یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤

محمد مصطفی (ص)

می‌خواهید شما را خبر دهم که فردا آتش بر چه کسی حرام است؟

هرکس که ملایم و نرم‌خو و آسان‌گیر باشد

نهج‌الفصاحه‎ حکمت 459

 

این جمله به این کوتاهی برای ساختن یک زندگی کافی نیست؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤

یکی از زیبایی‌های ماه رمضان اینه که پروردگار، بنده‌هاش رو ناچار می‌کنه توی یه قالبی قرار بگیرن که ضابطه‌های سختی داره. هم جسمانی و هم فکری. بعد یه‌عالمه هم مشوق می‌ذاره. بازهم هم جسمانی و هم معنوی. ممنوع می‌کنه اینکه هر زمان بخواهی بخوری یا بیاشامی، ازت می‌خواد فکرای بد نکنی، می‌خواد که چشم و گوش و زبانت رو کنترل کنی. بعد بهت می‌گه با اینکار هم سیستم جسمانیتو تنظیم می‌کنم و هم کلی بهت حس و حال خوب می‌دم.

در حقیقت آدمی که مقید می‌شه روزه بگیره، یه جورایی (البته خیلی بالاتر و لذتبخش‌تر) اون شیوه‌های تصمیم‌گیری بیست و یک روزه یا تصمیم‌گیری‌های الزام‌آوری که در پست‌های قبلی بهشون پرداختم رو برای خودش اجباری می‌کنه. قشنگیش اینجاست که توی مواردی که ما خودمون برا خودمون برنامه می‌ریزیم، خیلی اوقات نمی‌تونیم به برنامه‌مون عمل کنیم یا بعد از یه مدت دیگه دست از تلاش برای تغییر یه عادت بد یا ایجاد یه عادت خوب برمی‌داریم؛ اما توی ماه رمضون مجبوری یه ماه رو به خودت سخت بگیری و کاراهایی که ازت خواسته شده رو انجام بدی. (هرچند خدا اونقدر مهربون و رحیم هست که به محض اینکه کوچکترین صدمه جسمی بخواد برات پیش بیاد می‌گه برنامه رو بذار کنار و هر موقع خوب شدی و مطمئن شدی دیگه اذیت نمی‌شی برو و روزه‌هات رو قضا کن).

اینا رو نوشتم برا اینکه به خودمون یادآوری کنم این روزها فرصتی عالی برای گنجاندن برخی از اون برنامه‌ها لابلای اجبارهای ماه رمضونه. مثلا یکی دلش می‌خواد اقتدار و حال معنویش رو ببره بالا، یا مثلا می‌خواد تا آخر ماه رمضون سیصد تا لغت زبان جدید یاد بگیره، یا مثلا فلان کتاب رو تموم کنه، یا گوشه ناخنش رو دیگه نجوه، یا اطلاعاتش رو راجع به فلان موضوع ارتقا ببخشه، یا توی روابط اداری و اجتماعی‌اش تحولی بوجود بیاره یا هر چیزی دیگه، می‌تونه از این سازمان منضبط الهی بهره خوب ببره و لابلای این روزهایی که برنامه روزمره زندگیمون متحول شده، یکی دوتا برنامه جدید هم بگنجونه و آخر ماه لذت رسیدن بهش رو بچشه.

...

یادمون باشه برای همدیگه دعا کنیم. خصوصا وقت‌های افطار. برای عاقبت به خیری، رسیدن به خواسته‌ها و درخواست قدرت از خدا برای تغییر و بهتر شدن. یادمون باشه به خدا قول بدیم اگه وضع مالی و دانش و اراده و ارتباطمون (هرکدوم که می‌خواهیم بهبود ببینه) بهتر شد خودمون رو می‌کنیم واسطه خیر و کمک به بنده‌های دیگه‌اش. خدا اینجوری خیلی خوشش می‌آد و حتما رسیدن ما به آرزوهامون رو تسریع می‌کنه. انشاالله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳

یکی از عناصر مهم توی زندگی صبره.

مثلا می‌خواهیم تغییری توی خودمون ایجاد کنیم یا توانمندی جدیدی رو پیدا کنیم. نکته محوری داشتن تمرینه و اصل تمرین هم صبور بودن و تداوم‌ دادنه.

بچه که بودیم دوچرخه سواری رو با تمرین زیاد یاد گرفتیم. حتما چندین بار خوردیم زمین اما صبور بودیم و بلند شدیم و تمرینمون رو تکرار کردیم.

الان هم باید همین کارو کرد. حذف یه عادت بد یا تلاش برای ایجاد یه عادت خوب به تمرین نیاز داره. نباید با یه بار زمین خوردن کل موضوع رو گذاشت کنار. یادمون نره که یکی از تبعات خیلی منفی زندگی مدرن عجول بودن و همه اش دویدنه. تا جایی که اگه پنج دقیقه یه جا آروم بشینیم نمی‌تونیم. نه تمرکز داریم و نه آرامش. فکر می کنیم اگه همیشه مشغول کاری نباشیم عقب می‌مونیم... برای همین هم  هست که صبر کردن رو بلد نیستیم و آرامش در پی اون و نهایتا حکمتی که باهاش می آد.

عجیب نیست که خدا اینهمه توی قرآن از صابران خوب گفته و بارها عنوان داشته من با صابرانم.

صبر رو تمرین کنیم و باهاش برای ایجاد مهارتهای جدید توی خودمون سرمایه بسازیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳

1. صبور بودن خیلی سخته. اونم صبر واقعی.

دلیلش اینه که برای صبور بودن باید شاکر بود, قانع بود, امیدوار بود, تمرکز بر نیمه پر لیوان کرد, و در نهایت, باور داشت که هرچی پیش می‌آد خیره و بی بر و برگرد سختیها باعث قوی‌تر شدن ما می‌شه و بعد هم اتفاقای خوب رخ می‌ده. (این آخری رو ما از ته دل باور نداریم چون خوب بودن رو با معیارهای خودمون می‌سنجیم و اگه اون چیزی که انتظارش رو داریم رخ نده, اون واقعه رو خوب نمی‌دونیم. ولی... یه نگاه از بالا به زندگیمون بهمون نشون می‌ده خیلی وقتها اونچیزی که اتفاق افتاده خیرمون بوده و بعدها بهترین شده برامون).

وقتی تمرین صبر می‌کنی, خصوصا در مواقع خشم, کاملا حس می‌کنی داری بزرگ می‌شی البته خیلی سخته. چون صبر نباید با این هدف باشه که بعدا تلافی می‌کنم, یا در همان زمانی که داری تمرین می‌کنی,‌همزمان برای تلافی کردن برنامه‌ ریزی کنی. صبر واقعی آرام بودن با لبخنده. نمایشی از یک درون با خدا. چیزی که خود خدا باید توان و سعادتش رو به آدم بده.

 

2. این جمله رو امروز خوندم. خوشم اومد:

هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوید سعی کنید این کارها را انجام دهید:

۱. مثبت فکر کنید.

۲. سالم غذا بخورید.

۳. ورزش کنید.

۴. سخت کار کنید.

۵. زیاد بخندید،

۶. خوب بخوابید.

و هر روز همه این کارها را تکرار کنید.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳

توی قرآن چند جا خدا می‌گه شیطان باعث شد فلان کار رو فلان بنده خوب فراموش کنه.

مثلا توی آیه 68 سوره مبارکه انعام، خداوند غیرمستقیم از انسان می‌خواد در مجلسی که در ان آیات الهی به سخره گرفته می‌شه، روی از افراد برتابه تا اونا به سخن دیگری بپردازند. خطاب آیه ظاهرا به پیامبر است. بعد می‌فرماید اگر شیطان این کار را از یادت برد، بعد از آنکه متذکر شدی و به خودت آمدی، با این افراد نشست و برخاست نکن.

یا توی یه سوره دیگه که یادم نیست چه سوره‌ایه، اون داستان حضرت خضر و همراهش که برای یافتن چشمه آب حیات سفر کرده بودند و آن جوان همراه دیده بود که ماهی مرده توی آب افتاده و زنده شده، اما فراموش کرده و بعد از آنجا دور شده بودند نیز عنوان می‌شه. بعد اون جوون می‌گه که شیطان از یادم برد و غافلم کرد.

...

توی زندگی این روزهای ما، "توجه" خیلی کم‌رنگ شده. کلا مقصر خیلی اتفاقها یا دولته یا زمین و زمان یا خودمون. برای من جالبه که خدا یه جاهایی عاملیت شیطان رو قبول می‌کنه و بعد هم بلافاصله می‌گه یادت باشه، فضای تذکر و عذرخواهی و برگشتن بازه!

توی این زندگی شلوغ که مدام حواسمان باید هزارجا باشه و بعد از روی اختیار برای خودمون حواس‌پرت‌کن‌های جدیدی هم اضافه می‌کنیم (مثلا یه نرم افزار جدید روی تلفن همراه و مشغول شدن ساعتها با اون) گاهی خوبه تمرین حواس‌جمعی بکنیم. تمرکز روی یه موضوع و انجام آن، قدرت ارادمون رو افزایش می‌ده و غیر از لذت تموم کردن یه کار در مدت زمان کوتاه، باعث بالا رفتن کیفیت اون هم می‌شه.

اگه توی لحظاتی که برای معنویت کنار می‌ذاریم، حواسمون رو جمع کنیم و تلاش کنیم خالص‌تر بشیم و حواس‌جمع‌تر، فکر کنم تعداد دفعات بی‌شماری که شیطان یادمون می‌بره چه کارهای خوبی می‌تونیم بکنیم یا از چه کارهای بدی اجتناب کنیم، کم و کمتر می‌شه و این برا هممون خیلی خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳

اتفاقی که انسان را زنده نگه می‌دارد عادی نشدن زندگی است. باید تلاش کنیم از کنار عادی‌شدن عبور کنیم؛ همان چیزی که می‌تواند به قصه‌هایمان جان بدهد.... نسخه پیشنهادی من حداقل در این چند فیلمی که ساخته‌ام، پیداکردن دنیای جدید در همان محیط کاملا روزمره‌مان است. البته این نگاه مال من نیست. من هم از روی دست بزرگان یاد گرفته‌ام. اینکه یاد بگیریم همان اشیا و حوادث و موقعیت‌هایی که به‌نظر تکراری و بی‌معناست می‌توانند به زندگی‌‌مان معنا ببخشند. به شرطی که هر روز آنها را به شکل پیام‌های جدید دریافت کنیم.

...

امروز در جامعه‌ای هستیم که افسردگی به میزان زیادی در آن موج می‌زند و به‌دلیل مشکلات چندین ساله، ادبیاتی از بالابه‌پایین رایج شده که هم حراف است، هم متظاهر و هم متوقع و در فرهنگ عامه می‌گوییم «ادبیات نق‌زدن». کسی که این ادبیات را دارد همه عالم را به جز خودش مقصر می‌داند. ‌از منظر بالا نگاه می‌کند و درعین حال پرمدعاست

...

اینکه من همرنگ جریان موجود می‌شدم و فیلمی «نق زن» می‌ساختم، چیزی را حل نمی‌کرد و به افسردگی موجود اضافه می‌‌کرد. می‌خواستم اعتراضم از جنس کنشگرانه و اصلاح‌گرایانه باشد نه منفعل و واپسگرا. الگویم هم افرادی بودند که به‌دلیل پرهیز از رفتار نمایشی ممکن است در جامعه کمتر دیده شوند. کسانی که درگیر دیالوگ نمی‌شوند و بابت کار خیری که می‌کنند چشمداشتی ندارند و اصولا زندگی‌شان بر اساس تجسس نکردن، گزیده پاسخ گفتن و قضاوت‌نکردن می‌چرخد تا جایی که توان دارند کار خودشان را درست انجام می‌دهند. به عبارتی می‌خواستم شخصیتی داشته باشم که حداقل درباره تکلیف خودش شک نداشته باشد و در رفتار و کارش احساس آرامش موج بزند.

...

متاسفانه بیش از اینکه از خدا بترسیم از یکدیگر و بعضی وقت‌ها از حکومت می‌ترسیم. دکتر شریعتی در کتاب«کویر»ش جمله خوبی دارد که نقل به مضمون می‌کنم؛ «از دو کار نفرت دارم؛ یکی درددل‌کردن که کار شبه‌مردهاست و یکی هم برای تبرئه خود جوش‌زدن که کار ضعفاست. زندگی از انسان شجاع دفاع می‌کند و زمان تبرئه‌اش می‌کند.» بدنیست مقداری به ادبیات رایج جامعه امروزمان نگاه کنیم. از مسوولان تا مردم جامعه، همه این دو خصلت را داریم. همه می‌خواهند بگویند من اتفاقا خیلی خوب هستم و این دیگرانند که رعایت نمی‌کنند. هیچ‌کس سهم خودش را در نابودی یا بهبودی اوضاع به رسمیت نمی‌شناسد و فکر نمی‌کند خودش هم می‌تواند نقشی داشته باشد. چون جا افتاده که اوضاع آنقدر بد است که یک‌نفر نمی‌تواند کاری کند. مثالی در فیلم هم وجود دارد. اینکه گنجشکی که به اندازه منقارش آب می‌برد، نمی‌تواند آتش جنگل را خاموش کند. اما به‌نظرم اگر همه این کار را کنند، می‌شود.

 

چند برداشت از مصاحبه زیبای رضا میرکریمی با شرق/ بیستم مرداد 93

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳

کوچیک که بودم بهم می‌گفتن شیطونک‌ها می‌آن صبحها روی چشمای بچه‌ها جی... می‌کنن تا اونا نتونن چشماشون رو باز کنن و بلند شن وضو بگیرن و نماز بخونن! یادمه چقدر حس خوبی بهم دست می‌داد وقتی چشمامو باز می‌کردم و با تلاشی وافر اونا رو می‌شستم تا جی... شیطونکا رو پاک کنم و نمازم رو بخونم.

...

این روزا اونقدر زندگی معقول و مدلل شده که دیگه این چیزا خنده داره. اصلا دیگه برای اینکه محکوم به امل بودن نشی نباید این حرفها رو بزنی. می‌دونم که به هرحال هر زمانه‌ای زبان خودش را می‌خواهد و قبول هم دارم. اما آن زمان‌ها با همین حرفهای ساده به یه بچه کوچیک این توان رو می‌دادن که احساس قهرمان بودن بکنه با شکست دادن شیطونکهای تنبلی. بزرگتر که شدیم و پولی از خودمون داشتیم می‌گفتن وقتی می‌خوای دستت رو بکنی توی جیبت و به یه مستحق پول بدی, یه خروار شیطون می‌آن می‌چسبن به دستت تا همونجا نگهش داری و از اون فقیر بگذری... و چه حس گالیور واری به ما دست می‌داد وقتی دستمون رو با وجود اونهمه شیطون می‌کشیدیم بیرون و پولمون رو می‌دادیم به یه سائل.

...

فارغ از این داستانها گاهی خوبه یه برنامه مرتب برا خودمون بذاریم و در روز مثلا سه بار اراده داشتن در برابر گناه و سه بار هم مهربون بودن در برابر مخلوقات خدا رو تمرین کنیم. بعضی چیزا در هزارتوی این زندگی پر تلاطم و سرگیجه‌آور یادمون داره می‌ره. نباید بذاریم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳

نمازی که در آن آدم با فاعل حقیقی که خداست توافق داشته باشد، خیلی بزرگ می‌شود. توفیق همین است: توافق شما با روحت. توافق شما با خدا.

هروقت می‌خواهیم کاری انجام دهیم باید توافق داشته باشیم. می‌گوییم آقا این کار را می‌خواهیم بکنیم، آیا شما حاضری؟ او می‌گوید بله؛ خب من هم بله. با هم بلند می‌شویم و می‌گوییم الله اکبر.

اگر یکی از آن‌ها لنگ بود، بنشین. عیب ندارد. بنشین و یک‌خورده بسوز...سوز هم که می‌دانی، خودش ساز است. اگر بسوزی و هیچ نگویی ساز می‌شود. ساز همین است. ساز یعنی وقتی شما دردت آمد، وقتی نگرانی داری، ... هیچ نگویی. بسوزی...، معنی بسوز و بساز همین است.

...طوبای محبت، کتاب پنجم،

مجالس حاج محمد اسماعیل دولابی، صفحه 102 و 103

 

این فرمول زیبای مرحوم حاج اسماعیل دولابی می‌تواند زندگی خیلی‌ها را که از ناهمراهی‌های دیگران، قدر ندانستن‌هایشان، بی‌مبالاتی‌هایشان، طعنه‌هایشان و بی‌معرفتی‌هایشان می‌سوزند، معنادارتر کند...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳

توی قرآن یه‌جا خداوند به بندگان مومن می‌گه: اگه آدم‌های جاهل و نادون باهاتون بحث کردن و  مورد خطاب قرارتون دادن، سلام بگویید و درگذرید.

یه‌جای دیگه هم می‌فرماید: بندگان خدای رحمان اگر ناپسندی ببینن، کریمانه از آن عبور می‌‌کنن.

این راهبرد خوبیه برای زمان‌هایی که آدمایی توی اجتماع کنارمون قرار می‌گیرن که ناراستند، ناجنسند و از انسانیت یا ادب یا معرفت بویی نبرده‌اند.

سخته یقینا. خصوصا توی یه موقعیت‌هایی نمی‌تونیم درگیر نشیم. واقعا سخته. اما باید تمرین کرد. اگه خدا خودش این راه‌ها رو پیش ما گذاشته، حتما توانش رو هم بهمون داده.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳

بچه که بودم، یکی از سرگرمی‌ها، این بود که به یه چوب نخ می‌بستیم، بعد یه الک (قربیل یا خاک سرند کن) که باهاش خاک رو الک می‌کردن برمی‌داشتیم، چوبه رو زیرش وایمیستوندیم (اوج ادبیات از خود راضی) زیر الک کمی ارزن یا گندم می‌ریختیم و بعد می‌رفتیم جایی قایم می‌شدیم. به امید این‌که گنجشک‌ها یا قمری‌ها بیایند و دانه‌ها را بخورند و ما در یک فرصت مناسب نخ را بکشیم و چوب از زیر الک در برود و الک بیفتد روی کبوتر و او را گیر بیندازد.

یادمه در کل کودکی فقط یک‌بار این ترفند جواب داد! گرچه اصلا اهل اذیت کردن حیوونا نبودم و اون یه‌بار هم کبوتره رو زود ول کردم، اما باقی مواقع هرچی دانه اطرافش بود را می‌خوردند اما نزدیک آن هم نمی‌شدند.

...

توی زندگی، گاهی حرفی، نظری، دیدگاهی داریم. می‌خواهیم آنرا به طرف مقابلمان بگوییم و بفهمانیم، آن‌هم با هدف تغییر رفتار یا نگاه او. نیت و قصدمان هم اصلا بد نیست. اما نمی‌شود. گاهی حتی اوضاع بدتر هم می‌شود. ما هاج و واج می‌مانیم چرا نفهمید، چرا اینجوری واکنش نشون داد؟ چرا اصلا شروع کرده حالا به لجبازی؟

...

گاهی برای این‌که بتونیم بهبودی در زندگی دیگران بوجود بیاریم، باید اول خودمان آروم بگیریم. خودمان خوب بشیم. خودمان الگو بشیم. بعد اون خودش می‌آد طرف ما. بعد اگه حرفی هم بزنیم، چون خودمون خوب شده‌ایم، اولا حرفمان را قشنگ و زیبا می‌زنیم، بعد اون هم آروم و قشنگ حرفمون رو می‌فهمه. یعنی دیگه از همون اول گارد نمی‌گیره.

این اصل هم برا خودمون اثر داره، هم اعضای خانواده‌مون و هم همکارامون.

...

و این شعر مولانا

دامی و مرغ از تو رمد

رو لانه شو، رو لانه شو

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳

این تعهد خدا به بازگرداندن و جبران‌کردن دو چیز در این دنیا خیلی جالبه:

1. انفاق: ... و هرچه در راه خدا انفاق کنید، به تمامی به شما بازگردانده می‌شود و بر شما ستم نمی‌رود (سوره مبارکه انفال/آیه 60)

2. قرض‌الحسنه: کیست که به خدا وام نیکو دهد تا چندین برابرش افزون کند؟ (سوره مبارکه بقره/آیه 245)

یادمون نره، گاهی انفاق، می‌تونه یه حرف خوش باشه، یه صبر جمیل، یه نگاه مهربان ...

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳

رفتن یک عزیز، آن‌هم اگر رفته باشد آن دنیا پیش خدا، دردی را به جان آدم می‌اندازد که هیچ‌کس غیر از فرد داغ‌دیده حد و اندازه آنرا نمی‌داند. روابط ما با آدم‌ها، روابطی کاملا شخصی و خاص است و به همین دلیل نزدیکان، غیر از تسلی دادن کار دیگری نمی‌توانند بکنند. هر آدمی، عزیزی را که از دست داده، به شیوه خاص خودش دوست داشته و این برای دیگران کاملا قابل تطبیق نیست.

با این‌حال مرگ، عظیم‌ترین واقعه حاضر در دنیای ما انسان‌هاست. چیزی که نشان می‌دهد ما در عین سرخوشی و غرور، تا چه اندازه آسیب‌پذیریم. هم برای خودمان و هم برای آنانی که دوستشان داریم. به همین دلیل هم هست که شاید در خوش‌ترین حالات زندگی هم، اگر به مرگ خودمان یا عزیزی فکر کنیم، کل سیستممان به هم می‌ریزد و انگار نه انگار چند دقیقه قبل حس خوشبختی بالایی داشته‌ایم.

...

اونایی که خدا رو واقعا بندگی می‌کنن، اونایی که واقعا می‌گن راضیم به رضای تو، که واقعا هم کار سختیه، با این مساله خیلی راحت‌تر از ماها کنار می‌آن. ایمان و توکل و رضا و تسلیم، ابزارهاییه که دست هرکسی داده نمی‌شه. رضا ناشی از یک قدرت عظیم درونیه و نه ناشی از درماندگی و ناچاری. تمام امامان و عرفای ما، با غم از دست دادن عزیز مواجه شده‌اند و به بهترین شکلی آن‌را قبول کرده‌اند و گفته‌اند که راضی‌هستیم به رضای تو.

می‌دونم گفتن این حرفها ساده‌تر از عمل کردنشه. و می‌دونم یکی از بخش‌های ناکامل وجود من همین نحوه کنار آمدن با رفتن عزیزانه. می‌دونم، اما امیدوارم خداوند توان  ذکر راضیم به رضای تو رو، به همه ماها و من بده. یادمه جایی خواندم حضرت  علی در تعزیت یکی از یارانشان که در غم از دست دادن کسی، پریشان بود فرموده بودند: این دوست شما مگر به سفر نمی‌رفت؟ اکنون نیز او را در یکی از سفرهایش مجسم کنید. اگر بازگشت، که چه خوب، اگر نیامد، شما به هرحال پیش او خواهید رفت.

 

انشاالله اونقدر خدا رو دوست داشته باشیم و تقوای او را رعایت کنیم، که احساس خوب با خدا بودن بیاد سراغمون. بعد از ته دل ازش بخواهیم که خودش کمکمان کنه قوی باشیم و در دورانی که بهمون توی این دنیا مهلت داده، کاری کنیم که سربلندش کنیم از داشتن بنده‌ای مثل ماها.

آمین

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳

شکر که می‌کنی، انگار بعد از یه مدت یه فضاهایی توی زندگی برات باز می‌شه. اول این‌که درست‌تر و دقیق‌تر داشته‌هات رو می‌بینی، بعد ناخودآگاه خودت رو از فضای «هرچی بیشتر غر بزنی بهتره و راحت‌تر می‌تونی شرایط رو تحمل کنی» می‌کشی بیرون و بعد...

...

اون معجزه شکر نعمت، نعمتت افزون کند، شروع می‌کنه به کار افتادن. مات می‌مانی از تغییر فضاها، رشد امکانات، برکت یافتن عمر و درآمد و خیلی چیزای دیگه.

بعد می‌بینی چقدر می‌شده خدا رو دوست داشت و غافل بوده‌ای...

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢

یه رفتار جالب که این روزها دقیق شده‌ام و توی گربه‌های خیابون می‌بینم، اینه که اگه جاییشون زخم می‌شه یا ضرب می‌بینه، زندگیشون رو تعطیل نمی‌کنن و به حرکتشون ادامه می‌دن (مگر اینکه اصلا نتونن تکون بخورن). این چند هفته سه تا گربه اطراف محل کار و خونه بوده‌اند که به هر دلیلی پاها و دستهاشون صدمه خورده، اما لنگ لنگان حرکت کرده‌ اند و دنبال کارهای روزان‌ه‌اشان رفته‌اند. می‌گردند برای غذا و بعد از مدتی، حتی روی دیوارها هم می‌پرند، آن‌هم با یه دست و دو پا!

گیاها هم همینطورن. جلوشون که گرفته می‌شه غر نمی‌زنن. ادامه می‌دن. حتی اگه کج و کوله در بیان، اما ادامه می‌دن. ضمن این‌که بخش‌های دیگه گیاه هم ماتم آن بخش مشکل‌دار رو نمی‌گیرن.

خیلی چیزای دیگه هم در طبیعت از همین قانون استفاده می‌کنن. گاهی با خودم فکر می‌کنم آدمی که بتونه برگرده به  ماهیت حقیقی و طبیعی خودش، چقدر شادتره و قوی‌تر. امروز نکته‌ای از آقای دولابی می‌خواندم که نقل کرده بودند که بهترین کار توی دنیا، این دو کلمه است: مرنج و مرنجان! فکر کردم و دیدم توی طبیعت کینه و آزار دادن وجود نداره. هرکی هرکاری می‌کنه بر مبنای غریزه‌اش هست و نه زیاده‌خواهی و لجبازی. 

حتی فعالیت‌های فیزیکی طبیعی هم سلامتی می‌آره. مثلا سحر بیدار شدن؛ وقت تاریکی خوابیدن و تا دیروقت به زور چراغ و تلویزیون بیدار نماندن؛ تا زمانی که گرسنه نشده‌ای نخوردن؛ وقتی سیر شدی، دیگه ادامه ندادن؛ زیاد راه رفتن و کارهای بدنی انجام دادن؛ در هماهنگی به‌سر بردن با محیط اطراف و نگهبان آن‌ها بودن و هزارتا چیز دیگه...

این روزها فصل داره پوست می‌اندازه و خوبه دقیق بشیم و یکی دو تا خصلت طبیعیمون رو انتخاب کنیم و بهشون برگردیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢

ویدئویی می‌دیدم از سایت TED که مربوط به سخنرانی‌های کوتاه از آدمهای موفق، متفکر، مبتکر و ... تمام دنیاست. یک پدر روحانی بود که توی چند دقیقه داشت رابطه شاد بودن و شاکر بودن رو توضیح می‌داد. ارتباط زیبایی میان این دو برقرار کرد و می‌گفت وقتی حواست به داشته‌هات هست، هم حال خودت بهتر می‌شه و هم برخوردت با دیگران و با مشکلات مقتدرانه‌تر و در همان حال مهربانانه‌تره.

می‌گفت توی زندگی باید از همون فرمولی که بچگی‌ها برای عبور از خیابون بهمون یاد داده‌اند استفاده کرد: وایسا، نگاه کن و برو. (Stop, Look, Go). معتقد بود توی این دنیای بدو بدو، باید گاهی وایساد، تعمق کرد، دید که چه چیزای خوبی داریم، شکر کرد و ازشون لذت برد و بعد هم از اون انرژی حاصله برای تحرک بیشتر استفاده کرد. 

آخرش می‌گفت یه مدت زمانی توی آفریقا و مناطق خیلی محرومش بوده. بعد که برگشته بود کشورش، شیر آب رو که باز می‌کرده با شگفتی می‌گفته آخ جون، آب! یا وقتی کلید برق رو می‌زده می‌گفته خدایا برق! منظورش این بود که اونقدر برای ما عادی شده که هر زمان شیر آب رو باز کنیم باید ازش آب بیاد و هیچ چیز خاصی هم نیست. بعد می‌گفت از ته دل شکر می‌کردم. اما بعد یه مدت دیده بوده باز براش عادی شده. بعد رفته بود یه برچسب بالای کلید برق و شیر آب چسبونده بود تا یادش بیاد باید برای اونا هر روز شاکر باشه.

...

می‌دونم که توی گوشه ذهن خیلی از ماها، پیشرفت کردن و موفق بودن همخوانی‌ای با قناعت نداره. انگار روند زندگی توام با موفقیت و پیشرفت در دنیای مدرن، پیچیده در هیاهو و ناآرامی و چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد و مصرف و دارم و خرج می‌کنم و ... است. اما... لابلای این هیاهو، آرامش گوهر دلخواه همه است و یکی از راه‌های دستیابی به آرامش، هماهنگ بودن با محیط اطراف و آدمهای اطرافمونه. این‌که دائما باهاشون چالش نکنیم و  داشته‌هامون رو همیشگی ندونیم و به همین خاطر درست نگاهشون کنیم و درست ازشون لذت ببریم. 

این‌که خدا می‌گه شکر کنید و من نعمتهایتان را زیاد می‌کنم، از اون حکمتها و قولهائیه که بلاتغییره. مدرن شدن و مدرن بودن هم تغییرش نمی‌ده.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢

واقعا آزاده‌مرد بودن و بنده هیچکس جز خدا نبودن...چقدر آدم رو بزرگ می‌کنه.

چقدر آدم آزاده آرومه. دلش و خیالش راحته. شک‌هاش کمه حتما. حرف زدنهاش با خدا طولانی و دلچسبه. آدم‌های دو رو بر دوستش دارن و حضورش،‌دل همه رو قرص می‌کنه.

...

خوش‌ بحالت آقا...اگه فریاد زدی که «اگر دین ندارید،‌لااقل آزاده‌مرد باشید»...حتما خودت اونجوری بودی. 

یقینا بودی... ماه بودی و شجاع و بنده خالص خدا.

سلام بر تو ای حسین، روزی که به دنیا آمدی، روزی که رفتی و روزی که دوباره مبعوث می‌شوی.

...

این روزها،‌فارغ از هر توجیهی برای شرکت نکردن در دسته‌های عزاداری یا دیدن برنامه‌های مذهبی تلویزیون، خوبه حداقل سعی کنیم اندکی اطلاعاتمون رو در مورد واقعه عاشورا زیاد کنیم. شده با خوندن چند صفحه مقاله یا کتاب...

مثلا این متن از امام که یه دستورالعمل کامل زندگی آروم و پر از اطمینانه:

«حسین علیه السّلام خطبه‏اى انشاء نموده و فرمود:

اى مردم! در صفات حمیده بر یکدیگر افتخار کنید! و بر مکارم اخلاق مباهات نمائید! و در فراگیرى از ثمرات باارزش روحى و معنوى شتاب ورزید! کار نیکى را که در آن سرعت ندارید، به حساب نیاورید! با ظفر و پیروزى در به پایان رساندن کار، ستایش و تمجید براى خود بیافرینید! و با سستى و کندى کسب سرزنش و مذمّت نکنید! و بدانید در هر موقعیّتى که کسى به دیگرى احسان نموده و چنین میپندارد که او به شکرش قیام نکرده و به سپاس برنخاسته است، خداوند خودش براى او جزا و پاداش است؛ چون بخشش خداوند فراوان‏تر و سرشارتر، و مزدش بزرگتر است.

و بدانید که حوائج مردم به شما از جمله نعمتهاى خداوندى است بر شما؛ پس با این نیازمندیها با ملال و خستگى مواجه نشوید تا آن نعمتها به مکافات و انتقام تبدیل نشود.

و بدانید که کارهاى خوب و پسندیده، ستایش و آفرین را در بر دارد، و اجر و پاداش نیک را به دنبال میکشد. و اگر شما خوبى و پسندیدگى را به‏ صورتى مجسّم میدیدید، هر آینه آن را به صورت مردى زیبا و نیکو روى و جمیل المنظر مییافتید، که براى نظاره کنندگان بهجت بخش و مسرّت‏آمیز بود. و اگر شما زشتى و نکوهیدگى را به صورتى مجسّم میدیدید، هر آینه آن را به صورت مردى زشت و کریه المنظر مییافتید که دل‏ها از او میرمید، و در برابر آن چشم‏ها و نگاه‏ها به زیر میآمد.

اى مردم! کسى که بخشش کند سرور و بزرگ میشود؛ و کسى که بخل ورزد به پستى میگراید. و سخیترین مردم آنکس است که ببخشد به کسى که در او امید تلافى و پاداش ندارد. و با گذشت‏ترین مردم کسى است که با وجود قدرت و توانائى عفو پیشه گیرد. و پیوند کننده‏ترین مردم کسى است که با افرادى که با او بریده‏اند بپیوندد.

تنه درختان و غیرها با وجود اتّکاى آنها به ریشه‏ هاى خود، به واسطه شاخه‏ها بالا میروند و رشد میکنند و بهره میدهند. پس هر کس براى رسانیدن خیرى به برادرش شتاب ورزد؛ شاخه‏اى از درخت معنویّت آفریده؛ فردا که بر آن وارد مى شود آن خیر را خواهد یافت.

و کسى که در احسانى که به برادرش کرده است خدا را در نظر داشته و براى رضاى او انجام داده است، خداوند در وقت نیازمندى او، آن خیر را به او میرساند؛ و بیشتر از آن مقدار، از بلاهاى دنیا را از او میگرداند و دور میکند. و کسى که غم و اندوه مؤمنى را بزداید، خداوند غم و غصّه‏هاى دنیا و آخرت را از او میگرداند. و کسى که نیکوئى کند، خداوند به او نیکوئى میکند. و البتّه خداوند نیکوکاران را دوست دارد».

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢

صبارا شکورا...

...بنده‌ام صبرش زیاد است و زیاد هم شکر می‌کند...

یکی از ترکیبهای خاص خداست.  دو سه بار توی قرآن تکرارش می‌کنه. وقتی می‌خواد بگه چه بنده‌هایی رو  بیشتر دوست داره. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢

توی پست قبلی از خواننده‌های وبلاگ درخواست کرده بودم قوانینی که توی زندگی بهش رسیده‌اند و تجربه‌اش کرده‌اند و مطمئنند که رد خور نداره رو بنویسن. 

اینا، یه‌جور جمع‌بندی از اون نوشته‌ها و کامنت‌های دوستان هستن. به نظر من عالی شده. کمکمون می‌کنه برای زندگی با چشم بازتر. وقتی ما بدونیم فلان مسیر یه‌طرفه است و امکان عبور از آن نیست، بدون دلهره و نگرانی و تجربه‌ای ناموفق، از قبل راهمون رو درست انتخاب می‌کنیم و از مثلا خیابون بعدیش می‌ریم. همین امر هم در مورد قوانین زندگی صادقه. اگه  ما بدونیم قواعد طبیعت چیا هستن، آرامش و پذیرش و شادیمون خیلی خیلی بیشتر می‌شه. کمتر سردرگم می‌شیم و بیشتر حس بوی خدا رو توی زندگیمون می‌شنویم.

ممنون از کمکهاتون. اگه چیز دیگه‌ای به ذهنتون می‌رسه بگین تا متن رو تکمیل‌ترش کنیم.

1. این‌که دعای پدر و مادر باعث برکت توی زندگیه آدم می‌شه. بی بر و برگرد.

2. این‌که وقتی تلاش کنی گناه نکنی، توی یه فرصت زمانی خاص، که اغلب سریع نیست، اما خیلی هم طولانی نیست، یه اتفاقهای خیلی خوبی برات رخ می‌ده که مات می‌مونی. ضمن این‌که می‌فهمی اینا پاداش همون مراقبت خودته. (و درک این موضوع خیلی مزه داره).

3. این‌که بعضی آدم‌ها در یه زمان‌های خاص وارد زندگی آدم می‌شن. باید با چشم باز به این موضوع نگاه کرد. بعضی اتفاق‌های همراه اونا، برای زندگی ما ناخوشاینده، اما بهترین کار نادیده‌گرفتن و رد شدنه.

4. این‌که صبر و سکوت در مقابل ناملایمات، بجای غر زدن و ناله کردن، اثر بهتری داره. هم روی روحمون که قویش می‌کنه، هم برای ادامه زندگیمون که محکممون می‌کنه.

5. این‌که اگه عیب دیگرون رو بپوشونی و در مقابل این وسوسه همیشگی "من یه چیزی می‌دونم که تو نمی‌دونی، بذار بهت بگم!" خودتو نگهداری، خدا توی یه موقعیت‌های خیلی خاص آبروت رو نگه می‌داره و هواتو داره.

6. این‌که اگه بتونی از ته ته ته دلت...از اون آخر وجودت... همه چی رو بسپری به خدا و توکل کنی، در نهایت ناباوری میبینی کارهایی درست میشه که باورش برای هیچ کس امکانپذیر نیست.مهم اینه که به اون نقطه برسی که واقعا رها کنی و بسپری.

7. این‌که بدونیم ما در مقابل خدا، خیلی عجولیم. قوانین خدا، مثل قوانینی که توی طبیعت گذاشته، با آرامش، اطمینان و تمانینه کار می‌کنن. سه ماه طول می‌کشه تا تمام برگها بریزن، سه ماه خواب درختا طول می‌کشه، سه ماه بلند می‌شن و رشد می‌کنن، سه ماه میوه می‌دن و آرام آرام آماده می‌شن برای برگریزون... سال‌ها طول می‌کشه آب یه راه از دل سنگ برای خودش باز کنه، مورچه ساعت‌ها تلاش می‌کنه تا غذاشو ببره به خونه‌اش و میلیاردها مثال دیگه. لذا تطبیق دادن صبر ما با صبر خدا گرچه ناممکنه، اما تمرینش حداقل کمکمون می‌کنه آرامش و امیدمون بیشتر بشه.

8. با خدا که باشی، آروم آروم چشمت باز می‌شه به این‌که ببینی چقدر حواسش بهت هست. مثل اون داستان زیبای چهارراه میرداماد که دوستمون توی نظرات نوشته.

9. تو نیکی میکن و در دجله انداز  که ایزد در بیابانت دهد باز . خوبی کردن به آدما و مخلوقات خدا، بی بر و برگرد جواب خوب برای آدم داره. ولی بیشتر اوقات زمان و شکلش دست ما نیست. خود خدا می‌دونه کجا و چطور پاسخ این خوبی رو بهمون برگردونه. این باعث می‌شه آدم خوبی بکنه و توقع نداشته باشه. و این خیلی خوبه.

10. این‌که دعای خالص، به‌ویژه برای آدم‌های دیگه، باعث می‌شه آدم خودش زودتر به خواسته‌هاش برسه.

11. این‌که اگه دلت پاک باشه و خالصانه دعا کنی، جواب خیلی از سوالاتت رو می‌تونی از یه متن مقدس، مثل قرآن بگیری.

12. این‌که بخشش و گذشت قلبی از کسی که بهت بدی کرده در نزد خداوند راه‌های نیک رو به روت می‌گشاید... وقتی نتونیم بدی های دیگران رو ببخشیم چطور توقع داریم خدا برای ما بخشنده باشه؟

13. این‌که مثبت اندیشی و امیدوار بودن، انگار خیلی از راه‌ها رو باز می‌کنه. همون از تو حرکت، از خدا برکت خودمونه. این‌که انگار آدم‌هایی که فاز مثبت دارند، راه‌های بیشتر و بهتری جلوشون باز می‌شه تا آدم‌های غرغرو و نق‌نقو و آدمایی که احساس می‌کنن واقع‌نگری یعنی منفی نگری و دائم هم ژست ادمهای همه‌چیز دان رو می‌گیرن.

14. این‌که از ته دل بتونی بعضی چیزها رو بسپری دست خدا و دیگه توی کارش دخالت نکنی، هم آرومت می‌کنه، هم پذیرشت رو زیاد می‌کنه. اعتقاد به مقدرات می‌تونه خیلی درحفظ آرامش آدم نقش داشته باشه.

15. این‌که خیر خواهی برای دیگران خیلی موثره. مثل همون دعا در حق دیگرون که بالا نوشتم. یعنی وقتی برای کسی خوبی بخوای و حسادت رو در خودت بکشی یا حداقل جلوش رو بگیری مسلما بهترین‌ها برای خود آدم هم پیش میاد. نیت خیر هم همینطور. یعنی آدم قبل از هر کاری نیت خیر بکنه و توی نیتش، حال‌گرفتن از فلانی، سرجا نشوندن فلانی یا خدای ناکرده آبروریختن از فلانی نباشه.

16. این‌که تمرکز روی نقاط ضعف یا بدی آدما، به شکلی بسیار عجیب و غریب باعث ایجاد همون ایراد در خود ما می‌شه. نمی‌دونم بهش می‌گن منع یا دیکته دیگه‌ای داره، اما گاهی حتی فکر کردن به این‌که چرا فلانی اینجوری حرف می‌زنه، اینجوری غذا می‌خوره، اینجوری راه می‌ره، اینقدر با تلفن حرف می‌زنه، این اخلاقو داره و ... صرفا بعد از مدت زمانی کوتاه، مثلا چند ماه

 باعث می‌شه همون ایراد یا ایرادی شبیه آن، دامنگیر خودمون بشه. یادمه یه پست راجع به این موضوع و مکانیسم غریب و باورنکردنی اون نوشته‌ام.

17.

18...

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢

زندگی بعضی از آدما، مملو از درس‌های بزرگه. انگار محکم‌ترن و قوی‌تر. همون مشکلاتی که برای همه ماها پیش می‌آد، مثل فقدان عزیزان، مشکل شغلی، بی‌پولی، نامهری نزدیکان، ورشکستگی، دردهای جسمانی، حوادث غیرمترقبه و ... برای اونا هم پیش می‌آد. اما انگار اونا راحت‌تر با موضوع کنار می‌آن و زودتر می‌تونن برگردن به آرامش و رضایتشون.

خیلی وقته دارم روی این موضوع فکر می‌کنم که اونا چی دارن که ما نداریم؟ یه بخشیش ایمانه حتما. یه بخشش رضا. البته این برای آدمهایی هست که خدا توی زندگشیون نقش برجسته‌ای داره. البته بعضیها هم هستن که مذهبی نیستن، اما از این قدرت برخوردارن. فعلا به این نتیجه رسیده‌ام که یه‌سری اصل کلی و بی‌تغییر و جاودانه در طبیعت وجود داره که عمل بهش نتایج یکسانی در بر داره. تا بحال نتیجه تفکرات من این بوده که اگه آدم از این اصول داشته باشه و بهشون ایمان داشته باشه، احتمال برهم خوردن تعادل زندگیش خیلی کمه. البته کرخ نمی‌شه، درد می‌کشه، رنج می‌بینه اما روی خودش خوب کنترل داره. ته دلش یه امید خاموش‌نشدنی داره، چون مطمئنه و ایمان داره که یه‌سری قواعد وجود داره که عملکرد و نتیجشون توی هر شرایط زمانی، یکسانه. به همین دلیل اون هم محکمه و آروم.

این پست رو برای این نوشتم که ازتون بخوام فکر کنین و اگه طبق تجربه واقعی خودتون، نه شنیده‌ها و حتی عقاید، بلکه بر مبنای چیزی که خودتون بارها تجربه کرده‌اید، اگه یه‌سری از این اصول رو می‌شناسین اینجا بنویسین. ببینیم با همفکری چقدر می‌تونیم همدیگه رو کمک کنیم تا تحملمون بالا بره، آرامشمون زیاد بشه و شادیمون روز افزون.

اول خودم:

دو تا اصلی که بارها برام تجربشو پس داده و رد خور نداره و من توی هر شرایطی باشم می‌تونم صبر کنم و مطمئن باشم که این اصول کار خودشون رو خواهند کرد، اینان:

اول. دعای پدر و مادر باعث برکت توی زندگیه آدم می‌شه. بی بر و برگرد.

دوم، وقتی تلاش کنی گناه نکنی (که خیلی هم سخته)، توی یه فرصت زمانی خاص، که اغلب سریع نیست، اما خیلی هم طولانی نیست، یه اتفاقهای خیلی خوبی برات رخ می‌ده که مات می‌مونی. ضمن این‌که می‌فهمی اینا پاداش همون مراقبت خودته. (و درک این موضوع خیلی مزه داره).

 

حالا شما بنویسین. چیزا و اصول و قوانینی که صمیمانه تجربه کرده‌اید و می‌دونین رد خور نداره.

 

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢

مطالعه مجدد بعضی از داستان‌هایی که توی بچگی شنیده‌ایم و برایمان عادی شده، گاهی خیلی سودمنده.

این داستان به آب سپردن حضرت موسی از طرف مادرشان، بعد رسیدن ایشان بدست بزرگترین دشمنشان (یعنی فرعون)، بعد مجددا بازگشتن حضرت موسی به دامان مادرشان برای نگهداری، کلی توش نکته و فکر داره. (توی سوره طه خداوند تمام این داستان رو بازگو می‌کنه).

...

این‌که گاهی ما بزرگترین آرزوها و خواسته‌هایمان را دقیقا از جایی بدست می‌آریم که اصلا فکرش را هم نمی‌کنیم...و این‌که گاهی شروع یک وضعیت با سختی بسیار، می‌تونه به معنای پایان آن با لذت و شوق و برکتی شگفت‌انگیز باشه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢

یه خبری می‌خوندم از یه بانوی سالخورده توی یه شهر کوچیک توی اسپانیا. این‌که یه تابلوی حضورت مسیح توی کلیسای شهرشون نیاز به مرمت داشته و ظاهرا مرمت‌گرها از مرکز هی بدقولی می‌کرده‌اند و این باعث شده ایشون دستارو بالا بزنه و با دانش ابتدایی‌ای که از نقاشی داشته، شروع کنه به مرمت تابلوی صد ساله! نتیجه؟

ایشون تقریبا از تصویر زیبای حضرت مسیح یه موجود پشالوی وحشتناک خلق کرده! ظاهرا این اقدام سال گذشته کلی سر و صدا برپا کرده بود و خیلی‌ها به انتقاد از این خانم پرداخته بودند. ظاهرا اون بنده خدا هم دائم می‌گفته بابا من همه این کارها رو توی حیاط کلیسا انجام دادم و همه می‌دیدن و چرا هیچی نمی‌گفتن.

به هرحال این کار و این ترسیم، دستمایه شوخی و مسخره‌کردن خیلی‌ها شده بود. چاپ این دو تصویر کنار هم روی تی‌شرت و ماگ و ... هم رواج پیدا کرده بود.

تا این‌که یواش یواش ورق برمی‌گرده!

مردم دلشون می‌خواسته این شاهکار هنری! رو از نزدیک ببینند و همین باعث می‌شه به آرومی سرازیر بشن به این شهر کوچیک و ناشناخته. یواش یواش اونقدر تعداد توریست‌ها زیاد می‌شه که کلیسا مجبور می‌شه بلیط بفروشه! اوضاع شهر رونق می‌گیره! از اون مهم‌تر اون خانم اونقدر معروف می‌شه که برای اولین بار توی عمر هشتاد و خرده‌ای‌ ساله‌اش یه نمایشگاه از نقاشی‌هاش می‌ذاره! بعد هم شورای شهر تصمیم می‌گیره حق معنوی این نقاشی رو  ثبت کنه و عوایدش رو با این خانم تقسیم کنه.

به هرحال الان همه راضین و دیگه کسی به خانم نقاش ایرادی نمی‌گیره.

...

خدا چقدر برای این آیه عسی ان تکرهوا... (چه بسا چیزی را خوش نمی‌دارید، اما به نفع شماست) مثال برامون زده توی این دنیا.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢

توی داستان کیمیاگر پائولو کوئلیو، اون جایی که قهرمان داستان تلاش می‌کنه با روح جهان حرف بزنه، بخش مورد علاقه منه. تمثیلی از آرام‌کردن تمام سر و صداها و آشفتگی‌ها، این‌که اگه بخواهی درست بشنوی، باید آرام بگیری و این‌که یک ذهن آرام، روحت رو آرام می‌کنه و یک روح آرام، کل زندگیت را در دست می‌گیرد.

گاهی عصبانی نشدن و کنترل کردن خودمون در موقعیتی که همیشه اگه پیش می‌اومد به هم می‌ریختیم؛ صبر توی موقعیتی که صبر کردن خیلی سخته؛ زنده نگاه داشتن امید توی وضعیتی که تمام در و دیوار ازت می‌خوان که داد بزنی و گریه کنی و به بی‌عدالتی دنیا بد و بی‌راه بگی؛ قدم محکمیه برای آبدیده‌تر کردن خودمون و زندگی‌مون.

می‌شه حتی با کم کردن از غرهای روزانه و عادی شروع کرد. از همراهی‌های معمولی با یک غیبت یا بدگویی، از اجازه دادن به فکر که هرجای بد و نامناسب و غمگین و هراسناکی که خواست بره، بره؛ از تلاش برای بی‌تفاوت موندن وقتی می‌بینیم حالمون خوش نیست و خیلی کارهای کوچک اما موثر دیگه.

باید تکونی به خودمون بدیم. عمر داره مثل برق و باد می‌گذره. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢

توی زندگی، برخی موضوعات هستن که خیلی عذابمون می‌ده و دائم بخاطرشون به خدا غر می‌زنیم...همیشه یه‌جای دلمون به این فکر می‌کنه که اگه اینجوری نبود چقدر زندگیم خوبتر می‌شد...

بعضی دردها و دلخوری‌ها مثل کاردک سفالگرند. وقتی روی چرخ سفال، اون تیکه گل داره می‌چرخه. آروم کاردکش رو می‌آره جلو و یه خراش شروع می‌شه...ادامه پیدا می‌کنه...ادامه پیدا می‌کنه...ما می‌چرخیم و اون درد همیشه باهامونه اما...

بعضی درسها توی زندگی با یه تحول و تغییر آنی برامون روشن می‌شه، بعضی چیزها رو هم باید تحمل کرد و تاب آورد و غر نزد. دائم نباید برای هرچیزی گلایه کرد. گاهی با این دردها و دلخوری‌های مدام، که می‌گن اگه خیلی خیلی اذیتت کنه هم فقط باید به خودش بگی، قراره شکل جدیدی پیدا کنیم، چیز بهتری بشیم، قوی‌تر، زیباتر، خدایی‌تر.

درست که نگاه کنیم گاهی یکی دوتا سه تا از این کاردک‌ها توی زندگی همراهمون شده. باید پذیرفتشون. خوب‌تر شدن زحمت می‌خواد و تحمل و صبر و از همه مهم‌تر خوشخویی و راضی به رضای او بودن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢

اینکه هرچیزی رو که می‌خوای، خوبه که از خود خدا بخواهی...ساده نیست.

گاهی با این توجیه که خب بنده‌ها وسیله‌اند، می‌بینی درحقیقت تمام امیدت به اینه که اون فلانی، هواتو داشته باشه و  تو رو یادش باشه. بعد آروم آروم دیگه یادت می‌ره از خود خود خودش بخواهی. یادت می‌ره اون وقایعی توی زندگیت که اصلا فکرش رو هم نمی‌کردی اما اسبابش از جاهایی که فکر نمی‌کردی درست و جور شده. می‌بینی دیگه یادت نمی‌آد چه اتفاقهای خوبی که بی‌مهابا توی لحظه‌هایی که همه چیز رو رها کرده بودی برات اتفاق افتاده

خدا کنه یادمون نره همه چیز رو خودش برامون جور می‌کنه، همیشه خیرمون رو می‌خواد و این‌که از هیچی بیشتر از شریک قائل شدن براش و ناامیدی از رحمتش بدش نمی آد.

این تاکید خدا روی « من حیث لایحتسب» حس خوبی به آدم می‌ده! 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

فعل خدا را حمل بر صحت کن. بگو شاید خدا با من کاری دارد که اینگونه رفتار می‌کند. چطور مجنون کار لیلی را حمل بر صحت کرد؟

...

نوشته‌های مرحوم اسماعیل دولابی را دوست دارم. مانند چهره‌اش دلنشین است. آرامش ناشی از محبت و خوبی و خوش اخلاقی، با خیلی از آرامش‌های دیگر فرق می‌کند و ایشان آنرا در چهره‌اشان داشت. نمایشگاه کتاب امسال یک دوره شش جلدی از آثارشان را خریدم و چه معامله خوبی است. 

توی جلد دوم، جایی نقلی کرده‌اند از داستان لیلی و مجنون. حقیقتش من نمی‌دانستم قضیه چرا ظرف مرا بشکست لیلی چه بوده؟ هر زمان می‌شنیدمش یاد تیتراژ پایانی فیلم لیلی با من است می‌افتادم. نمی‌دونم این داستان حقیقت داشته یا آقای دولابی مطابق با موضوع جلسه عرفانی‌اشان آنرا تغییر داده‌آند اما به هرحال زیباست. اینکه مجنون خیلی بی‌تابی و سر و  صدا می‌کرده و شلوغ می‌کرده. لیلی برایش آش نذر می‌کند. برای سلامتی‌اش. اما مجنون نباید اینرا بداند. مجنون که میشوند لیلی آش نذری می‌دهد با خوشحال می‌آید در صف. لیلی ناراحت می‌شود. چون ظاهرا اعتقاد این بوده که کسی که برایش نذری می‌شود نباید خودش از آن نذری بخورد. لیلی نمی‌توانسته چیزی بگوید، آش را هم نمی‌توانسته بدهد و به همین خاطر با ناراحتی کاسه مجنون را می‌شکند.

...

مجنون را که اطرافیان مسخره می‌کنند، چون به لیلی حسن ظن داشته، می‌گوید:

اگر با دیگرانش بود میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی

...

همه‌اش همین حسن ظن است. اینکه عاشق که باشی باید به معشوقت حسن ظن داشته باشی. نباید برای هرکارش ایراد بگیری یا بگردی دنبال هزارتا دلیل. بعدش اینجا آقای دولابی یه حدیث از پیامبر نقل می‌کنن که خیلی زیباست:

حَسِّنوا ظُنونکم بالله...یعنی گمانتان را به خدا شیرین کنید، قشنگ کنید. نگویید خدا به من هیچ اعتنایی ندارد. مراقب باش دلت هیچوقت پکر نشود. دل که مشتاق خدا باشد و به او حسن ظن داشته باشد و موذی نباشد، سرحال می‌شود و آنگاه آماده حس کردن نورهای خدایی. و نمی‌دانی چه زیبا می‌شوی وقتی این نورها به دلت می‌تابد...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢

کی می‌شود بفهمیم زندگی یعنی همین روزها که دارند می‌گذرند...

کی می‌شود حواسمان باشد این جمله: انگار دیروز بود...چه زود بیست سال گذشت... رو شاید و احتمالا حتما بیست سال دیگر هم تکرار می‌کنیم (اگر انشاالله با تن سالم زنده باشیم)

دیشب رفته بودم مهمانی‌ای از دوستان دوران لیسانس که حدودا هفده هجده سال بود همدیگر را ندیده بودیم...باورمان نمی‌شد اینقدر زمان زود گذشته. موهای جوگندمی، برخی کچل!، شکم‌های برآمده، ریش‌های سفید و سیاه.

زندگی میگذرد... و جالب است که همه می‌دانند چقدر زود می‌گذرد، نه لزوما اگر خوش بگذرد زود می‌گذرد، بد هم باشد باز آدم باورش نمی‌شود اینقدر زود گذشته.

کاش و انشاالله از فرصتهایمان استفاده کنیم و کمی بهتر خودمان را بشناسیم و کمی آرام‌تر شویم و دنبال چیزهای حقیقی‌تری در زندگی برویم. حداقل حتی شده روزی چند دقیقه به این فکر کنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢

گرانی‌های پی در پی این ماه‌ها غیر از این‌که آدم را کلافه می‌کند و بعضی‌ها را هم عصبی و بعضی‌ها را هم درمانده (که هر گروه هم حق دارند) اما  یکی از تاثیراتش در زندگی من این بوده که سبب شده نگاهی جدید به لوازم زندگیم داشته باشم.

الان دارم می‌بینم که چقدر چیزها را نصفه و نیمه رها کرده‌ام چون دلم جدیدتره رو خواسته و چون دلم نمی‌اومده قدیمیه رو هم بندازم دور، نگهش داشته‌ام و فقط خاک می‌خوره و شاید هم خراب و فاسد می‌شه. می‌بینم در خیلی چیزها قدیمیه کار می‌کرده اما بخاطر مد یا همراه بودن با تکنولوژی یا چیزایی مثل شان اجتماعی (که البته باید هم در حد معقول بهش توجه  بشه) اونا رو کنار گذاشته‌ام. دارم می‌بینم می‌شه یه عالمه از لوازم رو مجددا مصرف کرد یا بخشید و جسم و روح رو از این حالت انباری زدگی به در آورد.

دارم می‌بینم که خیلی از چیزها رو می‌شه بهتر استفاده کرد اما چون ارزون بوده‌اند بی‌خیال ازشون استفاده می‌کرده‌ام. یاد وضو گرفتن‌های از آب حوض می‌افتم که قطره‌ای آب هدر نمی‌رفت و الان می‌بینم چقدر آب از شیر هدر می‌رود، یا حمام‌کردن‌های دهه شصت که بچه بودیم و نفت کم بود و تمام حمام را با یک لگن بزرگ آب انجام می‌دادند و آخرش یه دوش سریع، اما الان از اول تا آخر زیر دوشیم!

این گرانی‌ها هرچند تلخه و برای خیلی‌ها کمرشکن اما اگه بتونه تکونی به شیوه مصرف زندگی‌های ما بده، می‌شه جنبه‌های خیر هم توش دید. دارم می‌بینم ما چقدر برای آدم موندن و زنده بودن و رفع نیازهای اصلیمون نیازهامون محدود و دم دستی‌اند.

یه بخشی از یه شعر زیبا که امروز خیلی بهم چسبید:

یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد

مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند
رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست
...
ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی
آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی

ساده که باشی
همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت میکند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است ساده که باشی

آدمهای ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم میدهند

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱

روزهای آخر سال که می‌شه این حس همه‌اش به من سقلمه می‌زنه که باید یه جمع‌بندی از سالی که گذشت داشته باشی. 

سال نود و یک سال خوبی بود. خدا را شکر. مهم‌ترین اتفاقی که برای من افتاد توانایی مدیریت حجم سنگینی از کارها بود که برای خودم تعریف کرده بودم و فقط تونستم با نوشتن روزانه و تیک زدن اونایی که انجام شده و در ذهن نگاه داشتن آنهایی که مانده و باید بالاخره تمام شود، اون رو به انجام برسونم. هرچند این حجم کار تبعات بدنی هم برایم داشت و حواسم را جمع کرد که دیگر به جوانی سال‌های قبلم نیستم.

یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های سالی که گذشت و احتمالا تمام عمر من، این بود و خواهد بود که چگونه در مقابل ناملایمت‌های زندگی می‌شه واکنش آرام، منطقی و توام با صبر نشون داد. در این مورد اندک کارهایی را بلد شده‌ام اما می‌دانم هنوز خیلی راه مانده. بدتر این‌که رهایی از این حس تخریبی اما خوشایند که "تصور کنی اگر به چیزی فکر بکنی، اتفاق نمی‌افتد"، به این سادگی‌ها هم نیست. مثل زمانی که بچه بودیم و توی مدرسه دائم با خودمون فکر می‌کردیم امروز معلم از من می‌پرسه، ولی در اصل امیدوار بودیم که با این روش این اتفاق نیفته! کمتر دیده بودم که در اون زمان‌ها کسی با اطمینان جرات کنه و بگه من می‌دونم معلم امروز از من نمی‌پرسه! این حس نشون دادن ترس از اتفاق افتادن از چیزی، برای این‌که مثلا خدا ازش منصرف بشه، احتمالا ریشه عمیقی توی باورها و حس‌های قدیمی ما داره. نمی‌دونم، ولی به هرحال حس خوبی نیست و باید عوض بشه. باید واقعیات زندگی رو پذیرفت و به یاد آورد که همین سال‌هایی که از زندگیمون گذشته، مملو بوده از ترس، روزهای پر از دلهره، دردهای ناشی از از دست دادن عزیزان، بیماری‌های سخت، دلهره روزهای امتحان و کنکور و استخدام، شکست‌های احساسی، بی‌معرفتی‌هایی از سوی دوستان و در همان حال هم پر بوده از لذت‌های بسیار، تولدهای زیبا، روزهای خوش گردش و تفریح، غذاهای خوشمزه، باهم بودن‌های لذتبخش، خبرهای خوب از سلامتی بزرگترها، بهبودهای بعد از بیماری، گشایش‌های مالی، پاس کردن‌های امتحانات، تشویق‌ها و پیشرفت‌های شغلی و هزارها چیز دیگه.

اگه بشه میون این‌ها در ذهن و دلمان تعادلی بوجود بیاریم و بدونیم همه این‌ها با هم هستن و با هم هم زیبایند، آنگاه می‌شویم مثل اون آدم‌های بزرگ و عارفی که همیشه لبخند روی لبانشون بوده، همه چیز رو می‌پذیرفته‌اند، راضی بودند به رضای الهی، دلشون دریا بوده و هر موج خروشانی رو می‌پذیرفته‌اند و آرومش می‌کرده‌اند، از زندگیشون لذت می‌بردن، و در کل معنای زندگی و زنده بودن رو خوب درک کرده بودن.

انشاالله سال 92 برای هممون سال پر از برکت و سلامتی و پیشرفت‌های شغلی و عمیق‌تر شدن دانسته‌ها و نزدیکی‌مون به خدا باشه. انشاالله این توانایی بالا رو هم هممون بدست بیاریم

آمین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱

و بندگان خدای رحمان کسانی‌اند که روی زمین به فروتنی راه می‌روند، و چون جاهلان به ناروا خطابشان کنند، سلام گویند و درگذرند

و آنانند که شب را به‌حال سجده و قیام به روز آورند

و کسانی‌اند که می‌گویند ای پروردگار ما، عذاب جهنم را از ما بگردان که عذابش سخت و دائمی است

و کسانی‌اند که چون انفاق می‌کنند، نه زیاده‌روی می‌کنند و نه خست می‌ورزند و میان این دو به راه اعتدال هستند

و کسانی‌اند که با خدا معبود دیگری نخوانند و کسی را که خدا خونش را حرام کرده جز به حق نکشند و زنا نکنند

و کسانی‌اند که گواهی دروغ نمی‌دهند و چون بر ناپسندی بگذرند، کریمانه عبور می‌کنند و آلوده نمی‌شوند.

سوره مبارکه فرقان، آیات 63 تا 68 و 72

 

چقدر تفکر در خصوصیات یه انسان کامل، اون جوری که خدا می‌خواد و بی‌واسطه گفته، خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱

1. همانها که در راحت و رنج انفاق می‌کنند و شم خود را فرو می‌خورند و از مردم در می‌گذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد. و کسانی که چون کار زشتی کردند یا برخود ستم کردند خدا را یاد می‌کنند و برای گناهان خود آمرزش می‌طلبند و کسانی که دانسته بر خلاف‌هایی که کرده‌اند پا نمی‌فشارند و جز خدا چه کسی است که گناهان را بیامرزد؟

(آل عمران /35-134)

2. پیش از آنکه روزی فرا رسد که در آن نه داد و ستدی است و نه دوستی و شفاعتی، از آنچه روزیتان کرده‌ایم انفاق نمایید...

(بقره/254)

3. و چون به شما درودی گفته شد، پس به درودی بهتر از آن، یا همان را پاسخ دهید

(نساء/86)

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱

شب آرامی بود

می‌روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد به آرامش زیبای یقین

با خودم می‌گفتم

زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن، به همان عریانی که به هنگام ورود آمده‌ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟

هیچ!!!

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره‌ها می‌ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را خواهد کشت

...

منسوب به سهراب سپهری

 

چقدر این بخش از این شعر بلند زیباست و چقدر انسان را به فکر فرو می‌برد...چقدر می‌تواند تکلیف ما را روشن کند...

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱

یه چیز خیلی عجیب برای من، تکرار بیش از اندازه توصیه به انفاق کردن در قرآنه. خیلی برام عجیبه که پروردگار به همون اندازه که می‌گه نماز بخوانید یا به خدا ایمان بیاورید و کارهای ناشایست نکنید، به همون اندازه، شاید هم بیشتر به انفاق توصیه می‌کنه. جالبه که طیف انفاق رو هم از مال و غذا می‌گیره تا روی خوش و صحبت کردن با مهربانی.

یه نکته مهم: بارها و بارها می‌فرمایند که قاتل ثواب انفاق، دو چیزه: یکی ریا و دیگری منت گذاشتن. با خودم فکر می‌کنم این منت، لازم نیست حتما موقع پول دادن باشه. گاهی وقتی داریم کمکی به کسی می‌کنیم، از همون اولش داریم توی دلمون باهاش دعوا می‌کنیم که چرا قدر نمی‌دونه، چرا اصلا ما باید این کار رو بکنیم، چرا خودش یه تکونی به خودش نمی‌ده، چرا نمی‌فهمه و جبران نمی‌کنه و ... بعد هم اون کارو انجام می‌دیم اما یا بالاخره با یه تیکه و طعنه موضوع رو به رخ طرف می‌کشونیم، یا بُغ می‌کنیم و قهر می‌کنیم و حرف نمی‌زنیم و طرف خودش می‌فهمه که از ته دل اون کارو نکرده‌ایم و کل کارمون می‌ره هوا.

می‌دونم گاهی خیلی سخته کاری رو برای کسی از ته دل انجام بدیم. اما گاهی فقط یه پا گذاشتن رو نفس، کلی آدم رو می‌اندازه جلو. اینجور جاها باید خیلی مراقب اون بخشی از وجودمون باشیم که دائم تحقیرمون می‌کنه، می‌خواد بهمون بفهمنه خام شده‌ایم، دارن ازمون سواری می‌گیرن، باید با آدما مثل خودشون رفتار کرد و هزارتا برهان دیگه برا اینکه نذاره ما اون تکون سخت رو به خودمون بدیم.

 

قرآن و زندگی ما:

سخن خوش با نیازمندان و گذشت، بهتر از صدقه با آزار است (بقره / 263)

کسانی که مالشان را شب و روز، پنهان و آشکار انفاق می‌کنند، اجر آنان نزد پروردگارشان است. نه بیمی بر آنهاست و نه محزون می‌شوند (بقره / 274)

همانها که در راحت و رنج انفاق می‌کنند و خشم خود را فرو می‌خورند و از مردم در می‌گذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد. و کسانی که چون کار زشتی کردند یا بر خود ستم کردند، خدا را یاد می‌کنند و برای گناهان خود آمرزش می‌طلبند و جز خدا چه کسی است که گناهان را بیامرزد؟ (آل عمران / 134 -135)

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

یکی از راه‌های لذت بردن از زندگی،  داشتن احساس مولد بودنه. زمان‌هایی که ما چیزی رو خلق می‌کنیم، تعمیر می‌کنیم، تولید می‌کنیم همیشه لحظات خوب و پر انرژی‌ای هستن.

این روزا خیلی از آدما از کارمشون راضی نیستن و با خودشون  که خلوت می کنن می‌بینن اگه یه روز بتونن کاری کنن که رییس خودشون بشن و خودشون شغلی برا خودشون دست و پا کنن خیلی بیشتر دوست دارن تا الان که فرضا از محیط کارشون ناراضی هستن یا از حقوقشون راضی نیستن اما به هرحال نمی‌خواهن همین آب باریکه رو هم از دست بدند.

خیلی از آدما توی این موقعیت، می‌آن و با درصد ریسک پایین، شروع می‌کنن یه کار جنبی در کنار کار اصلی خودشون راه انداختن. هرچند موفقیتهای بالا مال ریسکهای بالا هستش، اما خب اینطوری آدم کمتر هم ضرر می‌کنه

اگه زمانی دیدین دائم دارین توی ذهنتون کار رویایی خودتون رو انجام می‌دین، بدونین از اون زمانهاست که مطمئنا مسن‌تر که بشین حسرت این روزا رو می‌خورین

این آدرس می‌تونه به آدم ایده‌های زیادی بده. هرچند متاسفانه خیلی بهتر می‌تونستن این طرح‌های کسب و کار رو دسته‌بندی و منظم کنن ولی باز همین هم خوبه

http://www.karafarini.ir/list.aspx?id=4&?type=Agr

اگه کسی به این موضوع علاقه داره شماره تیرماه مجله پنجره خلاقیت یه پرونده خوب در همین مورد راه انداختن کسب و کارهای کوچیک داره که مفیده و خواندنی.

 

قرآن و زندگی ما:

آیا آنها نمى‏بینند که در هر سال، یک یا دو بار، مورد آزمایش قرار مى‏گیرند و عجب این که با این همه آزمایشهاى پى‏درپى توبه نمى‏کنند و متذکر نمى‏شوند

توبه / 126

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱

سلام دوباره

وقت گذاشتن برای یه کار جدید، برای یه توانایی نو، برای یه یادگیری جدید، برای رژیم گرفتن، زبان یاد گرفتن، مهارت پیدا کردن توی یه کار، تموم کردن کتابهایی که سالهاست خونده نشده، رسیدن به وضعیتی که ماه‌هاست پشت گوش می‌اندازیم و ده ها چیز دیگه، اگه قرار باشه با زور و مجبور کردن خودمون به انجام فرضا روزانه اون باشه، به احتمال کمی جواب می‌ده.

خود من بارها اینو تمرین کرده‌ام. از یه روزی یه تصمیم قاطع گرفته‌ام، توی همه برنامه‌های روزانه‌ام اون هدفمو نوشته‌ام، حتی شده وقت خواب که یادم اومده، پریده‌ام و اون کار رو انجام داده‌ام و ...اما بعد یه ماه، سه ماه یا کمتر و بیشتر یواش یواش نسبت به انجام ندادنش بی‌تفاوت شده‌ام و بعد یه روز کاملا فراموشش کرده‌ام.

و این‌جوری حجم زیادی از آرزوها و اهداف نیم‌خورده نیم‌خورده جمع شده‌اند و چون هیچوقت پاک نمی‌شن، تاثیر منفی خودشون رو توی تصمیمات بعدی و در جهت کاهش اراده و اعتماد به نفس گذاشته‌اند.

خب باید چیکار کرد؟

اولش، تمام حکمت مندرج در این بیت: رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود...رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود؛

دومش: جذاب کردن برنامه‌ای که می‌خواهیم دنبالش بکنیم، به هر شیوه و ابتکار ممکن. یعنی بشینیم و هر از چندگاهی برا این برناممون فکرهای ابتکاری بکنیم، تغییرش بدیم، خوشگلش بکنیم، بامزه‌اش بکنیم، متفاوتش بکنیم، کاراکترهای جدید بیاریم توش، فضا رو متفاوت کنیم و ده ها کار دیگه. در حقیقت برا هدفمون ارزش قائل بشیم و براش وقت بذاریم؛

و سومش: دائم هدفمون رو به خودمون یادآوری کنیم. یه مستندی می‌دیدم از زندگینامه مورگان فریمن، بازیگر دوست‌داشتنی آمریکایی. خودش از پونزده شونزده‌سالگی رفته بود دنبال رویای بازیگر شدن. آخرش می‌دونین کی رسیده بود به موفقیت واقعی؟ پنجاه سالگی!! توی تموم این سال‌ها نذاشته بود هدفش یادش بره. می‌گفت اگه چیزیو از ته دل بخواهید می‌رسین بهش. بعد می‌گفت هدفتونو بذارین جلو چشماتون و دائم به یادش بیارین. بزنینش به در کمد، به در یخچال و ... و نذارین یادتون بره می‌خواهین چی بشین و به چی برسین. بقیه‌اش فقط پشتکاره.

...

پریشب توی تلویزیون یه زیرنویسی دیدم از سخنان حضرت علی (ع) که می‌فرمودند: انسان با خلق خوش و نیت خوب، می‌تونه به هرآنچه آرزوش رو داره برسه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

یکی از کارکردهای زندگیه مدرن اینه که دائما حس می‌کنیم عقب مانده‌ایم. از کارهای آتی، از برنامه‌هایی که باید انجام بدیم تا بهتر بشیم، از فلان مدل لباس، موبایل، خانه، ظروف پذیرایی، مبلمان، آهنگ جدید توی بازار و خیلی چیزهای دیگه. همیشه یه چیزی هست که از اونچه ما داریم بهتره یا در واقع «بهتر به نظر می‌رسه».

دقت کردین اینجوری خیلی وقته تقریبا لذت «داشتن» رو از دست داده‌ایم؟

نمی‌خوام برگردیم به خاطرات خوب گذشته و این‌که اون موقع‌ها با داشتن یه چیز کوچیک روزها و ماه ها سرگرم می‌شدیم و روی ابرا راه می‌رفتیم. می‌خوام تمرکز کنیم ببینیم چطور می‌شه از این مقایسه دائم خوشبختی خودمان با دیگران دست برداریم و از چیزی که داریم و هستیم، لذت ببریم و شاکر باشیم.

مزه مزه کردن بودن‌ها و داشته‌هایمان هنر بزرگیه که باید روش تمرین کنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱

...اگر به شما در احد زخمی برسد، آن گروه را نیز زخمی همانند آن در بدر رسیده. و ما این روزهای شکست و پیروزی را در میان مردم می‌گردانیم تا خدا مومنان واقعی را معلوم گرداند

سوره مبارکه آل عمران: آیه 140

چقدر بطن این آیه می‌تونه دل آدم رو توی زندگی روزمره آروم کنه...این‌که باور کنیم یه قوانینی توی این طبیعت هست که با کم و زیاد ما، کم و زیاد نمی‌شه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱

گاهی باید خودت رو بگیری و محکم تکون بدی و از خودت بپرسی: ببین یارو! دغدغه‌هات چین؟

بعد اگه دیدی مدل تلویزیون و آهنگ جدید فلانی و قسمت بعدی سریال فلان و همراهی‌های الکی با حرفها و تفسیرهای الکی بعضی‌ها و مدل موبایلت و فلان رستوران و کافی‌شاپ متفاوت ازت ریخت بیرون... یقه‌اش رو صاف کنی و با غم.....به خودت بگی...:

چقدر بنجل شده‌ای داداش!

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠

همه ماها یه‌عالمه کتاب از زندگی و سخنان آدم‌های بزرگ خوانده‌ایم. کلی به شیوه زندگیشان فکر کرده‌ایم. کلی مجله خریده‌ایم تا بدانیم فلانی چطور زندگی می‌کند و چگونه روزش را می‌گذراند و چه چیزی را دوست دارد. به بزرگترهایمان نگاه می‌کنیم و از آنها تجربه می‌اندوزیم. و هزارتا کار دیگه که نمایشی است از احساس طبیعی ما برای بهتر شدن مداوم.

...

از یکی دو سال قبل با علم به این‌که راجع به خیلی از چیزهای مهم خصوصا در مورد رشته‌ام اطلاعات عمیق ندارم و به‌ویژه این‌که هرچه می‌خوانم، درست زمانی که بهش نیاز دارم یادم می‌رود، شروع کردم به گردآوری هر مطلبی که جایی می‌خواندم و احساس می‌کردم مهم‌اند. زیر خطوط مهم‌اش خط می‌کشیدم و بعد تمام آنها را در هشت یا نه تا زونکن که بصورت موضوعی تقسیم‌بندی شده بودند نگهداری می‌کردم. کار خوبی بود و هست. اما یه روز متوجه شدم باز خیلی فرقی نکرده. من فقط در گردآوری منظم‌تر شده بودم. اما مطالب را نمی‌خواندم. برنامه‌ای ریختم برای خوندن و چند تا از زونکن‌ ها رو تموم کردم. خیلی احساس خوبی بود. اما باز بعد از مدتی جزئیات مطالب یادم رفت. باز نیاز بود دوره کنم و در همان حال دائم این زونکن‌ها بایست از اطلاعات جدید پر می‌شد. به هرحال پروژه نیمه متوقف است الان. یعنی شاید ماهی چند تا مطلب برود داخل زونکن‌ها اما کلی احساس گناه از این‌که خب کی وقت می‌ذاری اینا رو بخونی؟

...

خیلی از ماها با تجربیاتی که خودمان اندوخته‌ایم و درس‌هایی که گرفته‌ایم یه پا فیلسوفیم. خودمان می‌توانیم یه سبک زندگی برا خودمان تعریف کنیم. نمی‌خواهم بگویم نیازی به یادگیری از بزرگان نداریم. به هیچ‌وجه. گاهی یه جمله کوتاه از یه آدم بزرگ تمام زندگی ما رو تغییر می‌ده. گاهی همین جملات رو ما هم بهش رسیده‌ایم اما جوری که اونا می‌گن، جوریه که آدم رو از جاش تکون می‌ده و می‌اندازتش وسط تلاش برا موفقیت. با این‌حال گاهی صرفا تبدیل می‌شیم به زونکن‌های آدم‌ها و کتابها و مطالب خوب. بعد یادمون می‌ره این خود خودمون کلی تجربه از همین آدمها و کتابها بدست آورده که چون خیلی تحویلش نمی‌گیریم، جرات نمی‌کنه بهمون بگه. ولی ماها خودمون بهتر از هرکس دیگه‌ای می‌دونیم چه چیزی باعث سردردمون می‌شه، چی حالمون رو جا می‌آره، چی کوکمون می‌کنه و کلی انرژی بهمون می‌ده، چه کاری خستگیمون رو در می‌بره، چه برنامه‌ای رو دوست داریم ببینیم، چه آهنگی انرژیمون رو می‌مکه، چه غذایی بهمون سازگاره، چه منظره‌ای دلمون رو می‌لرزونه، چه آدمایی رو دوست داریم باهاشون باشیم، فکر کردن به کدوم آرزوها پر انرژیمون می‌کنه و فکر کردن به کدوماشون افسردمون می‌کنه و خیلی چیزای دیگه.

ما هممون یه فیلسوف کوچک باتجربه درونمون داریم. بد نیست قبل از آغاز سال یکی دو ساعت با خودمون خلوت کنیم و خودمون رو یه ورانداز بکنیم. این که حس کنی تو هم فلسفه‌هایی برا خودت داری ( نه این‌که مغرور بشی و دیگه نری سراغ بهتر شدن) و این فلسفه‌ها بنا به تجربیات تو کارامد و مفید هم هستند حس خیلی خوبیه.

انسان می‌تواند مایه شگفتی جهان باشد ولی زن و خدمتکارانش هیچ چیز قابل ملاحظه‌ای در او نبینند. معدودی از انسان‌ها مایه شگفتی خانواده خود بوده‌اند

مونتنی

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

این روزها شوک از دست دادن آشنایی نه‌چندان نزدیک، اما خیلی زنده و واضح، یکی دو روز مرا در بهت فرو برد. این‌که یه‌دفعه یه آدم جوان و سرحال و بدون هیچ مشکل، با یه زن جوون و یه بچه خیلی کوچیک بیفته و بمیره، خیلی غریب بود. اونم وقتی مثل این‌که می‌خوای بری نون بخری، راه افتاده باشی بری برا دل دردت دکتر، بعد تو صف انتظار یه‌دفعه هم سکته مغزی بکنی و هم قلبی!!

این روزها دائما دارم به این فکر می‌کنم که اون آدم عزیز، اونروز به چه چیزی فکر می‌کرده، چه برنامه‌هایی برای بعد از ظهرش داشته، چجوری از همسرش خداحافظی کرده؟ چه چیزایی رو نگفته؟ آیا بچه‌اش رو بوسیده؟ و این‌که ...چقدر آماده اون دنیا بوده؟

...

مرگ خیلی به ماها نزدیکه. می‌گن وقتی آدم به فرشته مرگ اعتراض می‌کنه و می‌گه چرا اینقدر ناغافل، می‌گه ندیدی فلان روز فلان همسایه‌ات رو بردم، فلان روز فلانی رو، فلان روز جوون‌تر از تو رو، فلان روز مسن‌تر از تو رو...بعد می‌گه اینا همه نشونه بود و تو توجهی نکردی...(اگه از پائولو کوئلیو بشنویم که باید زبان نشانه‌ها رو دانست و بهشون توجه کرد، بیشتر تحویل می‌گیریم ). به همکارم می‌گفتم اینجور مرگ‌ها مثل حالت کسی که لباسهاش الکتریسیته داره و از کنارت رد می‌شه است، یه گز و تکون خاصی می‌ده تو رو و چند روز مشغولت می‌کنه.

خدا انشاالله رحمتش کنه و خانواده‌اش رو صبر بده که می‌دونم خیلی خیلی سخته.

حالا دارم به این فکر می‌کنم که آدمهای بزرگ چطور می‌تونستن اینها رو ببینن و تا آخر عمرشون هم تلاش کنن و ناامید نشن. این‌که حضرت علی (ع) می‌گه جوری زندگی کن انگار فردا می‌میری، و جوری برنامه‌ریزی و تلاش کن انگار عمر جاودان داری، خیلی معنا داره. یعنی یه نسخه‌ای هست اینجور زمان‌ها که هم می‌ذاره غم‌دار بشی، هم به غمت احترام میذاره، هم وادارت می‌کنه از مرگ درس بگیری و آدم‌تر بشی، هم بفهمی ارزش این دنیا چقدر کمه و چقدر این‌همه حرص و جوش و اعصاب‌خردی و یکی دوتا کردن بی‌ارزشه، هم عبوست نمی‌کنه و نمی‌ذاره از فردا بگی که چی اصلا زندگی کنم!، هم پرتت نمی‌کنه تو خفه کردن خودت با لذت و بیرون اومدن از حالت انسانی خودت ... و همه اینا خیلی سخته.

اغلب حقایق زندگی یه‌جورایی مزه تلخ و شیرینی باهم داره. نه خوشیهای مادی و جسمی‌اش برا آدم برای همیشه اقناع‌کننده است، نه دردهاش برا همیشه است و اگه آدم خودش نچسبه به اینجور رویدادها، آروم آروم گذر زمان از یاد آدم می‌بره و آدمه بر می‌گرده به زندگیش. فکر کنم اگه بخوای به معنای این بالا و پایین‌ها پی ببری، باید حتی شده با ترس و لرز وایسی و تکون نخوری. خوش بحال اونایی که دلبستگی‌هاشون به این دنیا خیلی کمه و دلشون پر می‌زنه برا ملاقات با خدا.

...

هنگام مرگ، انسان به یاد جمیع مالوفات خود می‌افتد: مداومت طولانی بر کارهای نیک و پیراستن فکر از امور پلید، ذخیره و سرمایه آدمی است برای زمان مرگ. چون ادمی همانگونه که می‌زید، می‌میرد.

امام محمد غزالی،‌احیاء علوم‌الدین

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

می‌گن برا اینکه حواست سر نماز به خدا باشه، نمی‌تونی یه‌دفعه بعد الله اکبر اول نماز حواستو جمع کنی و حضور داشته باشی. باید از قبل از نماز، فرضا زمان وضو گرفتن حواستو جمع کنی، تمرکز کنی، ذهنتو از حرفهای پخش و پلا بکشی کنار و آرومش کنی، حواستو جمع کنی به آبی که روی دستهات می‌ریزی، صورتتو باهاش می‌شوری و با خدا اون موقع حرفهای خودمونی بزنی...اینجوری وقتی وای‌می‌سی برای نماز، یه‌کم آروم شده‌ای و احتمال حضور قلبت بیشتره...البته با تمرین بهتر هم می‌شه. خصوصا با مداومت.

برا خوابیدن هم می‌گن، قبلنا که تلویزیون و ماهواره نبود، آدما آروم آروم پا می‌شدن و آماده می‌شدن برا خواب. یعنی کارهایی مثل دستشویی رفتن و مسواک زدن و لباس عوض کردن و رختخواب پهن کردن همه در یک فضای آرام و ساکت انجام می‌شد. اینجوری ناخودآگاه بدن آروم می‌گرفت و درست‌تر و قشنگ‌تر می‌خوابید.

...

یادمون نره خیلی از کارا برا اینکه درست انجام بشن باید قبلش تمرکز کرد، آروم شد و حواس و انرژی رو کاملا به اون معطوف کرد. بعضی قوانین طبیعت استثنا نداره و باید همونجوری بهشون عمل کرد. این‌که وبلاگ بخونیم و چایی هم بخوریم و با تلفن هم حرف بزنیم نباید بعدش تعجب کنیم که خیلی وقته مزه چایی رو یادمون رفته، یا یادمون نیست پریروز تو فلان وبلاگ چی خوندیم و یا این‌که با فلانی راجع به چی حرف زدیم.

همین هم برا حرف زدنمون با خدا صادقه، همین‌هم برا درد دل کردن با اون و همین هم برا حس کردن نعمت زنده بودنمون و این روزهایی که دارن می‌گذرن و ما فکر می‌کنیم روزهای بعد بهترن

باید بعضی وقتا به خودمون زیر لب بگیم...آروم...آروم...آروم‌تر

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

و کسانی که از گناهان بزرگ و زشتکاری‌ها اجتناب می‌کنند و چون به خشم آمدند در می‌گذرند

و کسانی که امر پروردگارشان را اجابت کردند و نماز بر پا داشتند و کارشان در میانشان برپایه مشورت است و از آنچه روزیشان دادیم انفاق می‌کنند

و آنان که چون ستمی به آن‌ها رسد تسلیم نشده داد خود می‌ستانند

و سزای بدی، بدیِ همانند آن است. پس هرکه درگذرد و اصلاح کند، پاداش او بر خداست. بی‌تردید او ظالمان را دوست نمی‌دارد.

سوره مبارکه شوری، آیات 36 تا 40

برخی آیه‌های قرآن، به تنهایی یه دوره «چگونه درست زندگی کنیم که هم شاد باشیم هم آرام و هم معتمد به نفس» اند.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠

چه حالی می‌ده بدونی خدا بهت گفته: واصطنعتک لنفسی...تو رو برا خودم پرورش دادم و ساختم. تو مال خود خودمی.

این آیه رو خدا در قرآن (سوره طه آیه 41) درباره حضرت موسی فرموده.

اما نکته مهم اینه که این حس و حرف خوب برای حضرت موسی ساده به‌دست نیومده. اصولا همون مصداق «هرکه در این جمع مقرب‌تر است جام بلا بیشترش می‌دهند» هست. حدود 420 آیه در قرآن مربوط به حضرت موسی و زندگی و سایر موضوعات مرتبط با ایشان است و وقتی اونا رو می‌خونی می‌بینی چقدر زندگی ایشون پستی و بلندی و سختی و امتحان در بر داشته. چقدر مواقعی بوده که ایشون مجبور بوده صرفا با توکل صرف دست به کارهایی بزنه که حتی فکر انجامش توی اون زمان مو به تن آدم سیخ می‌کرده. و از جنبه‌ای دیگر، چقدر زیباست که وقتی کل داستان زندگی حضرت موسی رو نگاه می‌کنی، می‌بینی خدا از همون ابتدای تولد هوای ایشون رو داشته، همون ماجرای به آب انداخته شدن گهواره ایشون، بازگشتن نزد مادر برای شیردهی، زندگی در دربار مصر ، ده‌سال زندگی در مدین، صحبت با خدا در کوه طور و ...

بعد با خودت فکر می‌کنی و به زندگی خودت نگاه می‌کنی و می‌بینی نه، مثل اینکه خدا هوای تو رو هم داشته و از اول تولد تا حالا چه چیزهایی که پیش اومده و اولش ترسیده‌ای و نگران بوده‌ای اما بعدها دیده‌ای صلاحت بوده... کاش برسیم به جایی که به ما هم بگه تو رو برا خودم ساختم و مال خودمی.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

کل هنر زندگی کردن در آن است که از افرادی که باعث رنجش خاطر ما می‌شوند، استفاده کنیم

مارسل پروست

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

تصمیم گرفتم در پاسخ به کامنت‌های پایین یه پست بنویسم و چقدر سخته واقعا!

حقیقتش بعد چند روز فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم توی موقعیت‌های گوناگون، به ذهنم رسید مهمترین هدف من توی زندگی (فعلا تا الان) این بوده که به یقین برسم یا حداقل تمام تلاشم رو بکنم که شک و تردیدهای کمتری توی زندگیم باشه. یه زمانی احساسم این بود که قضاوت نکردن و داخل کردن فاکتور زمان و محیط به تصمیم‌گیری‌ها آدم رو چندوجهی و قوی می‌کنه. اینجوری شما خودت رو در یک فضای لایتناهی رها می‌کنی و به نوع خاصی از آرامش می‌رسی. اما الان دارم به این نتیجه می‌رسم که هرچند قضاوت کردن درست نیست، اما حداقل می‌تونم خودم و اعمالم رو قضاوت کنم. حداقل باید دنبال یه‌سری اصول بگردم که بشه بهشون وصل شد و خودم رو محکم کنم. تلاش این روزهای من یافتن این اصوله.

مثال می‌زنم. فرضا من به این اعتقاد پیدا کرده‌ام که قوانین خدا و قوانینی که برای طبیعت معین کرده، قوانین ثابتی‌اند و بخاطر ما آدمها تغییر نمی‌کنن. همین یک اعتقاد باعث شده یقینم بیشتر بشه از اینکه اگه فرضا توی جای جای قرآن، خصوصا سوره بقره، بنده‌هاشو دعوت کرده به انفاق کردن، و بعد هم نوید داده که انفاق و یا حتی قرض، باعث ازدیاد و برکت مال آدم می‌شه، این یه قانون الهیه و رد خور نداره. پس اگه من به این قانون اعتقاد و ایمان داشته باشم، خیلی راحت‌تر و کمتر شکاکانه این عمل را انجام می‌دهم و خیالم هم راحته که تاثیر خوبی روی روح و روان و زندگیم خواهد گذاشت. یا اگه فرضا من به این اعتقاد داشته باشم که ظالم توی همین دنیا تقاص پس می‌ده، دیگه با هر وضعیتی و کم و زیاد شدنی به هم نمی‌ریزم و می‌دونم این اتفاق می‌افته.

می‌دونم اینا ایده‌آل گرایانه به نظر می‌رسن اما ناخودآگاه تبدیل شده‌اند به مهمترین هدف زندگیه من. این‌که چه چیزایی وجود دارن که من بتونم لنگرم رو به اونا وصل کنم و با هر باد و بورانی تکون نخورم.

انشاالله بازهم درباره اهداف خواهم نوشت.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠

داستانی رو می‌خوندم از یه پیرمرد که می‌خواست بره زیارت خانه خدا و یه نفر یه اسب بهش داد که بتونه بره این سفر...پیرمرده خوشحال می‌شه و راه می‌افته، بعد دو سه روز اسبه مریض می‌شه. پیرمرده چند روز وقت می‌ذاره و تیمارش می‌کنه تا خوب بشه. باز راه می‌افته و باز اسبه یه بلایی سرش می‌آد و باز ازش مراقبت می‌کنه و بارها و بارها اینکار تکرار می‌شه تا اینکه پیرمرده اسبه رو می‌فروشه...اما دیگه اصلا یادش رفته بوده برا چی اومده بوده سفر...همه روزهاش تمرکزش اسبش بوده... بعد که برمی‌گرده آبادیشون، مردم که می‌آن بهش تبریک زیارت بگن تازه یادش می‌افته و حسرت می‌خوره و مردم نمی‌دونستن اون چرا اینقدر غمگین شده از وقتی برگشته.

...

نمی‌دونم یادمون اومد هدفمون توی زندگی چیه؟ یا هنوزم از این سوال مهم زود رد می‌شیم و می‌ریم سراغ یه صفحه دیگه از اینترنت که قبلا باز کرده بودیم؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠

داشتم روایتی را می‌خواندم که در آن پیامبر اکرم (ص) داشتند برای امام علی (ع) صفات مومن را برمی‌شمردند...

اندیشه‌اش بسیار متحرک و پویاست،

علم و دانشش فراوان،

بزرگوار در بازگشت و پذیرش،

سعه صدرش از همه بیشتر،

خنده‌اش تبسم،

دور هم جمع‌شدنش برای تعلم و یادگیری،

به کسی که آزارش می‌کند آزار نمی‌رساند،

در آنچه به دردش نمی‌خورد وارد نمی‌شود،

شادابی و خرمی‌اش در چهره، حزن و اندوهش در دل،

هیچ رازی را فاش نسازد،

حرکاتش لطیف، دیدارش شیرین، وقارش نیکو، برخوردش نرم،

سکوتش طولانی،

برکسی که به او بدی کرده شکیبا است،

حرکاتش مودبانه،

لعن کننده نیست، دروغگو نیست، از غیبت بیزار است،

در عمل به دینش دنبال عذر و رخصتی نمی‌رود،

در پی عیوب دیگران نمی‌رود،

نه ظریف و حساس است و نه کنجکاو و جاسوس،

درسختی‌ها بسیار شکیباست،

هرچه دلش خواست انجام نمی‌دهد،

در خشم و دشمنی غرق نشود و در دوستیش هلاک نگردد،

...

حفظ خدا شامل حال اوست و به توفیق الهی یاری شده است.

بحارالانوار، جلد 67، ص 210

با خودم فکر می‌کنم حتی فکر کردن به این خصلت‌ها روح آدم را روشن و پرطراوت می‌کند...و این‌که چقدر از مشکلات و مسائل روزمره ماها با پرورش حتی تعدادی از این ویژگی‌ها در خودمون، کاهش یافته و ناپدید می‌شوند.

خوب بودن سخت است، اما به زحمتش می‌ارزد...

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠

هرکس چرایی زندگی را بداند، هر چگونگی‌ای برایش قابل تحمل است

نیچه

خیلی از ماها اهدافی برای خودمون داریم. کوتاه مدت و میان مدت و گاهی هم بلند مدت. مثلا خیلی از این اهدافی که اول سال برای خودمون تعیین می‌کنیم کوتاه و میان مدت‌اند. خیلی از برنامه هایی که برای روزمون می‌ریزیم کوتاه مدتند. یعنی خودمون رو ملزم می‌کنیم که توی فلان روز خاص تمومشون کنیم و کنارشون تیک بزنیم. گاهی هم اهدافمون بلند مدتند. تصمیم‌ می‌گیریم فلان تخصص رو بدست بیاریم یا به فلان مرحله برسیم و برای اون چندین سال زحمت می‌کشیم.

اما به نظرم گاهی سخت‌ترین کار اینه که بدونیم هدفمون از زنده بودن و زندگی کردن چیه. واقعا هدف اصلیه ما توی زندگی چیه؟ آیا رسیدن به موفقیت می‌تونه هدف و چرایی زندگی محسوب بشه؟ آیا کمک کردن به هم‌نوع می‌تونه در این دسته از چرایی‌های زندگی قرار بگیره؟ آیا تلاش برای خوب بودن، تلاش برای بنده خوب بودن، تلاش برای رسیدن به کمال... کدومشون چرایی زندگی ما رو می‌تونه نشون بده؟

واقعا اگه ازمون بپرسن چرا داری زندگی می‌کنی چی می‌گیم؟ و اینکه...اگه همین الان بهمون بگن دو ساعت دیگه از عمرمون مونده و باید بریم اون دنیا، چقدر تو همین مدتی که زندگی کردیم با چرایی و هدفمون منطبق بوده؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩

فرق ما با آدم‌های دیوانه که در خیابان با خود حرف میزنند این است که آنها بلندبلند با خود سخن می‌گویند و ما آهسته و یواشکی.

این صدا در سرِ تو تفسیر می‌کند، نظریه می‌دهد، قضاوت می‌کند، مقایسه می‌کند، شکایت می‌کند، خوشش می‌آید، بدش می‌آید و غیره. این صدا الزاما به وضعیتی که تو اکنون در آن به سر می‌بری مربوط نمی‌شود ممکن است این صدا زنده شدن خاطرات نزدیک یا دور گذشته و یا مرور کردن و خیالورزی درباره وضعیت‌های ممکن آینده باشد. اما...این صدا همانند یک تومور، انرژی حیاتی تو را می‌مکد...

رهایی از ذهن تنها رهایی حقیقی زندگی است.

گام نخست را همین حالا بردار. شروع کن به گوش دادن به صدایی که در سرِ توست...فقط گوش کن. هنگام گوش دادن بی‌طرف باش. قضاوت نکن. قضاوت و سرزنش تو به آن معناست که صدا دوباره از در پشتی وارد شده است. بزودی متوجه می‌شوی که صدایی «آنجاست» و «من» اینجایم و دارم به ان گوش می‌دهم...حس این حضور باعث می‌شود فکر، سلطه خود را بر تو از دست بدهد و به سرعت رنگ بازد، زیرا تو دیگر ذهن را با توهم یگانگی با ان تغذیه نمی‌کنی...

نیروی حال، اثر اکهارت تول، ترجمه مسیحا برزگر

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩

... به سمت در صومعه رفتند. آنجا کیمیاگر دایره طلا را به چهار قسمت تقسیم کرد. یک قسمت را به راهب داد و به او گفت:‌ این مال شماست، به پاداش سخاوتتان نسبت به زائران.

- اما این تشکر و پاداش خیلی بیش از سخاوت من است.

این‌طور حرف نزنید، ممکن است زندگی آن‌را بشنود و دفعه آینده سهم کمتری به شما بدهد.

کیمیاگر، کوئلیو

...

تصاویری که ما با آنها احاطه شده‌ایم، اغلب نه تنها کهنه شده‌اند، در مواردی حتی می‌توانند به بیهودگی، متظاهرانه باشند. وقتی پروست اصرار می‌ورزد که جهان را به درستی ارزیابی کنیم، به کرات به ما یادآور می‌شود که ارزش صحنه‌های محقر و پیش‌و‌پا افتاده را دریابیم. شاردن نقاش، چشم‌های ما را به زیبایی نمک‌دان‌ها و تنگ‌های آب می‌گشاید؛ کیک مادلن، راوی را با انگیزه خاطرات معمولی کودکی‌اش شادمان می‌کند... به نظر پروست، همین سادگی‌ها، ویژگی زیباییست... نحوه‌ای از زیبایی که در اختیار آدمی با درآمد متوسط است و فاقد هرچیز تحمیلی یا اشرافی است.

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند، اثر آلن دوباتن

...

یادمه این بخش از کتاب دوباتن را که می‌خواندم، نشستم چند دقیقه مجددا به محیط اطرافم نگاه کردم. دلم سوخت برای ساعت مچی، جامدادی، گلدان‌ها، کتاب‌ها، کاغذهای یادداشت، تلفن و قهوه جوشم که هر روز برایم دلبری می‌کنند! و افسرده می‌شوند از اینکه همیشه نگاهشان می‌کنم اما ...نمی‌بینمشان.

اما از همه این‌ها مهم‌تر، اگر آنی که نمی‌بینمش، آدمی باشد اطرافمان چه؟ آیا ما به آدمها هم عادت می‌کنیم؟

فکر می‌کنم آره. و این اصلا خوب نیست.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩

یه تمرین:

یک کاغذ و قلم بردار. بگذار امروز یه‌جوری همه‌اش همراهت باشد. هر زمان که داشتی کاری انجام می‌دادی و دیدی حواست جای دیگری هم هست، یک علامت روی کاغذ بگذار.

پایان روز خواهی دید چند بار خودت را از لذت لمس زندگی محروم کرده‌ای.

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC