یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱

هر وقت به فراموشی فکر می‌کنم، غیر از ترس ناخودآگاه موجود در وجودمان برای سال‌های پیری و آلزایمر، بیشتر یاد فراموش کردن و گذشت کردن و دیگر بهش فکر نکن و از اینجور عبارات می‌افتم.

اما چند روز پیش به مفهوم خیلی باحالی از فراموشی رسیدم. همیشه فکر می‌کردم وقتی از خدا برکت می‌خواهی، گاهی با ازدیاد مال و ... جوابتو می‌ده، گاهی با کم‌تر خرج شدن زندگی، مثلا می‌بینی یه مدت زمان زیادیه مثلا مریض نشده‌ای، یا ماشینت خراب نشده، یا فلان تاسیسات خونه اشکالی پیدا نکرده، یا خیلی مثال‌های دیگه.

امروز فهمیدم بعد سوم برکت می‌تونه فراموشی باشه! یه سال بود فکر می‌کردم برای یه موضوعی که پول جمع کرده‌بودم، فلان قدره، چند روز پیش رفتم سراغش دیدم نه بابا یک و نیم برابره و من فراموش کرده بودم.

از خود راضی

دیدین چقدر کیف می‌ده توی جیبهای لباسهایی که خیلی وقته نپوشیده‌اید یا مثلا لای کتابی، پول پیدا میکنیم چقدر می‌چسبه؟ 

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱

گاهی چیزهایی را می‌خریم تا به ما انگیزه بدهند کاری را شروع کنیم

گاهی چیزهایی را در امتداد انگیزه‌هایمان می‌خریم

و این دوتا خیلی با هم فرق دارن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩

1. یک سایت خوب و جذاب برای بازی با عکس (خصوصا پرتره‌)

 

2. یک جمله خوب:

ما سه چیز را در کودکی جا گذاشته‌ایم:

شادمانی بی‌دلیل؛ کنجکاوی بی‌انتها؛ دوست‌داشتن بی‌دریغ

 

3. یک سایت خوب دیگه برای شنیدن موسیقی، متناسب با روحیاتی که اون لحظه داریم. (اگه شادیم آهنگ غمگین پخش نمی‌کنه و اگه سرحال نیستیم و آرامش می‌خواهیم، بپر بپر نمی‌کنه!)

 

لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩

همین الان پاشو یه تغییر تو زندگیت بده. کوچیک هم باشه ایرادی نداره.

حداقل برا قابل تحمل‌تر کردن بعضی چیزا... لازمه

Paint.jpg

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

من خودم یکی از طرفداران و تبلیغ‌کنندگان پر و پا قرص تهیه فهرست فعالیت روزانه هستم و بارها هم تو همینجا نوشته‌هایی رو از من دیدین که توشون کلی از لذت تیک زدن کنار یه کاری که تو لیست کارای امروزمون بوده و تمومش کردیم، صحبت کرده‌ام.

دو سه روز قبل یه مطلبی می‌خوندم از یه وبلاگ خارجی که تبلیغ دیدگاه‌های ذن رو می‌کنه و نگاهی می‌نیمالیستی (هرچه کمتر بهتر) داره به زندگی. جالب بود برام که نوشته بود هرچه سریع‌تر این لیست‌ها رو بندازین دور. استدلالش این بود که این روش انسان رو دائم در یک حالت اضطراب و آماده‌باش قرار می‌ده. دائم سبب می‌شه ما فکر کنیم زندگی یعنی کار. دائم به ما یادآوری می‌کنه که یه خروار کار هست که باید انجام بدیم. نوشته بود اگه همه رو تیک بزنیم هم باز فردا کلی کار تیک نخورده منتظرمونه و اگه فرضا تا پایان یه‌رو چندتا تیک‌نخورده باقی بمونه، شب با احساس نارضایتی بر می‌گردیم خونه.

راه حل نویسنده این بود که صبح از خواب که پامیشیم یه کار رو انتخاب کنیم و تموم تمرکزمون رو بذاریم رو اتمام همون کار. بعد اگه نیاز بود که کار دیگه‌ای انجام بشه، می‌تونیم رو کار دوم تمرکز کنیم، اگر هم که نه، می‌تونیم بقیه زمانمون رو به کاری اختصاص بدیم که لذت‌آورتره برامون.

من خودم با این استدلال از لیست کارهای روزانه‌ام دور نمی‌شم. برا خود من نوشتن فعالیت‌ها خیلی کارساز بوده و تو خیلی از موقعیت‌ها که حجم و خصوصا پراکندگی کاری زیاد بوده، تونسته به خوبی مدیریت منو بر زندگیم اعمال بکنه. اما به هرحال فلسفه و پیام اون نویسنده هم خالی از لطف نیست. خیلی اوقات یادمون می‌ره که زندگی لازمه که از چهارچوب منظم برنامه‌ریزی شده‌اش بیاد بیرون.

یه‌چیزی دیروز دیدم باحال. می‌نویسمش اینجا:

Live a balanced life

– learn some and think some and draw and paint and sing and dance and play and work every day some

 

Robert Fulghum

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸

وقتی تو یه اتاق آرام و ساکت که اگه سوزن بندازی صداشو می‌شنوی، یه رادیو ببری و روشنش کنی، تازه می‌بینی چقدر تو فضای همون اتاق امواج نامرئی‌ای وجود داشته که تو نمی‌دیدیشون اما وجود داشته‌اند. از صدای یه خواننده عرب تا صدای یه اخبارگوی بلغاری و شاید هم برنامه رادیویی جرونیمو آگوستا!

تو زندگیمون و دوروبرمون هم خیلی از این چیزای به‌ظاهر نامرئی وجود دارن و منتظر حضور من و تو اند. اگه فرضا یه هفته تصمیم بگیریم که رو یه طول موج خاص تمرکز کنیم و بهش توجه کنیم، تازه می‌فهمیم این چیزی که بهش می‌گیم زندگی، چه قابلیت‌های وسیعی داره و ما خواب بوده‌ایم.

فقط باید گیرنده‌های خاموشمون رو روشن کنیم. همین

پ.ن) اینا همه دریافتهایی بود از یه کتاب دوست‌داشتنی بنام «پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند» اثر یه نویسنده دوست‌داشتنی‌تر یعنی آلن دوباتن (همونی که کتاب محشر تسلی‌بخشی‌های فلسفه رو نوشته و الان هم  فقط 40 سالشه و یکی از سبب‌های خجالت من از روش زندگیمه). ساعت 6:30 صبح یه همکار خوب کتاب رو داده به من تا نگاه کنم و چند صفحه اول و پشت جلدش اونقدر ذوق‌زده‌ام کرد که بلند شدم برا ثبت این لحظه در تاریخ! اینا و بنویسم)

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸

1. یکی از آفات زندگی ما، به‌هم ریختگی ذهنمونه. ذهن به هم ریخته هم بزرگترین آفت خلاقیته. دیدین روزهایی رو که فرضا رفته‌اید یه مسافرت و اونجا نه به تلویزیون دسترسی دارید و نه اخبار رو دقیقه به دقیقه چک می‌کنین، نه موبایلتون آنتن می‌ده و نه اینترنت دارین؟ این زمانا مجبور می‌شیم بیشتر به اطرافمون توجه کنیم. صداها رو بهتر می‌شنفیم و حرفهای بیشتری داریم به دور و بریهامون بزنیم. این موقع‌ها درست عکس زمانایی که داریم با اینترنت ور می‌ریم یا تلویزیون نگاه می‌کنیم، با هم بودن و دور هم بودن می‌چسبه.

آدمهای خلاق برا نظم ذهنی خودشون ارزش قائلن. یا کلا از این چیزا دوری می‌کنن یا اینکه براشون یه زمان خاص رو کنار می‌ذارن و تو اون زمان هم به ایمیل‌هاشون می‌رسن، هم اخبار رو چک می‌کنن، هم تماس‌هاشون رو می‌گیرن و ...بعد هم همه چیز رو خاموش می‌کنن و می‌ذارن کنار و می‌رن سراغ اون کاری که حس زنده بودن رو بهشون می‌ده.

2. خوبه که وقتی رو هم بذاریم برا اونی که بهش می‌گن کودک درون. تو کامنت‌های پست پایین چند تا از دوستان مستقیما به دنیای کودکان اشاره کرده‌ بودند و این نشون می‌ده که حتی دیدن یا نزدیک شدن به این دنیا، چقدر می‌تونه ما رو آروم کنه. حتی خلاق بشیم. بچه‌ها چندتا قابلیت دارن که برا ما خیلی می‌تونه ارزشمند باشه. نسبت به همه چیز کنجکاوند (حسی که ما از ترس طرد شدن یا شکسته شدن موقعیتمون تا حد ممکن دفنش می‌کنیم)، دائم در حال بازی هستند (آخرین باری که یه بازی واقعی کردیم کی بود؟)، تو لحظه حال زندگی می‌کنن (خدایا می‌شه این یکی رو نصیبمون بکنی؟)، نگرانی‌هاشون رو زود رها می‌کنن و می‌چسبن به خوشی حال یا وعده داده شده در آینده (فکر کنم اگه ماها هم می‌تونستیم نگرانیهامون رو بریزیم دور خیلیهامون نیاز به گرفتن رژیم برا کم کردن وزن نداشتیم و کلی از وزنمون خود به خود کم می‌شد!)، تصویرسازی عجیبی دارن (ما با این حس خوب خیلی بیگانه شده‌ایم و فکر می‌کنیم به رویا فرو رفتن احمقانه‌ است و باید رو واقعیت‌ها سرمایه‌گذاری کرد)، وقتی لذت می‌برن واقعا و عمیقا و به شکلی خالص لذت می‌برن (فکر نکنم ماها دیگه یادمون بیاد لذت خالص چیه!).

باید رو این حس‌های فراموش شده کار کرد. حالا یا با تمرکز، یا با خاموش کردن وسایل دور و برمون، یا با بیشتر نگاه کردن و بودن با بچه‌ها، یا هر راه دیگه‌ای که فقط خودمون می‌دونیم. ارزشش رو دارن. فکرشو بکنینم: اگه یه بار دیگه اون برق زنده بودن و خلاق بودن تو چشمامون بزنه چی میشه.لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸

FAN2048302 - Woman potting plant

بعضی کارا تو زندگی ما هستن که وقتی انجامشون می‌دیم نه گذر زمان رو حس می‌کنیم، نه خستگی روحی رو. حتی خستگی جسمیمون هم تو زمان انجام این کارا لذتبخشه.

این موقع‌ها جوون می‌شیم، چشمامون برق می‌زنه، نسبت به اطرافمون خوشبین‌تر می‌شیم و حتی خوش‌ اخلاق‌تر. گذشتمون هم بیشتر می‌شه چون خیلی از مسائلی که تو اوقات عادی برامون حساسیت‌زا هستند تو این موقعیت در مقایسه با اون کاری که از دل و جون داریم انجامش می‌دیم بی‌اهمیتند یا از درجه اهمیت کمتری برخوردارند.

شاید بشه به این حالت گفت ذوق، شور ، شوق. یا بقول یه نویسنده خارجی FLOW

...

پیوست: اگه خواستین لطف کنین و فکر کنین و اینجا بنویسین که چه کار یا کارهایی تو دنیا هست که وقتی انجامش می‌دین این حس و حالات بالا براتون پیش می آد؟ برا کشف این کارا می‌شه از خودمون بپرسیم که چه کاریه که من می‌تونم بدون اینکه خسته بشم ساعتها انجامش بدم؟ چه کاریه که من می‌تونم ساعتها درباره‌اش حرف بزنم؟ یا اینکه چه کاریه که من حاضرم اونو مجانی برا دیگرون انجام بدم؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸

نوشتن ساده چیزایی که دوست داریم، برخلاف پیش پا افتاده نشون دادن، کلی انرژی می‌ده به آدم. این یه نمونه جالبه از یه وبلاگ خارجی:

I love God, starbux, chocolates, jellybeans, donuts, icecream, sushi, cakes, muffins, cookies, bread, children, old people, letters, seeing a message on my phone, surprises, presents, smiles, coloured buttons, balloons, dim lights, weddings, stargazing, rain, evenings, watching a sunrise/sunset on a beach, sitting in a park, taking a slow walk, street lights, knowing that I have a lot of time on my hands and happy people.

Most importantly, I love being Me because I am Me

ما می‌دونیم دلخوشی‌های کوچیکمون چیا هستن. اما اینطور توجه کردن و مشخص کردنشون خیلی موثرتر از اینه که در مجموع بدونیم چه چیزایی رو از زندگی دوست داریم. خصوصا بیرون کشیدن اونا از روزمرگی‌های زندگی.

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

این کامنت عموپولدار توی مطلب قبلی باعث شد تا اینارو بنویسم و ازتون بخوام فکر کنین و نظر بدین.

عموپولدار می‌گه یکی از دلایل ذوق نکردن ما اینه که اون چیزی رو که می‌خواستیم توی زمان خودش بدست نیاوردیم و به همین خاطر اگر با گذشت زمان هم به اون رسیده باشیم, دیگه جایی برای ذوق کردن نمی‌مونه. این فرض به نظر من تا حدی درسته. همه ماها یادمونه اون زمانی که از ته دل چیزی رو می‌خواستیم و با تلاش و یا گریه و یا هر کار دیگه‌ای بهش می‌رسیدیم, گاهی یکی دو شب از ذوق خوابمون نمی‌برد. بنده و داداشم وقتی راهنمایی بودیم و اون زمانا آتاری تازه اومده بود وقتی بعد از یه مدت زمانی بابامون یه آتاری از مکه برامون آورد دو سه شب متوالی تا آخرین لحظه‌ای که اجازه داشتیم بازی می‌کردیم و صبح‌ها هم از ساعت ۴ یا ۵ بیدار می‌شدیم و صدای تلویزیون رو کم می‌کردیم و بازی رو شروع می‌کردیم. یادمه از ته دل وقتی می‌خواستیم یه بازی جدید براش بخریم ذوق می‌کردیم. واقعا از ته دل بود. بعدها که بزرگتر شدیم من این ذوق رو با خرید موتور و ماشین داشتم و داداشم هم در خرید کامپیوتر.

خب حالا سالها از اون زمان گذشته. می‌دونم طبیعتا وقتی آدم بزرگتر می‌شه امکان ذوق کردن برا یه سری چیزا رو از دست می‌ده. شاید چون عاقلانه‌تر به مسائل نگاه می‌کنه. (هرچند فکر می‌کنم بعضی از آدم بزرگها هم این توانایی رو دارن که هنوز ذوق کنن).

اما نکته اینجاست که ما تو زندگیمون همیشه محدودیت‌هایی برای خواسته‌هامون داریم. وقتی کودک یا نوجوانیم این محدودیتها یا مالی هستن یا مخالفت‌های پدر و مادرمون. وقتی جوونیم این محدودیتها باز می‌تونه از دسته قبلی باشه و اجتماع هم بهش اضافه بشه. وقتی ازدواج می‌کنیم موضوع خیلی فرق می‌کنه. شاید عشق من برای داشتن فلان وسیله یا انجام فلان کار با مخالفت همسر آدم روبرو بشه. کاری به منطقی یا غیرمنطقی بودنش ندارم. من یا او دلمون می‌خواد فلان چیز رو داشته باشیم و در مقابل, من یا او فکر می‌کنیم مسائل مهم‌تری توی زندگی هست که اولویت با اوناست. فرضا من دلم می‌خواد ماشینم رو عوض کنم و او فکر می‌کنه باید برای خرید خونه پول ذخیره کنیم. یا او دلش می‌خواد فلان وسیله خونه رو عوض کنه و من اولویت رو به اینکار نمی‌دم. یا من می‌خوام فلان کار رو بکنم و اون کار با نظام فکری و عقیدتی اون سازگار نیست و ...

این مثالهابرای این بود که نشون بدم با گذشت زمان و با افزایش مسئولیتهای ما, ظاهرا به شکلی طبیعی این امکان بدست آوردن آنچه می‌خواهیم از دست می‌رود. روی کلمه ظاهرا تاکید دارم چون هنوز روی راه حل‌هایی که افراد دیگه‌ای مثل شماها ازشون استفاده می‌کنین اطلاع و آگاهی‌ای ندارم.

ازتون می‌خوام بگین آیا باید بخاطر از دست رفتن عمر و فرصت تلاش کرد تا آنچه مارا خوشحال می‌کند را بدست آوریم؟ اگه آره تا چقدر باید بهایش را پرداخت؟ آیا باید با طرف مقابل معامله کرد؟ اینو برای تو می‌خرم و در عوض اون رو هم برا خودم می‌خرم! آیا باید صبر کرد تا آنچه می‌خواهیم با گذر زمان و رفع حساسیت‌ها بدست آید؟ حتی اگر دیگر برایمان بود یا نبود آن ارزشی نداشته باشد؟ شاید راه حل معقول آنست که با طرف مقابلمان که آن محدودیت را برای ما ایجاد کرده صحبت و گفتگو و مذاکره کنیم؟ اگر مذاکره به شکست انجامید چه؟ آیا باید برویم سراغ آنچه می‌خواهیم و اینگونه به طرفمان نشان دهیم که چقدر این موضوع برایمان مهم بوده؟ اصلا چه معیاری وجود دارد که بدانیم خواسته ما بر حق است؟ خرد جمعی؟ همراهی دل و عقلمان؟ موافقت نزدیکانمان؟

شما کدوم یکی از این دو موقعیت رو ترجیح می‌دین؟ الف) من به خواسته‌ام رسیده‌ام و دیگران را ناراحت کرده‌ام اما حداقلش اینه که چون این امر رو از ته دل و با همراهی عقل خودم انتخاب کرده‌ام, الان احساس خوبی نسبت به خودم و زندگیم دارم و همین احساس خوب می‌تونه انرژی مثبتی برا زندگی باشه. ب) من چون می‌دونم این خواسته با مخالفت دیگران مواجه می‌شه حرفی ازش به میون نمی‌آرم و به زندگی ادامه می‌دم. بعد هم سعی می‌کنم اصلا بهش فکر نکنم و خودم رو قانع کنم کار درستی کرده‌ام.

ممنون می‌شوم اگر نظری داشتین آنرا با ذکر یک مثال از زندگی حقیقی خودتون بنویسین تا بتونیم روی این موضوع دقیق‌تر تعامل کنیم. مثال باعث می‌شه توی خلا حرف نزنیم و صرفا نگیم به‌نظر من این کار درسته یا غلطه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧

می‌خواستم یه چیز دیگه بنویسم اما با خوندن یه ایمیل خوب...

...

یادم افتاد که یادم رفته آخرین باری که ذوق کردم کی بود... من تو دو سه ماهه اخیر چند تا چیز ارزشمند که خیلی دوستشون داشتم برا خودم خریدم و چند تا کار که فکرش رو هم نمی‌کردم یه زمانی انجام بدم (یعنی جراتش رو نداشتم) , کردم. اما... چرا ذوق نکردم؟

هان؟

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC