یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

شادی چیست؟ جز یک هارمونی ساده میان انسان و داشته‌هایش

آلبر کامو

یک‌بار جمله‌ای شنیدم که از یادم نخواهد رفت: شادی یعنی سلامتی و داشتن یک حافظه کوتاه مدت! کاش من این جمله را گفته بودم.

آدری هپبورن

 

این روزها فرصتی شد تا بعد از مدتها بتوانم دو تا کتاب خوب بخوانم. 

یکی عنوانش هست اثر مرکب: آغاز جهشی در زندگی، موفقیت و درآمد شما اثر دارن هاردی که کتاب فوق‌العاده‌ای بود و راهنمایی عملی برای موفقیت. از اون کتابهای نادری که در این دنیای سریع و فست فودی به آدم حالی می‌کنه موفقیت ماندگار و عظیم، با تلاش و استمرار بدست می‌آد. کل کتاب روی یک فلسفه جالب می‌گرده: اینکه شما میان گرفتن سه میلیون دلار و یا گرفتن یک سنت و هر روز دو برابر شدن آن کدام را انتخاب می‌کنید؟ غالبا سه میلیون رو ترجیح می‌دهند و کتاب نشان می‌دهد دقیقا در روز سی‌ام است که شخص دارنده یک سنتی پولش می‌شود پنج میلیون و سیصد هزار دلار و سوز سی و یکم با ده و خرده‌ای میلیون دلار کاملا نفر سه میلیون دلاری رو پشت سر می‌گذارد.

معتقده تلاش مستمر هم همینجوری جواب می‌ده. گاهی دقیقا در انتها.

بعد یه راهکار برای بهتر شدن در هر چیزی و شاخص شدن و درخشیدن در میان دیگران نشون می‌ده که خلاصه‌شده‌اش اینه: یه کم بیشتر/ یه کم بهتر.

یعنی اگه هر کاری رو در حد خوب انجام بدیم تازه می‌شیم مثل دیگرانی که آنها هم خوب آنرا انجام می‌دهند. اما یه‌کم تلاش بیشتر از ما آدمی می‌سازه که بعد مدتی بهتر می‌شیم و بعد از مدتی هم بهترین.

 

یه کتاب هم از وبلاگ http://whatlilireadstoday.persianblog.ir باهاش آشنا شدم (خود این وبلاگ عالی و کلی خواندنیه) عنوان جالبش هست: راهنمای دوست داشتنی بودن به روش آدری هپبورن! اون دو تا نقل قول بالا رو از این کتاب درآوردم. کتابیه لاغر و دوست داشتنی و پر از بذرهای خوب برای فکر کردن و زنده‌تر کردن زندگی‌هایمان.

کتاب اول شور و هیجان و اراده رو تقویت می‌کنه و کتاب دوم آرامش و تفکر و لذت ‌بردن از زندگی.

 

بعد یه مدت از خواندن کتاب لذت برده بودم و خواستم با شماها شریک شوم.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤

یکی از زیبایی‌های ماه رمضان اینه که پروردگار، بنده‌هاش رو ناچار می‌کنه توی یه قالبی قرار بگیرن که ضابطه‌های سختی داره. هم جسمانی و هم فکری. بعد یه‌عالمه هم مشوق می‌ذاره. بازهم هم جسمانی و هم معنوی. ممنوع می‌کنه اینکه هر زمان بخواهی بخوری یا بیاشامی، ازت می‌خواد فکرای بد نکنی، می‌خواد که چشم و گوش و زبانت رو کنترل کنی. بعد بهت می‌گه با اینکار هم سیستم جسمانیتو تنظیم می‌کنم و هم کلی بهت حس و حال خوب می‌دم.

در حقیقت آدمی که مقید می‌شه روزه بگیره، یه جورایی (البته خیلی بالاتر و لذتبخش‌تر) اون شیوه‌های تصمیم‌گیری بیست و یک روزه یا تصمیم‌گیری‌های الزام‌آوری که در پست‌های قبلی بهشون پرداختم رو برای خودش اجباری می‌کنه. قشنگیش اینجاست که توی مواردی که ما خودمون برا خودمون برنامه می‌ریزیم، خیلی اوقات نمی‌تونیم به برنامه‌مون عمل کنیم یا بعد از یه مدت دیگه دست از تلاش برای تغییر یه عادت بد یا ایجاد یه عادت خوب برمی‌داریم؛ اما توی ماه رمضون مجبوری یه ماه رو به خودت سخت بگیری و کاراهایی که ازت خواسته شده رو انجام بدی. (هرچند خدا اونقدر مهربون و رحیم هست که به محض اینکه کوچکترین صدمه جسمی بخواد برات پیش بیاد می‌گه برنامه رو بذار کنار و هر موقع خوب شدی و مطمئن شدی دیگه اذیت نمی‌شی برو و روزه‌هات رو قضا کن).

اینا رو نوشتم برا اینکه به خودمون یادآوری کنم این روزها فرصتی عالی برای گنجاندن برخی از اون برنامه‌ها لابلای اجبارهای ماه رمضونه. مثلا یکی دلش می‌خواد اقتدار و حال معنویش رو ببره بالا، یا مثلا می‌خواد تا آخر ماه رمضون سیصد تا لغت زبان جدید یاد بگیره، یا مثلا فلان کتاب رو تموم کنه، یا گوشه ناخنش رو دیگه نجوه، یا اطلاعاتش رو راجع به فلان موضوع ارتقا ببخشه، یا توی روابط اداری و اجتماعی‌اش تحولی بوجود بیاره یا هر چیزی دیگه، می‌تونه از این سازمان منضبط الهی بهره خوب ببره و لابلای این روزهایی که برنامه روزمره زندگیمون متحول شده، یکی دوتا برنامه جدید هم بگنجونه و آخر ماه لذت رسیدن بهش رو بچشه.

...

یادمون باشه برای همدیگه دعا کنیم. خصوصا وقت‌های افطار. برای عاقبت به خیری، رسیدن به خواسته‌ها و درخواست قدرت از خدا برای تغییر و بهتر شدن. یادمون باشه به خدا قول بدیم اگه وضع مالی و دانش و اراده و ارتباطمون (هرکدوم که می‌خواهیم بهبود ببینه) بهتر شد خودمون رو می‌کنیم واسطه خیر و کمک به بنده‌های دیگه‌اش. خدا اینجوری خیلی خوشش می‌آد و حتما رسیدن ما به آرزوهامون رو تسریع می‌کنه. انشاالله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

زمان جنگ خیلی از خانه‌ها منبع‌های کوچک نفت داشتند تا نفتی که چند وقت یکبار با چرخ‌های دستی در میان محلات توزیع می‌شد و همچنین سهمیه‌های نفت دیگری که بدستشان می‌رسید را در آن ذخیره کنند. یادمه ماهم چند تا از این منبع‌ها در حیاط خانه داشتیم و هر اندازه پر کردنشان راحت بود‏ اما بیرون کشیدن نفت از اون بشکه‌ها (دوتاشون بشکه بودن و دوتاشون زیرشون شیر فلکه داشتن و راحت خالی می‌شدن) سخت بود.

یه تلمبه‌هایی بود دوتا شیلنگ داشت و یه بخش قرمز رنگ که باید دائم فشارش می‌دادی تا نفت رو پمپاژ کنه. اولش خیلی سخت بود اما وقتی بالاخره هوای داخل لوله‌ها تموم می‌شد جریان نفت به آرامی و با تداوم از بشکه می‌اومد توی ظرف‌های کوچکی که می‌خواستیم باهاشون منبع بخاری یا آب‌گرم‌کن‌های نفتی اون زمان رو پر کنیم.

اون لحظه جریان‌یافتن آرام و بدون قطع و وصلی خیلی لحظه خوبی بود. انگار یه‌جورایی حرفه‌ای بودنمون رو به خودمون ثابت می‌کردیم. آدم کمرش رو صاف می‌کرد و با رضایت به خط نفت نگاه می‌کرد که داشت در ظرف کوچکتر بالا و بالا می‌آومد و حالا دیگه باید مراقب بودی تا نفت سرریز نشه. یه پیچ کوچک سر اون تلمبه‌ۀا بود که باید بازش می‌کردی و چون هوا رو داخل می‌داد سبب قطع جریان نفت می‌شد.

...

خیلی از تصمیم‌ها توی زندگی سختیش اولشه. هم گرفتن تصمیم و هم ثابت موندن و وفادار موندن به اون. بعد که یه مدت گذشت‏ هم ذهن و هم بدنمون بهش عادت می‌کنه و اونوقت دیگه کار رو به سختی انجام نمی‌ده. می‌شه مثل هزارها کار روزانه‌ای که صحیح انجامشون می‌دیم اما بهش فکر نمی‌کنیم. مثل بازکردن در اتاق با کلید،‏ اتوبوس و مترو سوار شدن،‏ مسواک زدن،‏ شلوار پوشیدن و ... توی هیچکدوم از این کارا ما دقیقا به کارمون فکر نمی‌کنیم. اونقدر اینارو تکرار کرده‌ایم که بدن و مغز بصورتی خودکار اونا رو انجام می‌دن و لذا انرژی ذهنی ما ذخیره می‌شه برای کارهای مهم‌تر که نیاز به فکر و تمرکز دارن.

اگه تصمیمی می‌گیریم برای تغییر دادن مسیر زندگیمون و رشد و ارتقای توانمندی‌هامون‏ باید تا یه مدت (مثلا اول بیست و یک روز‏ بعد باز یه بیست و یک روز دیگه) به هر شکلی می‌تونیم بهش وفادار بمونیم. سختی بکشیم اما تکرارش کنیم. این سختی کشیدن خیلی مهمه. درست برعکس ذهن‌های به هم ریخته شده ما که همه چیز رو زود و سریع و بدون زحمت می‌خواد و به همین خاطره که اغلب افسرده‌ است.

بعد از این سختی‌ها و تکرارها و وفادار موندن‌ها، اون عادت آروم آروم می‌شه جزو کارهایی که ذهن دیگه سختش نیست انجامش بده. می‌برتش توی قسمت ناخودآگاه و کاهای همیشگی. اونوقته که می‌بینیم تصمیمی که گرفته بودیم فرضا روزی ده تا لغت جدید انگلیسی یاد بگیریم‎، لب به فلان غذا نزنیم تا تناسب بدنمون برگرده سرجاش، به فلان چیز که به هم می‌ریزتمون فکر نکنیم و به جاش فکرهای خوب و مربوط به پیشرفت و سرحال بودن بکنیم، برای متخصص شدن توی فلان حوزه هر روز پنج صفحه مطلب درباره‌اش بخونیم، و صدها کار دیگه که می‌تونه زندگیمون رو کاملا تغییر بده و روشن و نورانی بکنه، دیگه انجامش سخت نیست و اتفاقا  اگه یه روز انجامش ندیم حس بدی پیدا می‌کنیم.

 

فرصت کردین حتما کتاب اثر مرکب نوشته دارن هاردی رو بخونین. اینایی که اینجا نوشته‌ام برگرفته از محتواهای این کتابه. کتاب بسیار خوبیه برای موفقیت و بهتر شدن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳

سلام.

برای وارد شدن به هر کاری،‌ نیاز داریم تا حد ممکن زیر و بم اون کار رو بشناسیم. اگه اسکی بلد نباشیم، تقریبا محاله که چوب اسکی پامون کنیم و با یه بسم الله و خدایا خودمو سپردم بهت، راه بیفتیم از یه سراشیبی برفی به پایین. تقریبا محاله و اگر هم کسی اینکار رو بکنه، نمی‌شه بهش گفت جسور و پردل و جرات؛ یه جورایی بی‌عقلیه!

وارد شدن توی فضاهای شغلی یا سرمایه‌گذاری برای آغاز یه کار و شغل جدید هم دقیقا همین وضعیت رو داره. مثلا من ده میلیون پول جمع کرده‌ام و می‌خوام یه شغل راه بندازم برا خودم. باید همه جنبه‌ها رو در نظر بگیرم و راجع بهشون تحقیق کنم. مثلا اگه بذارم توی بانک حدودا ماهی صد و هفتاد تومان بهم می‌دن. اگه برم سکه یا دلار بخرم، ریسک درآمد بالا و در همان حال از دست دادن سرمایه و یا حتی سکون طولانی‌مدت رو داره. اگه برم توی کار بورس، باید بلد باشم چیکار کنم. اگه قرار باشه همه چیزو بسپرم به یه کارشناس و کارگزار، چیزی که اون آخر سر بهم می‌ده و پولی که برای خودش کسر می‌کنه، چیز دندون گیری نمی‌شه. اصلا می‌تونم برم سراغ کار تولیدی. یه دستگاه خیاطی، تولید و تزریق پلاستیک، جوجه‌کشی، جوراب و دستکش بافی، گیاهان زینتی و کم‌یاب و ... بخرم یا پرورش بدم و خودم کار کنم...

همه اینا خوبه اما اگه بیش از هشتاد درصد سرمایه‌گذاری‌های خرد در اینخصوص از دست می‌ره، غالبا به این خاطره که ما با اطلاعاتی بسیار کم و در همان حال شوقی بسیار زیاد وارد یه کار می‌شیم و بعد با اولین شکست، همه چیزمان را از دست می‌دهیم و حالمان گرفته می‌شود و برمی‌گردیم سراغ خودمان و زانوی غم بغل می‌کنیم.

برای اینکه توی کاری موفق بشیم باید تمام زیر و بمش رو بشناسیم. تازه اینو هم قبول کنیم که خیلی از استادها و کارکشته های خیلی از کارها، زمین می‌خورند و ورشکست می‌شن. پس در کنار اطلاعات کافی، بخشی هم به تلاشی خستگی ناپذیر و همیشه هوشمند بودن بر می‌گرده.

به نظرم خوندن دوهفته‌نامه پنجره خلاقیت خیلی برای دوستانی که می‌خوان شغلی جدید یا کاری جدید راه بیندازند مناسبه. ذهن آدم رو باز می‌کنه.

و در آخر، باز هم یادمون نره

Be Good at Something...It makes you Valuable

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳

http://www.featurepics.com/FI/Thumb300/20111128/Success-Word-2058670.jpg

هر زمان خواستی یه کار نو، جدید، متفاوت یا مهیج انجام بدی و دیدی ذهنت زود یعالمه دلیل ردیف کرد که منصرفت کنه از انجام اون کار، دو دقیقه وقت بذار و بشین از بیرون، ذهنت رو نگاه کن.

ببین دلایلش از روی عقل و تجربه‌ای است که پیدا کرده و تاحالا هم کمکت کرده برای موفق بودن؟ یا این‌که می‌ترسه، حال و حوصله نداره یا نگران حرف آدمای اطرافه؟

اگه مورد دوم بود می‌شه بی‌اعتنا و معتمد به نفس، اما در همان حال هم هشیار و با چشم باز، رفت سراغ آن چیز جدید. گاهی همین جدیدها تمام مسیر زندگی ما را تغییر می‌دهند و میانبرمان می‌شوند بسوی موفقیت‌هایی که سالها آرزومندشان بوده‌ایم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳

وقتی یه فضای امن برای خودت درست کنی، با هرچه جدید و غیرمنتظره و متفاوت هست،‌ با سختی برخورد می‌کنی. در حقیقت هرچه آن نظامی که به آن عادت کرده‌ای را به هم بزند، برایت می‌شود تهدید! حتی تغییرات خوب را هم تحمل نمی‌کنی و طرفشان نمی‌روی. دو دقیقه نرمش و خم و راست کردن کمر رو انجام نمی‌دی چون تو را از آن منطقه عادتی بیرون می‌کشد. یه رییس یا همکار جدید می‌آد توی اداره، می‌بینی دیگه صبح‌ها دوست نداری بری سر کار چون فضای امنی که بهش عادت کرده بودی شاید به هم خورده باشه. 

فعالیت جدید، عادت تازه، یادگرفتن رفتار و اخلاق بهتر و صمیمانه‌تر، پیدا کردن نقطه آدمیت آدم‌ها و از همان‌جا دوست‌داشتن آن‌ها و گذشتن از ایراداتشان؛ صبورتر بودن با آدمها و حیوونا و طبیعتی که از نظر ما آن‌جوری نیستند که ما الان دلمون می‌خواد! همه و همه نشانه‌های زنده‌گی‌هایی هستند که ما در عوض، با ایجاد یک فضای کاملا اختصاصی برای خودمان، آن‌ها را پس می‌زنیم و بعد هم با هر اتفاقی داخل لاک خودمان فروتر می‌ریم و از همانجا دائم غر می‌زنیم که «چرا همین سهم اندک مرا هم بعضی‌ها نمی‌توانند ببینند و می‌خواهند ازم بگیرند»؟

اما وقتی از این حباب خودساخته بیرون می‌آییم، می‌بینیم که بدخلقی‌ها، نامردی‌ها، بدجنسی‌ها و ... آدمهای اطراف، لزوما به سمت ما نیستند. درد و ترس و رنجی است که خود آن‌ها تحمل می‌کنند و به غلط فکر می‌کنند بیرونش بریزند، راحت می‌شوند.

آدم‌هایی که اهداف و نگاهشان وسیعه، ناخودآگاه از این ضربه‌ها خودشون رو دور می‌کنن. اگر هم ضربه بخورن، بدنشون، زود خودشو التیام می‌بخشه. هدف اونا خیلی والاتر از فکر کردن به اینجور چیزاست.

بعد...

یادمون باشه اگه من و تو آدم خوشرویی باشیم و با متانت و قوی و فروتن، خیلی از آدما حتی در سکوت از ما الگو می‌گیرن و ادمای بهتری می‌شن.

اگه من و تو سعی کنیم زندگی خوبی داشته باشیم، پولدار باشیم، سلامت باشیم و در همان حال دست خیر داشته باشیم و باعث اعتلای دوست و فامیل و همکار و بعدهم جامعه و کشورمون بشیم، هم خودمون حس خوبی داریم و هم کمکی هستیم برای دیگران.

و بازهم بعد...

توی قرآن، آیات 200 تا 202 سوره بقره خدا به بنده‌هاش یاد می‌ده که صرفا نگویند پروردگارا توی همین دنیا بهم عطا کن؛ یا حتی فقط در آن دنیا؛ می‌گوید بگویید هم در این دنیا و هم در آن دنیا به ما عطا کن و ما را از آتش دوزخ دور نگهدار (همون ذکر معروف قنوت نماز). بعد می‌فرماید اینانند که از دستاوردهایشان بهره‌ای خواهند داشت.

معلومه که خدا هم از ما افق دید وسیع می‌خواد.

هرجا دیدی یه کار سختته، فکر کن ببین آیا توی اون منطقه امن وایساده‌ای یا نه؟ اگه بله، یه امتحانی بکن و دیدت رو وسعت ببخش. انتقاد و بدخلقی رو به خودت نگیر؛ سعی کن بیش از محکوم کردن درک کنی و اینو بدون که به هم زدن این فضا، حتی با یه ترک و شکاف کوچیک، شروع زیبای یه زندگی جدید و پر از انرژی و پر از متانت و حس خوبه. حس زنده بودن و نو شدن و جرات داشتن برای کارای جدید و اخلاق‌های بهتر.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳

کوچیک که بودم بهم می‌گفتن شیطونک‌ها می‌آن صبحها روی چشمای بچه‌ها جی... می‌کنن تا اونا نتونن چشماشون رو باز کنن و بلند شن وضو بگیرن و نماز بخونن! یادمه چقدر حس خوبی بهم دست می‌داد وقتی چشمامو باز می‌کردم و با تلاشی وافر اونا رو می‌شستم تا جی... شیطونکا رو پاک کنم و نمازم رو بخونم.

...

این روزا اونقدر زندگی معقول و مدلل شده که دیگه این چیزا خنده داره. اصلا دیگه برای اینکه محکوم به امل بودن نشی نباید این حرفها رو بزنی. می‌دونم که به هرحال هر زمانه‌ای زبان خودش را می‌خواهد و قبول هم دارم. اما آن زمان‌ها با همین حرفهای ساده به یه بچه کوچیک این توان رو می‌دادن که احساس قهرمان بودن بکنه با شکست دادن شیطونکهای تنبلی. بزرگتر که شدیم و پولی از خودمون داشتیم می‌گفتن وقتی می‌خوای دستت رو بکنی توی جیبت و به یه مستحق پول بدی, یه خروار شیطون می‌آن می‌چسبن به دستت تا همونجا نگهش داری و از اون فقیر بگذری... و چه حس گالیور واری به ما دست می‌داد وقتی دستمون رو با وجود اونهمه شیطون می‌کشیدیم بیرون و پولمون رو می‌دادیم به یه سائل.

...

فارغ از این داستانها گاهی خوبه یه برنامه مرتب برا خودمون بذاریم و در روز مثلا سه بار اراده داشتن در برابر گناه و سه بار هم مهربون بودن در برابر مخلوقات خدا رو تمرین کنیم. بعضی چیزا در هزارتوی این زندگی پر تلاطم و سرگیجه‌آور یادمون داره می‌ره. نباید بذاریم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳

بچه که بودم، یکی از سرگرمی‌ها، این بود که به یه چوب نخ می‌بستیم، بعد یه الک (قربیل یا خاک سرند کن) که باهاش خاک رو الک می‌کردن برمی‌داشتیم، چوبه رو زیرش وایمیستوندیم (اوج ادبیات از خود راضی) زیر الک کمی ارزن یا گندم می‌ریختیم و بعد می‌رفتیم جایی قایم می‌شدیم. به امید این‌که گنجشک‌ها یا قمری‌ها بیایند و دانه‌ها را بخورند و ما در یک فرصت مناسب نخ را بکشیم و چوب از زیر الک در برود و الک بیفتد روی کبوتر و او را گیر بیندازد.

یادمه در کل کودکی فقط یک‌بار این ترفند جواب داد! گرچه اصلا اهل اذیت کردن حیوونا نبودم و اون یه‌بار هم کبوتره رو زود ول کردم، اما باقی مواقع هرچی دانه اطرافش بود را می‌خوردند اما نزدیک آن هم نمی‌شدند.

...

توی زندگی، گاهی حرفی، نظری، دیدگاهی داریم. می‌خواهیم آنرا به طرف مقابلمان بگوییم و بفهمانیم، آن‌هم با هدف تغییر رفتار یا نگاه او. نیت و قصدمان هم اصلا بد نیست. اما نمی‌شود. گاهی حتی اوضاع بدتر هم می‌شود. ما هاج و واج می‌مانیم چرا نفهمید، چرا اینجوری واکنش نشون داد؟ چرا اصلا شروع کرده حالا به لجبازی؟

...

گاهی برای این‌که بتونیم بهبودی در زندگی دیگران بوجود بیاریم، باید اول خودمان آروم بگیریم. خودمان خوب بشیم. خودمان الگو بشیم. بعد اون خودش می‌آد طرف ما. بعد اگه حرفی هم بزنیم، چون خودمون خوب شده‌ایم، اولا حرفمان را قشنگ و زیبا می‌زنیم، بعد اون هم آروم و قشنگ حرفمون رو می‌فهمه. یعنی دیگه از همون اول گارد نمی‌گیره.

این اصل هم برا خودمون اثر داره، هم اعضای خانواده‌مون و هم همکارامون.

...

و این شعر مولانا

دامی و مرغ از تو رمد

رو لانه شو، رو لانه شو

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢

توی گلدانهای اتاق کار، اگه برگی به دلیل تمام شدن عمرش بیفته، ایرادی نداره؛ اما بدترین حالت زمانیه که یه برگ، وقتی تازه جوونه زده، بسوزه. خیلی منو به هم می‌ریزه. این‌که چرا اینجوری شده؟ دمای اتاق نامناسبه، آب زیاد یا کم شده، آفتاب کم و زیاده و هزارتا فکر دیگه.

...

زندگی، همین روزهایی است که دارند می‌گذرند و ما انتظار آمدنشان را کشیده بوده‌ایم. اگه لیست آرزوها داشته باشیم، می‌بینیم که با گذر زمان، چقدر از چیزهایی که الان داریم، آرزوی سالهای قبلمون بوده‌اند. اما گاهی یادمون می‌ره و این بزرگترین ناشکریه. این‌که وقتی توی یه موقعیتی که آرزوش رو داشتیم هستیم، حواسمون نباشه، به حاشیه‌ها بیشتر از اصل توجه کنیم، خودمون رو رها کنیم و بچسبیم به عادت همگانی تمرکز بر نقاط منفی. 

نمی‌شه البته منکر شد که خیلی اوقات فضایی که ما برای خودمون تصور کرده بودیم با واقعیت تفاوت‌هایی داره و چه بسا تفاتهای زیادی هم داره. اما این نباید باعث بشه هوشمندی و اراده و خوش‌فکریهامون رو زود بذاریم کنار و بشیم یه ادم مات و بی‌اراده و بی‌انرژی که زود در مقابل شرایط وا داده. 

یه وقت می‌بینیم جوانه توی دلمون، که می‌تونست بزرگ بشه و قوی، توی همون اول راه پژمرده و سوخته.

یادمون نره: موندن توی موقعیت‌های اذیت‌کننده اصلا خوب نیست. یا باید شرایط رو عوض کرد، یا تحولی ایجاد کرد، یا نهایتا و اگر هیچکدام نشد، باید خودمون رو از فضای منفی بکشیم بیرون. هرچند توی تمام این مراحل باید صبور بود و بی‌گدار به آب نزد. آدمی که موفق شده، یقینا عاقله و می‌دونه بین هیجان و تعقل چطور تعادل ایجاد کنه.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢

یه گیاه دارم توی اداره. کنار هر برگی که می‌ده یه پاجوش داره برای این‌که اگه موقعیت مناسبی دید، مثلا خاک مناسب یا توی آب قرار گرفت، از همونجا ریشه بده. خیلی گیاه عادی‌ایه و همه جا پیدا می‌شه (فیلودندرون). اما تاحالا به این جنبه‌اش توجه نکرده بودم.

این‌که اونقدر تعداد فرصت‌هایی که برای خودت می‌سازی رو زیاد کنی که چاره‌ای جز رشد کردن و بهتر شدن نداشته باشی.

این‌که اونقدر توی ذهنت ریشه‌های متعدد بسازی که به هم ریختن یکی دوتا از کارها و برنامه‌هات، نلرزونتت.

این‌که با استفاده از یه راهبرد هوشمندانه، اونقدر محکم باشی که اگه دیگرون هم فکر کردن می‌تونن کنار بذارنت، خودت ته دلت لبخند بزنی و بدونی که جوجه رو آخر پاییز می‌شمرن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢

از امروز دو ماه مانده به آخر سال.

یک تصمیم بگیر و تلاش کن این دو ماه رو بهش وفادار بمونی.

یه تصمیم خیلی کوچیک، بزرگ، ...اصلا اندازه‌اش مهم نیست. مهم اثبات قدرت تداوم و اراده به خودته.

مثلا نوشیدن سه لیوان آب در روز،

مثلا یادگیری روزی یه لغت یا جمله انگلیسی، بعد فرداش تکرار اون قبلی و یادگرفتن یه جدید، پس فرداش تکرار اون دوتا قبلیا و یادگیری یه جدید.

مثلا کنار گذاشتن هله هوله خوری (اگه سخته، صرفا یکی از هله هوله‌ها رو، مثلا پفک، یا نوشابه). فقط همون یکی.

مثلا پنج دقیقه سکوت کامل در هر روز

مثلا خشم خود را فرو خوردن، صرفا برای این دو ماه

مثلا هر روز هزار تومان کنار گذاشتن برای خرید یه هدیه شب عید برای یه بچه نیازمند

مثلا هر روز خوندن آیت‌الکرسی بعد از خروج از خانه برای کار، مدرسه، دانشگاه یا ...

مثلا وضو گرفتن قبل از خواب

مثلا تموم کردن دو تا کتاب،‌ یکی تا آخر بهمن، یکی هم تا آخر اسفند

مثلا ساختن هفت تا هنر یا کار دستی که بلدی، اما سالهاست بخاطر بی‌حوصلگی گذاشتیش کنار، برای هر آخر هفته

مثلا حداقل روزی یه کیلومتر پیاده‌روی کردن

و ...

تکرار، سهم غیر قابل چشم‌پوشی‌ای در موفقیت افراد موفق داره. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢

یکی از بزرگترین مشکلات برای یه روز کاری اینه که ما دقیقا ندونیم روزمون رو می‌خواهیم با چه هدفی شروع کنیم. چه توی محل کار و چه توی خانه، اگه صبح که روزت رو شروع می‌کنی یه هدف درست و حسابی نداشته باشی، یه‌دفعه می‌بینی ظهر شده و با یه حساب و کتاب، هیچ کار مفیدی انجام نداده‌ای. بعد یا از خودمون بدمون می‌آد یا به سادگی به خودمون می‌قبولونیم که اصلا چرا همیشه باید به خودم سخت بگیرم، اینم یه‌روز متفاوت بود!

ما حق داریم که زمانی که لازم می‌دونیم به خودمون استراحت بدیم، اما استراحت آگاهانه خیلی تاثیر متفاوتی داره با بی‌خیالی و بی‌کاری و بی‌هدفی و بعد چسبوندن همه اینها به استراحت کردن.

داشتن یه هدف جون‌دار، یا یه لیست از کارهایی که باید انجام بدیم، شروع خوبیه برای یه روز خوب. بارها توی این وبلاگ نوشته‌ام که ما باید هر از گاهی به خودمون لذت تمام کردن کامل کارها رو یادآوری بشیم. انرژی ناشی از اراده خیلی چیز خوبیه برای قدرت دادن به ماها. 

...

یه تمرین عملی:

انجام روزه‌‌های یه هفته‌ای. یعنی چی؟ یعنی برای یه هفته فرضا با خودمون تصمیم بگیریم روزمون رو با ایمیل و سایت و ... شروع نکنیم. یه کتاب بذاریم کنار دستمون و سعی کنیم اونو بخونیم و تمومش کنیم (نه اینکه اون رو هم نصفه‌کاره ول کنیم). برای اینترنت اگر واجبه، یه ساعت خاص اختصاص بدیم. مثلا نه تا ده صبح. بعد دائم حواسمون باشه که آگاهانه می‌خواهیم از اینترنت استفاده کنیم. اینجوری یه دفعه از توی ایمیل چک کردنمون، به یه سایت سرگرمی و خبر و عکس و صدها لینک دیگه سر نمی‌زنیم و آخرش هم هیچی! من خودم گاهی خیلی حسرت می‌خورم از بلایی که خواندن‌های اینترنتی داره سر سوادم می‌آره. نیم‌خورده خواندن، سریعا پریدن از یه مطلب به مطلب دیگه و آخرش هم کم حافظگی‌های ناشی از این روش.

اگه این تمرین‌ها رو ادامه بدیم و با دقت خودمون رو ببینیم که کجاها مشکل داریم، کجاها خیلی سختمونه، کجاها رو باید تصحیح کنیم و ... یواش‌یواش عادت می‌کنیم و از روزمون هدفمندتر استفاده می‌کنیم. یه روز پربار، بهترین هدیه ما به خودمونه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢

امروز جلسه‌ای بودم، لابلای موضوعات کاری، تنفسی پیش آمد و بحثی، یکی از همکاران گفت من واقعا معتقدم انسان در هر رشته‌ای اگر تلاش کند در آن زمینه از بهترین‌ها باشد، فارغ از این‌که چه خوانده و چه می‌کند، هم زندگی خوبی خواهد داشت، هم از کارش لذت می‌برد و هم وضع مالی‌اش عالی خواهد بود. بعد چند مثال از یک معلم ادبیات زد که شاید اصلا جزو رشته‌های درآمدزا محسوب نشود، اما اون آقای معلم، بدلیل اینکه واقعا در کارشان تبحر دارند، جلسه‌ای پانصد هزار تومان برای تدریس می‌گیرند و ...

...

دو تا نکته تکمیلی به نظرم آمد:

یکی یه جمله کوتاه که یادمه چند سال قبل هم درباره‌اش پستی نوشتم. این‌که

Be Good at Something, It makes you Valuable

و دومی مطلبی که دو روز قبل از برایان تریسی ضمن مطالعه نشریه پنجره خلاقیت یاد گرفته بودم. این‌که در پاسخ به شخصی که خواستار نصیحتی برای پیشرفت در کارش شده بود گفته بود:

اول بگو  دقیقا چه هدفی داری و می‌خواهی به چه جایگاهی برسی؟

بعد بهم بگو چند تا مربی داری؟

بعد برایم مشخص کن روزی چند ساعت در حوزه‌ای که می‌خواهی در آن پیشرفت کنی و هدفگذاری کرده‌ای، می‌آموزی؟  

و بعد هم برایم بنویس که چقدر به این آموخته‌ةایت عمل می‌کنی.

...

خوب است که در حوزه‌هایی که دوست داریم پیشرفت کنیم، چه در شغل، چه در تحصیل، چه در زندگی، چه در اخلاق و عرفان و چه هر چیز دیگر، این پرسش‌ها را از خودمان بکنیم. بعد ببینیم واقعا دلمان می‌خواهد برجسته شویم یا همین حد معمول و متوسط کافیست؟ 

خیلی اوقات می‌بینیم نحوه گذران زندگی روزمره ما، هیچ تناسبی با آرزوها و خواسته‌هایمان ندارد و ما هنوز کاری نمی‌کنیم و تغییر درست و حسابی‌ای در خودمان نمی‌دهیم.

باید تکون خورد و شروع کرد...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢

خیلی از کشاورزها بعد اینکه محصول گندمشون رو برداشت می‌کنند، ساقه‌های باقی‌مانده رو آتش می‌زنند تا کود خوبی برای زمین فراهم بشه و سال بعد کشت بهتری داشته باشند.

گاهی توی زندگی، این آتش رو خدا توی زمینمون می‌اندازه تا بعدش رشد بیشتری داشته باشیم. شاید در ظاهر خوب نباشه، اما دراصل داره ته‌مانده‌ها و چیزهای بی‌مصرف سوخته می‌شه. چیزهایی که دیگه لازم نیستن و باید خودمون رو ازشون رها کنیم.

این موقع‌ها تمرکز روی بلند شدن، تغییر دادن، محکم بودن و پیشرفت‌کردن کمکمون می‌کنه. ما برای موندن و راکد بودن نیومده‌ایم به این دنیا. برای غصه‌خوردن و بهترین سالهای زندگی رو همه‌اش با یاس و اندوه و سردادن اشعار بی‌وفایی دنیا و نامردی آدم‌ها و فایده نداشتن دوستی‌ها و تنها بودن و درک نشدن‌ها و کوه مشکلات و هزارتا چیز دیگه اینجا نیستیم. ما اومده‌ایم که پیشرفت کنیم، آبدیده بشیم، محکم قدم برداریم، خودمون رو تربیت کنیم و آدم خوبی هم برای خدای خوبمون باشیم و هم برای خودمون. حس خوبیه این‌که هم خدا به ما بباله، هم خودمون.

اگه آتیشی افتاده توی مزرعه‌مون و وضعی که بهش عادت داشته‌ایم رو به هم زده، شاید قراره چیز بهتری نصیبمون بشه. فقط نباید تلاش رو متوقف کرد. باید از همون فردا، وقتی هنوز دود آتیش دیشب داره از زمین بلند می‌شه، کار شخم رو شروع کرد. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢

وقتی رقابت خیلی زیاد می‌شه، بیشتر به سمت اون چیزایی می‌ریم که متمایز‌ترند،شاخص‌ترند و کیفیت بهتری دارند.

...

تا حالا شده بشینین یه قلم بردارین و توی دفتر شخصیتون، یا یه کاغذ، فکر کنین و بنویسین که چه ویژگی‌های شاخصی دارین؟ 

اگه دنبال شغل هستین یا شغل بهتری می‌خواهید، ببینین این ویژگی‌ها واقعا چقدر شاخصند و چقدر توی فضای کار خریدار دارند؟ من چی دارم که کارفرما حاضر باشه منو به دیگرون ترجیح بده و حتی با شرایط من کنار بیاد تا منو توی تیم خودش داشته باشه؟

یا توی روابط، چه چیز مثبت و متمایزی داریم که باعث بشه آدما دوستی ما براشون ارزشمند باشه و نذارن به سادگی این رابطه به هم بخوره؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢

یه روش خوب یاد گرفته‌ام برای بهبود زبان. البته می‌شه ازش برای هرچیزی که بعد یه مدت یادمون می‌ره استفاده کرد. در حقیقت روش رقیب جعبه لایتنره. فلسفه‌اش هم مثل همین روش بر مبنای تکرار و تکرار و تکراره.

اسمش روش هشت تیک است. یعنی هشت بار جلوی یه لغت علامت تیک بزنی. جستجو که کردم دیدم ظاهرا فعلا انتشارات گاج اومده و این روش رو برای کتاب 504 واژه پیاده کرده. خبر خوب برا اونایی که 504 رو دوست دارنلبخند

اما می‌شه خودمون هم این روش رو پیاده کنیم. مواد لازم:

اول یه دفترچه که وسط هر صفحه‌اش یک خط می‌کشیم. حالا دو تا ستون داریم. توی هر خط یه لغت می‌نویسیم و روبروش توی ستون بعدی، هشت تا مربع میکشیم. ظاهرا بیست تا لغت برای هر بار عدد معقولیه. پس بیست تا لغت می‌نویسیم که روبروی هرکدومشون توی ستون روبرویی، هشت تا مربع خالیه.

فردا می آییم لغتها رو می‌خونیم. هرکدوم رو بلد بودیم توی اولین مربع مربوط به اون لغت، یه تیک می‌زنیم. اگر هم بلد نبودیم یه ضربدر می‌زنیم و بعد معنای لغت رو می‌بینیم و تلاش می‌کنیم حفظش کنیم. بعد از اتمام این بیست لغت، بیست تای دیگه رو هم می‌نویسیم و روبروش همونطوری هشت تا مربع. اما اینا مال فردا هستن و نباید بخونیمشون. فردا که شد می‌ریم اول سراغ بیست لغت اول و باز به همان منوال علامت می‌زنیم. بعد هم می‌ریم سراغ بیست لغت دوم و توی مربع‌های اولشون علامتهای لازم رو می‌زنیم. بعدش هم بیست تا لغت سوم رو وارد می‌کنیم.

این کار رو به مرور ادامه می‌دیم. بعد از هشت روز، ما مجموعه لغتهایی که اولین بار نوشته بودیم رو هشت بار خوانده‌ایم و بعید می‌دونم غیر از احتمالا یکی دو تا ضربدر در مربع‌های اول و دوم هر لغت، ضربدر دیگه‌ای داشته باشیم. یعنی با تکرار، لغتها توی ذهنمون رفته. اینجوری در حقیقت بعد از هشت روز ما صد و شصت تا لغت هم وارد دفترچمون کرده‌ایم که بخاطر تکرار الان خیلی‌هاشون رو کامل یاد گرفته‌ایم.

من فعلا روز چهارم هستم و برام جالب بوده. البته من معنای فارسی رو توی ستون لغات نوشته‌ام چون مهم برام اینه که اون وقتی که می‌خوام لغت انگلیسی بیاد توی ذهنم. اما اونایی که برای ترجمه یا درک مطلب می‌خوان زبانشون رو خوب کنن باید از همون لغتهای انگلیسی استفاده کنن.

این روش برای لغت‌های همه زبان‌ها یا حفظ عبارت و ... کاربرد داره.

انشاالله بکارتون بیاد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢

داشتم به وبلاگم فکر می‌کردم. اینکه زمانی اولین صفحه‌ای که بعد روشن کردن رایانه سراغش می‌رفتم وبلاگم بود، این‌که چندتا کامنت با چه موضوعاتی اضافه شده‌اند،‌اینکه دیگران چه نوشته‌اند،‌این‌که چه تصویر یا مطلبی برای دفعه بعد بذارم... و چند ماه است دیگر این حس نیست. می‌دانم که برای بی‌حوصلگی نیست. از ترس خوانده شدن توسط نزدیکان نامحرم هم نیست. مطالب اینجا محرم و نامحرم ندارد. از کمبود وقت هم نیست. حداقل می‌دانم هفته‌ای یه ربع وقت دارم برای این صفحه بگذارم. 

فکر می‌کنم... و باز فکر می‌کنم..

شاید بخشی‌اش بخاطر از اولویت اول افتادن این کار است. رسیدن به وظایف محل کار و بعد هم خانه و زندگی، اولویت‌های خیلی بیشتری یافته‌اند. از طرفی تعداد خواننده‌ها و کامنت گذاران هم خیلی کم شده. برایم طبیعی است. فکر می‌کنم غالب وبلاگهای پربیننده یا مال افراد معروف هستند، یا افرادی که خیلی پرمغز می‌نویسن یا افرادی که از زندگی روزمره‌اشان می‌نویسند. خصوصا دسته سوم سبب می‌شوند خواننده‌ها بتوانند وضعیت، مشکلات و شادی‌های خودشان را با نویسنده وبلاگ مقایسه کنند و در کنار رفع کنجکاوی ناشی از چگونگی گذران روزهای زندگی یه نفر، دعواهای خانوادگی یه نفر دیگه، عشق شکست خورده اون یکی، روزمره‌های یک همسر دوم و خیلی مسائل دیگه، با نگاهی دیگر به زندگی خودشان بنگرند و کسب تجربه کنن.

به هرحال وبلاگ من هیچکدام از این سه نوع نیست و به همین دلیل هم این موضوع طبیعی است. ضمن آنکه خیلی از خوانندهای این وبلاگ الان یا دیگر وبلاگهایشان را بسته‌اند یا بیش از قبلترها، گرفتار زندگی خود شده‌آند و فرصت سر زدن به اینترنت را هم ندارند. گو اینکه فیسبوک و سایتهای خبری هم غالب وقت گردشهای اینترنتی را می‌گیرند.

با این‌حال از اونجا که من همیشه به این وبلاگ به عنوان محلی برای جمع‌کردن نوشته‌هایم و شاید روزی نشر آنها نگاه کرده‌ام، لذا هم کم سر زدن خودم و هم کم خوانده شدنش برایم حساسیت برانگیز نیست. به نوعی بی‌رگ شده‌ام و این حس نه خوبی است و نه بد. به نظرم مثل خیلی دیگه از احساسات زندگی، به شیوه مواجهه ما با آن برمی‌گرده.

.....

گاهی بد نیست برای خودتان نسخه ‌ای بپیچید. یعنی یه تکه کاغذ بردارید و مثل یه دکتر چندتا کار انجام دادنی، خوردنی، نوشیدنی یا بیرون رفتنی برای خودتان بنویسین و تا یه زمان خاص، مثلا 24 ساعت هم بیشتر به خودتان فرصت ندین. می‌دانیم که هیچکس ما را مثل خودمان نمی‌شناسد و هیچ پزشکی نمیتواند بهتر از خودمان برایمان نسخه بنویسد.

مثلا نسخه امروز:

انجام یه کار که تموم کردنش حس خوبی بهت بده

خوردن یه چیز که می‌دونی بعدش حالت بهتر می‌شه

گفتن یه حرف محبت آمیز به یه نفری که می‌دونیم شنیدنش خیلی خوشحالش می‌کنه

سه بار کمک به یه نفر، چه غریبه چه دوست و همکار و عضو خانواده

یه بار مهربون ماندن در زمانی که دلمون می‌خواد سر به تن طرف نباشه

انجام یه کار که همیشه از انجام دادنش (بخاطر بی‌حوصلگی، کم‌رویی، تنبلی) طفره می‌ریم.

 

همین برا 24 ساعت کلی قدمه رو به جلو. فکر می‌کنم حضرت علی (ع) که می‌فرمود روزتون مثل دیروز نباشه تا ضرر نکنین، ناخودآگاه هر روش مدون برای بهبود حس‌های خوب زندگی در وجودمون رو تایید می‌کردن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

فعل خدا را حمل بر صحت کن. بگو شاید خدا با من کاری دارد که اینگونه رفتار می‌کند. چطور مجنون کار لیلی را حمل بر صحت کرد؟

...

نوشته‌های مرحوم اسماعیل دولابی را دوست دارم. مانند چهره‌اش دلنشین است. آرامش ناشی از محبت و خوبی و خوش اخلاقی، با خیلی از آرامش‌های دیگر فرق می‌کند و ایشان آنرا در چهره‌اشان داشت. نمایشگاه کتاب امسال یک دوره شش جلدی از آثارشان را خریدم و چه معامله خوبی است. 

توی جلد دوم، جایی نقلی کرده‌اند از داستان لیلی و مجنون. حقیقتش من نمی‌دانستم قضیه چرا ظرف مرا بشکست لیلی چه بوده؟ هر زمان می‌شنیدمش یاد تیتراژ پایانی فیلم لیلی با من است می‌افتادم. نمی‌دونم این داستان حقیقت داشته یا آقای دولابی مطابق با موضوع جلسه عرفانی‌اشان آنرا تغییر داده‌آند اما به هرحال زیباست. اینکه مجنون خیلی بی‌تابی و سر و  صدا می‌کرده و شلوغ می‌کرده. لیلی برایش آش نذر می‌کند. برای سلامتی‌اش. اما مجنون نباید اینرا بداند. مجنون که میشوند لیلی آش نذری می‌دهد با خوشحال می‌آید در صف. لیلی ناراحت می‌شود. چون ظاهرا اعتقاد این بوده که کسی که برایش نذری می‌شود نباید خودش از آن نذری بخورد. لیلی نمی‌توانسته چیزی بگوید، آش را هم نمی‌توانسته بدهد و به همین خاطر با ناراحتی کاسه مجنون را می‌شکند.

...

مجنون را که اطرافیان مسخره می‌کنند، چون به لیلی حسن ظن داشته، می‌گوید:

اگر با دیگرانش بود میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی

...

همه‌اش همین حسن ظن است. اینکه عاشق که باشی باید به معشوقت حسن ظن داشته باشی. نباید برای هرکارش ایراد بگیری یا بگردی دنبال هزارتا دلیل. بعدش اینجا آقای دولابی یه حدیث از پیامبر نقل می‌کنن که خیلی زیباست:

حَسِّنوا ظُنونکم بالله...یعنی گمانتان را به خدا شیرین کنید، قشنگ کنید. نگویید خدا به من هیچ اعتنایی ندارد. مراقب باش دلت هیچوقت پکر نشود. دل که مشتاق خدا باشد و به او حسن ظن داشته باشد و موذی نباشد، سرحال می‌شود و آنگاه آماده حس کردن نورهای خدایی. و نمی‌دانی چه زیبا می‌شوی وقتی این نورها به دلت می‌تابد...

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

این روش «از کم شروع کن» توی خیلی وضعیت‌ها کاربرد داره. باید امتحانش کرد. به‌ویژه توی کارهایی که دائم می‌خواهیم انجامشون بدیم و بیش از چند روز نمی‌تونیم به قول خودمون به خودمون وفادار بمونیم. مثل یادگیری زبان، سالم‌تر خوردن، آب خوردن، رژیم گرفتن و خیلی چیزای دیگه.

گاهی حواسمون نیست اما به شدت نیازمند این هستیم که از قدرت و اراده خودمون حظ کنیم. خیلی خوبه برامون.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢

گاهی حق داریم نگران زمان باشیم. وقتی رییسمون ازمون کاری رو سر وقت خواسته تحویل بدیم؛ وقتی قراره سر وقت به ملاقات یا قراری برسیم؛ وقتی قراره تو یه مدت زمان خاص چندتا وظیفه رو تموم کنیم...اینا وقت‌هایی‌اند که زمان مهم می‌شه. اما خیلی اوقات هم زمان‌بندی حیاتی نیست. باید اتاق مرتب بشه؛ فلان گزارش توی این هفته تحویل بشه؛ دو سه جور جنس خریداری بشه؛ روغن ماشین عوض بشه؛ یه کلید زاپاس برای در حیاط سفارش داده بشه؛ زیپ فلان لباس برای تعمیر تحویل خیاط بشه و ...

توی این مواقع می‌شه نگرانی از زمان رو دور ریخت و در خود کار غوطه‌ور شد. ازش لذت برد. بدون زمان‌بندی خیلی دقیق. وسط روز تعطیل مرتب‌کردن اتاق رو انجام داد؛ توی یه صبح پرانرژی وقتی می‌بینیم رییسمون کار جدید ازمون نخواسته، اون گزارشه رو وقت گذاشت و تموم کرد؛ موقع نوشیدن یه آب‌میوه کنار خیابون که خودمون رو مهمون کرده‌ایم، کلید زاپاس رو به کلیدسازی بغل آب‌میوه‌ایه سفارش داد و هزارتا چیز دیگه.

ذهن منظم، لزوما ذهن یک، دو، سه، چهاری نیست. حتما نباید یک تموم شه تا دو رو شروع کنه. ذهن منظم اگه یک و دو اولویت داشته باشن، روی اونا تمرکز می‌کنه، اگه سه و چهار خیلی بااولویت نباشن اونا رو سرفرصت انجام می‌ده. اما بلده که هم از انجام یک و دو و هم از پرداختن به سه و چهار لذت ببره.

بخش زیادی از عمرمون توی محیط کار می‌گذره، (بعضی‌ها هم به خانه‌داری)، اما همیشه منتظریم اون ساعتها زودتر بگذرن تا بیاییم خونه. بعد هم توی خونه هم غالبا وقتمون می‌گذره به استراحت برای امکان کار کردن روز بعد.

لذت بردن از کار کردن یه هنره. نیاز داره یاد بگیریمش و تمرینش کنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢

It's Just a Bad Day

not a Bad Life

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱

راننده: می‌شه بپرسم چه کتابیه؟

من: دنیای سوفی

راننده: کی نوشته؟

من: گردر

راننده: چی هس موضوعش؟

من: تاریخ فلسفه

...

...

راننده:‌گفتین کی نوشته؟

من: گردر

راننده: آهان گردر، من فکر کردم گفتین بردر. یوستین گردر دیگه؟

من: بله {با تعجب} می‌شناسینش؟

راننده: آره. نظرات جالبی هم داره. البته من این کتابشو نخونده‌ام. آخه من فوق لیسانس تاریخ دارم

این را که می‌گوید برای اولین بار سر بلند می‌کنم و به چهره پیرمرد راننده نگاه می‌کنم. او هم نگاهم می‌کند. متوجه تعجب من می‌شود. شاید برای همین خنده تلخی می‌کند و می‌گوید: آدما رو پیشنیشون ننوشته که کی‌ان و چیکارن. حرف که می‌زنن مث یه پل ذهناشون تازه به هم وصل می‌شه. اینه که باید حرف زد با هم

کتاب جالبیه این کتاب: مامور سیگاریه خدا، نوشته محسن حسام مظاهری، نشر افق، پنج و پونصد
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱

اگه بشه این تمرین رو به چند روز آرامی انجام داد و بعد یواش یواش تبدیلش کرد به یه عادت روزانه، خیلی از مشکلات شغلی و خانه حل می‌شن:

اینکه هر از گاهی از خودمون بپرسیم آیا این کاری که الان دارم انجامش می‌دم، بیشترین اولویت توی کارهای امروز رو داره؟

این فرق می‌کنه با فلسفه کارهای سخت رو اول انجام بده - یا همون قورباغه‌ات رو اول بخور - یه جورایی مجبورمون می‌کنه اولویت‌بندی رو عملا وارد کارهامون بکنیم و از اون مهم‌تر کمتر نگران بشیم. چرا؟ چون دیگه خودمون رو با دیگرون مقایسه نمی‌کنیم و وسط یه کار، اگه ببینیم همکارمون یا دوستمون داره کار دیگه‌ای انجام می‌ده، به خودمون شک نمی‌کنیم که نکنه کار اون مهم‌تر باشه و من فرضا دارم وقتم رو تلف می‌کنم. می‌دونیم کار مهم ما چیه و می‌دونیم انجام کدوم کار و تموم کردنش، حالمون رو خوب می‌کنه و احساس مفید بودن بهمون می‌ده.

همین فرمول رو می‌شه توی کارهای خونه هم بکار برد

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱

و من چشمانم را می‌بندم

و به صدای تو که باد آورده گوش نمی‌دهم

و به‌جایش به باد می‌گویم...

کمی بیشتر از آن بوی کاهگل نم‌خورده برایم بیاور

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱

به عقیده من اگر قرار باشد آن‌گونه که شما پیش‌بینی کرده‌اید جهان به یکباره پایان پذیرد، زندگی به ناگهان در نظرمان فوق‌العاده زیبا جلوه خواهد کرد. فقط در نظر بگیرید زندگی چه بسیار برنامه‌ها، سفرها، روابط عاشقانه و پژوهش‌ها را از ما دریغ می‌دارد که به سبب تنبلی و اعتمادمان به آینده آنها را نمی‌بینیم و به تعویق می‌اندازیم.

پاسخ مارسل پروست به سوال روزنامه‌ای در فرانسه بسال 1922 که پرسیده بود اگر جهان چند روز دیگر تمام شود، شما چه می‌کنید؟

 

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱

1) یه مطلبی می‌خوندم در مورد زندگی آقای احسان نراقی که چند روز پیش فوت کردند. یه جاش خیلی زیبا بود، این‌که در موقعیتی گفته بودن:

من متخصص کشف خوبی‌ها درون آدم‌هام!

و ظاهرا همین نگرش به‌علاوه رویکردی که از کودکی از سوی خانواده مذهبی و عارفشان، (ملا احمد نراقی پدربزرگشان بوده‌اند) به ایشان آموزش داده شده بود، یعنی تو نیکی می‌کن و در دجله انداز، یا همون محبت بی‌چشمداشت، سبب شد که ایشان در هر موقعیتی بدنبال رفع اختلاف‌ها و یافتن راه حل و آشتی دادن باشن. اینکه یه آدمی در این حد و اندازه (مشاور رییس یونسکو و دارای نشان لژیون دونور از فرانسه و ...) به این نتیجه برسه که خیلی از دعواها و اختلاف‌ها و اعصاب‌خردی‌ها ارزش نداره و فقط آدم رو از راه رفتن و به هدف رسیدن دور می‌کنه، خیلی جالبه. باید روش فکر کرد.

خدا رحمتشون کنه.

 

2) یه مطلب جالب دیگه می‌خوندم در مورد رسیدن به بهترین کیفیت و توان ذهن و جسم. می‌گفت آدمیزاد جوری درست شده که می‌تونه مثل یه دونده دوی سرعت، یک حجم عالی از کاری رو به خوبی انجام بده، بعد نیاز به یه استراحت داره، بعد مجددا می‌تونه بلند شه و پیش بره. برا همین توصیه می‌کرد صبح اول وقت این کار رو نکنین که بشینین پشت کامپیوتر، فرضا فایل کارتون رو باز کنین، بعد تا داره باز می‌شه برین چایی بریزین برا خودتون، بعد یه سلام و علیکی با دوست بغل دستی، بعد یه نیگا به فابل کاری در همون زمان باز کردن یه پنجره دیگه که بعدا یه نگاهی می‌خواهین بهش بندازین، بعد جواب یه اس.ام.اس که یادتون رفته بود دیشب بدین، بعد...

می‌گفت یه ساعت بشینین سر کارتون و نذارین هیچ کار دیگه‌ای ذهنتون رو منحرف کنه. بعد وقتی یه ساعت تموم شد، یه ده دقیقه فقط استراحت کنین، چای بخورین، گپ بزنین، احوالپرسی کنین و بعد باز بشینین سر کارتون. قشنگ می‌گفت که ما توی کارمون نباید دونده ماراتون باشیم، باید دونده سرعت بود. بیشتر به این دلیل که نتیجه کار معلوم‌تر و آخر روز، قابل اندازه‌گیری تره.

یاد باطری موبایل می‌افتم. می‌گن برا اینکه عمرش زیاد بشه بهتره هر از گاهی بذاریم کامل خالی بشه و از ابتدا شارژ بشه. این سیستم که تا شارژش رسید به بیست سی درصد، شارژش کنیم، توی طولانی مدت خوب نیست.

دو روزه دارم این روش کاری رو امتحان می‌کنم. خدا وکیلی خیلی سخته متمرکز بشی روی یه کار.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱

دو راه در جنگلی از هم جدا می‌شدند

و من

و من راهی را برگزیدم

که از آن کمتر رفت و آمد شده بود

رابرت فراست

این شعر می‌تواند خودش یک فلسفه زندگی باشد. هرچند محتاط بودن و با فکر  و سنجیده عمل کردن به نظرم معقول‌تر است، اما گاهی در برخی حوزه‌ها لازم است تحولی ایجاد کنیم و متفاوت باشیم. هم در نگاه کردنمان و هم در شیوه اجرای کارهایمان.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱

مایکل شوماخر که پرافتخارترین راننده فرمول یک است، جایی در جواب پرسشی درخصوص رمز موفقیت‌های پی در پی خود گفته بود:

«کار خاصی نمی‌کنم. فقط جاهایی که دیگران ترمز می‌کنند من گاز می‌دهم».

...

جمله خوبیه برا فکر کردن در میان جمع‌های غرغرانه این روزهای ما. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱

هر وقت حس خوبی از زندگی داشتین، به شکرانه‌اش اول یه خدایا شکرت بگین و بعد، یه کار خوب بکنین یا یه چیز خوب به دیگران بدین:

مثلا یه کمک، یه حالت چطوره از ته دل و بی‌مقدمه، یه لبخند قشنگ، یه جمله خوب به بغل دستی، یه مهمون کردن کوچیک مثل همراه شدن در خوردن شکلات یا اینکه به همکارتون بگین: برم برات چایی بریزم؟ ، یه مهربونی با طبیعت، یه خلاقیت نشون دادن از خود، یه تلفن به همسر، یه احوالپرسی از یه عزیز، یه ایمیل قشنگ برا یه دوست، یه مشت دونه یا نون خرده برای کفترا و ...

انشاالله که هم‌افزایی خوبی‌ها و انرژی‌های مثبت رو جلوی چشممون خواهیم دید و از این حس غریب « تا یه روز اومدم طعم آرامش و لذت رو بچشم، خودمو نظر زدم و کلی بدبختی هوار شد رو سرم ! » رها بشیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱

یکی از کارهای موثر برای ایجاد آرامش و مدیریت بهتر روی زندگی، ساده‌سازی است. یعنی یه فرایند هدفمند برای زدودن شلوغی‌ها و پیچیدگی‌ها و دیدن واقعیت رویدادها.

ساده‌سازی رو می‌شه از کم شروع کرد و آروم آروم گسترش داد. ساده‌سازی لوازم، ساده‌سازی اتاق کار، ساده‌سازی محیط خانه، ساده‌سازی روابط، ساده سازی دوستان دور و بر، ساده‌سازی فکر کردن نسبت به آدما، و حتی ساده سازی آرزوها.

من فکر می‌کنم خود این کلمه «ساده»، بار مثبت داره و به آدم انگیزه و انرژی می‌ده. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

یکی از راه‌های لذت بردن از زندگی،  داشتن احساس مولد بودنه. زمان‌هایی که ما چیزی رو خلق می‌کنیم، تعمیر می‌کنیم، تولید می‌کنیم همیشه لحظات خوب و پر انرژی‌ای هستن.

این روزا خیلی از آدما از کارمشون راضی نیستن و با خودشون  که خلوت می کنن می‌بینن اگه یه روز بتونن کاری کنن که رییس خودشون بشن و خودشون شغلی برا خودشون دست و پا کنن خیلی بیشتر دوست دارن تا الان که فرضا از محیط کارشون ناراضی هستن یا از حقوقشون راضی نیستن اما به هرحال نمی‌خواهن همین آب باریکه رو هم از دست بدند.

خیلی از آدما توی این موقعیت، می‌آن و با درصد ریسک پایین، شروع می‌کنن یه کار جنبی در کنار کار اصلی خودشون راه انداختن. هرچند موفقیتهای بالا مال ریسکهای بالا هستش، اما خب اینطوری آدم کمتر هم ضرر می‌کنه

اگه زمانی دیدین دائم دارین توی ذهنتون کار رویایی خودتون رو انجام می‌دین، بدونین از اون زمانهاست که مطمئنا مسن‌تر که بشین حسرت این روزا رو می‌خورین

این آدرس می‌تونه به آدم ایده‌های زیادی بده. هرچند متاسفانه خیلی بهتر می‌تونستن این طرح‌های کسب و کار رو دسته‌بندی و منظم کنن ولی باز همین هم خوبه

http://www.karafarini.ir/list.aspx?id=4&?type=Agr

اگه کسی به این موضوع علاقه داره شماره تیرماه مجله پنجره خلاقیت یه پرونده خوب در همین مورد راه انداختن کسب و کارهای کوچیک داره که مفیده و خواندنی.

 

قرآن و زندگی ما:

آیا آنها نمى‏بینند که در هر سال، یک یا دو بار، مورد آزمایش قرار مى‏گیرند و عجب این که با این همه آزمایشهاى پى‏درپى توبه نمى‏کنند و متذکر نمى‏شوند

توبه / 126

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱

سلام دوباره

وقت گذاشتن برای یه کار جدید، برای یه توانایی نو، برای یه یادگیری جدید، برای رژیم گرفتن، زبان یاد گرفتن، مهارت پیدا کردن توی یه کار، تموم کردن کتابهایی که سالهاست خونده نشده، رسیدن به وضعیتی که ماه‌هاست پشت گوش می‌اندازیم و ده ها چیز دیگه، اگه قرار باشه با زور و مجبور کردن خودمون به انجام فرضا روزانه اون باشه، به احتمال کمی جواب می‌ده.

خود من بارها اینو تمرین کرده‌ام. از یه روزی یه تصمیم قاطع گرفته‌ام، توی همه برنامه‌های روزانه‌ام اون هدفمو نوشته‌ام، حتی شده وقت خواب که یادم اومده، پریده‌ام و اون کار رو انجام داده‌ام و ...اما بعد یه ماه، سه ماه یا کمتر و بیشتر یواش یواش نسبت به انجام ندادنش بی‌تفاوت شده‌ام و بعد یه روز کاملا فراموشش کرده‌ام.

و این‌جوری حجم زیادی از آرزوها و اهداف نیم‌خورده نیم‌خورده جمع شده‌اند و چون هیچوقت پاک نمی‌شن، تاثیر منفی خودشون رو توی تصمیمات بعدی و در جهت کاهش اراده و اعتماد به نفس گذاشته‌اند.

خب باید چیکار کرد؟

اولش، تمام حکمت مندرج در این بیت: رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود...رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود؛

دومش: جذاب کردن برنامه‌ای که می‌خواهیم دنبالش بکنیم، به هر شیوه و ابتکار ممکن. یعنی بشینیم و هر از چندگاهی برا این برناممون فکرهای ابتکاری بکنیم، تغییرش بدیم، خوشگلش بکنیم، بامزه‌اش بکنیم، متفاوتش بکنیم، کاراکترهای جدید بیاریم توش، فضا رو متفاوت کنیم و ده ها کار دیگه. در حقیقت برا هدفمون ارزش قائل بشیم و براش وقت بذاریم؛

و سومش: دائم هدفمون رو به خودمون یادآوری کنیم. یه مستندی می‌دیدم از زندگینامه مورگان فریمن، بازیگر دوست‌داشتنی آمریکایی. خودش از پونزده شونزده‌سالگی رفته بود دنبال رویای بازیگر شدن. آخرش می‌دونین کی رسیده بود به موفقیت واقعی؟ پنجاه سالگی!! توی تموم این سال‌ها نذاشته بود هدفش یادش بره. می‌گفت اگه چیزیو از ته دل بخواهید می‌رسین بهش. بعد می‌گفت هدفتونو بذارین جلو چشماتون و دائم به یادش بیارین. بزنینش به در کمد، به در یخچال و ... و نذارین یادتون بره می‌خواهین چی بشین و به چی برسین. بقیه‌اش فقط پشتکاره.

...

پریشب توی تلویزیون یه زیرنویسی دیدم از سخنان حضرت علی (ع) که می‌فرمودند: انسان با خلق خوش و نیت خوب، می‌تونه به هرآنچه آرزوش رو داره برسه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠

اونی که می‌خواد بشینه فوق لیسانس بخونه، اونی که آرزوشه وزنش کمتر بشه، اونی که دلش می‌خواد یه پله ارتقای شغلی بگیره، اونی که می‌خواد از دلمردگی بیرون بیاد، اونی که آرزوشه از روزمرگی و باری به هر جهتی خودشو بکشه بیرون، اونی که ماه‌هاست می‌خواد فلان کتاب رو بخونه اما نمی‌تونه، اونی که می‌دونه فقط با 300 تا لغت بیشتر یاد گرفتن زبان، چندتا سر و گردن از همکارهاش می‌افته جلو، و ...

لازم نیست دقیقا از همین هدفها شروع کنه. می‌تونه یه روز با خودش تصمیم بگیره چهارتا قاشق کمتر بخوره و اینکار رو هم بکنه، یه روز به خودش قول بده فقط اتاق کار یا مهمون‌خونه رو مرتب کنه و جارو بکشه و گردگیری کنه و اینکار رو هم بکنه؛ یه روز به خودش قول بده 10 تا لغت جدید یاد بگیره بعد تا یه هفته فقط همون ده تا رو مرور کنه و باهاشون برا خودش دوتا پاراگراف مطلب بنویسه و بعد از یه هفته بره سراغ ده تای بعدی، یه روز بالاخره اون سی‌دی آهنگی که دوماهه خریده ولی نیم‌خورده نیم‌خورده گوشش داده رو از اول تا آخر گوش کنه؛ یه روز بشینه و لباسهاشو که دو هفته است کنار افتاده اتو کنه و ...

اینها و صدها کار دیگه وقتی پشتش تصمیم باشه و با اراده شروع بشه و تموم بشه، همه می‌شن بنزین برا تصمیم‌های بزرگتر. همشون می‌شن مرهم برا اراده‌های شل و ول ماها. بعد که شروع بشه و لذت دوتا کار تموم شده بیاد زیر زبون، دیگه سخته جدایی از اعتیاد موفق بودن و مثل موفق‌ها فکر کردن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

آغاز حتما نباید با مهم‌ترین و اصلی‌ترین هدفمان باشد. مهم‌ترین چیز یادآوری لذت موفق شدن و رسیدن به آن چیزی است که با اراده و تصمیم پیگیری‌اش کرده‌ایم. اگه اینجوری فکر کنیم، کوچکترین گام‌ها هم می‌شه یه لذت ماندگار و پایه برای هدف بعدی

از کوچک شروع کنین...

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

توی داستان علاء‌الدین و چراغ جادو که بچگی‌ها می‌خوندیم، دو تا غول بودند. یکی غول انگشتر، یکی هم غول چراغ.

غول انگشتر ضعیف‌تر بود و کارهای بزرگ نمی‌تونست انجام بده اما غول چراغ قوی بود و هرکاری ازش برمی‌اومد. با این‌حال غول انگشتر در دسترس‌تر بود و اندکی هم مهربان‌تر و نرم‌تر، برعکس غول چراغ که زمخت بود و مقتدر و کمی هم دست نایافتنی به نظر می‌اومد.

...

توی زندگی، همه ما این دو غول رو کنارمون داریم. مصداقش رو توی خیلی جاها می‌شه پیدا کرد. مثلا یه معاون و یه رییس تو اداره یا یه مامان و یه بابا که بچه از باباهه بیشتر حساب می‌بره. توی وجود خودمون هم همینطوره. تواناییمون برا انجام کارهای مختلف متفاوته و نیاز به انرژی و تلاش متفاوتی برا اهداف مختلف داریم.

مهم اینه که بدونیم هر زمان کدومشون رو به یاری بخواهیم. اگه نتونیم اینکار رو درست مدیریت کنیم یا اون غول انگشتره دیگه فرسوده می‌شه از بس کارای بزرگ ازش خواسته‌ایم و نتونسته انجام بده و باعث شده افسرده بشیم از ناکارامدیمون؛ یا بالعکس اون غول چراغ خسته می‌شه از بس برا هر چیز کوچیک و معمولی‌ای تمام توانمون رو صدا کرده‌ایم و راه افتاده‌ برا انجامش. مثل این‌که ماشین فوق لوکستون رو روشن کنین تا سوار بشین و آشغالا رو بذارین سر کوچه.

تنظیم میزان انرژی، اعصاب، از خود گذشتگی، تعصب و همت لازم برا یه کار خیلی مهمه. اینجوری کمتر فرسوده می‌شیم و بهتر می‌فهمیم از زندگی چی می‌خواهیم و هزینه / فایده کارها و آرزوهامون چقدره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

روزهای خاص در هر سال، مثل روزهای جشن، ماتم و یا حتی تعطیل موقعیت‌های مناسبی‌اند برای اینکه یه مقدار از خودمون بخواهیم بیشتر فکر کنیم. این فکر نکردن یکی از آفات جامعه ماست و اگه دقت کنیم می‌بینیم از کوچیک تا بزرگمون خیلی‌ها به این مشکل مبتلا هستن.

روزمرگی‌ها و آشفتگی‌های زندگی مدرن توی روزهای هفته، خصوصا برا اونایی که کار خارج از خونه دارن یا اگه توی خونه هستن هم معتاد به تلویزیون و تلفن و اینترنت هستن، جایی برای تفکر باقی نمی‌ذاره. خیلی از کارامون رو روی عادت انجام می‌دیم و خیلی‌هاشون اصلا شده‌اند عملی غیرارادی! (چند وقته دارم فکر می‌کنم بدون اینکه حواسم باشه، فلان چراغ رو خاموش می‌کنم و بعد فقط سه ثانیه بعدش اصلا نمی‌دونم خاموش کرده‌ام یا نه، ولی می‌بینم ناخودآگاه خاموشش کرده‌ام!! یعنی کاملا غیرارادی بوده). مشکل این شیوه از زندگی اینه که به هرحال یه روز احساس خلا می‌کنیم. یه روز از بی‌محتوایی کارهایی که انجام می‌دیم یا حتی شاید بی‌محتوایی و کم عمق بودن خودمون بدمون می‌آد. یه روز دلمون پشت پا زدن به همه چیز خواهد خواست و اونجوری گاهی خطر افسردگی و پوچی هم می‌ره. به همین خاطر خوبه توی روزهایی که می‌تونیم خودمون رو عادت بدیم به فکر کردن. یه کم از این تحلیل‌های روزمره و همه‌جایی و منفی و غرغرویی خودمون رو بکشیم کنار و برا خودمون فکر کنیم.

مثلا این روزهای عزا، نذاریم همه ذهنمون بشه پیدا کردن ریا و دورویی آدم‌ها، قیافه عزادارها، تناقض میان شرکت در این مراسم و کارهای دیگرشون، یا هزارتا غر و ایراد دیگه. به خودمون بگیم اینجور فکرا همیشه قابل دسترسی‌اند و کافیه در مغز رو یه‌کم وا بذاریم هجوم می‌آرن توی ذهن. از خودمون بخواهیم عمیق‌تر و متفاوت‌تر فکر کنیم. این‌که آزادمردی یعنی چه؟ اینکه وایسادن روی عقیده تا جایی که بدونی جون خودت و خانواده و یارات رو سرش می‌دی یعنی چه؟ این‌که ببینیم چرا آدما دوست دارن برا امام حسین عزاداری کنن؟ این‌که چطور می‌شه از این فرصتها برا انجام یه کار خیر و با نیت پاک برا آخر و عاقبت خودمون استفاده کنیم؟ اینکه چطور باید این دو روز تعطیلی رو مثل روزهای عادی هفته نگذروند و حداقل با آروم‌تر بودن و عمیق‌تر بودن خودمون، اونو متفاوت کرد؟ و ده‌ها فکر خوب دیگه

از این فرصتها استفاده کنیم. توی قرآن خدا بارها از افسوس آدمهایی می‌گه که یک درصد هم احتمالش رو نمی‌دادن که فرصتشون توی این دنیا تموم بشه و وقتی می‌شه دیگه هیچ کاری نمی‌تونن بکنن... و این پیام یاس‌آوری نیست. اتفاقا تلاش برا استفاده لحظه به لحظه از عمر و زندگیمونه. چیزی که الان فهمیده‌اند مهم‌ترین اثر روی شادی و احساس مفیدبودن انسان داره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠

اول راهنمایی بودم. معلم خوبی داشتیم بنام آقای موحد نژاد. من و برادرم تصمیم‌ گرفته بودیم یه آزمایشگاه خانگی داشته باشیم و آقای معلم لطف می‌کرد و فهرست اونا رو تهیه می‌کرد و می‌رفتیم با هم می‌خریدیمشون. یه‌بار وسط یکی از روزهای خرید، من و برادرمو برد دانشگاه تهران. فکر کنم صرفا برای استراحت بود. اما نشستن توی دانشگاه برای چند دقیقه همان و تبدیل دانشگاه تهران به تنها تصویر ذهنی من از دانشگاه همان.

...

سال ها بعد که اونجا بودم، اولین حسم بازگشت به همان روز بود. انگار ناخواسته سالها برای همانجا برنامه‌ریزی کرده بودم. شاید از اول دقیقا همان نشد اما می‌دونین که این خدای مهربون روش‌های منحصر به فرد خودش رو داره.

...

ما اهمیت تصویر ذهنی رو توی روزمرگی‌های زندگیمون از یاد می‌بریم. با بی‌حوصلگی‌ها و افسردگی‌ها و غصه‌هایی که گاه و بی‌گاه سراغمون می‌آد، اولین چیزی که از ذهنمون کوچ می‌کنه، عکس و تصویر موفق شدن و به هدف رسیدنمونه. دیگه یادمون نمی‌آد که اصلا آرزومون چی بود... و این اصلا خوب نیست.

تصویر ذهنی از پیروزی یا رسیدن به هدف‌ها، یه باطریه اضافه است توی جریان الکتریکی زندگی روزمره. نباید ازش غافل بود. باید بهش فکر کرد. صریح و عمیق و با لبخند. باید بتونیم هم توی اون موقعیت خودمون رو تصور کنیم، هم گفتگوهای اون لحظه رو بشنفیم، هم بوی اون زمان رو استشمام کنیم و هم پیشاپیش خدارو شکر کنیم که به اونجا رسیده‌ایم. یه‌کلام، اینجور مواقع، از پایان باید آغاز کنیم.

می‌شه. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠

اول راهنمایی بودم. معلم خوبی داشتیم بنام آقای موحد نژاد. من و برادرم تصمیم‌ گرفته بودیم یه آزمایشگاه خانگی داشته باشیم و آقای معلم لطف می‌کرد و فهرست اونا رو تهیه می‌کرد و می‌رفتیم با هم می‌خریدیمشون. یه‌بار وسط یکی از روزهای خرید، من و برادرمو برد دانشگاه تهران. فکر کنم صرفا برای استراحت بود. اما نشستن توی دانشگاه برای چند دقیقه همان و تبدیل دانشگاه تهران به تنها تصویر ذهنی من از دانشگاه همان.

...

سال ها بعد که اونجا بودم، اولین حسم بازگشت به همان روز بود. انگار ناخواسته سالها برای همانجا برنامه‌ریزی کرده بودم. شاید از اول دقیقا همان نشد اما می‌دونین که این خدای مهربون روش‌های منحصر به فرد خودش رو داره.

...

ما اهمیت تصویر ذهنی رو توی روزمرگی‌های زندگیمون از یاد می‌بریم. با بی‌حوصلگی‌ها و افسردگی‌ها و غصه‌هایی که گاه و بی‌گاه سراغمون می‌آد، اولین چیزی که از ذهنمون کوچ می‌کنه، عکس و تصویر موفق شدن و به هدف رسیدنمونه. دیگه یادمون نمی‌آد که اصلا آرزومون چی بود... و این اصلا خوب نیست.

تصویر ذهنی از پیروزی یا رسیدن به هدف‌ها، یه باطریه اضافه است توی جریان الکتریکی زندگی روزمره. نباید ازش غافل بود. باید بهش فکر کرد. صریح و عمیق و با لبخند. باید بتونیم هم توی اون موقعیت خودمون رو تصور کنیم، هم گفتگوهای اون لحظه رو بشنفیم، هم بوی اون زمان رو استشمام کنیم و هم پیشاپیش خدارو شکر کنیم که به اونجا رسیده‌ایم. یه‌کلام، اینجور مواقع، از پایان باید آغاز کنیم.

می‌شه. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠

گاهی اوقات که احساس می‌کنیم دلمان یه تغییر درست و حسابی می‌خواد اما هرکاری می‌کنیم نمی‌توانیم انرژی لازم را پیدا کنیم، خوبست از تکنیکی استفاده کنیم که من آنرا «دودقیقه تمرکز واقعی برای خوش‌به‌حالی » می‌نامم.

روشش ساده است. باید تلاش کنیم توی این دو دقیقه از اون فضای غم و کرخی و سردرگمی‌ای که توش هستیم بیاییم بیرون. بدون توجه به هشدارهای مغز که فکر می‌کنه هرچی به چیزی بیشتر فکر کنیم راه حل بهتری پیدا می‌کنیم (و در نهایت هم مارو معتاد به فکر منفی برای ترس از اتفاق افتادن چیزهای بد می‌کنه، انگار که هرچی بیشتر به احتمالات منفی فکر کنیم طبیعت دلش می‌سوزه و اون اتفاق نمی‌افته!) و سعی کنیم توی اون دو دقیقه یه فعالیت خیلی خیلی کوچیک توی راستای اون هدف تغییر بزرگ انجام بدیم. مثلا:

حفظ فقط دوتا لغت زبان خارجی اگه بارهاست تلاش کرده‌ایم زبانمان را خوب کنیم اما هربار نشده؛

بدست گرفتن قلم درشت و یه خط نوشتن، اگه دلمون سالهاست می‌خواد انجمن خوش‌نویسان ثبت‌نام کنه اما نمی‌شه؛

تلاش برای ردیف کردن و انتخاب فکرهای خوبی که وقتی بهشون نیاز داریم، کمکمون می‌کنه به غذا و هله‌هوله فکر نکنیم، زمانی که دیگه از خودمون بدمون اومده، اونقدر که رژیممون رو شکسته‌ایم و باز تصمیم گرفته‌ایم؛

خوندن یه شعر سهراب یا حافظ، وقتی که یه چیزی توی دلمون سالهاست که منتظره فرصتی پیش بیاد و یه سیر حسابی توی ادبیاتمون بکنه، اما اون روز هیچوقت نیومده؛

گردگیری فقط میزها و تلویزیون خونه، وقتی دو هفته است می‌خواهیم خونه رو یه خونه تکونی حسابی کنیم اما هیچ‌وقت نمی‌شه شب بیاییم خونه و حوصله اینکار رو داشته باشیم؛

انجام یه کار احمقانه و سربه‌هوائانه! فقط توی دو دقیقه، وقتی می‌بینیم یه چیزی توی وجودمون داره کچلمون می‌کنه از بس می‌گه دلم برا قدیما که بی‌خیال و از هفت دولت آزاد بودی تنگ شده و ما قاطی کرده‌ایم که با سن کنونی و مسئولیت‌های کنونی و فشارهای کنونی چرا حتی دو دقیقه وقت برا خودمون نداریم و این باعث شده اصلا از الانمون بدمون بیاد، غافل از اینکه همین روزها از بهترین روزهای زندگین.

...

اساس این روش بر این اصله: باید از یه‌جا شروع کرد و تا شروع نکنی نمی‌تونی بفهمی اینی که دلت بهونه‌اش رو می‌گیره، واقعیه یا همون بهونه است. اگه واقعی بود می‌بینی که دفعه بعد ناخودآگاه ده دقیقه وقت گذاشتی و همینطور بیشتر...اما اگه بهونه باشه، می‌بینی نه، نچسبید، انگار یه تصوری دیگه داشتی و خب این خوبه، چون ذهنت رو از این غر دائم خلاص می‌کنه و بهش اجازه می‌دی بره سراغ اصلی‌ترها.

امیدوارم دو دقیقه امروزت رو قبل از یه ساعت دیگه انجام بدی.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

چند سال قبل با یه سایتی آشنا شدم به نام Zenhabits. نویسنده‌اش یه آدم خوشفکر بود که ضمن بیان راه‌های پیشرفت، تلاش می‌کرد خوبی‌های نگرش مینیمالیستی رو به خواننده نشون بده. چندین بار تاحالا ازش نقل قول کرده‌ام توی همینجا.

نکته جالب اینه که این آدم داره توی نوشته‌های اخیرش، با دست زدن به یه‌جور خودشناسی و مرور بسیار شجاعانه، خیلی از دیدگاه‌های قدیمیش رو بازخوانی می‌کنه و بعضی اوقات کل اون رو نفی می‌کنه و یه چیز کاملا جدید جایگزینش می‌کنه. مثلا اخیرا مقاله‌ای نوشته بود و به شدت از برنامه‌ریزی برای روزهای کاری و تهیه لیست کارها (همونی که من عاشق تیک خوردن تمام مواردش قبل از پایان وقت اداری هستم) انتقاد کرده بود و خلاقیت و باروری یک روز کاری برای انسان را منتج از برنامه مدون نداشتن، تمرکز کامل هنگام انجام یک کار، اولویت بندی برای حداقل دو الی سه‌کار در یک روز (همان اول صبح توی محیط کار و نه قبل از آن)  و توجه نکردن به دیگر وظایف دانسته بود و معتقد بود اینگونه هم کارها عمیق‌تر انجام می‌شن، هم آدم توی لحظه حال بیشتر حضور داره و هم نگرانی برای تمام کردن یا نکردن کارها ناپدید می‌شه.

قضاوتی برای خوب یا بد بودن یکی از این دو روش ندارم. فکر کنم بستگی به خود آدما داره. اما اینکه جرات بکنی و خودت بشینی نگاهت رو نقد کنی و بعد هم بهش عمل کنی، باید حس خیلی جالبی باشه.

احتمالا به امتحانش هم می‌ارزه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠

دوتا حقیقت روشن، تلخ اما آموزنده زندگی

1. ما دائما نگرانیم که نکند چیزی را از دست بدهیم. لذا خودمان را با حجم زیادی آرزو و خواسته احاطه می‌کنیم و دلمان همه‌اشان را می‌خواهد...اما امکان ندارد بتوان به همه چیز رسید. نمی‌توان همه جاهای قشنگ را رفت، نمی‌توان همه کتابهای خوب را خواند، نمی‌توان همه فیلم‌های زیبا را تماشا کرد، نمیتوان با همه آنهایی که می‌خواهیم ارتباط داشته باشیم و ...

2. اما این حس نگرانی دائمی از دست دادن، یه اثر دیگه هم داره: تداوم که پیدا کنه، همین‌هایی که داریم را هم بخاطر اینکه حواسمون بهشون نیست، از دست می‌دیم.

 

از همین کتابهای دور و بر استفاده کنیم؛ همین پارکهای دور و بر؛ همین راه محل کار تا اداره؛ همین دوتا سایت خبر که باز کرده‌ایم کافیه و لازم نیست شیش تا دیگه رو هم باز کنیم و بخونیم ببینیم نکنه چیزی رو از دست بدیم؛ همین غذایی که داریم می‌خوریم؛ همین دوستانی که دور و برمون داریم؛ و همین زندگی‌ای که الان داریم روزهاش رو می‌گذرونیم و حواسمون به سرعت برق و بادش نیست... ماه رمضون داره تموم می‌شه...شبهای قدر تموم شد و ما منتظر یازده ماه بعد هستیم و فکر می‌کنیم اونا خیلی آروم‌تر می‌گذرن!

...

آلن دوباتن توی کتاب «هنر سیر و سفر» هم از لذتی می‌گه که یه سیاح بزرگ از سفر چندساله و کشفیات زیاد به آمریکای لاتین داشته و هم از لذت سرشار نویسنده‌ای بنام گزاویه دومتر که دوتاکتاب نوشته: اولیش:‌سفر به اطراف اتاق خوابم! و دومیش بعد چندسال، سفر شبانه در اطراف اتاق خوابم!   و این دو کتاب مصداق زیبای نگاه دقیق‌تر به اون چیزهایی است که دور و برمون هستند و عادی می‌پنداریمشون و بودنشون و ابدی ‌بودنشون رو مسلم!

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠

1. یادمه زمانی یه خواننده خوب وبلاگ داشتم که بخاطر یک اشتباه پزشکی کاملا فلج شده بود. دختر خانمی که فقط می‌تونست روی تخت دراز بکشه و کتابهاش رو بالا بگیره و بخونه. برای اون نوشتن چیزی روی دفتر، یا تایپ روی کیبورد خیلی سخت بود و معمولا بعد چند دقیقه بایست یه استراحت می‌کرد و دوباره ادامه می‌داد...اون موقع که به وبلاگ اون ادم بزرگ سر می‌زدم همیشه این سوالها رو با خودم می‌گفتم: معنای امید چیه؟ سختی یعنی چی؟ چه چیزایی رو باید بخاطرش غر بزنیم؟ چیا باید برامون مساله باشه؟

2. توی زندگیم به یه جاهایی می‌رسم که هیچ‌کدوم از عقاید مثبت، آرومم نمی‌کنه. گاهی یه فرجه‌هایی برای خدا می‌ذارم!! که اگه تا اون موقع اوضاع رو سامون داد که خب، کلی ازش متشکر می‌شم و فداش می‌شم. اما وقتی در فرجه تعیینی من اون کاری که من می‌خوام یا انتظارش رو دارم رو انجام نمی‌ده، اولش به خودم، بعد به اون شک می‌کنم. بی‌خدا نمی‌شم، اما بعد که آروم می‌شم می‌فهمم که ایمانی که ازش دم می‌زده‌ام، باز جاخالی داده.

3. یه روایتی می‌خوندم از یه امام معصوم که مضمونش این بود که وقتی خدا بخواد گناهای بنده‌هاش رو پاک کنه، بهشون یه همسایه ناسازگار می‌ده، گاهی پدر و مادر یا بچه ناسازگار، گاهی دوست ناهمراه و اون صبوری و تحمل اون آدم و پایبندیش به اصول، پاک کننده گناهاش می‌شه.

4. توی حکمت نهفته در اعصار، از پیامبرهای الهی گرفته، تا امامان و از فیلسوف‌های بزرگ خارجی و داخلی، رنج، یک فرایند  مقدس بوده. چیزی که روح آدم رو حرارت می‌داده و آبدیده می‌کرده. چیزی که بهترین حالتش رو وقتی درک می‌کنی که آگاهانه باهاش روبرو بشی، تفکر کنی، لجباز نباشی و مهم‌تر اینکه بپذیری که این رنج می‌تونه اثر تربیتی برات داشته باشه. اگه برای فلان رنج برا خودت دوران تعیین کنی، یا شرط بذاری، خودت رو محروم کرده‌ای از درک نور نهفته در اون. توی قوانین طبیعت با گلایه‌های ما تغییری پیش نمی‌آد، اما فقط فرایند درس‌پذیری مارو عقب‌تر می‌اندازه.

5. داستان حضرت ایوب توی قرآن، از اون داستانهای حکمت‌انگیزه. حتی یه‌بار هم شکایت نکرد. زود می‌گیم ما که نمی‌تونیم ایوب باشیم. درسته، اما میتونیم از این داستان چیزهایی برا خودمون برداریم. اینکه وسط یه اتفاقی که اصلا انتظارش رو نداریم، یا یه رفتاری از یه نفر که باعث شده مثل چارپا توی گل بمونیم، با خودمون بگیم خب حالا یه‌کم دیگه هم تحمل می‌کنم، یه‌کم دیگه هم تلاش می‌کنم به موضوع از باب حل مساله بنگرم و ...

6. بزرگترین خاطرات زندگیه ما اغلب منطبق بر زمانهایی است که سختی بسیاری کشیده‌ایم، گاهی حتی داغ اون آبدیدگی هنوز جاش درد می‌کنه، اما می‌دونیم که همون داغ از ما آدمی قوی‌تر ساخته (اگر درست عمل کرده باشیم، حتما همینگونه خواهد شد)، نگاهمان را عمیق‌تر، بخششمان را بیشتر، بخاطر درک ناپایداری دنیا، حرصمان به دنیا را کمتر، و بسیاری خصایص خوب برامون به ارمغان آورده.

7. گاهی بعضی آدما توی زندگیه ما صرفا برای این دارن نقش بازی می‌کنن که ما آدم بشیم. اگه هم فکر می‌کنیم آدمیم، آدم‌تر بشیم. شاید خدا خیلی مارو آدم نمی‌دونه که باز داره این‌کارهایی که کلافه‌مون کرده رو برامون پیش می‌آره. حتی شاید قراره ما به تصمیم بزرگی برسیم که لازمه‌اش دیدن این سختی‌هاست. تصمیمی که ظاهرا خیلی جسورانه است. فقط باید بدانیم اونایی که توکلشون رو قوی می‌کردن، این سعادت رو داشتن که از لذت درک برخی از این چرایی‌ها برخوردار بشن. البته، یادمون نره همشون صبر داشتن. خیلی خیلی زیاد صبر می‌کردن و مثل من برای خدا زمان تعیین نمی‌کردن. ضمنا با هر بالا و پایینی آه و فغان راه نمی‌انداختن و زود با گفتن اینکه «خب من اینجوریم دیگه، خدا خودش منو می‌شناسه!!) سر خودشون رو شیره نمی‌مالیدن.

8. هیچکس تابحال نگفته زندگی خیلی ساده و راحته. اگه گاهی توی کله ماها می‌ره که همه‌چیز باید گل و بلبل باشه و اگه نیست تقصیر دولت و مردم و فلانی و خودمونه، این یه تفکر آمریکائیه که چندین ساله باب شده. این آقای آلن دوباتن می‌گه این تفکر باعث رنج بیشتر مردم شده، چون همه‌اش به آدم تفهیم می‌کنه که اگر پیشرفت نکرده‌ای و به فلان‌جا نرسیده‌ای، دلیلش اینه که تلاش کافی نکرده‌ای. تو می‌تونی هر کاری بخوای انجام بدی، بدون محدودیت. اگه نشده، نخواسته‌ای یا راهش رو درست نرفته‌ای. هرچی می‌خوای می‌تونه بشه، فقط باید بخواهی... اما توی زمونهای قدیم  فلاسفه قبول داشتن که می‌شه خیلی هم خوب نبود، می‌شه عالی نبود، و می‌شه به خیلی از چیزها هم نرسید. ایرادی هم نداشت. اینو یه بخش طبیعی زندگی می‌دونستن که باید خیلی راحت بپذیریمش، نه اینکه با رنج قبولش کنیم و سالها تلاش کنیم و روی عزت نفسمون کار کنیم تا آخرسر بعد بیست سال برسیم به این‌که خب، حالا من دیگه پذیرفته‌ام که فلان کار از دست من برنمی‌آد!!

زندگی ساده نیست، سخت هم نیست. بستگی به نگاه و نوع مواجهه ما داره. اما می‌شه با تلاش، درک بهتری از مفهوم زندگی رو بهش رسید و اونو دلپذیرتر کرد. اگه یه‌روز وسط روز صدای یه پرنده خوش‌خون رو می‌شنویم و یه روز همون ساعت نمی‌شنویم، دلیلش میزان توجه ماست نه اون پرنده بیچاره که به‌شکلی غریزی اون ساعت شروع می‌کنه به خوندن (یه پرنده دم خونه ماست که چند وقت بود می‌دیدم راس ساعت پنج و بیست دقیقه صبح شروع می‌کنه به خوندن و تا ده دقیقه بعد دیگه ساکت می‌شه...بعد یه هفته که حواسم بود، چند روزی بی‌حوصله بودم و بعد ناخودآگاه می‌دیدم آخر اون ده دقیقه یه‌دفعه صداشو شنیدم...دلم می‌سوخت از اینکه بی‌توجهی خودم باعث شده اون حس خوب فهمیدن قانون اون پرنده رو چند روز بود که از دست داده بودم)

9. خیلی چیزا توی زندگی بر وفق مراد ما نیست. تقریبا این درد مشترک بشریته. پشت لبخند خیلی از آدما، رفتار آروم و معتمد به نفس خیلی‌های دیگه، حتی پشت نوشته های وبلاگ یه آدم امیدوار یا یه دختر خانم شاد و سرزنده و یه پسر وبلاگنویس سرحال و بی‌خیال و بانمک، می‌تونه کلی داستان خوابیده باشه. ما هیچکدوممون بی‌مشکل و بی‌خیال نیستیم. هممون خسته می‌شیم. مهم می‌دونین چیه: اینه که بدونیم حق داریم خسته بشیم، خستگی طبیعیه، خیلی از چیزا برامون خوبه حتی اگه تلخ باشه، قواعد الهی و طبیعی عوض بشو نیستن و لذا پیامبر اکرم هم فوت می‌کنن، فلان امام هم زن ناسازگار داشته‌اند، فلان پیامبر هم پسر ناخلف داشته، فلان فیلسوف هم وسط محبوبیتش کار خرابی می‌کنه و سالها مجبور می‌شه از اول شروع کنه و هزارتا چیز دیگه

اما قوانین طبیعت خیلی چیزای دیگه هم داره. اینکه صبر چیز خوبیه. تحمل توام با آگاهی دل آدم رو پر نور می‌کنه. گذشت توام با تفکر، حس خوبی به آدم می‌ده. کمک، برکت می‌آره توی زندگی و همینطور که مولا علی این پایین گفته‌اند، خوش خلقی روزی رو افزایش می‌ده انشاالله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

کل هنر زندگی کردن در آن است که از افرادی که باعث رنجش خاطر ما می‌شوند، استفاده کنیم

مارسل پروست

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠

گرفتن تصمیم برای یه تغییر در روند زندگی، خیلی ظرایف داره. ظرایفی که گاه با هم در تضاد جالبی هم قرار می‌گیرند.

مثلا می‌خواهیم فلان کار را انجام دهیم و از دست خودمان برای دائما از امروز به فردا انداختن آن عصبانی هستیم. به فکرمان می‌رسد که اون کار رو بنویسیم رو کاغذ و بزنیم فرضا روی در یخچال، یا بذاریم کنار کیلومترشمار ماشین. یا مثلا به فلانی می‌سپاریم که هر روز بهمون یادآوری کنه که باید فلان کار رو انجام بدیم. اما گاهی نتیجه این رفتار، دقیقا برعکس می‌شه و همون اندازه احساس عذاب وجدانی که درباره انجام ندادن اون قول احساس می‌کردیم هم از بین می‌ره!

یه مدت بود با خودم فکر می‌کردم انجام صرفا «یه کار باحال» در طی روز کاری، هم خستگی شغلیم رو از بین می‌بره و هم انرژی بیشتری بهم می‌ده. به همین خاطر نشستم فکر کردم و بعد پسوورد رایانه‌ام رو کردم «YE KARE BAHAL»!

در دو ماه گذشته، تنها باری که به معنای پس‌ورد کامپیوترم توجه کردم، یه بار بود که اونم اصلا یادم نیست چیکار کردم!

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠

رحمت یعنی بازکردن دل؛

یعنی توانایی برقراری ارتباط با بخش خوبِ دیگرون

...

بعضیا معتقدند ما اومدیم تو این دنیا تا یه‌سری درسها رو از سر بگذرونیم. اگر یاد گرفتیم که چه خوب، اما اگه نه، درسها حذف نمی‌شن، دائم توی موقعیت‌های دیگه‌ای می آن سراغمون و تا پاس نشن، دست از سرمون بر نمی‌دارن. این خانم شری کارتر اسکات که کتاب «اگر زندگی بازی است، این قوانینش است» رو نوشته، از همین دسته آدماست.

من نمی‌دونم اینجور اعتقاد داشتن، آیا فلسفه زندگی رو برا آدم قابل فهم‌تر می‌کنه یا نه؛ یا این‌که آیا ناملایمانت زندگی رو برا آدم راحت‌تر می‌کنه یا نه. با این‌حال از این دیدگاه این دسته از آدما خوشم می‌آد که می‌گن:

«برای راحت‌تر کردن فرایند آموزش درسهای زندگی، ابتدا باید دروس اساسی رحمت، بخشندگی، موازین اخلاقی و دست آخر، مزاح را بیاموزیم»

به نظرم تلفیق قشنگیه و گاهی اوقات هم خیلی کارآمد. اونم برا زمانهایی که کم می‌آریم و نمی‌دونیم چرا دوره و زمونه و زندگیمون اونجور که ما می‌خواهیم پیش نمی‌ره. یا زمانایی که از دست رفتارای یه آدمیزاد دیگه بیچاره شده‌ایم و نمی‌دونیم دیگه چیکار باید بکنیم .

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠

گاهی خوبست اندکی مکث کنیم و نگاه کنیم ببینیم اکنون دارد در زندگیمان چه می‌گذرد، داریم چه می‌کنیم؟ کجا داریم می‌رویم؟ حال و احوالمان چطور است؟ آیا این همان وضعیتی است که می‌خواستیمش؟ اگر بله، چه کنیم که تداوم رو به پیشرفت داشته باشد و اگر نه، چه کنیم که به ادامه دادنش عادت نکنیم؟

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠

این فلسفه مینیمالیسم خیلی جذابه.

 اینکه تلاش کنی با مصرف کمتر زندگی کنی، تا حدی که می‌تونی از غیرضروری‌ها بپرهیزی و به کارکرد بیشتر از مد اهمیت بدی، اینکه دور و برت رو از شلوغی‌ها خالی کنی، اینکه کمتر و بهتر و آگاهانه‌تر بخوری، اینکه فضای اطرافت رو با یه‌عالمه خرت و پرت پر نکنی و بذاری چشمات استراحت کنن و در نهایت اینکه ذهنت رو هم خالی کنی و آروم بگیری.

هرچند اجرا و وفاداری به هرکدوم از اینها واقعا و واقعا سخته و خیلی اوقات در تقابل کامل با شیوه زندگی آدم قرار می‌گیره، اما خوبه کمال‌گرا نباشیم و هر زمان هر اندازه از این قانونها رو که تونستیم انجام بدیم.

برای شروع، بیرون ریختن یکی از اون کمدهای پر از چیزهایی که سالهاست استفاده نشده، اما فکر می‌کنیم یه روزی ازشون استفاده می‌کنیم، شروع خوبیه. یا نگاه دوباره به کشوهای میزتحریرمون، یا فایل‌های کامپیوترمون، کتابخونمون، یخچالمون، قوطی داروهای توی خونه، جزوه های دانشگاهی سالهای قبل، کفشهای توی جاکفشی، یا ...

بعدش برا از این به بعدمون شروع کنیم به فکر کردن به این امر که: آیا اینی که می‌خوام بخرم و داشته باشم، واقعا برام ضروریه؟ (گاهی چیزی رو می‌خریم صرفا برا اینکه حالمون رو توی اون لحظه بهتر می‌کنه. خود من با این موافقم چون گاهی واقعا موثره، خصوصا اگه خوردنی باشه! اما خیلی اوقات هم فقط یه هوس زودگذره و اون موقع اصلا خوب نیست) .

اگه حوصله داشتین مطالب این وبلاگ رو دنبال کنین. هم برا زبانمون خوبه هم برا زندگیمون.

http://mnmlist.com

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠

یکی از دوستان یه سایت عالی معرفی کرده بهم. آدرسش اینه:

http://justlittlethings.tumblr.com

نویسنده وبلاگ با کمک خواننده‌هاش نشسته تمام چیزایی که حس خوبی به آدم می‌دن رو جمع کرده و در قالب جملات خیلی کوتاه آورده. نکته باحال این وبلاگ اینه که تقریبا تمامی این حس‌ها مشترکن. یعنی اغلب چیزایی به عنوان لحظات زیبای زندگی مطرح شده که همه ماها فارغ از جنس یا فرهنگ و ملیت، حس خوبی به اونا داریم. مثلا چندتا از این حس‌ها که تو وبلاگ نوشته شده اینان:

. اینکه یه نفر صادقانه و حقیقی ازت بپرسه حالت چطوره.

. اینکه یه سوال رو توی کلاس درست جواب بدی.

. گرمای کاغذی که تازه از پرینتر دراومده.

. بوی هیزم.

. یه‌دفعه به یادآوردن کلمه‌ای که نوک زبونمونه و یادمون رفته بود.

. دقیق و تمیز پاره کردن کاغذ از جایی که می‌خواهیم.

. لباس راحتی پوشیدن.

. بوی خوب لباس تازه شسته شده.

...

زندگی بوی خوبتری می‌ده وقتی اینجوری نیگا می‌کنیم. من خودم هر زمان این وبلاگ رو می‌خونم ناخودآگاه دقتم به دور و برم زیادتر می‌شه. اگه دلتون خواست شما هم که اینجا رو می‌خونین یکی دوتا از این حس‌ها رو از نگاه خودتون بنویسین. خوبه این چیزای خوب رو با هم مشترک بشیم. ممنون

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

صبح زود رسیدم. گفتم قبل از شروع کار، یه پیاده‌روی توی پارک بکنم. یه‌عالمه مرد و زن مسن که با جدیت تلاش داشتند مفاصل خشک و آرتروز و چربی خون و خیلی چیزهای دیگه رو با پیاده‌روی و نرمش خوب کنن یا حداقل نذارن بدتر بشه. با خودم گفتم آیا الان واقعا می‌تونه همون فایده‌ای رو داشته باشه که زمان جوونی می‌شد با مراقبت بیشتر و ورزشی به‌مراتب کمتر از الان بهش رسید؟ بعد دیدم چه راحت صبح اول صبح دارم قضاوت می‌کنم. اگه واقعا همشون اونجوری بودن که من فکر می‌کردم، وضع الان خودم هم هیچ فرقی با دوران جوونی و میون‌سالی اونا نداره! ول کردم این فکرای بی‌خود رو و تمرکز کردم روی هوای خوب و صدای آب جوی کوچیک اطراف پارک و صدای کلاغ‌ها، گنجشک‌ها و طوطی‌های جیغ‌جیغو. اوضاع و احوال بهتر شد و چند دقیقه بعد رو بیشتر توی زمان حال بودم. بعد رسیدم به جایی که دیدم یه‌عالمه کلاغ جمع شده‌اند. نزدیک 30 یا 40 تا بودن. همه آروم و داشتن جایی رو نگاه می‌کردن. رفتم جلوتر دیدم یه خانمی یه گربه بغل کرده و داره بهش غذا می‌ده و همه این کلاغ‌ها هم دور و برش هستن. اونقدر اون صحنه آرام‌کننده بود که بی‌اختیار یه‌مقداری وایسادم به تماشا کردن. بعد تا دیدم خانمه داره بخاطر اضطراب کلاغها متوجه می‌شه کسی اون دور و براست راه افتادم. چند دقیقه بعد یواشکی باز رفتم اونجا و دیدم باز همون منظره است. خانمه متوجه شد، سلام کردم و گفتم معلومه خیلی دوستون دارن. خیلی آروم گفت بله. بهشون غذا داده‌ام و الان هم  بهشون گفتم تموم شد، برین، باور می‌کنین اینا اونقدر باهوشن که فهمیدن و دیگه منتظر غذا نیستن؟ گفتم بله کلاغها خیلی باهوشن، یاد کتاب کلاغی که با خدا حرف زد افتادم و خواستم بهشون بگم اما ترسیدم فکر کنن چقدر زود پسرخاله شدم! براشون آرزوی سلامتی کردم و راه افتادم به طرف محل کار.

...

دیروز توی یه جمع دوستانه موضوعی مطرح شد و بعد یه‌دفعه یکی از همکارها پرسیدن که آیا می‌تونیم چندتا چیز رو که بخاطرشون شاکریم بگیم؟ و من دیدم چقدر چیزهای خوب هست که دوستانم و خودم بخاطرشون شاکریم. از خانواده و همسر خوب تا چیزها و حس‌های خیلی به‌ظاهر بی‌اهمیت، حس‌هایی که در واقع نمک زندگی‌اند و ما حواسمون بهشون نیست. حس‌هایی مثل توانایی مهربان بودن، گوش دادن، آرام بودن، پذیرا بودن...اون خانمی که توی پارک بود معلوم بود که توی یه حس خیلی عمیق خوب غرقه. و اینو می‌شد از آرامش حرف زدن و حرکاتش دید. توی زندگی ماها خیلی چیزاست که خسته‌مون می‌کنه، می‌ریزتمون به هم و غصه‌دارمون می‌کنه. ولی در مقابل خیلی چیزهای دیگه هم هستن که آروممون می‌کنه، شارژمون می‌کنه، دلمون رو گرم و قرص می‌کنه. یادمون باشه به این دل‌خوش کنک‌های زندگی به چشم چیزهای با ارزش نگاه کنیم و قدرشون رو بدونیم. قرار نیست صدای جوی آب و لبخند یه رهگذر و دیدن یه خانمی که داره به کلاغها و گربه‌ها غذا می‌ده، ما رو از غم از دست دادن یه عزیز یا یه فشار مالی سنگین یا یه مشکل بزرگ شخصی نجات بده. به هیچ عنوان. اما می‌تونه یادمون بیاره که یه همچین چیزهای زیبایی هم دور و برمون هستن. درست وسط این‌همه نابسامانی و غم و به‌هم‌ریختگی. اینکه چه زمانی بریم سراغشون یا بهشون محل بذاریم، دست خودمونه. ولی گاهی صرف حضور چیزهای خوب دور و برمون، آرامش‌دهنده است. و مهم‌تر اینکه، توانایی دیدنشون رو تو خودمون زنده نگهداریم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

شماره جدید نشریه مهرنامه که الان روی کیوسک‌های روزنامه‌فروشی هست، پرونده‌ای متشکل از چند تا مقاله داره در مورد مرحوم ایرج افشار. یه‌عالمه آدم بزرگ و درست و حسابی مثل دکتر محقق داماد، دکتر شفیعی کدکنی، پروفسور ریچارد فرای و خیلی‌های دیگه اومده‌اند و از ته دل راجع به این آدم نوشته‌اند. وقتی می‌خونی، احساس می‌کنی خیلی دلشون شیکسته از این‌که یه همچین گلی از میون ما رخت بربسته.

آقای افشار یه‌جورایی بزرگترین ایران‌شناس و همچنین یکی از بنیانگزاران علم کتابداری تو ایران بوده که کوچکترین کارش درست کردن کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران بوده. بعدش هم نزدیک به 300 تا کتاب و حدودا 3000 مقاله در این حوزه‌ها نوشته. یکی از بهترین و بزرگترین شبکه‌های آدم‌های ایران‌دوست رو توی دنیا داشته که بخاطر علم و خلق خوبش، همه بهش وصل بوده‌اند. چندین هزار کتاب نفیس و خطی هم داشته که الان وقف دایرة‌المعارف اسلامی کرده.

تا اینجاش شاید خیلی شبیه زندگینامه خیلی از بزرگای این مرز و بومه. آدمای خوب و ماه. اما یه‌چیزی توی زندگیه این مرد منو چند روزه به هم ریخته و اون روش و شیوه زندگیشه. این آدم در نهایت ثروت و مکنت (تقریبا از زعفرانیه به بالای تهران مال پدر ایشون مرحوم محمود افشار بوده که همه رو در زمان حیاتشون وقف کرده و الان تابلوهای موقوفاتشون رو می‌شه اونجاها دید) ساده و بی‌تکلف زندگی می‌کرده. تموم عمر و ذهن و وقتش برا هدفش بوده. کاری به کار حکومت نداشته و کار براش مهم بوده. توی کارش یه متخصص شناخته شده جهانی بوده و در کنار اینا، سالی دوبار با چند تا از دوستان یار و قالشون با یه پاترول راه می‌افتاده‌اند می‌رفتن ایران‌گردی و از جاده‌های فرعی و نه اتوبان می‌رفته‌اند و در هر روستایی می‌ایستاده‌اند و با مردم گپ می‌زده‌اند و خیلی هم کم در هتل می‌خوابیده‌اند و بیشتر می‌رفتن خونه مردم روستا یا شهر و اونجا فرضا شب رو می‌مونده‌اند. تمام راه رو یا عکاسی می‌کرده‌اند یا یادداشت می‌نوشته‌اند از مشاهداتشون یا با دوستانشون حرف می‌زده‌اند و بحث و تبادل نظر داشته‌اند (دلم از این گفتگوها خواست که آدم طرف صحبتت اونقدر بزرگ باشه که نفهمی چطور زمان گذشت و کیف کنی از ارزشمندی عمری که داره می‌گذره).

یه عکس داره توی مهرنامه که گوشه جاده نشسته‌اند با یکی از دوستان یارشون و دارن نون و پنیر و گوجه می‌خورن و معلومه دارن با لذت هم می‌خورن و فکر می‌کنین چند سالشونه؟ ...فکر کنم اون زمان حدودا 80 سال!

... یکی از ابیاتی که مرحوم افشار اغلب به زبان می‌آورده‌اند این بوده: خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد... (با خودم فکر می‌کنم بهتر از این هم می‌توان شاکر بود؟)

...

آیه 200 و 201 سوره بقره، درباره همون دعای شاید به زعم ما ساده و معمولی قنوته نمازه که توش می‌گیم خدایا به من هم در دنیا و هم در آخرت حسنه و نیکی و برکت عطا کن. توی آیه 200 خدا می‌فرماید که برخی از بنده‌ها هستند که فقط دنیا را طلب می‌کنند. بعد در آیه 201 یه‌جورایی به آدم یاد می‌دهد که هم دنیا را بخواه و هم آخرت را...با خودم فکر می‌کنم چقدر خوشبختند آدم‌هایی که هم دنیایشان آباد است و هم آخرتشان. هم خودشان را تربیت کرده‌اند که چگونه از دنیایشان لذت ببرند و هم همین شیوه زندگی در دنیا، آخرتشان را برایشان می‌سازد.

...

و باز هم فکر کنم خوندن و مطالعه زندگی آدمایی که مثل ماها توی همین تهرون و ایرون زندگی کرده اند و از لحظه لحظه عمرشون استفاده کرده‌اند، برا همه ماها لازمه.

چقدر توجیه تنبلی و بی‌حسی توی زندگیه این آدما نادر و کمیاب بوده.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩

کمی هم فلسفه و نگرش وطنی

برای رسیدن به اوج، از من بال و پر جادو نخواه.

هیچ‌چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی‌کند...

نه کیمیاگری وجود دارد، نه پری قصه‌هایی، نه ساحر پیری، و نه درویشی که راه رسیدن به سرزمین خوشبختی و قصر بلورین رویا‌ها را به تو نشان دهد. همین‌قدر که عطر نعنا، مهربانی چند شاخه گل، کمی ایمان، کمی روی خوش، دستمال‌های زبر سفید و چند دانه تخم مرغ محلی وجود داشته باشد، کافیست.

دیدی که در خط ممکنات حرکت کردیم. یک کاسه لب‌پَر را دور انداختیم، جای یک پرده نقاشی را با پرده‌ای دیگر عوض کردیم، یک گلدان سفال را برق انداختیم، خاک را از لب درگاهیِ دستشویی رُفتیم، احوال هم را خالصانه پرسیدیم، به دیدار دوستی رفتیم، فرزندان مردی را که در راه وطن کشته شده بود کمی خنداندیم، به قدر احتیاجمان کار کردیم، چیزهایی یاد گرفتیم و یاد دادیم و شب، بی اضطراب و دغدغه خوابیدیم...

یک عاشقانه آرام...نادر ابراهیمی

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩

بار خدایا! از تو درخواست آمرزش دارم؛

از هر گناهی که به واسطه عافیت بخشی تو، بدنم  برآن توانا شد؛

یا به‌واسطه نعمت فراوان تو به آن قدرت پیدا کردم؛

یا به واسطه رزق واسع تو به آن دست یافتم ؛

و یا با پرده پوشی تو در آن گناه از مردم پنهان ماندم ؛

یا هنگام هراسم از گناه، در آن معصیت بر صبر و درنگ تو تکیه کردم

و در آن گناه، از خشمِ بر من ،به حلمت اعتماد کردم  و آن را بر عفو کریمانه‌ات واگذار نمودم؛

 پس بر محمد و آلش درود فرست و این گونه گناهم را بیامرز ای بهترین آمرزندگان.

فرازی از مناجات مولا علی (ع)

گاهی چند جمله چقدر حرف داره برا آدم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩

آقای دانشمند توی تلویزیون می‌گفت: نرون‌های مغزی از طریق سیناپس و اتصال‌های عصبی پپیامشون رو به همدیگه انتقال می‌دن. وقتی ما یه کاری رو بارها و بارها و بدون تغییر و تنوع انجام می‌دیم، این پیام‌رسانی حالت یکسان به خودش می‌گیره و لذا مغز یه‌جورایی عادت می‌کنه. می‌گفت برا همینه که ماها خیلی اوقات احساس می‌کنیم یه چیزایی یادمون می‌ره، حواسمون پرته یا اینکه احساس می‌کنیم وسط عنفوان جوانی داریم آلزایمر می‌گیریم! چون عضلات مغز کار یکسانی رو دارن سالهاست که انجام می‌دن...تصور می‌کنم یه مسئول مرزبانی رو که سالهاست عادت کرده یه ساعت خاص یه آدمی رو ببینه که از مرز رد می‌شه. بعد یه مدت دیگه حتی لای چشمش رو هم باز نمی‌کنه ببینه این همونه یا نه، فقط بهش می‌گه برو!

راه حل جالبی که عنوان می‌کرد این بود که شروع کنیم به انجام کارهای روتین به شکلی دیگه. اینجوری سیناپس‌های عصبی مجبور می‌شن اتصالات قدیمی رو رها کنن و برن سراغ اتصالات جدید.

اولین پیشنهادش هم این بود: اگه راست دست هستین، از امروز مسواکتون رو با دست چپ بزنین، با دست چپ برا خودتون چای بریزین، اگه تونستین یه خط بعضی وقتها با دست چپ بنویسین، با دست چپ موهاتون رو شونه کنین، یه امتحانی بکنین ببینین می‌تونین چند تا قاشق غذا با دست چپ بخورین؟ و از همینجور کارها. (برا چپ دست‌ها برعکس)

فکر کنم بعدش هم یه تنوع تو برنامه‌های زندگی تکمیل می‌کنه نظر اون آقای دانشمند رو. مثلا امتحان یه‌سری فعالیت جدید، انجام یه‌سری کارهایی که همیشه دلمون خواسته اما روش رو نداشته‌ایم، انجام یه کار کاملا متفاوت حتی شده ماهی یه بار، انتخاب راه‌های متنوع برای پیاده‌روی تا خونه یا محل کار؛ تلاش برای یادآوری شعرهای دوره دبستان، دوباره یادآوری سوره‌های جزء سی‌ام قرآن که بچگیامون حفظ بودیم، تلاش برا ساختن جمله تو ذهنمون با اولین پنج شیش تا لغت انگلیسی که یادمون می‌آد؛ و خیلی خیلی چیزای باحال دیگه توی زندگی.

Sell_on_change

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩

... به سمت در صومعه رفتند. آنجا کیمیاگر دایره طلا را به چهار قسمت تقسیم کرد. یک قسمت را به راهب داد و به او گفت:‌ این مال شماست، به پاداش سخاوتتان نسبت به زائران.

- اما این تشکر و پاداش خیلی بیش از سخاوت من است.

این‌طور حرف نزنید، ممکن است زندگی آن‌را بشنود و دفعه آینده سهم کمتری به شما بدهد.

کیمیاگر، کوئلیو

...

تصاویری که ما با آنها احاطه شده‌ایم، اغلب نه تنها کهنه شده‌اند، در مواردی حتی می‌توانند به بیهودگی، متظاهرانه باشند. وقتی پروست اصرار می‌ورزد که جهان را به درستی ارزیابی کنیم، به کرات به ما یادآور می‌شود که ارزش صحنه‌های محقر و پیش‌و‌پا افتاده را دریابیم. شاردن نقاش، چشم‌های ما را به زیبایی نمک‌دان‌ها و تنگ‌های آب می‌گشاید؛ کیک مادلن، راوی را با انگیزه خاطرات معمولی کودکی‌اش شادمان می‌کند... به نظر پروست، همین سادگی‌ها، ویژگی زیباییست... نحوه‌ای از زیبایی که در اختیار آدمی با درآمد متوسط است و فاقد هرچیز تحمیلی یا اشرافی است.

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند، اثر آلن دوباتن

...

یادمه این بخش از کتاب دوباتن را که می‌خواندم، نشستم چند دقیقه مجددا به محیط اطرافم نگاه کردم. دلم سوخت برای ساعت مچی، جامدادی، گلدان‌ها، کتاب‌ها، کاغذهای یادداشت، تلفن و قهوه جوشم که هر روز برایم دلبری می‌کنند! و افسرده می‌شوند از اینکه همیشه نگاهشان می‌کنم اما ...نمی‌بینمشان.

اما از همه این‌ها مهم‌تر، اگر آنی که نمی‌بینمش، آدمی باشد اطرافمان چه؟ آیا ما به آدمها هم عادت می‌کنیم؟

فکر می‌کنم آره. و این اصلا خوب نیست.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩

تلاش نکن آدم موفقی بشی، تلاش کن آدم ارزشمندی بشی

آلبرت اینشتین

موفقیت، یکی از کلماتیه که می‌دونم خواننده‌های محترمی که اینجا می‌آن، بارها و بارها بهش فکر کرده‌اند و یه تعریفی از اون در ذهنشون دارن (هرچند شاید الان که فکرش رو می‌کنیم، تعریف شسته‌ رفته و مشخصی هم نبوده تاحالا!). با این‌حال، شاید بشه گفت متداول‌ترین تعریفی که این روزها از موفقیت به ذهن می‌رسه، رسیدن به حد مطلوبی (متفاوت برای هر شخص) از رفاه، ثروت، پیشرفت شغلی، ارتباطات و شان اجتماعی، تامین آینده و از این‌گونه موضوعات است. بعضی‌ها هم مثل خود من، تلاش می‌کنند عناصری همچون رسیدن به آرامش، حس خوب داشتن از رابطه با خدا، تندرستی، امیدوار بودن به روزهای بهتر، لذت از زمان حال و ... را نیز در این تعریف دخیل کنند. با این‌حال حداقل در نگاه اول، خیلی از ماها آدم‌هایی که هشتشون گرو نهشونه، خونه ندارن، شغل درست و حسابی ندارن، نمی‌شه چهار روز بعدشون رو پیش‌بینی کرد و ... را جزو آدمهای موفق نمی‌دونیم.

...

خیلی از ماها کلی کتاب خونده‌ایم از راه‌های موفقیت شغلی، مالی، عاطفی و .... بعضیاشون دائم مارو به تغییر و تحول در ذهن ترغیب می‌کنن، بعضیاشون می‌گن درست آرزو کن و بعدش منتظر باش، بعضیا معتقدند باید بلند شی و تکون بخوری و صدبار هم اگه خوردی زمین باز از تلاش دست بر نداری تا به مقصود برسی و خیلی راه‌ها و دیدگاه‌های دیگه. برای من تمامی این نگاه‌ها ارزشمندند. شاید تو برهه‌های مختلف زندگیم تک‌تک اونا رو بهشون ایمان داشته‌ام و برام هم کارساز بوده‌اند. اما الان که فکر می‌کنم دو تا نقد قابل توجه می‌شه به این تعاریف و دیدگاه‌های رایج وارد کرد: یکی اینکه خیلی از این مکاتب، راه درست و حسابی‌ای جلوی پای آدم نمی‌ذارن. بیشتر طرح‌های کلی و مبهمی رو باهاشون مواجه می‌شیم که در تطابق دادنشون با شرایط خودمون برامون مشکل‌ساز می‌شن و بعد ماها گیر می‌کنیم تو تناقضی که پیدا کرده‌ایم و یا روشی که برای ما عمل نکرده و این باعث می‌شه بجای اینکه به اون روش شک کنیم، اول به خودمون و توانمندی‌هامون شک کنیم. قبول دارین؟ ما فیلم راز رو می‌بینیم و اگه به همون روشی که اون آقاها و خانم‌های توی راز می‌گن، عمل کنیم و به خواسته‌مون نرسیم، اول می‌گردیم ببینیم اشکال خودمون کجاست!

دومین ایراد اینه که این تعاریف، اغلب مارو می‌بره به سمت این‌که فکر کنیم موفقیت چیزیه که در «آینده» بدست می‌آد. یعنی یه فرایند طولانی تلاش رو در پیش می‌گیریم به امید رسیدن به یه موفقیتی در آینده. خب اینم بد نیست اما یه ایراد بزرگ داره: ما هیچ‌ وقت سیر نمی‌شیم. یعنی هروقت به جایی که زمانی آرزوش رو داشتیم می‌رسیم، نه تنها حتی دو دقیقه از اون موقعیت لذت نمی‌بریم، بلکه انرژی می‌گیریم برای بالاتر رفتن و تلاش بیشتر کردن. خب این شاید بد نباشه، اما بخش مزمزه کردن لذت تو زبون ما رو می‌کشه. یعنی ما دائما ذهنمون درگیر طرح‌ها و برنامه‌ها و ایده‌ها و آرزوهای بزرگتر می‌شه و این روند تا زمانی که یا ورشکست نشیم یا یکی آدممون نکنه و نزنه پس سرمون و چشمامون رو باز نکنه، متوقف نمی‌شه.

اما اگه به قول این آقای لئو باباوتا بگیم: موفقیت یعنی انجام دادن چیزی که ازش لذت می‌بری، فکر می‌کنین آرامش‌بخش‌تر نیست؟ اینجوری مهم نیست که خواننده‌های این وبلاگ روزی 40 نفرن یا 400 نفر، مهم اینه که اون روز اول که من نشستم و اولین پست این وبلاگ رو نوشتم و هیچ خواننده‌ای نداشتم، چون این کار رو دوست داشتم، موفق بودم و هنوز هم چون نوشتن برای این وبلاگ و دیدن نظرات خواننده‌هام رو دوست دارم یعنی هنوز موفقم. اینجوری شاید سالهاست که پستمون توی اداره عوض نشده، اما اگه هنوز کارمون رو دوست داریم و از محیط کاریمون راضی هستیم یعنی موفقیم. اینجوری شاید خیلی داستانهای عشقولانه و رومئو ژولیتی برای زندگی مشترکمون رخ نمی‌ده، اما همین‌که رفتن به خونه برامون آرامش‌بخشه و دوست داریم با همسرمون صحبت کنیم و کنار هم یه چایی بخوریم  و با هم به ادا اصول‌های مخبرالدوله سرسعدی و دامبول‌الدوله بخندیم، خودش یه موفقیت بزرگه.

می‌دونم که جا انداختن این تعریف برا ذهن ماها خصوصا تو بخش پیشرفت شغلی و رسیدن به رفاه مادی و مالی، سخته، اما به نظر من ارزشش رو داره هر از گاهی معیاری باشه برا سنجش راهی که داریم می‌ریم و عمر باارزش و هیچ‌گاه برنگشتنیمون رو داریم می‌ریزیم پاش.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩

1. چند وقته پنیر باز شده‌ام حسابی! مسببش هم یکی از بازاریاب‌ها و ویزیتورهای شرکت کاله بود که یه روز منو دم یخچال سوپر سر کوچه در حال برداشتن ماست گیر انداخت و با نزدیک به 5 دقیقه صحبت کردن یک نفس، منو توی موقعیتی قرارداد که احساس کردم اگه بگم نه ممنون، پنیر خونه داریم، دو سه تا گوله اشک از چشماش پایین می‌آد و می‌افته روی زمین! لذا قبول کردم و خریدم و ...همون شد که همون. حالا تقریبا بعد از یک ماه تقریبا تمامی پنیرهای متفاوت بازار را خریده‌ام و تست کرده‌ام و خب...خوشم هم آمده از این تجربه باحال و بانمک.

2. یه مطلب کوتاه می‌خوندم از این سایت خوب در مورد کافی‌شاپ سر کوچه آقای نویسنده. دیدم همون بلا سر ایشون هم اومده. اون هم وقتی براش پیامک می‌اومده از کافی‌شاپ سر کوچشون که فرضا: اسپرسوی شما حاضر است، تشریف بیارین تحویل بگیرین با سی درصد تخفیف! مطمئنم همون حس من بهش دست می‌داده. یه حس قاطی پاطی‌ای از دلسوزی در دفعه اول ولی خوش اومدن از ابتکار و تلاش برای تداوم یک دوستی جدید با کافی‌شاپ‌چی یا پنیرفروش سر کوچه و احساس موثر بودن در چرخاندن چرخ اقتصاد مملکت!

نتیجه‌گیری با خودتون.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩

حس خوبی دارم به این عبارت Decluttering معناش می‌شه رفع به‌هم‌ریختگی و آشفتگی، منظم کردن، مرتب کردن.

این کلمه بیشتر تو راه و روش مینی‌مالیست‌ها و اونایی که معتقدند هرچه کمتر، زندگی راحت‌تر و بی‌تکلف‌تر، کاربرد داره.

خیلی اوقات دور و برمون کلی اسباب و اثاثیه، لوازم، ابزار، کتاب، مطلب و کارهای انجام نشده وجود داره که ناخودآگاه حتی فکر کردن و نگاه کردن بهشون یکی از اون انرژی‌آشام‌های معروف پست قبلی رو حاضر می‌کنه. تهیه لیست کارهایی که باید انجام بشه و متعهد بودن به تیک زدن تمام اون وظایفی که برای روزمون نوشته‌ایم، یکی از راه‌های مبارزه با این حس بد به‌هم‌ریختگی و احساس عقب‌موندن همیشگی از زندگیه.

اما راه بهتری هم هست. یه جورایی توجه بیشتر به سرچشمه. یعنی مراقب بودن از اون اول برا اینکه چیزی می‌گیریم که شاید حالا حالاها ازش استفاده نکنیم؛ چه کارهایی رو اولشو انجام می‌دیم و بعد می‌ذاریمش کنار تا یه وقتی تمومش کنیم و این یه وقتی خیلی طول می‌کشه تا بیاد؛ یه چیزایی رو می‌دونیم ازش استفاده نمی‌کنیم و سالها نگهشون می‌داریم تا  شاید یه روز مبادایی نیازمون بشه و اون روز خیلی طول می‌کشه تا بیاد و خیلی چیزای دیگه.

من خودم به اون قوانین مورفی خیلی اعتقاد دارم. اینکه بعد ده سال یه تیکه سیم رو می‌اندازی دور و فرداش وسط اتوبان ماشینت خراب می‌شه و حدس می‌زنین که برای درست شدن به چی نیاز داره؟!!

ولی خب، این توجیه در برابر حجم سنگین به‌هم‌ریختگی لوازم و کار و فکردور و بر ماها، هیچی حساب نمی‌شه. تو کشوی اداریمون کلی برگه و گزارش و بولتن هست که هرگز استفاده نمی‌شه ولی مانگهشون داشته‌ایم؛ کلی ظرف و ظروف داریم که هیچ‌وقت استفاده نمی‌کنیم اما نگهشون می‌داریم؛ کلی لوازم خراب داریم که فرصت نکرده‌ایم تعمیرشون کنیم و حتی یه نوشون رو خریده‌ایم، اما کهنه‌هه رو نگه داشته‌ایم چون جنس خوبی بوده یا ازش خاطره داریم.

به هرحال اگه یه چیزی ماه‌ها و سالهاست حتی یه‌بار ازش استفاده نشده؛ اگه کلی شورت‌کات و میانبر رو دسکتاپ کامپیوترمون هست که یه زمانی می‌خواهیم اونا رو نگاه کنیم اما ماه‌هاست تکون نخورده؛ اگه یه خروار کتاب و مطلب جمع‌ کرده‌ایم برا روزی که یه هفته بی‌کار و آروم بشینیم و فقط مطالعه کنیم؛ اگه تو یخچالمون چیزایی هست که هفته‌هاست استفاده نشده ولی هنوز نگهشون داشته‌ایم؛ و ... شاید بشه با یه برنامه خوب حداقل تو یه یورش اولیه تعدادی از آنها رو انجام داد، دور ریخت، بخشید یا به هرحال از حالت انتظار درشون آورد.

حس خوبیه حسِ بعدِ خلوت کردنِ دور و برمون. بهترین جاش، یکی اون حسِ خوبِ ذهنِ آروم‌ترمونه؛ یکی لمس حس خوب شجاعتمونه که تونستیم از خیلی چیزا دل بکنیم و از اون بانمک‌تر، حس تعجب ناشی از اینکه چقدر آشغال جمع‌ کرده‌ایم!

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩

اون روزا که کوچیکتر بودیم، مادرم می‌گفت روزهای آخر ماه رمضون، فرشته‌ها می‌آن و یه خوشه گندمی که از اول ماه تو دل آدما کاشته‌اند (و همون هم باعث می‌شده آدما تحمل روزه گرفتن داشته باشن) رو برمی‌دارن و میبرن و به همین خاطره آدم بیشتر ضعف می‌کنه... و من با خودم فکر می‌کردم مگه آزار دارن، خب این چند روزه رو هم بذارن بمونه دیگه!

اون زمانا وقتی می‌افتادیم زمین، همه داد می‌زدن آخ آخ آخ پاشو پاشو نمکا ریخت! نمکا رو جمع کنین! !!    !!!! و ما ناخودآگاه با چشم گریون بدون اینکه حواسمون به زخم و درد پامون باشه می‌گشتیم دنبال نمک!

شهریور سال قبل همین روزا نوشتم که روزهای آخر ماه رمضون مامان بزرگ خدا بیامرز می‌گفت: دیگه چیزی نمونده ننه! ماه رمضون به هُم هُم افتاده و منظورشون بیست و هفتم، هشتم، نهم ماه بود... و ما بعدها یاد گرفتیم که اهکی! از دهم ماه هم می‌شه گفت هُم هُم!!

...

امیدوارم همونطور که روزهای کودکیمو کودکی کردم و خودمو خفه کردم از کودک بودن، به میانسالی که رسیدم، به این روزا هم که نگاه می‌کنم، خوشحال باشم که کامل زندگی کرده‌ام. هرچند فکر کنم خیلی سخت‌تره. ولی اگه این حس رو نداشته باشم، ( که ندارم) امیدوارم حالیم باشه که حداقل هنوز فرصت دارم تا جا خالیهاشو پر کنم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩

1. یک سایت خوب و جذاب برای بازی با عکس (خصوصا پرتره‌)

 

2. یک جمله خوب:

ما سه چیز را در کودکی جا گذاشته‌ایم:

شادمانی بی‌دلیل؛ کنجکاوی بی‌انتها؛ دوست‌داشتن بی‌دریغ

 

3. یک سایت خوب دیگه برای شنیدن موسیقی، متناسب با روحیاتی که اون لحظه داریم. (اگه شادیم آهنگ غمگین پخش نمی‌کنه و اگه سرحال نیستیم و آرامش می‌خواهیم، بپر بپر نمی‌کنه!)

 

لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩

همین الان پاشو یه تغییر تو زندگیت بده. کوچیک هم باشه ایرادی نداره.

حداقل برا قابل تحمل‌تر کردن بعضی چیزا... لازمه

Paint.jpg

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩

گاهی با خودم فکر می‌کنم بجای این‌همه عزاداری‌های کلیشه ای شده در سالروزهای وفات ائمه، یا حتی شادی‌های کم‌رمق در روزهای ولادت ایشان، آیا بهتر نبود برنامه‌ای ریخته می‌شد تا تمام مردم حداقل یک حدیث مطابق شرایط روز یا حالات روحی خودشان از هر یک از معصومین بلد بودند و سعی می‌کردند به آن عمل کنند؟ واقعا اینگونه چقدر نگاه ما به رهبران دینی‌امان عوض می‌شد؟

بعد دیدم خودم سال‌هاست این حرف رو می‌زنم اما حتی نیم‌ساعت وقت نذاشته‌ام یه حدیث با انتخاب خودم که به روحیاتم بخوره رو بردارم، بخونم و به یاد داشته باشم تا زمان‌هایی که نیاز به کمک دارم، هوای روحم رو داشته باشه.

امروز صبح نیم ساعت اول وقت رو گذاشتم برای این کار و از هر یک از چهارده معصوم، یه حدیث انتخاب کردم. امیدوارم روزی برسه که هر زمان مناسبتی شد، فرضا نیمه شعبان که در راه است، دقایقی از اون روزمون رو اختصاص بدیم به فکر در مورد حدیثی که از آن بزرگوار یاد گرفته‌ایم.

 

در دروغگوئی تو همین قدر بس که هرچه شنیده‌ای نقل کنی. ( حضرت محمد. درود خدا بر او و خاندان پاکش باد)

شادی مومن در رخسار او و اندوهش در دل است. (حضرت علی، سلام بر او باد)

بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم‌تر و مهربان‌تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده‌اند. (حضرت زهرا، سلام بر او باد)

چون شخص پیروز در طلب مکوش، و چون انسان تسلیم شده به قَدَر اعتماد مکن [بلکه با تلاش پیگیر و اعتماد و توکل به خداوند، کار کن]. (حضرت امام حسن، سلام بر او باد)

رستگار نمی‌شوند مردمى که خشنودى مخلوق را در مقابل غضب خالق می‌خرند. (حضرت امام حسین، سلام بر او باد)

تمامیِ خیر و خوبی در بریدن طمع و چشم نداشتن به آنچه که در دستان مردم جمع شده، می‌باشد. ( حضرت امام زین‌العابدین، سلام بر او باد)

کسی که قصد کار خیری کند بایدبشتابد،زیرا هرچه در آن تاخیر رود،شیطان را نسبت به آن مهلتی پیدا شود. (حضرت امام محمد باقر، سلام بر او باد)

رغبت و تمایل به دنیا مایه غم و اندوه و زهد و بى‌میلى به دنیا سبب راحتى قلب و بدن است. (حضرت امام صادق، سلام بر او باد)

از شوخی بپرهیز، زیرا شوخی نور ایمانت را می‌برد. (حضرت امام موسی کاظم، سلام بر او باد)

هیچ بنده‌‏اى حقیقت ایمانش را کامل نمى‌‏کند مگر این که در او سه خصلت باشد: دین‏‌شناسى، تدبر نیکو در زندگى، و شکیبایى در مصیبت‏ها و بلاها. (حضرت امام رضا، سلام بر او باد)

اعتماد به خدا بهاى هر چیز گرانبها است و نردبانى به سوى هر بلندایى. (حضرت امام جواد، سلام بر او باد)

نارضایتی پدر و مادر، کم‌توانی را به دنبال دارد و آدمی را به ذلت می‌کشاند. (حضرت امام هادی، سلام بر او باد)

جدال مکن که ارزشت می رود و شوخی مکن که بر تو دلیر شوند. (حضرت امام حسن عسکری، سلام بر او باد)

خودت را براى خدمت در اختیار مردم بگذار، و محلّ نشستن خویش را درِ ورودى خانه قرار بده، و حوائج مردم را برآور. (حضرت قائم که خدا ظهورش را سرعت بخشد، سلام بر او باد)

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩

مطلبی می‌خونم در صفحه اول یاهو. درباره شادترین آدمای دنیا. می‌گه دانمارکی‌ها، فنلاندی‌ها، نروژی‌ها، سوئدی‌ها و هلندی‌ها پنج کشور شاد دنیا هستن. بعد می‌گه مردمان کاستاریکا ششمین هستن. می‌نویسه اگرچه اوضاع و احوال مادی اونا به پای خیلی از کشورهای دیگه نمی‌رسه اما یه‌جور شبکه‌های اجتماعی قوی تو این کشور هست که باعث می‌شه آدما احساس خوبی از با هم بودن داشته باشن و فارغ از میزان تمول در زندگی، از زندگیشون لذت ببرن.

نکته مهمی که تو این مقاله بود اینه که تاکید داره، شادی و خوشبختی ناشی از این احساس که نیازهای اجتماعی و روانی فرد جواب داده می‌شه، اثری عمیق‌تر از داشتن ثروت (که خودش عامل مهمیه تو حس خوب داشتن از زنده بودن) داره.

احساس شادی و رضایت رو می‌شه دو جور دید: یکی زمانی که تکیه می‌دیم و به عمری که گذرونده‌ایم فکر می‌کنیم و با یه عبارتی مثل اینکه: من از زندگیم راضیم...یا ما که نفهمیدیم عمرمون چجور گذشت..یا اینکه ما که از جوونیمون هیچی نفهمیدیم  یا خیلی حرفهای دیگه اون رو جمع‌بندی می‌کنیم.

یه روش دیگه‌اش احساسیه که ما از زندگی روزمره‌مون داریم. حسی که روزانه باهاش درگیریم و مزه‌هایی که لحظه به لحظه می‌چشیم. ظاهرا این خیلی مهم‌تره و تاثیر بیشتری تو احساس یا عدم احساس رضایت از زندگی داره. نکته مهم اینه که بخش اساسی این احساس روزانه رو، فارغ از هرآنچه در محیط خارج ما داره اتفاق می‌افته - و خود منو هم خیلی اوقات مستاصل و کلافه می‌کنه - روش و شیوه نگاه ما به زندگی روزانه‌مون تشکیل می‌ده. واکنش ما خیلی مهمه. تلاش ما خیلی مهمه. نگرش ما خیلی مهمه. اشتیاق ما خیلی مهمه.

اگه شور و شوقمون پریده، اونی که مهارتشو داره که بتونه دوباره برش گردونه، بیشتر خودمونیم تا دیگران.

Man leaping over railing Royalty Free Stock photo

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩

تو زندگی ما، بخشی از رفتارها و خواسته‌ها، حتی بعضیاشون که اولش سخت بوده‌اند، بعد از اینکه عادت می‌شن، دیگه انجام دادنشون راحت می‌شه. صبح‌ها بعد از بیدار شدن، همیشه صورتمون رو می‌شوریم، حتما صبحانه می‌خوریم (حتی اندکی)، اغلب در محدوده زمانی معینی سرکار می‌ریم، تقریبا حول و حوش ساعات خاصی از سر کار برمی‌گردیم، و حدود ساعات خوابمون هم تقریبا مشخصه.

گاهی اوقات که آغاز یه تغییر جدید خیلی سخت می‌شه برامون، می‌شه دست اونا رو داد به دست یکی از اون عادتهای قدیمی. فرضا اگه یه نرمش چند دقیقه ای برامون سخته و یه روز انجامش می‌دیم و یه‌روز یادمون می‌ره، می‌شه اونو گذاشت دقیقا بعد از شستن دست و صورت اول صبح. یا اگه مطالعه مطلبی دائما به امروز و فردا می‌افته، می‌شه انداختش ده دقیقه قبل از خواب.

خیلی از عادات قدیمی و جاافتاده ما در زمان خودشون اصلا ساده نبوده‌اند. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩

هروقت دیدی کدر شده‌ای، هر دعا و ذکری که از پدر و مادر یاد گرفته‌ای، همان را با لبت تذکر بده. چرا لبت را روی هم بگذاری تا درونت دم کند و خسته‌ات کند؟ خدا دوست ندارد که نزدیکانش غمناک باشند، می‌خواهد مسرور باشند با بودن خودش.

سبحان الله...الحمد لله...استغفر الله

امیدوارم همینکه گردی پیدا می‌شود یک سبحان الله بگویید. صحبت کردن با او ذات غم را می‌برد.

...

خواستم برای روز پدر برا همکارانم حرفی بزنم، از لای نهج‌البلاغه برگه کوچکی افتاد. دیدم اینها را سالها قبل از صحبتهای حاج اسماعیل دولابی (ره) یادداشت برداشته‌ام. گفتم حتما نشانه‌ای بوده. اینجا نوشتمشون.

...

چرا لبت را روی هم می‌گذاری تا درونت دم کند؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩

هیسسسسس

گوش بده...آروم...گوش بده

...

به خودت گوش بده...

تنها کسی که می‌دونه چه چیزی تو رو واقعا خوشحال می‌کنه، خودتی.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩

امروز صبح یه مطلب خوندم درباره یه سندرمی به‌نام سندرم پایک (Pike Syndrom). درباره یه ماهی وحشی و گوشتخوار بنام پایک که اگه بندازیمش تو یه آکواریوم، با سرعت و ولع عجیبی ماهی‌های کوچک را می‌خورد. اما اگه وسطشون یه دیوار شیشه‌ای قرار بدیم و آقا (شاید هم خانم!) پایک چندبار سرش بخوره به دیوار و ببینه که نمی‌تونه ماهی کوچولوهای اونور دیوار رو بخوره، آروم و سربزیر می‌شه و بعد هم که دیوار شیشه‌ای رو برداشتن، آنچنان شرطی شده که ماهی‌های کوچیک میان جلوش و ادا در می‌آرن و قر می‌دن و زبون درازی می‌کنن و پایک بیچاره حتی به ذهنش هم نمی‌رسه که شاید دیگه اون دیواره نباشه...

خیلی از تلاش نکردن‌ها، تغییر ندادن‌ها، ابتکار به‌خرج ندادن‌ها، تحول ایجاد نکردن‌ها، جربزه نداشتن‌های من و تو مال تجربیات و پیش‌فرض‌هاییه که داشتیم و اثرشون برامون مثل همون دیوار شیشه‌ایه بوده. حتی الان هم که خیلی از اون دیوار شیشه‌ایها نیستن ما حتی قلقلکمون هم نمی‌آد که یه تکون دیگه به خودمون بدیم و با یه تغییر دوباره شروع کنیم.

سال جدید، هرچی سال قبل بد بوده باشه یا خوب، یه فرصت جدیده. به خودمون یادآوری کنیم که از امروز ما رو انداخته‌اند تو یه فضایی که دیگه از دیوار شیشه‌ای‌ها خبری نیست...انتخاب با خودمونه.

AYP1219682 - Billboard

..

سال نوی همه مبارک. ممنون از الطافی که تو این مدت داشتین و سراغ می‌گرفتین و اینجا سر می‌زدین. برا هممون یه سال پر از برکت و سلامتی و موفقیت و آرامش و ابتکار و خلاقیت آرزو دارم...سال جدید رو با هم شروع می‌کنیم...پروردگارا به امید تو .

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

یاد بگیر توی روز حواست به اون چندتا موفقیت و پیشرفت کوچولویی که بهشون می‌رسی باشه و ازشون ساده نگذری.

حتی یه هفته توجه به اونا معجزه می‌کنه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸

وقتی تو یه اتاق آرام و ساکت که اگه سوزن بندازی صداشو می‌شنوی، یه رادیو ببری و روشنش کنی، تازه می‌بینی چقدر تو فضای همون اتاق امواج نامرئی‌ای وجود داشته که تو نمی‌دیدیشون اما وجود داشته‌اند. از صدای یه خواننده عرب تا صدای یه اخبارگوی بلغاری و شاید هم برنامه رادیویی جرونیمو آگوستا!

تو زندگیمون و دوروبرمون هم خیلی از این چیزای به‌ظاهر نامرئی وجود دارن و منتظر حضور من و تو اند. اگه فرضا یه هفته تصمیم بگیریم که رو یه طول موج خاص تمرکز کنیم و بهش توجه کنیم، تازه می‌فهمیم این چیزی که بهش می‌گیم زندگی، چه قابلیت‌های وسیعی داره و ما خواب بوده‌ایم.

فقط باید گیرنده‌های خاموشمون رو روشن کنیم. همین

پ.ن) اینا همه دریافتهایی بود از یه کتاب دوست‌داشتنی بنام «پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند» اثر یه نویسنده دوست‌داشتنی‌تر یعنی آلن دوباتن (همونی که کتاب محشر تسلی‌بخشی‌های فلسفه رو نوشته و الان هم  فقط 40 سالشه و یکی از سبب‌های خجالت من از روش زندگیمه). ساعت 6:30 صبح یه همکار خوب کتاب رو داده به من تا نگاه کنم و چند صفحه اول و پشت جلدش اونقدر ذوق‌زده‌ام کرد که بلند شدم برا ثبت این لحظه در تاریخ! اینا و بنویسم)

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸

تو خیلی از وبلاگهای خارجی که در زمینه پیشرفت شخصی مطلب می‌نویسن، از خواننده‌ها دعوت شده برا سال جدید میلادی برنامه‌ریزی کنن و هدفهاشون رو برگزینن و ریز بنویسن. شاید برا ماها این کار بیشتر اول سال جدید خودمون معنا بده اما دیروز داشتم با خودم فکر می‌کردم اگه این روزا رو بذارم برا ارزیابی سالی که 10 ماهش گذشته و ببینم به هدفهایی که تعیین کرده بودم رسیده‌ام یا نه بهتر نیست؟

شاید یه خودارزیابی یادمون بندازه که 10 ماه سال گذشت و ما حتی یه تغییر جون‌دار و اساسی تو زندگیمون نداده‌ایم! حتی تو یه کار نتونستیم پیشرفت کنیم و خودمون رو بهتر کنیم. همه چیز کیفیتشون همونیه که سال 87 هم داشته‌اند فقط اندکی تجربه و روزمرگی بیشتر شده.

این خیلی بده...

حالا حداقل می‌شه یه هدف معین کرد و تو نزدیک 70 روز باقیمونده از سال 88 بهش رسید. همین حالا، نه حتی یه ساعت دیگه. سوال هم می‌تونه این باشه: چه‌کاری اگه بکنم و به چه هدفیم برسم باعث می‌شه تو لحظه سال تحویل احساس کنم سال پرباری رو گذرونده‌ام؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸

1. یکی از آفات زندگی ما، به‌هم ریختگی ذهنمونه. ذهن به هم ریخته هم بزرگترین آفت خلاقیته. دیدین روزهایی رو که فرضا رفته‌اید یه مسافرت و اونجا نه به تلویزیون دسترسی دارید و نه اخبار رو دقیقه به دقیقه چک می‌کنین، نه موبایلتون آنتن می‌ده و نه اینترنت دارین؟ این زمانا مجبور می‌شیم بیشتر به اطرافمون توجه کنیم. صداها رو بهتر می‌شنفیم و حرفهای بیشتری داریم به دور و بریهامون بزنیم. این موقع‌ها درست عکس زمانایی که داریم با اینترنت ور می‌ریم یا تلویزیون نگاه می‌کنیم، با هم بودن و دور هم بودن می‌چسبه.

آدمهای خلاق برا نظم ذهنی خودشون ارزش قائلن. یا کلا از این چیزا دوری می‌کنن یا اینکه براشون یه زمان خاص رو کنار می‌ذارن و تو اون زمان هم به ایمیل‌هاشون می‌رسن، هم اخبار رو چک می‌کنن، هم تماس‌هاشون رو می‌گیرن و ...بعد هم همه چیز رو خاموش می‌کنن و می‌ذارن کنار و می‌رن سراغ اون کاری که حس زنده بودن رو بهشون می‌ده.

2. خوبه که وقتی رو هم بذاریم برا اونی که بهش می‌گن کودک درون. تو کامنت‌های پست پایین چند تا از دوستان مستقیما به دنیای کودکان اشاره کرده‌ بودند و این نشون می‌ده که حتی دیدن یا نزدیک شدن به این دنیا، چقدر می‌تونه ما رو آروم کنه. حتی خلاق بشیم. بچه‌ها چندتا قابلیت دارن که برا ما خیلی می‌تونه ارزشمند باشه. نسبت به همه چیز کنجکاوند (حسی که ما از ترس طرد شدن یا شکسته شدن موقعیتمون تا حد ممکن دفنش می‌کنیم)، دائم در حال بازی هستند (آخرین باری که یه بازی واقعی کردیم کی بود؟)، تو لحظه حال زندگی می‌کنن (خدایا می‌شه این یکی رو نصیبمون بکنی؟)، نگرانی‌هاشون رو زود رها می‌کنن و می‌چسبن به خوشی حال یا وعده داده شده در آینده (فکر کنم اگه ماها هم می‌تونستیم نگرانیهامون رو بریزیم دور خیلیهامون نیاز به گرفتن رژیم برا کم کردن وزن نداشتیم و کلی از وزنمون خود به خود کم می‌شد!)، تصویرسازی عجیبی دارن (ما با این حس خوب خیلی بیگانه شده‌ایم و فکر می‌کنیم به رویا فرو رفتن احمقانه‌ است و باید رو واقعیت‌ها سرمایه‌گذاری کرد)، وقتی لذت می‌برن واقعا و عمیقا و به شکلی خالص لذت می‌برن (فکر نکنم ماها دیگه یادمون بیاد لذت خالص چیه!).

باید رو این حس‌های فراموش شده کار کرد. حالا یا با تمرکز، یا با خاموش کردن وسایل دور و برمون، یا با بیشتر نگاه کردن و بودن با بچه‌ها، یا هر راه دیگه‌ای که فقط خودمون می‌دونیم. ارزشش رو دارن. فکرشو بکنینم: اگه یه بار دیگه اون برق زنده بودن و خلاق بودن تو چشمامون بزنه چی میشه.لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸

نوشتن ساده چیزایی که دوست داریم، برخلاف پیش پا افتاده نشون دادن، کلی انرژی می‌ده به آدم. این یه نمونه جالبه از یه وبلاگ خارجی:

I love God, starbux, chocolates, jellybeans, donuts, icecream, sushi, cakes, muffins, cookies, bread, children, old people, letters, seeing a message on my phone, surprises, presents, smiles, coloured buttons, balloons, dim lights, weddings, stargazing, rain, evenings, watching a sunrise/sunset on a beach, sitting in a park, taking a slow walk, street lights, knowing that I have a lot of time on my hands and happy people.

Most importantly, I love being Me because I am Me

ما می‌دونیم دلخوشی‌های کوچیکمون چیا هستن. اما اینطور توجه کردن و مشخص کردنشون خیلی موثرتر از اینه که در مجموع بدونیم چه چیزایی رو از زندگی دوست داریم. خصوصا بیرون کشیدن اونا از روزمرگی‌های زندگی.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸

یه بار دوران دانشجویی قرار شد ببرنمون مشهد. کلی حال می‌داد بودن کنار یه‌سری دوست و رفتن به یه مسافرت. یه اتوبوس شدیم و یه مینی‌بوس. ما رفتیم تو مینی‌بوسه که دنج‌تر بود و تندتر می‌رفت. وسطای راه فکر کنم خیلی مونده بود به مشهد, مینی‌بوس ما خراب شد. کاریش نمی‌شد کرد و به همین خاطر راننده‌مون سوار اتوبوسه شد و نزدیک ٣ الی ۴ ساعت بعد با یه مینی‌بوس دیگه برگشت و ما رو سوار کرد و رفتیم مشهد. نکته این خاطره چی بود؟ اینکه وسط کویر اونم از ساعت ١١ ظهر تا ٣ بعد از ظهر نشستن رو خاک و منتظر موندن زیر آسمون بی سایبون خدا حسابی حال کله و پوست صورت ما رو جا آورد. اما یه چیز باعث شد اون ساعتا زود بگذره و حال ما اساسی گرفته نشه. یه ذره‌بین کیفی که من تو جیبم داشتم و کلی بوته‌های اسپند تو اون بیابون. اسپندها رو با نور ذره‌بین می‌سوزوندیم و با بوش حال می‌کردیم و اینجوری کلی از سنگینی گذر زمان یادمون رفته بود...

...

مادرم همیشه می‌گه تو از بچگیت وقتی از خواب بلند می‌شدی می‌خندیدی! و این براش یه معمای جالب بوده که چرا من تو هر موقعیتی با خوش‌رویی از خواب بلند می‌شدم. اون موقع‌ها رو یادم نیست چرا ولی بعدها خصوصا تو دوران نوجوونی تا دانشگاه، یادمه تا چشمامو از هم باز می‌کردم، بدون اینکه این روش رو از تو کتابی خونده باشم،  اولین کاری که می‌کردم این بود که دلخوشیه اون روز من چیه؟ و به هرحال سه‌چهارتا دلخوشی برا خودم جور می‌کردم. بعضیاشون خیلی خیلی ساده و دم دستی بودن و اصلا تو حالت عادی روزمره زندگی، توی طبقه‌بندی دلخوشی‌ها و چیزای باحال زندگی نمی‌گنجیدن. مثلا یاد دمپایی ابری لاانگشتی جدیدم می‌افتادم که تازه خریده بودم و دوسش داشتم؛ یاد اینکه قراره شب بریم تو تراس بخوابیم؛ یاد اینکه امروز قبل از رفتن خونه فرضا خاله اینا، من می‌تونم ماشین بابام رو روشن کنم؛ بزرگتر که شدم، اینکه تو راه رفتن سر کار توی سرویس اداره می‌تونم کتاب روانشناسی‌ای که دوست دارم رو بخونم؛ این‌که برگشتن از دانشگاه می‌شه رفت کافه قنادی فرانسه جلو دانشگاه و یه شیرینی خامه‌ای گنده خرید و خورد؛ یا می‌شه پیاده اومد تا خونه و تو راه کلی با دوستا حرف زد و ادا اصول درآورد و فکر کرد که همه دنیا دارن نیگات می‌کنن و ...

این روش ناخودآگاه یواش یواش منو به این سو کشوند که وقتی یکی از دلخوشی‌هام درست نمی‌شد، زود یه دلخوشیه دیگه داشتم که باهاش جایگزین کنم. اون وقتایی که رفتن خونه خاله که متضمن کلی ماجراجویی و کیف بود لغو می‌شد، ذهن من ناخودآگاه می‌رفت سراغ یه چیز دیگه. مثلا می‌رفتم دوچرخه‌ام رو می‌شستم تا برق بزنه و بعد باهاش می‌رفتم تو کوچه. یا اگه مسافرتی لغو می‌شد می‌رفتم با داداشم سراغ آتاری بازی کردن (یادمه با داداش و خواهرم تابستونا یه جام جهانی راه می‌انداختیم  و تموم بازیهای ممکن از ایروپولی، عموپولدار، یه‌قل دوقل پینگ‌پونگ، فوتبال دستی، شوت یه‌ضرب، اسم فامیل و ... رو به ترتیب بازی می‌کردیم و آخرش هرکی بیشتر برنده شده بود می‌شد قهرمان). همیشه یه چیزی بود که من دوسش داشتم و می‌شد حالگیری ناشی از اتفاق نیفتادن یه رویداد رو جبران کنه. نکته‌ای که الان بهش فکر می‌کنم و می‌فهمم اینه که ماهیت اون چیز خیلی مهم نبود. تعبیر و تعریف من از اون مهمتر بود. یعنی کنسل شدن یه مسافرت با یه مسافرت دیگه جایگزین نمی‌شد. من می‌تونستم مسافرت نرفتن رو با 2 ساعت دوچرخه سواری برا خودم تاخت بزنم. و این مهم بود. خیلی.

اینا به این معنی نیست که الان کاملا در برابر هر رویدادی خونسردم و قابل کنترل. اما این رویه به همراه دو سه‌بار دیدن اینکه اتفاق نیفتادن چیزی بخاطر مصلحتی بوده که بعدها فهمیدمش، باعث شده که تقریبا تمام موضوعات از این قبیل، مثل مسافرت، برنامه‌ریزی برای یه مهمونی، خرید یه چیز خاص یا ... برام علی‌السویه باشه و بتونم با رخ دادن یا ندادنش تا حدی یه‌جور برخورد کنم. در حقیقت اون روش کشویی و قابل جابجایی دلخوشی‌ها کلی بهم کمک کرده تا برا خوشی‌هام بدل پیدا کنم (البته هنوز این ضعف رو دارم که بتونم هر وقت بخوام ناخوشی‌ها رو با خوشی‌ها و آرامش‌ها جابجا کنم ولی انشاالله اونم با گذر زمان و پخته‌تر شدن بهتر می‌شه).

 

همه اینا رو نوشتم تا شاید تونسته باشم برای حرف‌های دوست خوبی که تو پست قبلی برام کامنت گذاشته بود نظری بدم.امیدوارم بحث رو روشن‌تر کرده باشه. شما ها هم اگه صلاح دونستین  از روش خودتون بگین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

دیروز اینجا مطلبی رو می‌خوندم از یه تحقیق جدید که اومده بود و طبق یه‌سری نظرسنجی و برآورد آماری، مردم دنیا رو بر اساس میزان رضایت آنان از زندگی دسته‌بندی کرده بود و به دانمارک، فنلاند و هلند رتبه‌های 1 تا 3 داده بود. تو گزارش نوشته شده بود که موسسه گالوپ تو 140 تا کشور از هزار نفر از ساکنان اونجا سوالاتی رو پرسیده و بعد هم یه موسسه دیگه اومده با ترکیب نتایج این پژوهش با میزان درآمد ناخالص ملی، درصد بیکاری، رشد اقتصادی و از همه مهم‌تر نظام تامین اجتماعی نتایج نهایی رو بیرون داده.

نکته جالب برای من چند تا از سوالایی بود که نوشته شده بود از اون هزارتا آدم ساکن هر یک از اون 140 کشور پرسیده شده.

یکیش این بود که آیا دیروز کاری کردین که ازش لذت برده باشین؟

دومیش: آیا دیروز از چیزی احساس غرور کرده‌اید؟

سومیش: دیروز چیزی یاد گرفتین؟

و چهارمیش: آیا دیروز با احترام با شما برخورد شد؟

...

من یه برنامه روزانه دارم که توش کارای موظف اداری روزمو به علاوه سایر کارایی که باید انجام بدم می‌نویسم و همیشه از تیک خوردن اونا خصوصا آخر وقت که می‌خوام برم خونه احساس غرور می‌کنم اما... این سوالا چیزای دیگه‌ای‌اند و یه طراوت خاصی به آدم می‌دن. حتی فکر کردن بهشون.

اگه ملزم باشیم که از داشته‌ها یا اکتساباتمون احساس غرور کنیم، چیزی رو حتما یاد بگیریم، حداقل تو طی روز یه کاری بکنیم که ازش لذت ببریم و در نهایت جوری رفتار کنیم که آدمای دیگه چاره‌ای جز با احترام برخورد کردن و حتی نگاه کردن به ما رو نداشته باشن، چندین برابر به لذت اون تیک‌های کنار کارای انجام شده افزوده می‌شه.

این چهارتا سوال رو هم در کنار دفترچه روزانه‌ام خواهم آورد. همین امروز انشاالله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸

بد نیست بهونه‌ای واسه خودت جور کنی و یه تغییر دکوراسیون خوب تو دل و ذهنت بدی. اگه می‌دونی با جابجایی، آوردن یه چیز نو و یا کنار گذاشتن بعضی چیزای کهنه و کاور کشیدن روشون و بردن تو زیرزمین، می‌شه یه روح جدید به خودت ببخشی، دست دست نکن. ما اغلب آرزوهایی رو بهشون می‌رسیم که وقتی دلمون اونا رو خواسته، از همون لحظه شروع کرده‌ایم برا رسیدن بهش تلاش کردن. اگه هم همون لحظه برامون امکان نداره قدمی برا رسیدن به اون خواسته برداریم، می‌شه شروع کرد به طرح ریختن و خیال کردن، و بعد تا حد امکان یکی از لوازم رسیدن به اون آرزو رو انجام دادن. یه‌جور قاطی کردن ابزارهای روحی و فیزیکی رو برا اینکه خودمون رو پایبند کنیم. برا اینکه به خودمون بگیم: می‌دونم دوست داریش. برات درستش می‌کنم. برا اینکه به خودمون بفهمونیم این امروز و فردا کردن‌ها تیشه به ریشه آرامش بعدیمون که خیلی هم لازمش داریم می‌زنه.

معطل نکن...همین الان یکی از خواسته‌هاتو برآورده کن...حتی اگه خیلی خیلی کوچیک باشه.

CCP0017624 - Green Turtle on Beach

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸

PDP0596912 - Saw blade, close-up of teeth

دیروز حکایتی رو می‌خوندم از آدمی که یه نفر رو توی جنگل دید که داره با شدت و کلی عرق‌ریزی یه درخت رو اره می‌کنه. رفت و با احترام بهش گفت: قربان به نظر می‌رسه خیلی دارین انرژی مصرف می‌کنین اما خیلی کار پیش نمی‌ره. آدمی که داشت اره می‌کرد سری به موافقت تکون داد و با همون شدت به کارش ادامه داد. فرد رهگذر گفت خب صلاح نمی‌دونین اندکی صبر کنین و با توجه به اینکه خیلی هم کارتون پیش نرفته، اره‌تون رو تیز کنین و مجددا شروع کنین؟ اینجوری خیلی سریع‌تر کار تموم می‌شه. طرف نگاهی عاقل اندر سفیه به رهگذر انداخت و گفت نمی‌بینی نمی‌تونم یه لحظه هم کارم رو متوقف کنم؟ من فرصتی برای اینجور کارا ندارم.

 ...

تو همونجا می‌خوندم که یکی از اهداف شخصی ماها می‌تونه این باشه که تو هر سال جدید یه توانایی جدید کسب کنیم.

...

گاهی لازمه صبر کنیم و یه نگاهی به خودمون بندازیم. ما آدمای کم‌توانی نیستیم اما گاهی با گذر سالها همون توانایی و مهارت‌هایی که سالها قبل داشته‌ایم رو داریم و زیاد فرق نکرده‌ایم. اره‌هامون کند شده‌اند و ما با همونا داریم زندگیمون رو می‌گذرونیم.  برا ماها خیلی لازمه اره‌هامون رو تیز کنیم. اینجوری هم نسبت به خودمون احساس خوبتری داریم و هم کار، زندگی و شغلمون همیشه تحت کنترل می‌مونه.

فکر کن ببین دوست داری کدوم توانایی‌ها  و مهارت‌هاتو بهبود ببخشی؟

 

پیوست: این کتاب هفت عادت مردمان موثر از استفن کاوی چکیده‌ایه از تموم کتابهایی که تا حالا من تو زمینه رهبری و مدیریت شخصی و کاری خونده‌ام. اگه تونستین یه نگاهی بهش بندازین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧

Simple Is Beautiful

پریروز با کله‌ای پر از فکرهای جورواجور شغلی و تحصیلی یه دقیقه رفتم تو بالکن اتاق کارم. شروع کردم به نیگا کردن به خیابون و آدما و ماشینا. یه‌دفعه به ذهنم اومد: یه‌کم  ساده‌تر... دیدم تو چند ثانیه قضاوت‌هام از بین رفت، چین متفکرانه ابروهام باز شد و صدای سه چهارتا گنجیشک هم شنیده شد!

...

فکر کنم ساعتها و ساعتها می‌توان در مورد سادگی نوشت. از ساده زیستن که کم سخت نیست...تا ساده‌تر نگاه کردن و پیچیده‌نکردن مسائل و دائم دنبال دلیل و منطق و قصد و غرض نگشتن برای اتفاقا و رفتار آدمای دور و برمون که خیلی تمرین می‌خواد.

بدون اینکه بخوام کار رو خیلی سخت و تکنیکی کنم به این نتیجه رسیده‌ام که گاهی صرف یادآوری به خودمون که ساده‌تر شو! کلی از مسائل ما رو حل می‌کنه. یه‌کم فکر ساده‌تر، یه‌کم نگاه ساده‌تر، یه‌کم رفتار ساده‌تر و بی‌شیله پیله‌تر. یه‌کم خوراک ساده‌تر، یه‌کم حرف زدن ساده‌تر...بانمکه که حتی گاهی رها کردن عضلات شقیقه‌ها و دور چشم‌ها کلی ساده‌ترمون می‌کنه و کمکمون می‌کنه ساده‌تر و راحت‌تر نگاه کنیم...همین الان می‌تونین امتحان کنینلبخند

و شاید مهم‌تر از همه...یه‌کم زندگیه روحی ساده‌تر...یه ارتباط ساده‌تر و خودمونی‌تر با خدا که فارغ از انباشت‌های مختلف باشه... از اون نوع چارقت دوزم کنم شانه سرت...

IMP1011058

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧

چند وقته عمیقا دارم به این فکر می‌کنم که باید چکار کرد تا در مقابله با مشکلات قوی‌تر شد و در برابر ناملایمات آرام‌تر؟ دارم فکر می‌کنم چرا با وجود اینکه اینقدر میزان اطلاعات و مطالعه ما نسبت به نسل‌های قبلیمون بیشتره اما تا این اندازه در مقابل مشکلات کم می‌آریم؟ اصلا چرا رشد وبلاگ‌نویسی در ایران را از آنجا که پدیده وبلاگ تبدیل شده به نوعی نگارش درونیات و رازهای درونی،‌خطرناک می‌دانند و می‌گویند نسل جوان ما روز به روز درونگراتر می‌شود. فکر می‌کنم به اینکه چرا باوجود اینکه هممون تو اوقات معمولی کلی از فیلم راز و کتابهای یونگ و بوسکالیا و اوشو و کنفیلد و مورتی تو ذهنمون می‌آریم و برا تسلی دادن دیگرون ازشون استفاده می‌کنیم، به خودمون که می‌رسه با یه تلنگر کوچیک یا بزرگ زندگی به‌هم می‌ریزیم و خیلی هنر که می‌کنیم می‌ذاریم زمان تسلیمون بده نه دانسته‌هامون؟ چرا هرچی تلاش می‌کنیم یه‌جای زندگی شخصی یا ارتباطات اجتماعی، ‌دوستانه و یا شغلیمون می‌لنگه؟‌ چرا وبلاگهامون پر شده از روش‌های امتحانی و آزمایشی ما و دوستامون برا آروم کردن خودمون؟

نه اینکه تسلی دادن و تسلی بخشیدن خوب نیست، که خیلی هم هست و به نظر من سعادت می‌خواد آدم اونقدر عزیز باشه که ناراحتیش برا دیگرون مهم باشه و سعی کنن ناراحتیش رو تخفیف بدن... اما من دنبال چیز دیگه‌ای هستم. دنبال یک نوع شور و شوق. دنبال یه‌جور قدرت درونی که طبیعتا باید تو ته دل همه ماها باشه، اونم نه بخاطر اینکه ما ایرانی هستیم یا جوونیم یا مسلمونیم یا مدرنیم یا سنتی‌ایم یا هر چیز دیگه. بخاطر اینکه ما آدمیزادیم. همین!

راستش گاهی که تو وبلاگهای دوستان داستان یه تلاش شخصی یا یه تحرک روحی و مقتدرانه که باعث حرکت اونا به جلو شده رو می‌خونم می‌بینم یه چیزی ته دلم برق می‌زنه. خوشحالم می‌کنه و البته زود برقش گم می‌شه. نمی‌دونم چرا اما واقعا دلم می‌خواد این خط رو بگیرم و ببینم اون برقه منبعش کجاست؟

آیا ما فارغ از اینهمه دانسته‌های جور و واجور و متعدد و گاهی هم متناقض می‌تونیم راهی پیدا کنیم که قوی‌تر بشیم، استوارتر بشیم، موفق‌تر بشیم، سالم‌تر بشیم (هم روحی و هم جسمی)، خندون‌تر بشیم، خوش‌خلق‌تر بشیم و ...؟

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧

یه مطلب زیبایی می‌خوندم اینجا که روایتی متفاوت از زندگی‌نامه امید کردستانی داشت. یه بخشش خیلی بهم چسبید. این‌که می‌گفت: ... کمی هم به خودمان فکر کنیم. به این فکر کنیم که چه کارهایی است که باید انجام دهیم تا فردا در مورد ما هم اینگونه بنویسند. بعد با چند تا جمله خوب و کاربردی این موضوع رو باز کرده: ببینیم چه کارهایی است که می‌بایست بیشتر انجام دهیم، به کدام کارها کمتر بپردازیم،‌کدام‌ها را امروز شروع کنیم و کدام‌ها را ...

...

می‌تونه این جمله برا امروزت خوراک فکری خوبی باشه: باید چکار کرد که هم‌نشین شدن با تو، حتی اینکه وقت بذاری و با آدما یه فنجون چایی بخوری، یا همینقدر که چند دقیقه به حرفهاشون گوش کنی، برا اونا آرزو باشه. هان؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧

...ما وجود نداریم مگر وقتی کسی باشد که بتواند ببیند ما وجود داریم. در میان دوستان بودن یعنی همواره هویت خود را تایید کردن؛ دانش و مراقبت و علاقه آنها به ما این قدرت را می‌دهد که از رخوت و کرخی بیرون برویم. در صحبت‌های معمولی, بسیاری از آنها با ما شوخی می‌کنند و نشان می‌دهند که ضعف‌های ما را می‌شناسند و آنها را می‌پذیرند و بنا براین به نوبه خود می‌پذیرند که ما در دنیا جایی داریم.

راستش من تا بحال اینگونه به معنا و مفهوم دوستی توجه نکرده بودم...

گاهی هیچ چیز مثل یک کتاب خوب آدمو  تطمیع نمی‌کنه. چند وقته به دلیلی مجبور شده‌ام یه‌کم اوقاتم رو بیشتر با کتاب بگذرونم و به نظرم این کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفه نوشته آلن دوباتن و ترجمه عرفان ثابتی و نشر ققنوس از اون کتابائیه که دلت نمی‌خواد تمومش کنی. اومده دیدگاه‌های ۶ فیلسوف بزرگ رو درباره ۶ تا مشکل بزرگ که ماها الان باهاش روبروایم تدوین کرده و با نثر دلنشین و خودمونی نوشته. تو این کتاب سقراط برایمان از چگونگیه مواجهه با عدم محبوبیت , اپیکور از روش مواجهه با کم پولی, نیچه از چگونگیه برخورد با سختی‌ها و ... صحبت می‌کنند و نویسنده با توانایی این حرفها را به مشکل کنونی دل و ذهن ما ربط می‌ده... این کتاب رو از دستش ندین. پاراگراف اول هم از همین کتابه. زمانی که اپیکور تلاش می‌کنه لذات واقعی تو زندگی رو به ما بشناسونه.

 

حالا که صحبت از کتاب شد دلم می‌خواد همینجا از یه کار خیلی خیلی زیبا نام ببرم. سه تا دوست خوب که با همت عالی خودشون دارن یه کار خیلی خیلی قشنگ می‌کنن. اینجا می‌تونین این کار قشنگ رو ببینین و اینجا هم معنای زیبای همراهی و هماهنگی رو. با تموم وجود آرزو دارم تو کارشون موفق بشن. خصوصا اون رئیس ناز  کتابخونه.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

این سایت را ببینید

http://www.freerice.com/index.php 

در ازای هر کلمه انگلیسی که معنای آنرا درست حدس می‌زنید، ٢٠ دانه برنج برای مردم نیازمند کنار گذاشته می‌شود. هزینه این برنج‌ها را هم شرکت‌هایی تامین می‌کنند که در صفحات مختلف، تبلیغات آنها را می‌توان در پایین صفحه دید.

گاهی چقدر خوش‌فکری زندگی را زیباتر می‌کند. دیروز با یه عزیزی داشتیم در مورد زبان انگلیسی حرف می‌زدیم و می‌گفت: تنها روزی یک لغت یاد بگیر... (یاد کتاب 504 لغت اساسی انگلیسی افتادم که گهگاهی با تعدادی از همکاران با همت موسسه‌امان آنرا می‌خوانیم).

این هم روش خوبی برای یادگیری زبان است...حتی شده روزی 20 تا دونه برنج.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

اگه همین الان قرار بود یه حرف خوب بزنی چی می‌گفتی؟

اگه همین الان قرار بود یه‌کار خوب بکنی چیکار می‌کردی؟

هان؟

 

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC