته نشستیم توی خونه و جمع زدیم دیدیم توی کل هفته کارهایی که کردیم و پایدار و مفید بوده‌اند، خیلی کم بوده، اما هر شب از خستگی نمی‌فهمیدیم حتی چطور خوابیده‌ایم، باید بدونیم یه‌جای کار درست چفت نشده. یه چیزی داره ما رو خسته می‌کنه که چند سال بعد وقتی بهش فکر می‌کنیم چهارتا نقطه عطف درست و حسابی هم نداره.

اگه اینطور باشه باید از همین حالا فکری براش کرد

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

یکی از کارکردهای زندگیه مدرن اینه که دائما حس می‌کنیم عقب مانده‌ایم. از کارهای آتی، از برنامه‌هایی که باید انجام بدیم تا بهتر بشیم، از فلان مدل لباس، موبایل، خانه، ظروف پذیرایی، مبلمان، آهنگ جدید توی بازار و خیلی چیزهای دیگه. همیشه یه چیزی هست که از اونچه ما داریم بهتره یا در واقع «بهتر به نظر می‌رسه».

دقت کردین اینجوری خیلی وقته تقریبا لذت «داشتن» رو از دست داده‌ایم؟

نمی‌خوام برگردیم به خاطرات خوب گذشته و این‌که اون موقع‌ها با داشتن یه چیز کوچیک روزها و ماه ها سرگرم می‌شدیم و روی ابرا راه می‌رفتیم. می‌خوام تمرکز کنیم ببینیم چطور می‌شه از این مقایسه دائم خوشبختی خودمان با دیگران دست برداریم و از چیزی که داریم و هستیم، لذت ببریم و شاکر باشیم.

مزه مزه کردن بودن‌ها و داشته‌هایمان هنر بزرگیه که باید روش تمرین کنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

فرانسواز عادت دارد بگوید همه چیز را می‌داند...او مطلقا حاضر نیست شگفت‌زده شود

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دوباتن، نشر نیلوفر

 

این‌که بتونی از موفقیت دوست، آشنا یا یه همکار صمیمانه خوشحال بشی (گاهی خیلی تمرین می‌خواد)، این‌که بتونی از دونستن یا دیدن و شنیدن چیزی که نمی‌دونستی، ندیده‌بودی و نشنیده‌بودی شگفت‌زده بشی و اونو نشون بدی، و این‌که این رفتارهات صمیمانه باشه و نه یه ادای همیشگی و تصنعی، خیلی برا زنده‌بودنت و سلامتیه روحت خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱

...اگر به شما در احد زخمی برسد، آن گروه را نیز زخمی همانند آن در بدر رسیده. و ما این روزهای شکست و پیروزی را در میان مردم می‌گردانیم تا خدا مومنان واقعی را معلوم گرداند

سوره مبارکه آل عمران: آیه 140

چقدر بطن این آیه می‌تونه دل آدم رو توی زندگی روزمره آروم کنه...این‌که باور کنیم یه قوانینی توی این طبیعت هست که با کم و زیاد ما، کم و زیاد نمی‌شه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱

گاهی باید خودت رو بگیری و محکم تکون بدی و از خودت بپرسی: ببین یارو! دغدغه‌هات چین؟

بعد اگه دیدی مدل تلویزیون و آهنگ جدید فلانی و قسمت بعدی سریال فلان و همراهی‌های الکی با حرفها و تفسیرهای الکی بعضی‌ها و مدل موبایلت و فلان رستوران و کافی‌شاپ متفاوت ازت ریخت بیرون... یقه‌اش رو صاف کنی و با غم.....به خودت بگی...:

چقدر بنجل شده‌ای داداش!

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱

توی زندگی روزمره، توی محل کار و خونه، یکی از راحت‌ترین و ساده‌ترین راه‌ها، رفع مسئولیت و مقصر دانستن دیگرانه. خیلی اوقات هم درسته. چون واقعا دیگران مقصرن. رییس، همکار، همسر گاهی کارهایی می‌کنن که از نگاه ما واقعا غیرعقلانیه.

در مقابله با این وضعیت اغلب آدما تصمیم می‌گیرن که صرفا بازگو کننده مشکلات باشن. تبدیل می‌شن به بلندگو و مفسر مشکلات. با خودشون هم فکر می‌کنن دارن به شرکت، محیط خانه یا ... کمک می‌کنن. اما این فقط ساده‌ترین کار و راحت‌ترین کاره. در مقابل بعضی آدما تصمیم می‌گیرن «عامل» باشن. اونا هم مشکلات رو می‌بینن و خیلی جاها بهشون اجحاف هم می‌شه اما در مقابله با این مسائل، تمرکزشون رو می‌ذارن اول روی بهبود خودشون، بعد روی یافتن راه حل نه مشکل، بعد هم فرضا توی محیط کار تلاش می‌کنن نیازهای نهفته رییس رو پیدا کنن و بدون انتظار پاداش سریع، اونا رو جواب بدن. یعنی می‌شن بخشی از نیروی پیشروی شرکت. اینا کارمندن اما در حقیقت همراه رییسند.

بقول استفان کاوی، اینگونه افراد آگاهانه تصمیم می‌گیرند نور باشند نه داور، الگو باشن نه منتقد. این آدما تصمیم می‌گیرن از آزادی اندک خوشون هر روز استفاده کنن تا اوضاع رو بهبود بدن و به همین خاطر اون آزادی اندک روز به روز گسترده‌تر می‌شه. اما آدمایی که از این آزادی حتی اندکشون کمک نمی‌گیرن، یواش یواش به جایی می‌رسن که می‌بینن فقط دارن نفس می‌کشن.

...

اول ساله و بهترین موقعیت برا پیمان بستن با خودمون برا بهتر شدن و پیشرفت کردن. هدفی برا خودمون تعیین کنیم، حتی تعهدی خیلی کوچیک، و تلاش کنیم بهش پایبند بمونیم. اگه بتونیم از این تعهد تخلف نورزیم، و بر سر پیمانمون بایستیم، به تدریج احساس حرمتی عظیم خواهیم کرد. به قول همین آقای کاوی با این‌کار می‌تونیم به منزلتی درونی دست پیدا کنیم که به ما معرفت خویشتن‌داری، شهامت و نیرو می‌ده و به تدریج حرمت ما نزد خودمون از حال و احوالمون بیشتر می‌شه.

این خیلی حس خوبیه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠

روزهای آخر سال است...

 خیلی ها از پیش ما رفتند و امسال کنار ما نیستند...

 و خیلی ها آمدند و امسال برای اولین بار کنار ما جمع اند...

زندگی همین فاصله ی آمدن ها و رفتن هاست...

 اما هنوز هستند کسانی که فرصت نکردیم که بگوییم چقدر دوستشان داریم

و کسانی  که چقدر آرزوی ماست که دستانش را محکم در دستانمان بگیریم

 در چشمهایش زل بزنیم

و بگوییم چقدر دوستش داریم...

 

روزهای آخر سال است...

 حق همه ماست که آرزو کنیم

که آرزو داشته باشیم

هر چند تا که دلمان خواست...

هر چقدر که دلمان خواست...

هر چه که دلمان خواست

او نه غول چراغ جادوست که مهلت 3 آرزو بیشتر را ندهد...

نه رئیس بخشی ست که شرط و شروط تعیین کند...

نه فیلسوف قرن بیست و یکم که بگوید هر آنچه هست را بپذیر...

نه مبلغ دین که آرزوکردن را با گناه برابر کند...

او قدرت برتر است

می دانیم که هست

می دانیم که می بیند

می دانیم که می شنود

می دانیم که می خواهد

همه او را حس کردیم...

 

پس آرزو کنید

هر چند تا که می‌خواهید...

هر چقدر که می‌خواهید...

هر چه که می‌خواهید...

اصلا تمام آرزوها یتان را روی برگه بنویسید و از بر شوید

از عمق وجودتان بخواهید

بخواهید

بخواهید

می‌دانم و مطمئنم که به بهترین‌هایش خواهید رسید

 

روزهای آخر سال است...

 معطل نکنید

آرزوهایتان را ردیف و مرتب کنید

  این متن را جایی دیدم و زیبا بود. آوردمش اینجا.

 

سال نوی همه مبارک. انشاالله همه‌امان جرات رویاپروری، رفتن در دل موقعیت‌هایی که می‌ترسیدیم، مهربان‌تر شدن با دیگران، وسعت بخشیدن به نگاه، خوب گوش دادن، جیب پر پول، توانایی لبخند زدن به بعضی از چیزهایی که روی اعصابمون می‌رفته، درک معنا و دلیل زنده بودنمون و روزی هفت هشت ثانیه درست حرف زدن با خدا رو توی این سال جدید تجربه کنیم.

خوب باشین و خوش و سلامت و پر از برکت. آمین یا رب العالمین

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠

همه ماها یه‌عالمه کتاب از زندگی و سخنان آدم‌های بزرگ خوانده‌ایم. کلی به شیوه زندگیشان فکر کرده‌ایم. کلی مجله خریده‌ایم تا بدانیم فلانی چطور زندگی می‌کند و چگونه روزش را می‌گذراند و چه چیزی را دوست دارد. به بزرگترهایمان نگاه می‌کنیم و از آنها تجربه می‌اندوزیم. و هزارتا کار دیگه که نمایشی است از احساس طبیعی ما برای بهتر شدن مداوم.

...

از یکی دو سال قبل با علم به این‌که راجع به خیلی از چیزهای مهم خصوصا در مورد رشته‌ام اطلاعات عمیق ندارم و به‌ویژه این‌که هرچه می‌خوانم، درست زمانی که بهش نیاز دارم یادم می‌رود، شروع کردم به گردآوری هر مطلبی که جایی می‌خواندم و احساس می‌کردم مهم‌اند. زیر خطوط مهم‌اش خط می‌کشیدم و بعد تمام آنها را در هشت یا نه تا زونکن که بصورت موضوعی تقسیم‌بندی شده بودند نگهداری می‌کردم. کار خوبی بود و هست. اما یه روز متوجه شدم باز خیلی فرقی نکرده. من فقط در گردآوری منظم‌تر شده بودم. اما مطالب را نمی‌خواندم. برنامه‌ای ریختم برای خوندن و چند تا از زونکن‌ ها رو تموم کردم. خیلی احساس خوبی بود. اما باز بعد از مدتی جزئیات مطالب یادم رفت. باز نیاز بود دوره کنم و در همان حال دائم این زونکن‌ها بایست از اطلاعات جدید پر می‌شد. به هرحال پروژه نیمه متوقف است الان. یعنی شاید ماهی چند تا مطلب برود داخل زونکن‌ها اما کلی احساس گناه از این‌که خب کی وقت می‌ذاری اینا رو بخونی؟

...

خیلی از ماها با تجربیاتی که خودمان اندوخته‌ایم و درس‌هایی که گرفته‌ایم یه پا فیلسوفیم. خودمان می‌توانیم یه سبک زندگی برا خودمان تعریف کنیم. نمی‌خواهم بگویم نیازی به یادگیری از بزرگان نداریم. به هیچ‌وجه. گاهی یه جمله کوتاه از یه آدم بزرگ تمام زندگی ما رو تغییر می‌ده. گاهی همین جملات رو ما هم بهش رسیده‌ایم اما جوری که اونا می‌گن، جوریه که آدم رو از جاش تکون می‌ده و می‌اندازتش وسط تلاش برا موفقیت. با این‌حال گاهی صرفا تبدیل می‌شیم به زونکن‌های آدم‌ها و کتابها و مطالب خوب. بعد یادمون می‌ره این خود خودمون کلی تجربه از همین آدمها و کتابها بدست آورده که چون خیلی تحویلش نمی‌گیریم، جرات نمی‌کنه بهمون بگه. ولی ماها خودمون بهتر از هرکس دیگه‌ای می‌دونیم چه چیزی باعث سردردمون می‌شه، چی حالمون رو جا می‌آره، چی کوکمون می‌کنه و کلی انرژی بهمون می‌ده، چه کاری خستگیمون رو در می‌بره، چه برنامه‌ای رو دوست داریم ببینیم، چه آهنگی انرژیمون رو می‌مکه، چه غذایی بهمون سازگاره، چه منظره‌ای دلمون رو می‌لرزونه، چه آدمایی رو دوست داریم باهاشون باشیم، فکر کردن به کدوم آرزوها پر انرژیمون می‌کنه و فکر کردن به کدوماشون افسردمون می‌کنه و خیلی چیزای دیگه.

ما هممون یه فیلسوف کوچک باتجربه درونمون داریم. بد نیست قبل از آغاز سال یکی دو ساعت با خودمون خلوت کنیم و خودمون رو یه ورانداز بکنیم. این که حس کنی تو هم فلسفه‌هایی برا خودت داری ( نه این‌که مغرور بشی و دیگه نری سراغ بهتر شدن) و این فلسفه‌ها بنا به تجربیات تو کارامد و مفید هم هستند حس خیلی خوبیه.

انسان می‌تواند مایه شگفتی جهان باشد ولی زن و خدمتکارانش هیچ چیز قابل ملاحظه‌ای در او نبینند. معدودی از انسان‌ها مایه شگفتی خانواده خود بوده‌اند

مونتنی

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

این روزها شوک از دست دادن آشنایی نه‌چندان نزدیک، اما خیلی زنده و واضح، یکی دو روز مرا در بهت فرو برد. این‌که یه‌دفعه یه آدم جوان و سرحال و بدون هیچ مشکل، با یه زن جوون و یه بچه خیلی کوچیک بیفته و بمیره، خیلی غریب بود. اونم وقتی مثل این‌که می‌خوای بری نون بخری، راه افتاده باشی بری برا دل دردت دکتر، بعد تو صف انتظار یه‌دفعه هم سکته مغزی بکنی و هم قلبی!!

این روزها دائما دارم به این فکر می‌کنم که اون آدم عزیز، اونروز به چه چیزی فکر می‌کرده، چه برنامه‌هایی برای بعد از ظهرش داشته، چجوری از همسرش خداحافظی کرده؟ چه چیزایی رو نگفته؟ آیا بچه‌اش رو بوسیده؟ و این‌که ...چقدر آماده اون دنیا بوده؟

...

مرگ خیلی به ماها نزدیکه. می‌گن وقتی آدم به فرشته مرگ اعتراض می‌کنه و می‌گه چرا اینقدر ناغافل، می‌گه ندیدی فلان روز فلان همسایه‌ات رو بردم، فلان روز فلانی رو، فلان روز جوون‌تر از تو رو، فلان روز مسن‌تر از تو رو...بعد می‌گه اینا همه نشونه بود و تو توجهی نکردی...(اگه از پائولو کوئلیو بشنویم که باید زبان نشانه‌ها رو دانست و بهشون توجه کرد، بیشتر تحویل می‌گیریم ). به همکارم می‌گفتم اینجور مرگ‌ها مثل حالت کسی که لباسهاش الکتریسیته داره و از کنارت رد می‌شه است، یه گز و تکون خاصی می‌ده تو رو و چند روز مشغولت می‌کنه.

خدا انشاالله رحمتش کنه و خانواده‌اش رو صبر بده که می‌دونم خیلی خیلی سخته.

حالا دارم به این فکر می‌کنم که آدمهای بزرگ چطور می‌تونستن اینها رو ببینن و تا آخر عمرشون هم تلاش کنن و ناامید نشن. این‌که حضرت علی (ع) می‌گه جوری زندگی کن انگار فردا می‌میری، و جوری برنامه‌ریزی و تلاش کن انگار عمر جاودان داری، خیلی معنا داره. یعنی یه نسخه‌ای هست اینجور زمان‌ها که هم می‌ذاره غم‌دار بشی، هم به غمت احترام میذاره، هم وادارت می‌کنه از مرگ درس بگیری و آدم‌تر بشی، هم بفهمی ارزش این دنیا چقدر کمه و چقدر این‌همه حرص و جوش و اعصاب‌خردی و یکی دوتا کردن بی‌ارزشه، هم عبوست نمی‌کنه و نمی‌ذاره از فردا بگی که چی اصلا زندگی کنم!، هم پرتت نمی‌کنه تو خفه کردن خودت با لذت و بیرون اومدن از حالت انسانی خودت ... و همه اینا خیلی سخته.

اغلب حقایق زندگی یه‌جورایی مزه تلخ و شیرینی باهم داره. نه خوشیهای مادی و جسمی‌اش برا آدم برای همیشه اقناع‌کننده است، نه دردهاش برا همیشه است و اگه آدم خودش نچسبه به اینجور رویدادها، آروم آروم گذر زمان از یاد آدم می‌بره و آدمه بر می‌گرده به زندگیش. فکر کنم اگه بخوای به معنای این بالا و پایین‌ها پی ببری، باید حتی شده با ترس و لرز وایسی و تکون نخوری. خوش بحال اونایی که دلبستگی‌هاشون به این دنیا خیلی کمه و دلشون پر می‌زنه برا ملاقات با خدا.

...

هنگام مرگ، انسان به یاد جمیع مالوفات خود می‌افتد: مداومت طولانی بر کارهای نیک و پیراستن فکر از امور پلید، ذخیره و سرمایه آدمی است برای زمان مرگ. چون ادمی همانگونه که می‌زید، می‌میرد.

امام محمد غزالی،‌احیاء علوم‌الدین

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠

اونی که می‌خواد بشینه فوق لیسانس بخونه، اونی که آرزوشه وزنش کمتر بشه، اونی که دلش می‌خواد یه پله ارتقای شغلی بگیره، اونی که می‌خواد از دلمردگی بیرون بیاد، اونی که آرزوشه از روزمرگی و باری به هر جهتی خودشو بکشه بیرون، اونی که ماه‌هاست می‌خواد فلان کتاب رو بخونه اما نمی‌تونه، اونی که می‌دونه فقط با 300 تا لغت بیشتر یاد گرفتن زبان، چندتا سر و گردن از همکارهاش می‌افته جلو، و ...

لازم نیست دقیقا از همین هدفها شروع کنه. می‌تونه یه روز با خودش تصمیم بگیره چهارتا قاشق کمتر بخوره و اینکار رو هم بکنه، یه روز به خودش قول بده فقط اتاق کار یا مهمون‌خونه رو مرتب کنه و جارو بکشه و گردگیری کنه و اینکار رو هم بکنه؛ یه روز به خودش قول بده 10 تا لغت جدید یاد بگیره بعد تا یه هفته فقط همون ده تا رو مرور کنه و باهاشون برا خودش دوتا پاراگراف مطلب بنویسه و بعد از یه هفته بره سراغ ده تای بعدی، یه روز بالاخره اون سی‌دی آهنگی که دوماهه خریده ولی نیم‌خورده نیم‌خورده گوشش داده رو از اول تا آخر گوش کنه؛ یه روز بشینه و لباسهاشو که دو هفته است کنار افتاده اتو کنه و ...

اینها و صدها کار دیگه وقتی پشتش تصمیم باشه و با اراده شروع بشه و تموم بشه، همه می‌شن بنزین برا تصمیم‌های بزرگتر. همشون می‌شن مرهم برا اراده‌های شل و ول ماها. بعد که شروع بشه و لذت دوتا کار تموم شده بیاد زیر زبون، دیگه سخته جدایی از اعتیاد موفق بودن و مثل موفق‌ها فکر کردن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠

اگه می‌تونی دوچرخه سواری کنی، بلدی رانندگی کنی، می‌تونی قورمه سبزی بپزی، توانایی دوختن یه لباس شیک رو برا خودت داری، می‌تونی تایپ کنی، بلدی از چارتاچیز ظاهرا به‌درد نخور یه اثر هنری قشنگ بسازی، توان نگارش یه گزارش اداری یا دانشگاهی رو داری و هزارها چیز دیگه، دلیلش اینه که تمرین کرده‌ای. هیچ مهارتی بدون تمرین بدست نمی‌آد.

رسیدن به آرامش، درک واقعیت زندگی دنیا، گره‌زدن هرچه بیشتر زندگی با خدا، مهارت پیدا کردن در تعیین هدف و رسیدن به اون، برنامه‌ریزی‌های کوتاه و بلند مدت برای رشد و پیشرفت شغلی، مالی، خانوادگی، درسی و ...، اینا هم همه نیاز به تمرین دارن و تلاش، به اضافه یه عالمه شور و شوق و کمی هم چاشنی ذوق.

...

آدامس اوربیت یه تبلیغ داره می‌گه: بخور، بنوش، بجو (از مصدر جویدن). ما هم یه تبلیغ می‌ذاریم برا خودمون:

هدف بذار، شروع کن، بهش که رسیدی کیف کن!، برو سراغ بعدی لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

می‌گن برا اینکه حواست سر نماز به خدا باشه، نمی‌تونی یه‌دفعه بعد الله اکبر اول نماز حواستو جمع کنی و حضور داشته باشی. باید از قبل از نماز، فرضا زمان وضو گرفتن حواستو جمع کنی، تمرکز کنی، ذهنتو از حرفهای پخش و پلا بکشی کنار و آرومش کنی، حواستو جمع کنی به آبی که روی دستهات می‌ریزی، صورتتو باهاش می‌شوری و با خدا اون موقع حرفهای خودمونی بزنی...اینجوری وقتی وای‌می‌سی برای نماز، یه‌کم آروم شده‌ای و احتمال حضور قلبت بیشتره...البته با تمرین بهتر هم می‌شه. خصوصا با مداومت.

برا خوابیدن هم می‌گن، قبلنا که تلویزیون و ماهواره نبود، آدما آروم آروم پا می‌شدن و آماده می‌شدن برا خواب. یعنی کارهایی مثل دستشویی رفتن و مسواک زدن و لباس عوض کردن و رختخواب پهن کردن همه در یک فضای آرام و ساکت انجام می‌شد. اینجوری ناخودآگاه بدن آروم می‌گرفت و درست‌تر و قشنگ‌تر می‌خوابید.

...

یادمون نره خیلی از کارا برا اینکه درست انجام بشن باید قبلش تمرکز کرد، آروم شد و حواس و انرژی رو کاملا به اون معطوف کرد. بعضی قوانین طبیعت استثنا نداره و باید همونجوری بهشون عمل کرد. این‌که وبلاگ بخونیم و چایی هم بخوریم و با تلفن هم حرف بزنیم نباید بعدش تعجب کنیم که خیلی وقته مزه چایی رو یادمون رفته، یا یادمون نیست پریروز تو فلان وبلاگ چی خوندیم و یا این‌که با فلانی راجع به چی حرف زدیم.

همین هم برا حرف زدنمون با خدا صادقه، همین‌هم برا درد دل کردن با اون و همین هم برا حس کردن نعمت زنده بودنمون و این روزهایی که دارن می‌گذرن و ما فکر می‌کنیم روزهای بعد بهترن

باید بعضی وقتا به خودمون زیر لب بگیم...آروم...آروم...آروم‌تر

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC