یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦

سلام مجدد

چند ماهی بود که ننوشته بودم. این از سال 83 تاکنون که این وبلاگ دائما به‌روز می‌شود اتفاق غریبی بود.

فکرش را که می‌کنم، بخشی بدلیل گرفتاری‌های شغلی بود و بخشی هم احتمالا بدلیل حضور پررنگ تلگرام در زندگی همه. شاید فکر می‌کنم و می‌کردم که دیگر وبلاگ‌خوانی کم‌رنگ شده. ایرادی که سیستم اداره هم دارد و اجازه کامنت دادن در وبلاگ‌های دیگران را نمی‌داد، هم در کاهش خوانندگان این وبلاگ موثر بود و هم در کاهش انگیزه من برای نوشتن.

این ایراد دو ماه اخیر پرشین بلاگ هم که دیگر شد قوز بالای قوز!

 

به هرحال الان دارم می‌نویسم با این امید که وقتی دکمه ذخیره را فشار دادم، پرشین بلاگ نه در بخش کامنت ادا درآورد و نه در بخش نمایش مطلب.

انشاالله....

 

 

حرف امروز: اینکه چند پیروزی کوچک ناشی از اتمام چند مسئولیت و کار برعهده گذاشته شده، خصوصا اگر کارهایشان کمی سنگین و ترسناک باشند، روزمان را خواهد ساخت. همان پیام اول غورباقه‌هایت را بخور. همان پیام 80/20 که ارزش انجام برخی از کارها رو خیلی بیشتر از قیافه ظاهری اون کارها می‌دونه. و همان پیامی که بارها در این وبلاگ با یادآوری ارزشمندی نگارش وظایف روزانه و سهیم کردن خودمان در لذت تیک زدن دانه به دانه آنها آورده شده.

 

روزتان خوش و خرم انشاالله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤

یه قانونی هست که از سخنرانی یه نویسنده داستانهای علمی تخیلی بنام تئودور استارجئون استخراج شده. اینکه:

نود درصد هر چیزی بی خوده و ارزش وقت‌گذاشتن و فکر کردن رو نداره!

البته خیلی از چیزهای دور و برمون هستن که اتفاقا بیش از نود درصدشون مهم‌اند. اما خیلی از افکار روزانه ما، قضاوت‌های ما، وقت‌گذاشتن‌های ما، خوردنی‌های ما، اولویت‌های ما، حرفهای دیگران، قضاوتهای آنان، و ... واقعا از این قانون پیروی می‌کنن و می‌تونن با چیزها و کارها و افکار مهم‌تر و قدرتمندتر و سازنده‌تر جایگزین بشن. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤

گاهی خوبه توی زندگیمون بشینیم اولویت‌ها و مسائل مهم رو از معمولی جدا کنیم.

بعد یه برنامه بریزیم و اگه چندتاشون خیلی مهم‌‌ترند، اونارو جدا کنیم، بعد روی یکیشون تمرکز کنیم و به سامان برسانیمش و بعد هم برویم سراغ بعدی و بعدی.

 

بیشتر سرگشتگی، خستگی و احساس درماندگی ما در مواجهه با مسائل،ناشی از درست نگاه نکردن و هدفمند و نظم نداشتنمون توی زندگیه. خیلی از روزها رو باری به هر جهت و صرفا با گذران روزمره و انجام کارهای اداری و شغلی و خانه و درس و ... می‌گذرونیم و حجم سنگین وظایف بدرد بخور و بدرد نخور رو روی دوشمون می‌گیرم و آخر شب هم خسته، اما نه راضی از روزی که گذروندیم می‌خوابیم.

در صورتی که هممون می‌دونیم یه روز که توش یه کار خوب کرده باشیم یا بالاخره یکی از کارهای ناتموم رو تموم کرده باشیم یا یه‌چیز جدید یاد گرفته باشیم (البته هدفمند و نه اینکه مثلا از تلویزیون چیزی دیده باشیم) هم توی روزش خوش اخلاق و پر انرژی هستیم، هم خواب, شبش خیلی می‌چسبه. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤

این خیلی خیلی خیلی جالبه که ما با این‌همه کتاب و مقاله و محتوای وبلاگی و وایبری و تلگرامی که روزانه درخصوص روش‌های درست زندگی کردن (چه بهداشتی، چه تغذیه‌ای، چه فکری، چه احساسی) می‌خونیم،

هنوز هم اگه یکی بهمون بگه بزرگترین هدف زندگیت چیه و چه کارهایی برنامه‌ریزی کرده‌ای که بهش برسی، هاج و واج نگاهش می‌کنیم!

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤

یکی از زیبایی‌های ماه رمضان اینه که پروردگار، بنده‌هاش رو ناچار می‌کنه توی یه قالبی قرار بگیرن که ضابطه‌های سختی داره. هم جسمانی و هم فکری. بعد یه‌عالمه هم مشوق می‌ذاره. بازهم هم جسمانی و هم معنوی. ممنوع می‌کنه اینکه هر زمان بخواهی بخوری یا بیاشامی، ازت می‌خواد فکرای بد نکنی، می‌خواد که چشم و گوش و زبانت رو کنترل کنی. بعد بهت می‌گه با اینکار هم سیستم جسمانیتو تنظیم می‌کنم و هم کلی بهت حس و حال خوب می‌دم.

در حقیقت آدمی که مقید می‌شه روزه بگیره، یه جورایی (البته خیلی بالاتر و لذتبخش‌تر) اون شیوه‌های تصمیم‌گیری بیست و یک روزه یا تصمیم‌گیری‌های الزام‌آوری که در پست‌های قبلی بهشون پرداختم رو برای خودش اجباری می‌کنه. قشنگیش اینجاست که توی مواردی که ما خودمون برا خودمون برنامه می‌ریزیم، خیلی اوقات نمی‌تونیم به برنامه‌مون عمل کنیم یا بعد از یه مدت دیگه دست از تلاش برای تغییر یه عادت بد یا ایجاد یه عادت خوب برمی‌داریم؛ اما توی ماه رمضون مجبوری یه ماه رو به خودت سخت بگیری و کاراهایی که ازت خواسته شده رو انجام بدی. (هرچند خدا اونقدر مهربون و رحیم هست که به محض اینکه کوچکترین صدمه جسمی بخواد برات پیش بیاد می‌گه برنامه رو بذار کنار و هر موقع خوب شدی و مطمئن شدی دیگه اذیت نمی‌شی برو و روزه‌هات رو قضا کن).

اینا رو نوشتم برا اینکه به خودمون یادآوری کنم این روزها فرصتی عالی برای گنجاندن برخی از اون برنامه‌ها لابلای اجبارهای ماه رمضونه. مثلا یکی دلش می‌خواد اقتدار و حال معنویش رو ببره بالا، یا مثلا می‌خواد تا آخر ماه رمضون سیصد تا لغت زبان جدید یاد بگیره، یا مثلا فلان کتاب رو تموم کنه، یا گوشه ناخنش رو دیگه نجوه، یا اطلاعاتش رو راجع به فلان موضوع ارتقا ببخشه، یا توی روابط اداری و اجتماعی‌اش تحولی بوجود بیاره یا هر چیزی دیگه، می‌تونه از این سازمان منضبط الهی بهره خوب ببره و لابلای این روزهایی که برنامه روزمره زندگیمون متحول شده، یکی دوتا برنامه جدید هم بگنجونه و آخر ماه لذت رسیدن بهش رو بچشه.

...

یادمون باشه برای همدیگه دعا کنیم. خصوصا وقت‌های افطار. برای عاقبت به خیری، رسیدن به خواسته‌ها و درخواست قدرت از خدا برای تغییر و بهتر شدن. یادمون باشه به خدا قول بدیم اگه وضع مالی و دانش و اراده و ارتباطمون (هرکدوم که می‌خواهیم بهبود ببینه) بهتر شد خودمون رو می‌کنیم واسطه خیر و کمک به بنده‌های دیگه‌اش. خدا اینجوری خیلی خوشش می‌آد و حتما رسیدن ما به آرزوهامون رو تسریع می‌کنه. انشاالله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

سلام

امسال حجم کارهای شغلی من زیاد شد و متاسفانه نوشتن در اینجا اولویتش رو از دست داد. از همه و خودم عذر میخواهم. انشاالله سال جدید، تصمیمی قاطع خواهم گرفت و اینجا رو بهتر اداره میکنم.

برای سال جدید، انشاالله تصمیم دارم مطالعه ام را بیشتر کنم. روی یک موضوع خاص. خاطرمون باشه لازم نیست ده تا هدف برا خودمون بنویسیم. یکی کافیه. بهش که عمل کردیم، انرژی میگیریم برای هدفهای بعدی. 

توی خیلی از محیطهای کاری، کسی که مطالعه اش فقط کمی بیشتر از حد خبر خوندن باشه، یه سر و گردن می افته از بقیه جلو. گرچه خوب خوندن و مطلب درست انتخاب کردن و در همان حال متواضع بودن و از فردای دو صفحه متن و کتاب و سند خوندن، افاضه نکردن هم مهمه.

برای همه شماهایی که اینجا رو میخونین و با کامنت و ایمیل به من لطف دارید، سالی پر از برکت و سلامتی و حرکت رو به جلو و جیب پر از پول و دلی بخشنده آرزو میکنم.

آمین یا رب العالمین

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳

سلام.

برای وارد شدن به هر کاری،‌ نیاز داریم تا حد ممکن زیر و بم اون کار رو بشناسیم. اگه اسکی بلد نباشیم، تقریبا محاله که چوب اسکی پامون کنیم و با یه بسم الله و خدایا خودمو سپردم بهت، راه بیفتیم از یه سراشیبی برفی به پایین. تقریبا محاله و اگر هم کسی اینکار رو بکنه، نمی‌شه بهش گفت جسور و پردل و جرات؛ یه جورایی بی‌عقلیه!

وارد شدن توی فضاهای شغلی یا سرمایه‌گذاری برای آغاز یه کار و شغل جدید هم دقیقا همین وضعیت رو داره. مثلا من ده میلیون پول جمع کرده‌ام و می‌خوام یه شغل راه بندازم برا خودم. باید همه جنبه‌ها رو در نظر بگیرم و راجع بهشون تحقیق کنم. مثلا اگه بذارم توی بانک حدودا ماهی صد و هفتاد تومان بهم می‌دن. اگه برم سکه یا دلار بخرم، ریسک درآمد بالا و در همان حال از دست دادن سرمایه و یا حتی سکون طولانی‌مدت رو داره. اگه برم توی کار بورس، باید بلد باشم چیکار کنم. اگه قرار باشه همه چیزو بسپرم به یه کارشناس و کارگزار، چیزی که اون آخر سر بهم می‌ده و پولی که برای خودش کسر می‌کنه، چیز دندون گیری نمی‌شه. اصلا می‌تونم برم سراغ کار تولیدی. یه دستگاه خیاطی، تولید و تزریق پلاستیک، جوجه‌کشی، جوراب و دستکش بافی، گیاهان زینتی و کم‌یاب و ... بخرم یا پرورش بدم و خودم کار کنم...

همه اینا خوبه اما اگه بیش از هشتاد درصد سرمایه‌گذاری‌های خرد در اینخصوص از دست می‌ره، غالبا به این خاطره که ما با اطلاعاتی بسیار کم و در همان حال شوقی بسیار زیاد وارد یه کار می‌شیم و بعد با اولین شکست، همه چیزمان را از دست می‌دهیم و حالمان گرفته می‌شود و برمی‌گردیم سراغ خودمان و زانوی غم بغل می‌کنیم.

برای اینکه توی کاری موفق بشیم باید تمام زیر و بمش رو بشناسیم. تازه اینو هم قبول کنیم که خیلی از استادها و کارکشته های خیلی از کارها، زمین می‌خورند و ورشکست می‌شن. پس در کنار اطلاعات کافی، بخشی هم به تلاشی خستگی ناپذیر و همیشه هوشمند بودن بر می‌گرده.

به نظرم خوندن دوهفته‌نامه پنجره خلاقیت خیلی برای دوستانی که می‌خوان شغلی جدید یا کاری جدید راه بیندازند مناسبه. ذهن آدم رو باز می‌کنه.

و در آخر، باز هم یادمون نره

Be Good at Something...It makes you Valuable

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳

آیا تصویر شفافی از آرزوی قلبی خود دارید؟

آیا هدف خود را با نوشتن بیانیه‌ای روی کاغذ، تصریح کرده‌اید؟

آیا معلوم کرده‌اید که حاضرید در ازای موفقیت خود چه بهایی بپردازید؟

آیا تاریخی برای تحقق هدفتان تایید کرده‌اید؟

آیا برنامه‌ای برای تحقق هدفتان ریخته‌اید؟

آیا آن برنامه به‌گونه‌ای نوشته شده تا در صورت لزوم بتوان مواردی را به آن افزود یا اصلاح کرد؟

آیا جمله‌ای تاییدی درست کرده‌اید تا این تصور را در ضمیر ناخودآگاهتان ایجاد کند که هم‌اکنون به آرزوی قلبیتان دست یافته‌اید؟

آیا جمله خود را دست‌کم دو بار در روز و شب می‌خوانید؟

آیا فضای پیرامون خود را با نمادهایی پر کرده‌اید که هدفتان را به شما یادآور شوند؟

 

جواب منفی به هریک از این سوالات، نشان می‌دهد با کمبود مداومت برای رسیدن به خواسته‌ات مواجهی.

از کتاب پای‌کوبی کن تا باران ببارد/ویک جانسون/ ترجمه امیرحسین ملکی/نشر درسا/1390

 

یکی از اتفاقای قشنگ و ملموس توی زندگیه من خریدن یه ماشین بود با همین روش. فکر کنم پنج شش سال قبل توی همین وبلاگ براش نوشتم. البته اون موقع این کلمات کلیدی نبودند توی پرشن‌بلاگ و لذا الان پیدا کردنش سخته. اما به هرحال من با داشتن صرفا نصف پولی که لازم بود، یه کاماروی آلبالویی خریدم که هنوزم مزه‌اش زیر زبونمه. نکته‌اش این بود که چندین ماه یواشکی تمام کاماروهایی که توی کوچه و خیابون میدیدم رو می‌رفتم صورتمو می‌چسبوندم به شیشه‌هاشون تا توشون رو ببینم. می‌رفتم تعمیرگاه ماشینای آمریکایی و اجازه می‌گرفتم و دقیق کاماروهای توی تعمیرگاه رو وارسی می‌کردم. حتی بوی داخل اونا رو توی ذهنم داشتم و بالاخره در اوج ناباوری یکیشون رو خریدم...

این خرید به من نشون داد اگه چیزی رو از ته دل بخوام و تمام فکر و ذهنم رو بگیره، با یه روش‌های عجیب و غریبی بهش می‌رسم. 

یادمون باشه داشتن اون شوق و حس خیلی مهمه. باید واقعا خودمون رو توی اون موقعیت ببینیم و به همون شکل رفتار کنیم انگار اون خواسته‌امان را داریم. البته قسمت و صلاح هم خیلی دخیله؛ اما با داشتن این حس قوی، اگه دقیقا همونی که می‌خواهیم هم بهش نرسیم، با درک و آرامش و شوق به آن چیزی که جایش بهمون داده شده نگاه خواهیم کرد و انرا به همان اندازه دوست خواهیم داشت.

...

گاهی برای تغییر دادن این وجود رسوب‌کرده و سنگین، نیاز داریم که با یه تصمیم و نگارش دقیق، یه تحولی توی زندگیه خودمون بیافرینیم.

پاشو برو خواسته‌ات رو با توجه به سوالات بالا بنویس...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳

یادمان نرود

هیچ‌ چیز تا زمانی که تغییری روزانه و تحولی روزانه در آن صورت نگیرد, تغییر نخواهد کرد.

اگر هر روز به موضوعی نپردازیم, صرفا آنرا خواسته‌ایم, اما حقیقتا به دنبالش نیستیم.

 

نتیجه این‌که برای تغییر کردن باید آهسته اما پیوسته گام برداشت و از کوچک شروع کرد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳

یادمان نرود

هیچ‌ چیز تا زمانی که تغییری روزانه و تحولی روزانه در آن صورت نگیرد, تغییر نخواهد کرد.

اگر هر روز به موضوعی نپردازیم, صرفا آنرا خواسته‌ایم, اما حقیقتا به دنبالش نیستیم.

 

نتیجه این‌که برای تغییر کردن باید آهسته اما پیوسته گام برداشت و از کوچک شروع کرد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳

یکی از عناصر مهم توی زندگی صبره.

مثلا می‌خواهیم تغییری توی خودمون ایجاد کنیم یا توانمندی جدیدی رو پیدا کنیم. نکته محوری داشتن تمرینه و اصل تمرین هم صبور بودن و تداوم‌ دادنه.

بچه که بودیم دوچرخه سواری رو با تمرین زیاد یاد گرفتیم. حتما چندین بار خوردیم زمین اما صبور بودیم و بلند شدیم و تمرینمون رو تکرار کردیم.

الان هم باید همین کارو کرد. حذف یه عادت بد یا تلاش برای ایجاد یه عادت خوب به تمرین نیاز داره. نباید با یه بار زمین خوردن کل موضوع رو گذاشت کنار. یادمون نره که یکی از تبعات خیلی منفی زندگی مدرن عجول بودن و همه اش دویدنه. تا جایی که اگه پنج دقیقه یه جا آروم بشینیم نمی‌تونیم. نه تمرکز داریم و نه آرامش. فکر می کنیم اگه همیشه مشغول کاری نباشیم عقب می‌مونیم... برای همین هم  هست که صبر کردن رو بلد نیستیم و آرامش در پی اون و نهایتا حکمتی که باهاش می آد.

عجیب نیست که خدا اینهمه توی قرآن از صابران خوب گفته و بارها عنوان داشته من با صابرانم.

صبر رو تمرین کنیم و باهاش برای ایجاد مهارتهای جدید توی خودمون سرمایه بسازیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳

وقتی یه فضای امن برای خودت درست کنی، با هرچه جدید و غیرمنتظره و متفاوت هست،‌ با سختی برخورد می‌کنی. در حقیقت هرچه آن نظامی که به آن عادت کرده‌ای را به هم بزند، برایت می‌شود تهدید! حتی تغییرات خوب را هم تحمل نمی‌کنی و طرفشان نمی‌روی. دو دقیقه نرمش و خم و راست کردن کمر رو انجام نمی‌دی چون تو را از آن منطقه عادتی بیرون می‌کشد. یه رییس یا همکار جدید می‌آد توی اداره، می‌بینی دیگه صبح‌ها دوست نداری بری سر کار چون فضای امنی که بهش عادت کرده بودی شاید به هم خورده باشه. 

فعالیت جدید، عادت تازه، یادگرفتن رفتار و اخلاق بهتر و صمیمانه‌تر، پیدا کردن نقطه آدمیت آدم‌ها و از همان‌جا دوست‌داشتن آن‌ها و گذشتن از ایراداتشان؛ صبورتر بودن با آدمها و حیوونا و طبیعتی که از نظر ما آن‌جوری نیستند که ما الان دلمون می‌خواد! همه و همه نشانه‌های زنده‌گی‌هایی هستند که ما در عوض، با ایجاد یک فضای کاملا اختصاصی برای خودمان، آن‌ها را پس می‌زنیم و بعد هم با هر اتفاقی داخل لاک خودمان فروتر می‌ریم و از همانجا دائم غر می‌زنیم که «چرا همین سهم اندک مرا هم بعضی‌ها نمی‌توانند ببینند و می‌خواهند ازم بگیرند»؟

اما وقتی از این حباب خودساخته بیرون می‌آییم، می‌بینیم که بدخلقی‌ها، نامردی‌ها، بدجنسی‌ها و ... آدمهای اطراف، لزوما به سمت ما نیستند. درد و ترس و رنجی است که خود آن‌ها تحمل می‌کنند و به غلط فکر می‌کنند بیرونش بریزند، راحت می‌شوند.

آدم‌هایی که اهداف و نگاهشان وسیعه، ناخودآگاه از این ضربه‌ها خودشون رو دور می‌کنن. اگر هم ضربه بخورن، بدنشون، زود خودشو التیام می‌بخشه. هدف اونا خیلی والاتر از فکر کردن به اینجور چیزاست.

بعد...

یادمون باشه اگه من و تو آدم خوشرویی باشیم و با متانت و قوی و فروتن، خیلی از آدما حتی در سکوت از ما الگو می‌گیرن و ادمای بهتری می‌شن.

اگه من و تو سعی کنیم زندگی خوبی داشته باشیم، پولدار باشیم، سلامت باشیم و در همان حال دست خیر داشته باشیم و باعث اعتلای دوست و فامیل و همکار و بعدهم جامعه و کشورمون بشیم، هم خودمون حس خوبی داریم و هم کمکی هستیم برای دیگران.

و بازهم بعد...

توی قرآن، آیات 200 تا 202 سوره بقره خدا به بنده‌هاش یاد می‌ده که صرفا نگویند پروردگارا توی همین دنیا بهم عطا کن؛ یا حتی فقط در آن دنیا؛ می‌گوید بگویید هم در این دنیا و هم در آن دنیا به ما عطا کن و ما را از آتش دوزخ دور نگهدار (همون ذکر معروف قنوت نماز). بعد می‌فرماید اینانند که از دستاوردهایشان بهره‌ای خواهند داشت.

معلومه که خدا هم از ما افق دید وسیع می‌خواد.

هرجا دیدی یه کار سختته، فکر کن ببین آیا توی اون منطقه امن وایساده‌ای یا نه؟ اگه بله، یه امتحانی بکن و دیدت رو وسعت ببخش. انتقاد و بدخلقی رو به خودت نگیر؛ سعی کن بیش از محکوم کردن درک کنی و اینو بدون که به هم زدن این فضا، حتی با یه ترک و شکاف کوچیک، شروع زیبای یه زندگی جدید و پر از انرژی و پر از متانت و حس خوبه. حس زنده بودن و نو شدن و جرات داشتن برای کارای جدید و اخلاق‌های بهتر.

نویسنده: یه مرد امیدوار - جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا برای یه شروع خوب و موفق و پربرکت و توام با سلامتی و خوشرویی و دلپاکی و حس خوب با خودت بودن همه ماها رو کمک کن. 

آمین.

برای یه سال جدید، هیچ چیز بهتر از یه تصمیم جدید برای بهتر شدن نیست. اگه تونستیم چندتا تصمیم، اما اگه خودمون رو میشناسیم و میدونیم انجام چندتا کار با هم، تمرکزمون رو از بین میبره، همون یه تصمیم و نهایی کردن اون و لذت بردن از اتمام کامل یه کار خودش کلی کاره.

...

من از امروز برنامه ریزی میکنم برای درآمدسازی بییشتر برای زندگیم، من از امروز یه طرح سه ماهه میریزم برای تمام کردن سه تا کتابی که از پارسال خریدم و هنوز نخوندمشون و کلی از این بابت احساس بد دارم، من از امروز توی برنامه های هفتگیم مینویسم که حتما هر هفته تلفنی احوال یه فامیل یا دوست خوبی که سال به سال همدیگه رو میبینیم بپرسم، من از امروز یه برنامه تا ۳۱ خرداد میریزم تا صد تا لغت زبان که بلد بودم اما یادم رفته رو یادآوری کنم و هرشب هم فقط سه دقیقه به یه شبکه انگلیسی زبان گوش بدم، من از امروز تا آخر فروردین تمرین میکنم روزی یه هویج یا یه ساقه کرفس یا یه سیب بخورم، من از امروز تصمیم میگیرم تا ماه رمضون هر زمان که دستامو میشورم یا وضو میگیرم یا ظرف میشورم آخرش سه قلپ آب هم بخورم تا بدنم کمبود آب نداشته باشه و...

از اینگونه برنامه ها تا دلمون بخواد هست و ما چون زنده ایم باید از وقتمون و  سلامتیمون استفاده کنیم و خودمون رو پیشرفت بدیم. سال ۹۳ انشاالله یکی از بهترین سالهای پیشرفت و موفقیت و آرامش ما خواهد بود اگه با تصمیم و برنامه شروعش کنیم

انشاالله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢

یه رفتار جالب که این روزها دقیق شده‌ام و توی گربه‌های خیابون می‌بینم، اینه که اگه جاییشون زخم می‌شه یا ضرب می‌بینه، زندگیشون رو تعطیل نمی‌کنن و به حرکتشون ادامه می‌دن (مگر اینکه اصلا نتونن تکون بخورن). این چند هفته سه تا گربه اطراف محل کار و خونه بوده‌اند که به هر دلیلی پاها و دستهاشون صدمه خورده، اما لنگ لنگان حرکت کرده‌ اند و دنبال کارهای روزان‌ه‌اشان رفته‌اند. می‌گردند برای غذا و بعد از مدتی، حتی روی دیوارها هم می‌پرند، آن‌هم با یه دست و دو پا!

گیاها هم همینطورن. جلوشون که گرفته می‌شه غر نمی‌زنن. ادامه می‌دن. حتی اگه کج و کوله در بیان، اما ادامه می‌دن. ضمن این‌که بخش‌های دیگه گیاه هم ماتم آن بخش مشکل‌دار رو نمی‌گیرن.

خیلی چیزای دیگه هم در طبیعت از همین قانون استفاده می‌کنن. گاهی با خودم فکر می‌کنم آدمی که بتونه برگرده به  ماهیت حقیقی و طبیعی خودش، چقدر شادتره و قوی‌تر. امروز نکته‌ای از آقای دولابی می‌خواندم که نقل کرده بودند که بهترین کار توی دنیا، این دو کلمه است: مرنج و مرنجان! فکر کردم و دیدم توی طبیعت کینه و آزار دادن وجود نداره. هرکی هرکاری می‌کنه بر مبنای غریزه‌اش هست و نه زیاده‌خواهی و لجبازی. 

حتی فعالیت‌های فیزیکی طبیعی هم سلامتی می‌آره. مثلا سحر بیدار شدن؛ وقت تاریکی خوابیدن و تا دیروقت به زور چراغ و تلویزیون بیدار نماندن؛ تا زمانی که گرسنه نشده‌ای نخوردن؛ وقتی سیر شدی، دیگه ادامه ندادن؛ زیاد راه رفتن و کارهای بدنی انجام دادن؛ در هماهنگی به‌سر بردن با محیط اطراف و نگهبان آن‌ها بودن و هزارتا چیز دیگه...

این روزها فصل داره پوست می‌اندازه و خوبه دقیق بشیم و یکی دو تا خصلت طبیعیمون رو انتخاب کنیم و بهشون برگردیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢

از امروز دو ماه مانده به آخر سال.

یک تصمیم بگیر و تلاش کن این دو ماه رو بهش وفادار بمونی.

یه تصمیم خیلی کوچیک، بزرگ، ...اصلا اندازه‌اش مهم نیست. مهم اثبات قدرت تداوم و اراده به خودته.

مثلا نوشیدن سه لیوان آب در روز،

مثلا یادگیری روزی یه لغت یا جمله انگلیسی، بعد فرداش تکرار اون قبلی و یادگرفتن یه جدید، پس فرداش تکرار اون دوتا قبلیا و یادگیری یه جدید.

مثلا کنار گذاشتن هله هوله خوری (اگه سخته، صرفا یکی از هله هوله‌ها رو، مثلا پفک، یا نوشابه). فقط همون یکی.

مثلا پنج دقیقه سکوت کامل در هر روز

مثلا خشم خود را فرو خوردن، صرفا برای این دو ماه

مثلا هر روز هزار تومان کنار گذاشتن برای خرید یه هدیه شب عید برای یه بچه نیازمند

مثلا هر روز خوندن آیت‌الکرسی بعد از خروج از خانه برای کار، مدرسه، دانشگاه یا ...

مثلا وضو گرفتن قبل از خواب

مثلا تموم کردن دو تا کتاب،‌ یکی تا آخر بهمن، یکی هم تا آخر اسفند

مثلا ساختن هفت تا هنر یا کار دستی که بلدی، اما سالهاست بخاطر بی‌حوصلگی گذاشتیش کنار، برای هر آخر هفته

مثلا حداقل روزی یه کیلومتر پیاده‌روی کردن

و ...

تکرار، سهم غیر قابل چشم‌پوشی‌ای در موفقیت افراد موفق داره. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢

یادت باشه تا زمانی که درست و حسابی ندونی دقیقا چه هدفی داری برای یه ماه آینده، شش ماه آینده، یه سال آینده. دقیقا ندونی توی زندگیت می‌خوای به چی برسی، هیچ تغییر مهمی توی زندگیت رخ نمی‌ده. هرچه بشه تغییرات معمولیه. 

به ظاهر ساده می‌آد اما نود و نه درصد آدما درست نمی‌دونن.

 

یه هدف بذار توی ذهنت. یه آرزویی که می‌خوای بهش برسی. بعد یه ماه هر روز بهش فکر کن. هر روز. مخصوصا اگر در ظاهر خیلی دست‌نایافتنی باشه... می‌بینی ذهنت باور می‌کنه می‌تونی و بعد...خودش راه رو نشونت می‌ده.


نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢

یکی از بزرگترین مشکلات برای یه روز کاری اینه که ما دقیقا ندونیم روزمون رو می‌خواهیم با چه هدفی شروع کنیم. چه توی محل کار و چه توی خانه، اگه صبح که روزت رو شروع می‌کنی یه هدف درست و حسابی نداشته باشی، یه‌دفعه می‌بینی ظهر شده و با یه حساب و کتاب، هیچ کار مفیدی انجام نداده‌ای. بعد یا از خودمون بدمون می‌آد یا به سادگی به خودمون می‌قبولونیم که اصلا چرا همیشه باید به خودم سخت بگیرم، اینم یه‌روز متفاوت بود!

ما حق داریم که زمانی که لازم می‌دونیم به خودمون استراحت بدیم، اما استراحت آگاهانه خیلی تاثیر متفاوتی داره با بی‌خیالی و بی‌کاری و بی‌هدفی و بعد چسبوندن همه اینها به استراحت کردن.

داشتن یه هدف جون‌دار، یا یه لیست از کارهایی که باید انجام بدیم، شروع خوبیه برای یه روز خوب. بارها توی این وبلاگ نوشته‌ام که ما باید هر از گاهی به خودمون لذت تمام کردن کامل کارها رو یادآوری بشیم. انرژی ناشی از اراده خیلی چیز خوبیه برای قدرت دادن به ماها. 

...

یه تمرین عملی:

انجام روزه‌‌های یه هفته‌ای. یعنی چی؟ یعنی برای یه هفته فرضا با خودمون تصمیم بگیریم روزمون رو با ایمیل و سایت و ... شروع نکنیم. یه کتاب بذاریم کنار دستمون و سعی کنیم اونو بخونیم و تمومش کنیم (نه اینکه اون رو هم نصفه‌کاره ول کنیم). برای اینترنت اگر واجبه، یه ساعت خاص اختصاص بدیم. مثلا نه تا ده صبح. بعد دائم حواسمون باشه که آگاهانه می‌خواهیم از اینترنت استفاده کنیم. اینجوری یه دفعه از توی ایمیل چک کردنمون، به یه سایت سرگرمی و خبر و عکس و صدها لینک دیگه سر نمی‌زنیم و آخرش هم هیچی! من خودم گاهی خیلی حسرت می‌خورم از بلایی که خواندن‌های اینترنتی داره سر سوادم می‌آره. نیم‌خورده خواندن، سریعا پریدن از یه مطلب به مطلب دیگه و آخرش هم کم حافظگی‌های ناشی از این روش.

اگه این تمرین‌ها رو ادامه بدیم و با دقت خودمون رو ببینیم که کجاها مشکل داریم، کجاها خیلی سختمونه، کجاها رو باید تصحیح کنیم و ... یواش‌یواش عادت می‌کنیم و از روزمون هدفمندتر استفاده می‌کنیم. یه روز پربار، بهترین هدیه ما به خودمونه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢

گاهی با خودم فکر می‌کنم واقعا "اینکه ما درست و حسابی هنوز نمی‌دونیم از زندگی چی می‌خواهیم "خیلی عجیب و حیرت‌زاست!!

خود من با این‌همه سال چرخ زدن توی این فضاهای خودشناسی، هفته قبل وقتی با یه پرسشنامه نگارش دقیق اهداف مواجه شدم دیدم هنوز درست نمی‌دونم چی می‌خوام!

باعث خجالت بود!

پیشرفت شغلی، رفاه مادی، آدم بودن، سلامتی، عاقبت به خیری...اینا رو هممون کم و بیش می‌دونیم که ته دلمون می‌خواد، اما دقیقا چه می‌خواهیم رو نه!

می‌خوام از اون بخش تعیین دقیق اهداف و تعیین زمان و نگارش جملات تاکیدی و ... بگذرم. هممون اونا رو خوب می‌دونیم. اما یه چیزی به نظر من خیلی مهم‌تره. این‌که اگه هدفمون رو دقیق مشخص کنیم، اونوقت باید خودمون رو مجبور کنیم حداکثر زمان و توانمون رو برای رسیدن به اون هدف بذاریم. این خیلی مهمه. خیلی.

یعنی چی؟ یعنی این‌که اگه هدف من واقعا و واقعا و واقعا مثلا بهترین شدن در حوزه کاری‌ام هست، باید صبح کله سحر با فکر بهبود حوزه کاری‌ام از خواب بلند بشم، توی راه، آدما و جاهایی که می‌بینم رو با اون موضوع پیوند بدم، روزنامه و رادیو و تلویزیون رو صرفا در راستای افزایش کارآمدیم توی اون حوزه خاص استفاده کنم، مثل خوره مطالب جدید حوزه کاریم رو مطالعه کنم، سمینارهاش رو از دست ندم، آدمهای مهمش رو بشناسم و باهاشون ارتباط برقرار کنم، بنویسم، بخونم، و هزارتا کار دیگه، اما ...متمرکز بر هدفم.

یا مثلا می‌خوام زبانم خوب بشه. حجم فارسی خوندن (که برام راحت‌تره) رو به شدت کم کنم، کانالهای انگلیسی زبان رو بیشتر ببینم، سایت‌هایی که می‌خونم بیشتر انگلیسی باشه، یادداشت‌های بیشتری بردارم، کلاس شرکت کنم و هزارتا چیز دیگه.

و شما می تونین این فهرست رو تا  بی‌نهایت ادامه بدین.

یادمون نره. از ته دل خواستنه که آدم رو به هدف می‌رسونه. و این از ته دل خواستن با زندگی معمولی و روزمره و گذران آرام شب و روز خیلی فرق داره. اونم خوبه، اما برای هدفهایی به همون اندازه. اما اگه واقعا دلمون تغییر می‌خواد باید براش وقت و جون هم بذاریم.

بله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

برای ایجاد یه تحول بزرگ توی زندگی، برای تکون دادن خودمون، برای پا شدن و محکم راه افتادن به سوی هدفمون و برای یه شروع جدید و نو و دوباره...

باید یادمون بیاد که اراده‌ داریم و می‌تونیم قوی‌اش کنیم و راهش بندازیم...

برای فوت کردن گرد و خاک روی اراده، باید از تصمیم‌های کوچیک شروع کرد و بهشون پایبند موند. اندازه تصمیم مهم نیست. مهم پایبند موندنه.

یه بیسکویت اضافه، یه ناخنک بیشتر به غذا، یه سر زدن به ایمیل و فلان سایت و رها کردن تمرکز روی یه کار مهم، یه ... از اون موضوعاتیه که مثالهای خوبی رو برای شروع‌های کوچیک به ما نشون می‌ده.

روح و جسم ما اگه یادش بیاد یه زمانایی چقدر قوی و محکم و دنبال هدف بوده، بلند می‌شه و راه می‌افته...اون وقته که دیگه هیچ چیز جلودارمون نیست...هیچ چیز نمی‌تونه ما رو بی‌رگ و بی‌حس و افسرده کنه. 

ما راه افتاده‌ایم و دیگه از بی‌هدفی در اومدیم بیرون.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢

امروز جلسه‌ای بودم، لابلای موضوعات کاری، تنفسی پیش آمد و بحثی، یکی از همکاران گفت من واقعا معتقدم انسان در هر رشته‌ای اگر تلاش کند در آن زمینه از بهترین‌ها باشد، فارغ از این‌که چه خوانده و چه می‌کند، هم زندگی خوبی خواهد داشت، هم از کارش لذت می‌برد و هم وضع مالی‌اش عالی خواهد بود. بعد چند مثال از یک معلم ادبیات زد که شاید اصلا جزو رشته‌های درآمدزا محسوب نشود، اما اون آقای معلم، بدلیل اینکه واقعا در کارشان تبحر دارند، جلسه‌ای پانصد هزار تومان برای تدریس می‌گیرند و ...

...

دو تا نکته تکمیلی به نظرم آمد:

یکی یه جمله کوتاه که یادمه چند سال قبل هم درباره‌اش پستی نوشتم. این‌که

Be Good at Something, It makes you Valuable

و دومی مطلبی که دو روز قبل از برایان تریسی ضمن مطالعه نشریه پنجره خلاقیت یاد گرفته بودم. این‌که در پاسخ به شخصی که خواستار نصیحتی برای پیشرفت در کارش شده بود گفته بود:

اول بگو  دقیقا چه هدفی داری و می‌خواهی به چه جایگاهی برسی؟

بعد بهم بگو چند تا مربی داری؟

بعد برایم مشخص کن روزی چند ساعت در حوزه‌ای که می‌خواهی در آن پیشرفت کنی و هدفگذاری کرده‌ای، می‌آموزی؟  

و بعد هم برایم بنویس که چقدر به این آموخته‌ةایت عمل می‌کنی.

...

خوب است که در حوزه‌هایی که دوست داریم پیشرفت کنیم، چه در شغل، چه در تحصیل، چه در زندگی، چه در اخلاق و عرفان و چه هر چیز دیگر، این پرسش‌ها را از خودمان بکنیم. بعد ببینیم واقعا دلمان می‌خواهد برجسته شویم یا همین حد معمول و متوسط کافیست؟ 

خیلی اوقات می‌بینیم نحوه گذران زندگی روزمره ما، هیچ تناسبی با آرزوها و خواسته‌هایمان ندارد و ما هنوز کاری نمی‌کنیم و تغییر درست و حسابی‌ای در خودمان نمی‌دهیم.

باید تکون خورد و شروع کرد...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢

خیلی از کشاورزها بعد اینکه محصول گندمشون رو برداشت می‌کنند، ساقه‌های باقی‌مانده رو آتش می‌زنند تا کود خوبی برای زمین فراهم بشه و سال بعد کشت بهتری داشته باشند.

گاهی توی زندگی، این آتش رو خدا توی زمینمون می‌اندازه تا بعدش رشد بیشتری داشته باشیم. شاید در ظاهر خوب نباشه، اما دراصل داره ته‌مانده‌ها و چیزهای بی‌مصرف سوخته می‌شه. چیزهایی که دیگه لازم نیستن و باید خودمون رو ازشون رها کنیم.

این موقع‌ها تمرکز روی بلند شدن، تغییر دادن، محکم بودن و پیشرفت‌کردن کمکمون می‌کنه. ما برای موندن و راکد بودن نیومده‌ایم به این دنیا. برای غصه‌خوردن و بهترین سالهای زندگی رو همه‌اش با یاس و اندوه و سردادن اشعار بی‌وفایی دنیا و نامردی آدم‌ها و فایده نداشتن دوستی‌ها و تنها بودن و درک نشدن‌ها و کوه مشکلات و هزارتا چیز دیگه اینجا نیستیم. ما اومده‌ایم که پیشرفت کنیم، آبدیده بشیم، محکم قدم برداریم، خودمون رو تربیت کنیم و آدم خوبی هم برای خدای خوبمون باشیم و هم برای خودمون. حس خوبیه این‌که هم خدا به ما بباله، هم خودمون.

اگه آتیشی افتاده توی مزرعه‌مون و وضعی که بهش عادت داشته‌ایم رو به هم زده، شاید قراره چیز بهتری نصیبمون بشه. فقط نباید تلاش رو متوقف کرد. باید از همون فردا، وقتی هنوز دود آتیش دیشب داره از زمین بلند می‌شه، کار شخم رو شروع کرد. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢

یکی از ابزارهای خوب ارتباطی که اغلب فراموشش می‌کنیم، گاهی هم عامدانه، صحبت کردن با نرمی و مهربانی است. 

این حس که «باید بهش بفهمونم چطور با من رفتار کنه، گلیمشو تا کجا پهن کنه، یا حساب کار دستش بیاد»، هرچند گاهی حس کاملا صحیحیه، اما خیلی اوقات نوع بیان سخت و پرخاشجویانه ما حتی اگر هم موضوع رو به نفع ما سامون بده، اما حال ما رو خوب نمی‌کنه، دوستانمون رو زیاد نمی‌کنه و از همه مهم‌تر آرامشمون رو بیشتر نمی‌کنه.

خدا توی قرآن، آیه 44 سوره طه، به حضرت موسی می‌گه که حتی با فرعون هم ابتدا با زبان نرم سخن بگو، شاید متنبه شود و پند گیرد. خدا که می‌دونسته فرعون چیه و کیه. از معدود آدمایی که رسما اعلام خدایی کرده بود! اما حتی با اون هم می‌خواد ابتدا از در آرامش و خوبی و مهربانی وارد بشه.

زبان نرم، نگاه مهربان و تلاش برای درک دیگران و دیدن منظره‌ها و وقایع از نگاه اونا، کار ساده‌ای نیست. اونم توی این دوره و زمونه‌ پر از بی‌اعتمادی که این ترس توی دلمون افتاده که اگه حواسمون چهارچشمی به خودمون نباشه، به یه چشم بر هم زدن همه چیزمون رو از دست می‌دیم. اما همین سختیشه که آدم رو می‌سازه و قوی‌اش می‌کنه برای بهتر شدن و موفق‌تر بودن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢

نزدیک‌های اومدن ماه رمضون‌ که می‌شد، گاهی با خودم فکر می‌کردم چرا خدا این یک ماه روزه رو پخش نکرده توی سال؟ مثلا هر ماه دو روز. اینجوری شاید تلنگرها پخش می‌شدند و انسان‌ها هم بیشتر یاد خدا می‌افتادن و تمرین امساک می‌کردن.

امسال به این نتیجه رسیده‌ام که این تداوم‌های طولانی، بهترین روش برای تغییر رفتار و کردار و عاداته. این‌که بتونی یه ماه پشت سر هم، به خودت نشون بدی که می‌تونی چیزی نخوری، تلاش کنی گناهی نکنی، غیبت که شد زود بحث رو عوض کنی، خشمت رو فرو بخوری، مهربون‌تر باشی با خودت و خانواده و اطرافیانت، لبانت به ذکر خدا بیشتر باز بشه و ... تاثیر عمیق و اگر خدا توفیق بده، مداوم‌تری روی روح آدم می‌ذاره.

اون پست دوره‌های 21 روزه که اینجا نوشته بودم، تاییدکننده این دیدگاهه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢

توی این وبلاگ، پست‌های زیادی درباره تعیین هدف و چگونگی رسیدن به اونها نوشته شده. گاهی فکر می‌کنم برای خودم هم یک دوره کاملا تدریجی و تکاملی بوده. اینکه برنامه‌ریزی کنیم، تیک بزنیم کنار کارهای انجام شده، این‌که خسته نشیم، این‌که به خودمون لابلای روزهای سخت پیگیری اهداف، مرخصی بدیم، این‌که دوره‌های بیست و یک روزه بگذاریم، و چند تا راه دیگه برای رسیدن به مقصد.

اما کمتر روی بحث انگیزه حرفی زده‌ام. این‌که در کنار انتخاب روش و شیوه درست، باید چکار کرد که انرژیهامون کم‌سو نشه.

فکر کنم مهم‌ترین بخش در موضوع انگیزه، درست انتخاب کردنه. یعنی چشمامون رو باز کنیم و درست ببینیم و بعد انتخاب کنیم. به نظر من برای گرفتن تصمیم‌هایی که نیاز به یک استارت خوب و تداوم اراده دارن، باید اول این مرحله رو گذروند. شاید حتی یکی دو هفته هم فرایندش طول بکشه، اما ارزش داره.

مثلا توی یه مقطعی از زندگی تصمیم می‌گیریم درسمون رو ادامه بدیم. این اتفاق خصوصا در زمان‌هایی که قبلا شاگرد خوبی در مدرسه یا دانشگاه بوده‌ایم احتمالش بالاتره. بعد یه مدتی، احساس خوبی از خودمون نداریم. فکر می‌کنیم راکد شده‌ایم. دیگران رو می‌بینیم و ناخودآگاه توی ذهنمون خودمون رو باهاشون مقایسه می‌کنیم...

توی اینجور مواقع، باید درست برای خودمون حلاجی کنیم که آیا «تنها» و «بهترین» راه برای غلبه بر این احساس ناخوش، درس خوندنه؟ فرض کنین الان زمان قدیمه و مدرک اینقدر ارزش نداشته. خیلی از یادگیری‌ها تجربی و با مطالعه بوده. آیا ما واقعا دلمان برای درس خواندن تنگ شده؟ یا دلمان مدرک بالاتر می‌خواهد (به هزار دلیل موجه، مثل ارتقای شغلی، ...) پاسخ واضح به هرکدوم از این سوال‌ها، پایه تصمیم‌گیری ما را سفت‌تر می‌کنه.

خود من فاصله میان دو مقطع تحصیلیم شش سال بود. چون بعد از پایان اون مقطع اول، آگاهانه تصمیم گرفته بودم بروم سراغ کار کردن. فرصت‌های شغلی رشته ما زیاد نیست و من نمی‌خواستم فرصتم را از دست بدهم. نمی‌گویم دوستانم که آن زمان درس را ادامه دادند و چند سال بعد مدرک بالاتر را گرفتند، اشتباه کردند. اتفاقا برخی از آنها موفق شدند اما بیشترشان بعد که با مدرک بالاتر فارغ‌التحصیل شدند، دیدند دیگر بازار کار خاصی برای آنها نمانده. به همین دلیل من از شیوه برنامه‌ریزی خودم در آن زمان  راضیم.

همین شیوه را می‌توان روی کارهای دیگر هم امتحان کرد. خواسته‌های ما باید بسیار با دقت و با وسواس برنامه‌ریزی شوند. به‌ویژه وقتی دیگر آن پسر یا دختر پرشور هجده تا بیست و چند ساله نیستیم که پر باشیم از انرژی و وقت و بی‌مسئولیتی؛ مسئولیت یک زندگی، خانواده یا حمایت پدر و مادرمان را برعهده داریم؛ اغلبمان کم فرصتیم، یعنی یا می‌رویم سر کار و یا سرمان تمام وقت به خانه و بچه و خانواده گرم است و ...

نباید بی‌گدار به آب زد. اگر حقیقتا می‌بینیم با همه مشکلات، عاشق درس خواندنیم و مدرک بالاتر رفتن رو دوست داریم؛ باید بریم قدم بعدی. اینکه روش رسیدنمون به اون مدرک چیه؟ کدوم دانشگاه به سبک زندگیه ما نزدیکتره؟ گاهی ما هزینه‌های بسیار بالایی می‌دهیم و اوقات بسیار سختی را می‌گذرانیم، بعد نه در طول درس خواندنمان لذت می‌بریم، نه بعد از فارغ‌التحصیل شدنمان موقعیت قابل توجهی برایمان فراهم می‌شود. اگر قرار باشد سه الی چهار سال عمرمان را تماما به سختی و استرس و فشار مالی بگذرانیم، بعد فرضا فوق لیسانس شویم یا دکترا، بعد تازه دغدغه‌امان شروع شود که چرا شغل مناسب من نیست؟ یا فرضا فلان شغل حقوقش بخور و نمیر است...آیا اشتباه نکرده‌ایم؟

من درد مدرک‌گرایی در جامعه‌امان را خوب می‌فهمم و می‌دانم گاهی این مدرک خیلی کارها می‌تواند بکند. ولی بد هم نیست گاهی از جریان عام جامعه فاصله بگیریم، به خودمان نگاهی بیندازیم و ببینیم بهترین انتخاب برایمان کدام است؟ آنچه که هم شادمون می‌کنه، هم نیاز به تزریق روزانه انرژی برای دوام نداره، بلکه خودش بهمون انرِِِِژی می‌ده، چیزی که انجامش با ما و روحیات و وضعیتمان تناسب داره، چیزی که صرفا بدلیل خواست دیگران یا حرف دیگران نیست و صلاح خودمونه، چیزی که انجامش کل خانواده‌امان رو به هم نمی‌ریزه و سیستم همه رو به‌هم نمی‌زنه صرفابرای اینکه ما می‌خواهیم کاری بکنیم و بعد... اگه واقعا اون هدف واقعی و راستین رو پیداش کردیم و انتخاب کردیم، اونوقت با چشم باز به سمتش بریم؛ برای رسیدن بهش برنامه بریزیم؛ اگه کم آوردیم نشینیم، بلند شیم و ادامه بدیم؛ اگه ملامت شنیدیم، با یه لبخند از کنارش بگذریم؛ و از همه مهم‌تر صرفا برای رسیدن به اون هدف و خواسته برنامه نداشته باشیم، بلکه برای بعد از رسیدن به اون هدف هم برنامه روشن و مبتنی بر واقعیت داشته باشیم. بدونیم مثلا بعد فارغ‌التحصیلی چکار می‌خواهیم بکنیم.

به هرحال گاهی باید خیلی سفت و سخت نشست فکر کرد، بعد رو راست و محکم تصمیم گرفت و بعد هم بهش وفادار موند. چه تصمیممان این باشد که کاری را بکنیم، چه تصمیمان این باشد که کاری را نکنیم، و چه تصمیممان این باشد که کاری یا هدفی را جایگزین خواسته اولیمان بکنیم و آنرا پی بگیریم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢

برای ترک عادتهای بد یا کسب عادتهای خوب، تعهد دادن به خودمون خیلی موثره. هرچند خیلی خیلی سخته وفادار موندن به قول و قرارهای بین خودمون. چون تبعات شکستن آن صرفا برعهده خودمان است. برای همین برخی‌ها به دیگران تعهد خودشون رو ابراز می‌دارن. اونم با این هدف که رودربایستی با اون افراد مجبورشون کنه روی قولشون به خودشون بمونن. هرچند این خوبه و قوی‌تر از تعهد به خوده، اما حاشیه خطرش هم زیادتره. چون بعد یکی دوبار شکستن تعهد، فکر می‌کنیم دیگه تبدیل شده‌ایم به آدمی بی‌اراده و ضعیف جلوی چشم دیگرون.

به هرحال، گاهی هرچه تلاش می‌کنی و زحمت می‌کشی، نمی‌شود.

به تجربه دریافته‌ام که معجونی از تعهد به خود، دعا کردن و از خدا کمک خواستن، آغاز کردن از کم و بی‌رحم نبودن با خود نسخه کارآمدیه. هرچند...

گاهی انگار هنوز زمانش نرسیده...باید زمانش برسه، تحولی که رخ نداده رخ بده و اون‌وقت... خیلی راحت‌تر و آرام‌تر می‌تونی به خواسته‌ات برسی... این‌هم از عجایب روزگاره شاید...

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

این روش «از کم شروع کن» توی خیلی وضعیت‌ها کاربرد داره. باید امتحانش کرد. به‌ویژه توی کارهایی که دائم می‌خواهیم انجامشون بدیم و بیش از چند روز نمی‌تونیم به قول خودمون به خودمون وفادار بمونیم. مثل یادگیری زبان، سالم‌تر خوردن، آب خوردن، رژیم گرفتن و خیلی چیزای دیگه.

گاهی حواسمون نیست اما به شدت نیازمند این هستیم که از قدرت و اراده خودمون حظ کنیم. خیلی خوبه برامون.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

یک شغل چقدر مفید است؟ هروقت به ما اجازه دهد رنج دیگران را کم و شادیشان را افزون کنیم...

به رغم ابعاد کوچکش، اتاق هنرمند نقاش اتاق به‌غایت دلنشینی است. مشاغل اندکی هستند که بتوان حاصل کار سالانه‌اشان را با نگاهی اجمالی به چهار دیوار دید و فرصت‌های بسیار کمتری برایمان پیش می‌آیند که بتوانند همه هوش و حساسیت ما را به یک مکان معطوف کنند. تقلاهای ما عموما هیچ نظایر مادی پایداری نمی‌یابند. ما در پروژه‌های گروهی عظیم و ناملموس تبدیل به موجوداتی آبکی شده‌ایم. اینها باعث شده‌اند ندانیم سال گذشته چه کرده‌ایم و بدتر از آن، ندانیم به کجا رفته‌ایم و به چه چیزی تبدیل شده‌ایم. ما در ترحم مهمانی بازنشستگیمان متوجه توان از دست رفته‌امان می‌شویم...

...نقاش می‌خواهد چندسالی را صرف نقاشی رودخانه در طیفی از حالات و نورهایش کند. از من می‌پرسد: آیا تابحال به آب توجه کرده‌ای؟ منظورم توجهی حسابی است، انگار که تابحال آنرا ندیده‌ای؟

خوشی‌ها و مصائب کار؛ آلن دوباتن

با خودم قرار گذاشته بودم حداقل دوتا کتاب در این تعطیلات عید بخوانم و خواندم و خیلی خوشحالم. اولیش کتاب مامور سیگاری خدا بود که چسبید. چندتا پست پایین‌تر چیزی در موردش نوشته‌ام. کتاب دوم هم خوشی‌ها و مصائب کار بود از آلن دوباتنِ همیشه عزیز. فکر می‌کنم در کنار لذت بردن از محتوای هر دو کتاب، لذت بیشترم مال این بود که هر دو رو تموم کردم. کامل و نه نیم‌خوانده.

سال قبل توی دو تا مقطع، به‌دلیل حجم و تنوع وظایفی که برعهده گرفته بودم یه برگه برداشتم و کارهایی که بایست تا پایان یه مدت خاص تموم می‌کردم توی یه ستون اون نوشتم و یه ستون هم گذاشتم برای تاریخی که کار تموم می‌شد. خیلی لذت‌بخش بود این‌که دیدم توی زمون قرارگذاشته شده با خودم، تقریبا همه اون کارها تیک خوردن. امسال از همین تجربه استفاده کرده‌ام و فعلا سه تا برگه برای کارهایی که باید در فروردین، اردیبهشت و خرداد انجام بدم تهیه کرده‌ام. از نوشتن فلان گزارش تحلیلی برای فلان‌جا، تا حتی حداقل دوبار به‌روز رسانی وبلاگ و انجام یه مصاحبه با فلان سایت و یه مقاله هم برای فلانی. من تابحال لذت نهایی کردن فعالیت‌های روزانه رو چشیده بودم اما امسال می‌خوام فعالیت‌های ماهانه رو هم بهش اضافه کنم. دیدی که به آدم می‌ده گسترده‌تره. شاید باعث بشه آخر سال 92 اگه خدا عمری داد و زنده بودم به قول آلن دوباتن، کارهایی رو انجام داده باشم که بشه توی یه نگاه کلی کنار هم گذاشتشون و از دیدنشون لذت برد.

خوب باشین انشاالله.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱

برای حرکت باانگیزه توی هر کاری:

1. دقیق خودتو بشناس و ببین و توی چه کارهایی مهارت داری؟ اونا رو بنویس

2. بعد ببین چه چیزایی به هیجات می‌آردت؟ اونا رو هم بنویس

3. بعد ببین بیشتر در مورد چه چیزایی دوست داری مطالعه داشته باشی و خسته نمی‌شی از دیدن، شنیدن یا خوندن درباره‌اشون؟ اونا رو هم بنویس

4. بعد با خودت روراست باش و ببین رویای شخصی و مخفی ته دلت چیه و اگه همه‌چیز دست خودت بود الان چیکاره بودی؟

بعد همه اینها رو بذار کنار هم، نتیجه بگیر و بهش خوب و عمیق فکر کن. خیلی چیزا روشن می‌شه. گاهی حتی راه‌حل.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱

یادمه چند سال قبل پستی نوشتم که توش نقل قولی بود از یه روزنامه امریکایی توی سالهای هزار و هشتصد و خرده‌ای که هشدار داده بود تا چندسال دیگه دنیا توی تاریکی فرو می‌ره. دلیلش هم کم شدن تعداد نهنگ‌هایی بود که از چربی آنها چراغ‌های پیه سوز رو روشن نگه میداشتند.

شاید ناف آدمیزاد رو با نگرانی بریده‌اند. گاهی فکر می‌کنم حتی ما احساس زنده بودنمان رو با میزان نگرانیمون می‌سنجیم! من نگرانم ، پس هستم!!. گاهی با باد دادن به حجم نگرانیهامون خودمون رو توجیه می‌کنیم که آدم بی‌خیالی نیستیم، به خودمون می‌قبولونیم که حواسمون هست. گاهی حتی با بیان نگرانی‌ها و سبقت‌گرفتن در بیان اونها نسبت به دیگران، به اونها می‌فهمونیم که ازشون بیشتر می‌دونیم. امری که این روزها و با این اوضاع جامعه روز به روز بیشتر رواج پیدا می‌کنه.

من کاری به اقتصاد و سیاست و فضای بین‌المللی و ... ندارم. با گذر عمرم، دوتا اصل برام واقعا مسجل شده: یکی این‌که زمان می‌گذره و غالبا انسان، از هر موقعیت اجتماعی و اقتصادی‌ای که باشه، حسرت عمر و جوونی و چابکی بدن و قوت ذهنش رو می‌خوره. دوم این‌که من در نهایت، خودم هستم و خودم. یعنی فارغ از اینکه چه شخصیت اجتماعی‌ای دارم، چه نقش‌هایی در خانواده و محل کار برعهدمه، چه اطرافیانی دور و برم هستند، در نهایت من با دنیایی که برای خودم می‌سازم بیشتر سر و کار دارم تا دنیایی که دیگران برام می‌سازن. شاید یه‌کم عجیب به‌نظر بیاد و کمی یا حتی زیادی هم غیرقابل قبول، اما من ایمان دارم که آدمهای عامل و با اراده می‌تونن در بدترین شرایط هم حداقل یک محیط امن برای خودشون و اطرافیانشون بسازن، اما آدم‌های پیرو، حتی بعد از مهیا شدن تمامی شرایط، منتظرن شرایط بهتری حاصل بشه، یا یه نفر بیاد و اونقدر هلشون بده تا استارت اونا هم شروع به کار کنه، تازه باز تا چند وقت کنارشون باشه تا اگه باز خاموش شدن مجدد راهشون بندازه.

این روزها وقتی به اوضاع نابسامان اجتماعمون فکر می‌کنم، انگار مثل یه آدم معتاد تمام بدنم درد می‌گیره برا این‌که بیفته توی فضای غر و شکایت. گاهی با همکارها که حرف می‌زنیم، می‌بینم باید چارچنگولی خودمو بگیرم تا نیفتم به ورطه این داستان همیشگی «نیم ساعتی که با هم هستیم، بشینیم اینقدر از وضعیت بد اطرافمون بگیم که خالی بشیم و نیم ساعتمون هم به بهترین وجه تموم بشه! و برگردیم سر کار، اونم پر انرژی!!». به هیچ عنوان منظورم بی‌توجهی و بی‌تفاوتی نیست. به هیچ عنوان. واکنش نشان دادن به محیط و اظهارنظر در مورد شرایط، همگی پایه‌های ایجاد فکر سازنده هستن. اما باید مراقب بود که تمام زندگیمان نگرانی نشود، تمام زندگیمان یاس و ترس از آینده نشود. اینرا بدانیم که ما می‌توانیم اجازه دهیم که همه راه بیفتن بیان توی دنیای ما و تاثیرگذار باشن، یا این‌که نذاریم و ورودی‌های ذهنمون و روحمون رو تنها با کارت شناسایی اجازه ورود بدیم. اگه گذاشتیم هر آدم و فکر و نگرانی‌ و دلواپسی‌ای که دور و بر ریخته بتونه بیاد سر وقت ما، چه انتظاری از باقیمونده خودمون داریم؟

آدم عامل منتظر بهبود شرایط نمی‌شه. شاید این حرفها خیلی ایده‌آل به نظر برسه، اما به زندگی آدم‌های موفق که نگاه کنین، این عنصر بدست گرفتن سرنوشت زندگیشون، فارغ از هرچیزی که اطرافشون داشته رخ می‌داده، توی همشون مشترکه. آدم عامل می‌شنفه، خیلی اوقات هم همراهی و تایید می‌کنه، اما یه دقیقه بعد می‌شینه برای فردایی بهتر انرژیش ‌رو متمرکز می‌کنه. دستش رسید از تصمیم‌های بزرگ، نرسید از تغییرات خیلی کوچیک شروع می‌کنه. به موفقیتش ایمان داره نه بخاطر اینکه می‌دونه فردا چی پیش می‌آد، یا می‌إونه که همه‌چی بر وفق مراده، چون از ذخیره اراده و امید خودش مطمئنه و خیالش از قدرت خودش راحته که می‌دونه خم می‌شه اما هرگز نمی‌شکنه.

آره. همینه!

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱

خاطراتمون رو که مرور می‌کنیم، بعضی وقایع و صحنه‌ها خیلی برامون زنده‌اند. فکر که بهشون می‌کنیم، انگار حتی بوی اون صحنه را هم می‌تونیم احساس کنیم.  چرا؟ یکی از دلایلش تمرکز بالایی بوده که اون زمان داشته‌ایم. حتی اگه بچه هم بوده‌ایم اما یقینا اون زمان تمام توجهمون به اون موضوع بوده که اینقدر تاحالا خاطره‌اش دووم آورده. البته دلایل ایجادکننده تمرکز متفاوته. گاهی ترس، گاهی شور و شوق زیاد، گاهی اضطراب نفس‌گیر می‌تونه باعث تمرکز قوی ما بشه. ولی به هرحال نتیجه همه اینا یکیه: ما اون لحظه رو به معنای واقعی کلمه زندگی کرده‌ایم و به همین دلیل همه چیزش یادمان است.

با خودم فکر می‌کنم این روزها عواملی که تمرکز ما را به هم می‌ریزند، بی‌شمارند. از همه بیشترش همین اینترنته. گریزی هم ازش نیست. با این‌حال خودم دارم یه تمرین رو انجام می‌دم. از دیروز برگه‌هایی که کارهای روزمره رو توش می‌نوشتم و خوشحال بودم که آخر وقت اداری، بخش عمده‌ای از اونا تیک خورده رو یه تغییر کوچولو توشون دادم و الان تبدیل شده‌اند به «برگه اولویت‌های امروز به ترتیب». این برای اینه که وقتی اولویت اول توی امروز خوندن زبانه، نباید وسطش چایی‌ام را هم بخورم، بذارم  فلان صفحه داونلود بشه، دوتا کار جدید که یادم افتاده رو بنویسم که فلان ساعت انجامش بدم، یه پیامک فوری بفرستم، بعد یه جرعه دیگه چایی و همونجور که دارم بیسکویت صبحانه رو توی دهانم می‌جوم، برگردم و یه کلمه دیگه زبان رو مرور کنم!

تنوع و تعدد کارها یکی از مشخصه‌های دنیای ماهاست. دارم با خودم فکر می‌کنم خیلی اوقات با این درهم‌ریختگی کارهای روزمره ناخودآگاه احساس خوبی هم بهم دست می‌ده. اینکه خیلی سرم شلوغه. حتی خستگی پایان روزم رو ازش لذت می‌برم چون می‌ذارمش پای حجم زیاد کارهایی که انجام داده‌ام. اما الان دارم پی می‌برم که می‌شه کارهای کمتری انجام داد، اما با تمرکز، و بعد دید که احساس موفقیت و بهره‌وری بیشتری داری. چطور؟ این‌که اگه داری ایمیل چک می‌کنی، دیگه سایت خبری نخونی، آهنگ داونلود نکنی، توی فلان شبکه اجتماعی نری و ... بعد ببینی ناخودآگاه یک ساعته پای کامپیوتری، ده تا کار رو انجام داده‌ای، حجم عمده‌ای مطلب رو مثلا سامان داده‌ای، اما حس خوبی از تموم شدن و پایان یافتن و بستن یه چیز نداری. اینکه می‌دونی الان وقت ایمیل چک کردنه و دیگر هیچ. بعدش وقت چک کردن مثلا اخبار و فلان سایته و دیگه اون موقع نباید ایمیل چک کنی. یا هیچ‌کدوم اینا نه، فقط یه ساعت، روی کامپیوتر برای ایمیل و سایت و ... ولی اون زمان خوندن کتاب و تلفن زدن و چایی خوردن و پرداخت تلفنی قبض و ... ممنوع!

من دارم سعیم رو می‌کنم. امیدوارم بتونم چون دارم به این شعار

Do less, but accomplish more

جدی فکر می‌کنم. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱

1.

عاشوراها خدا توفیقی می‌ده می‌رم جایی و با کمک یه‌سری جوون خوب، شیر کاکائو می‌دیم به مردم. اونجا آشپزخونه یکی از غذاپزی‌‌های معروف تهرونه. امسال عاشورا به اتفاق داییم رفتیم سری به آشپزخونه زدیم، یه عالمه کارگر داشتن برنج دم می‌کردن. داییم یه نفر رو نشون داد گفت این آدم اینجا کارگر ساده بوده، اما الان شده مسئول پخت برنج کل این تهیه غذایی. می‌گفت آدم علاقمندی بوده، زرنگ بوده و نشسته و کار رو یاد گرفته و خودش، خودش رو مطرح کرده و حالا بعد چند سال هم حقوقش خیلی بهتره، هم به‌نوعی سرکارگر شده توی این بخش...بعد یه نفر دیگه رو بهم نشون داد گفت این آدم نزدیک ده سال توی شیخ نشینهای کشورهای حوزه خلیج فارس آشپزی کرده و تجربه‌اش از همه اینا بیشتره، اما هنوز همون کارگر ساده‌است. دیدم داشت برنج‌های آب‌کش شده رو با یه نفر دیگه اینور و اونور می‌برد.

2. 

یه همکار داریم توی یکی از جاهایی که کار می‌کنم. تقریبا سه سال قبل اومد. آبدارچی بود. ولی با آبدارچی‌های قبلی خیلی فرق می‌کرد. اولا خیلی خوب می‌پوشید و مرتب بود، دوما خیلی مودب بود، سوما خیلی منظم و تمیز کار می‌کرد. آشپزخونه اداره رو بعد سالها مرتب کرد و تغییر دکور داد و خلوتش کرد. وقتی می‌اومد چایی بیاره، چایی رو که می‌ذاشت روی میز، عقب عقب می‌رفت تا پشتش به آدم نباشه. گاهی که می‌خواست زمان حضور من اتاق رو تمیز کنه، در همان حین کار کردن، یکی دوتا سوال از حوزه کاری من می‌کرد و درباره‌اش ازم توضیح می‌خواست. می‌گفت می‌خوام لیسانسم رو بگیرم. خلاصه جوون دوست‌داشتنی و فعالی بود...چند ماه قبل دیدم شده جزو کارمندای اطلاعات دم در. یعنی کاری که حداقل دو سه رتبه بالاتر از کار قبلیش هست.

3.

نوجوونی‌ها یه استاد موسیقی داشتم یه بار بهم گفت یه آقایی سال‌ها قبل توی بازار تهرون باربری می‌کرده بنام مهدی باربر. می‌گفت همه دوست داشتن بارشون رو اون جابجا کنه. می‌گفت از بس خوب کار می‌کرد و تمیز کارش رو ارائه می‌داد و اعتماد جلب کرده بود که انتخاب اول همه بازاری‌ها اون بوده. برام جالب بود که حتی توی باربری هم می‌تونی بهترین باشی.

4.

اون داستان پینه دوزه که اینجا نوشته بودم خیلی مفهوم داره

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱

به عقیده من اگر قرار باشد آن‌گونه که شما پیش‌بینی کرده‌اید جهان به یکباره پایان پذیرد، زندگی به ناگهان در نظرمان فوق‌العاده زیبا جلوه خواهد کرد. فقط در نظر بگیرید زندگی چه بسیار برنامه‌ها، سفرها، روابط عاشقانه و پژوهش‌ها را از ما دریغ می‌دارد که به سبب تنبلی و اعتمادمان به آینده آنها را نمی‌بینیم و به تعویق می‌اندازیم.

پاسخ مارسل پروست به سوال روزنامه‌ای در فرانسه بسال 1922 که پرسیده بود اگر جهان چند روز دیگر تمام شود، شما چه می‌کنید؟

 

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱

تعدد وظایف و کارها و پراکندگی حاصله در ذهن، یکی از محصولات دنیای مدرنه و ناخودآگاه همراه خودش شلوغی و به هم ریختگی هم می‌آره. اینجاست که اگه آدم نتونه دور و برش خودش رو مرتب کنه و تحت کنترل داشته باشه، این پراکندگی و شلوغی یواش یواش آدم رو می‌بره به سمت از هم گسیختگی. می‌بینی همه‌اش داری می‌دوی، نه از خوابت لذت می‌بری نه از کار کردنت و نه از غذا خوردنت، اصولا حواست به هیچ چیزی نیست. البته، گاهی هم بانمکه که این تبدیل می‌شه به یه حس خوب. یعنی از این همه دویدن و وقت نداشتن و دائما با موبایل صحبت کردن و دائما ایمیل زدن و گاز زدن نون پشت فرمون ماشین و فراموش کردن ناهار و یه‌دفعه متوجه ساعت شدن و ... آدم خوشش هم می‌آد. شاید برا اینکه احساس مهم بودن بکنه، شاید برا این‌که احساس کنه داره از زمانش حداکثر استفاده رو می‌کنه، شاید هم برا این‌که دیگرون بدونن و تصریح کنن که فلانی خیلی سرش شلوغه. شاید هم هیچکدوم و بنده خدا خودش هم نمی‌دونه دیگه باید با این حجم کار چیکار کنه.

...

قدیما داشتن نظم و انضباط یه فضیلت بود. رسیدن به آنچه می‌خواستی تقریبا همیشه با تلاش و کوشش و برنامه و نظم معنا می‌شد. افراد منضبط محترم شمرده می‌شدن و تقریبا همه مطمئن بودن این آدم موفق، اون دکتر حاذق، اون بازرگان پولدار، با تلاش و مدیریت سفت و سخت بر خودش و محیط اطرافش تونسته به موفقیت برسه. هیچ دوره و درس و آموزشی تنها در 5 دقیقه، یک ماه، سه روز و از اینجور زمانا تبلیغ نمی‌شد و قرار نبود صرفا با تعویض کفش، ده روزه پنج کیلو از وزن کم بشه و با گوش کردن زبان در هنگام خواب، تافل رو بگذرونیم!

اما الان منظم بودن اونقدر فضیلت نیست. راحت بودن و راحت زندگی کردن و فراغت از هرگونه بند و بست، نمی‌گم فضیلته، اما بد هم شمرده نمی‌شه. بیشتر خودمونی بودن و لذت بیشتر از این دو روزه دنبا معنا می‌شه. سفت و سخت گرفتن،مثلا به فرزندها، کمی عجیب و غریب شده و همین باعث می‌شه کوچیک و نوجوون و جوون خیلی با این حس منظم بودن احساس راحتی نکنن.

بعد می‌بینیم که تصمیم برای رژیم گرفتن سخت می‌شه، ده تا لغت زبان نمی‌تونیم حفظ کنیم، بچمون حرفمون رو نمی‌خونه، ذهن رو نمی‌تونیم آروم کنیم، تا می‌خواهیم مجبورش کنیم به تمرکز، آرامش، منظم چیدن وقایع کنار هم و تصمیم عاقلانه گرفتن، سختشه و پس می‌زنه و بعد ...

... این حس بد عقب ماندگی از کارها و نداشتن یه چهره آروم ناشی از کنترل داشتن بر زندگیمون (حداقل اونایی که می‌تونن تحت کنترلمون باشن) و روز به روز اضافه شدن بر این حس ناخوشایند...

نظم و انضباط، چه توی فعالیت‌های فیزیکی، اداری، خانه، و خصوصا توی ذهن و طبقه بندی کارها توی اون، خیلی معجزه کننده‌است. توجهی به فریبندگی «بی‌خیالی» و فلسفه‌هایی مثل «نظم در عین بی‌نظمی» نکنین. برا خودتون دیسیپلین بذارین و نتیجه‌اش رو ببینین. دیسیپلین لزوما به معنای رنج نیست، گاهی عین لذت و تفریحه. فقط باید خواست و دنبالش رفت.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱

گاهی زندگی صرفا با یک دگرگونی کوچک، خوب‌تر می‌شود. خریدن یک چیز کوچک برای خودمان، پایان بردن یک کار نیمه‌تمام، تغییر در دکوراسیون یک اتاق، لذت بردن از یه چای معمولی، یک مسافرت کوچک و صدها و صدها از این کوچک‌های دوست‌داشتنی و کارآمد، همه از مثال‌های این تحولات لازم کوچک هستن.

اما گاهی زندگی نیاز به تحولی اساسی دارد. فهمیده‌ایم که صرفا یه‌کم بهتر کار کردن یا یه‌کم درآمد بهتر داشتن راضیمان نمی‌کند؛ احساس کرده‌ایم خلق و خویمان نیاز به یک تغییر اساسی دارد؛ فهمیده‌ایم که یک تغییر کلی در شیوه رفتارمان با محیط اطراف مورد نیاز است؛ درک کرده‌ایم که نیاز داریم در رشته و حوزه کاریمان یه آدم شاخص و برجسته تبدیل بشیم؛ حس می‌کنیم دیگه با این زندگی معمولی و آرام و ساکت و بی‌دردسر و با قناعت نمی‌تونیم کنار بیاییم و صدها طرح و تحول دیگه...

اینجور وقت‌ها، یه همت عالی لازمه. یه تعهد ویژه و یه قول درست و حسابی به خودمون. یه تکرار مداوم در جدید و متفاوت فکر کردن و یه‌شکل دیگه عمل‌کردن.

اما همه اینا زمانی خیلی خوبتر و روانتر درست می‌شه که از ته ته دل یه چیزی رو بخواهیم. نه با تلقین یا تشویق یا تکرار مدام یه‌سری عبارت تاکیدی. همونجور که دعا کردن و از خدا خواستن، زمین تا آسمون زمانی که کاملا درمونده‌ایم با زمانی که هینجوری از خدا درخواست می‌کنیم فرق می‌کنه؛ خواستن یه چیز از خدا و متعهد شدن به خواسته‌امان و پیگیری اون هم یه اراده و خواست و آرزوی عمیق می‌خواد.

همینه که شاعر می‌گه ...چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱

توی داستان زندگی برایان تریسی می‌خوندم: ...زمانی که 17 ساله بودم توی یه رستوران کار می‌کردم. اونجا پاتوق خیلی از آدمهای پولدار بود. هر زمان فرصت و موقعیتی پیش می‌اومد می‌رفتم و ازشون راز موفقیتشون رو می‌پرسیدم. یه کلمه بارها و بارها تکرار می‌شد: یادگیری، یادگیری، یادگیری.

...

نذاریم درجه یادگیریمون بیاد پایین. نشه که بخاطر کار معمولی و روتین اداره یا خانه چیز بیشتری یاد نگیریم. یقینا می‌دونیم که اگه دائما تو موضوعی که بهش علاقه داریم یا داریم توش کار می‌کنیم، به روز نشیم، آروم آروم کنار گذاشته می‌شیم.

 

قرآن و ما:

همانا گروهی از بندگان من بودند که می‌گفتند پروردگارا ایمان آوردیم، پس بر ما ببخشای و بر ما رحم کن که تو بهترین مهربانانی

اما شما آنها را به ریشخند گرفتید، تا این که شما را رها کردند و ذکر مرا از یاد شما بردند و شما همچنان بر یاد آنها می‌خندید

من امروز آنها را برای اینکه صبر کردند پاداششان دادم که بی‌تردید ایشانند کامیابان

(سوره مومنون، آیات 109 تا 111)

 

اون آیه وسط عجب عمیقه. اینکه کناره گرفتن یه‌سری آدمها از ما، ذکر خدا رو هم از یادمون می‌بره... و اینکه ما هنوز خوشحالیم از اینکه آنها دیگه رفته‌اند و از دستشان راحت شده‌ایم!!

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱

دارم سیب گلابی که همکارم داده را گاز می‌زنم. بویش می‌کنم. بوی خوش سیب می‌دهد. یکباره می‌روم به سال‌های نوجوانی که زیر درخت‌های باغ سیب جمع می‌کردیم و آن سیب‌ها از بیرونشان هم عطر داشتند. گاز که می‌زدی که دیگر هیچ...

بعد فکر می‌کنم فارغ از این گلایه همیشگی که: "همه چیز هم چیزهای قدیم" ، اما هنوز هم می‌شود بوی خوش سیب را حس کرد یا مزه داغ نان را چشید یا غذایی که چند ساعت وقت گذاشته شده و طبخ شده را فهمید  و مزه‌مزه کرد و جوید و قورت داد. 

پس چرا؟...

این روزها دارم بیش از قبل به موضوع سبک و شیوه زندگی فکر می‌کنم. این‌که شرایط بیرونی چقدر روی سبک زندگی ما تاثیرگذارن، چقدر ما خودمون مختاریم، چقدر می‌شه بهمون حق داده بشه که کم بیاریم، کی باید دیگه تصمیم گرفت و یه کاری برا زندگیهامون کرد؟ تاچه حد باید انتظار همراهی داشت/ تاچه حد صلاحه تکروی کرد و از اینجور چیزها.

امیدوارم بتونم چیزهایی بنویسم. اگه کسی هم فکری و نظری داره لطف کنه و بگه. خوشحالم می کنه.

....

به خودم اومدم دیدم نصف سیب که مونده بود رو تند تند گاز زدم انداختم تا بتونم درست اینا رو تایپ کنم. باز نه مزشو فهمیدم و نه بوش رو. فقط خوردمش. همین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱

ماه رمضون که می آد، ناخودآگاه بیش از هرچیز اولش به فکر اینم که چطور ساعات کاری رو بدون چایی سر کنم!! بعد این که چقدر روزها طولانی می‌گذرن. نه خود روزها، منظورم کل سی روز ماه رمضونه.

اما بعد، اولین افطار و اون حس خوبی که انگار وایسادی تو صف که بهت جایزه بدن... و بعد تکرار روزانه آن.

بعد این حس خوب که انگار فقط توی این ماهه که خدا رو خیلی بیشتر می‌شه دید . به یادش افتاد (غیر از زمانهایی که کارمون گیر کرده و از ته دل خدا رو می خونیم!) و باهاش حرف زد. حداقل انگار توی این ماه یه کم بیشتر روت می شه با خدا حرف بزنی و ازش هم انتظار نوازش داشته باشی.

بعد این حس خوب که حداقل یه ماه توی یه سال بفهمی می‌تونی سختی‌ها رو هم تحمل کنی و لذت رسیدن به هدف، بعد یه دوره سختی یادت بیاد. خصوصا هدفی که یه‌کم هم مزه معنوی بده.

بعد این فکر که چقدر عمرمون داره زود می گذره و انگار هرچی می گذره بیشتر می‌فهمی زندگی کار و پول و مرغ و خونه و ماشین و اینترنت و بدخلقی با همکارا و مدل جدید فلان چیز نیست...زندگی یه مشت آبه که هرکاری کنی داره از لابلای انگشتات می ریزه و فرصتت بی نهایت نیست

یکی می‌گفت برای این ماه رمضون بیایم فقط یه تصمیم بگیریم: مهربون‌تر باشیم. فقط همین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱

گاهی کاری می‌کنی برای اینکه هدفمندتر بشی، دقیق‌تر و دسته‌بندی‌تر شده عمل کنی...اما می‌بینی تاثیرش دقیقا برعکس شده. همه چی در ظاهر درسته، اما کار دیگه روح نداره. مثل فریز کردن خیلی چیزا توی فریزر که اگرچه سالم مونده اما مزه‌اش کم شده.

یکی دو ماه می‌شد که توی تنظیمات عمومی وبلاگ، اون آیکن ارسال نظرات از طریق ایمیل رو زده بودم و همین باعث شده بود هر نظری که می‌اومد لابلای ایمیل‌های کاری نگاهش می‌کردم، گاهی روشون فکر می‌کردم و گاهی هم زود رد می‌شدم. الان که فکر می‌کنم مشکل این بود که شان نظرات وبلاگم رو هم رتبه کرده بودم با ایمیل. در صورتی‌که فرق داشتن. قبلنا حداقل روزی دو بار سر می‌زدم به وبلاگ، می‌دیدم کیا اومدن، کیا نظر گذاشته‌اند، کیا با سرچ چه کلماتی اومده‌اند. بعد کنجکاو می‌شدم و می‌رفتم سراغ بعضیاشون، حتی اگه فرصت نداشتم هم یه سر می‌زدم یا حداقل پنجره‌شون رو باز می‌ذاشتم تا قبل از خاموش کردن کامپیوتر متعهد باشم که ببینمشون. اما این ایمیلی کردن نظرات باعث شد حساسیتم از دیدن روزانه وبلاگ از بین بره و این شد که خیلی وقته به‌روز نکرده‌ام.

تجربه خوبی بود. البته حجم کارهایم این روزها خیلی شده و یکی از دلیلهای اصلی دیگه کمتر فرصت کردن برای وبلاگ، همینه. اما حداقل اینجوری مطمئنم انشاالله می‌تونم یک هفته یا ده روز یکبار مطلب تازه‌ای بذارم. ممنون از سرزدنهاتون.

...

قرآن و زندگی ماها:

... و هرکه با میل و رغبت کار نیکی انجام دهد، بداند که خدا مسلما سپاسگذار داناست

بقره / 158

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

این خیلی شایعه که اگه بگی چقدر زود گذشت، بهت می‌گن معلومه خوش گذشته. فرض بر اینه که وقتی آدم توی درد و رنجه، زمان خیلی کند می‌گذره و گاهی یه ساعت یا یه روز یه عمر برا آدم به نظر می‌آد.

شاید این نتیجه‌گیری سیاه و سفید رو نشه همیشه تعمیم داد اما به هرحال اغلب روزها و لحظات سخت، زود نمی‌گذرن و لحظات لذت و خوشی هم طولانی به نظر نمی‌رسن.

به نظر من اما توی این زندگی روزمره ماها، فارغ از خوشی یا غم، تمرکز نداشتن و پرت بودن حواس و ذهن و تفکر ماها خیلی توی این گذر سریع زمان موثره. چون اغلب برنامه زندگی رو خواب+ کار+ غذا پر کرده، لذا همین روزمرگی هم به بی‌توجهی ما به روزهای زندگی دامن زده. همین اینترنت کلی توی حواس‌پرتی و نیم‌خورده خواندن و فکر کردن ما موثره و بعد نمی‌فهمیم واقعا چرا اینقدر زود به زود هفته‌ها می‌گذرن و برامون خیلی پیش می‌آد که می‌گیم وای: پارسال اینکار رو کردم!! به نظرم میآد دو سه ماه پیش بود!

اگه ته هفته نشستیم توی خونه و جمع زدیم دیدیم توی کل هفته کارهایی که کردیم و پایدار و مفید بوده‌اند، خیلی کم بوده، اما هر شب از خستگی نمی‌فهمیدیم حتی چطور خوابیده‌ایم، باید بدونیم یه‌جای کار درست چفت نشده. یه چیزی داره ما رو خسته می‌کنه که چند سال بعد وقتی بهش فکر می‌کنیم چهارتا نقطه عطف درست و حسابی هم نداره.

اگه اینطور باشه باید از همین حالا فکری براش کرد

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱

گاهی باید خودت رو بگیری و محکم تکون بدی و از خودت بپرسی: ببین یارو! دغدغه‌هات چین؟

بعد اگه دیدی مدل تلویزیون و آهنگ جدید فلانی و قسمت بعدی سریال فلان و همراهی‌های الکی با حرفها و تفسیرهای الکی بعضی‌ها و مدل موبایلت و فلان رستوران و کافی‌شاپ متفاوت ازت ریخت بیرون... یقه‌اش رو صاف کنی و با غم.....به خودت بگی...:

چقدر بنجل شده‌ای داداش!

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱

توی زندگی روزمره، توی محل کار و خونه، یکی از راحت‌ترین و ساده‌ترین راه‌ها، رفع مسئولیت و مقصر دانستن دیگرانه. خیلی اوقات هم درسته. چون واقعا دیگران مقصرن. رییس، همکار، همسر گاهی کارهایی می‌کنن که از نگاه ما واقعا غیرعقلانیه.

در مقابله با این وضعیت اغلب آدما تصمیم می‌گیرن که صرفا بازگو کننده مشکلات باشن. تبدیل می‌شن به بلندگو و مفسر مشکلات. با خودشون هم فکر می‌کنن دارن به شرکت، محیط خانه یا ... کمک می‌کنن. اما این فقط ساده‌ترین کار و راحت‌ترین کاره. در مقابل بعضی آدما تصمیم می‌گیرن «عامل» باشن. اونا هم مشکلات رو می‌بینن و خیلی جاها بهشون اجحاف هم می‌شه اما در مقابله با این مسائل، تمرکزشون رو می‌ذارن اول روی بهبود خودشون، بعد روی یافتن راه حل نه مشکل، بعد هم فرضا توی محیط کار تلاش می‌کنن نیازهای نهفته رییس رو پیدا کنن و بدون انتظار پاداش سریع، اونا رو جواب بدن. یعنی می‌شن بخشی از نیروی پیشروی شرکت. اینا کارمندن اما در حقیقت همراه رییسند.

بقول استفان کاوی، اینگونه افراد آگاهانه تصمیم می‌گیرند نور باشند نه داور، الگو باشن نه منتقد. این آدما تصمیم می‌گیرن از آزادی اندک خوشون هر روز استفاده کنن تا اوضاع رو بهبود بدن و به همین خاطر اون آزادی اندک روز به روز گسترده‌تر می‌شه. اما آدمایی که از این آزادی حتی اندکشون کمک نمی‌گیرن، یواش یواش به جایی می‌رسن که می‌بینن فقط دارن نفس می‌کشن.

...

اول ساله و بهترین موقعیت برا پیمان بستن با خودمون برا بهتر شدن و پیشرفت کردن. هدفی برا خودمون تعیین کنیم، حتی تعهدی خیلی کوچیک، و تلاش کنیم بهش پایبند بمونیم. اگه بتونیم از این تعهد تخلف نورزیم، و بر سر پیمانمون بایستیم، به تدریج احساس حرمتی عظیم خواهیم کرد. به قول همین آقای کاوی با این‌کار می‌تونیم به منزلتی درونی دست پیدا کنیم که به ما معرفت خویشتن‌داری، شهامت و نیرو می‌ده و به تدریج حرمت ما نزد خودمون از حال و احوالمون بیشتر می‌شه.

این خیلی حس خوبیه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠

روزهای آخر سال است...

 خیلی ها از پیش ما رفتند و امسال کنار ما نیستند...

 و خیلی ها آمدند و امسال برای اولین بار کنار ما جمع اند...

زندگی همین فاصله ی آمدن ها و رفتن هاست...

 اما هنوز هستند کسانی که فرصت نکردیم که بگوییم چقدر دوستشان داریم

و کسانی  که چقدر آرزوی ماست که دستانش را محکم در دستانمان بگیریم

 در چشمهایش زل بزنیم

و بگوییم چقدر دوستش داریم...

 

روزهای آخر سال است...

 حق همه ماست که آرزو کنیم

که آرزو داشته باشیم

هر چند تا که دلمان خواست...

هر چقدر که دلمان خواست...

هر چه که دلمان خواست

او نه غول چراغ جادوست که مهلت 3 آرزو بیشتر را ندهد...

نه رئیس بخشی ست که شرط و شروط تعیین کند...

نه فیلسوف قرن بیست و یکم که بگوید هر آنچه هست را بپذیر...

نه مبلغ دین که آرزوکردن را با گناه برابر کند...

او قدرت برتر است

می دانیم که هست

می دانیم که می بیند

می دانیم که می شنود

می دانیم که می خواهد

همه او را حس کردیم...

 

پس آرزو کنید

هر چند تا که می‌خواهید...

هر چقدر که می‌خواهید...

هر چه که می‌خواهید...

اصلا تمام آرزوها یتان را روی برگه بنویسید و از بر شوید

از عمق وجودتان بخواهید

بخواهید

بخواهید

می‌دانم و مطمئنم که به بهترین‌هایش خواهید رسید

 

روزهای آخر سال است...

 معطل نکنید

آرزوهایتان را ردیف و مرتب کنید

  این متن را جایی دیدم و زیبا بود. آوردمش اینجا.

 

سال نوی همه مبارک. انشاالله همه‌امان جرات رویاپروری، رفتن در دل موقعیت‌هایی که می‌ترسیدیم، مهربان‌تر شدن با دیگران، وسعت بخشیدن به نگاه، خوب گوش دادن، جیب پر پول، توانایی لبخند زدن به بعضی از چیزهایی که روی اعصابمون می‌رفته، درک معنا و دلیل زنده بودنمون و روزی هفت هشت ثانیه درست حرف زدن با خدا رو توی این سال جدید تجربه کنیم.

خوب باشین و خوش و سلامت و پر از برکت. آمین یا رب العالمین

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠

اونی که می‌خواد بشینه فوق لیسانس بخونه، اونی که آرزوشه وزنش کمتر بشه، اونی که دلش می‌خواد یه پله ارتقای شغلی بگیره، اونی که می‌خواد از دلمردگی بیرون بیاد، اونی که آرزوشه از روزمرگی و باری به هر جهتی خودشو بکشه بیرون، اونی که ماه‌هاست می‌خواد فلان کتاب رو بخونه اما نمی‌تونه، اونی که می‌دونه فقط با 300 تا لغت بیشتر یاد گرفتن زبان، چندتا سر و گردن از همکارهاش می‌افته جلو، و ...

لازم نیست دقیقا از همین هدفها شروع کنه. می‌تونه یه روز با خودش تصمیم بگیره چهارتا قاشق کمتر بخوره و اینکار رو هم بکنه، یه روز به خودش قول بده فقط اتاق کار یا مهمون‌خونه رو مرتب کنه و جارو بکشه و گردگیری کنه و اینکار رو هم بکنه؛ یه روز به خودش قول بده 10 تا لغت جدید یاد بگیره بعد تا یه هفته فقط همون ده تا رو مرور کنه و باهاشون برا خودش دوتا پاراگراف مطلب بنویسه و بعد از یه هفته بره سراغ ده تای بعدی، یه روز بالاخره اون سی‌دی آهنگی که دوماهه خریده ولی نیم‌خورده نیم‌خورده گوشش داده رو از اول تا آخر گوش کنه؛ یه روز بشینه و لباسهاشو که دو هفته است کنار افتاده اتو کنه و ...

اینها و صدها کار دیگه وقتی پشتش تصمیم باشه و با اراده شروع بشه و تموم بشه، همه می‌شن بنزین برا تصمیم‌های بزرگتر. همشون می‌شن مرهم برا اراده‌های شل و ول ماها. بعد که شروع بشه و لذت دوتا کار تموم شده بیاد زیر زبون، دیگه سخته جدایی از اعتیاد موفق بودن و مثل موفق‌ها فکر کردن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

آغاز حتما نباید با مهم‌ترین و اصلی‌ترین هدفمان باشد. مهم‌ترین چیز یادآوری لذت موفق شدن و رسیدن به آن چیزی است که با اراده و تصمیم پیگیری‌اش کرده‌ایم. اگه اینجوری فکر کنیم، کوچکترین گام‌ها هم می‌شه یه لذت ماندگار و پایه برای هدف بعدی

از کوچک شروع کنین...

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠

اگه می‌تونی دوچرخه سواری کنی، بلدی رانندگی کنی، می‌تونی قورمه سبزی بپزی، توانایی دوختن یه لباس شیک رو برا خودت داری، می‌تونی تایپ کنی، بلدی از چارتاچیز ظاهرا به‌درد نخور یه اثر هنری قشنگ بسازی، توان نگارش یه گزارش اداری یا دانشگاهی رو داری و هزارها چیز دیگه، دلیلش اینه که تمرین کرده‌ای. هیچ مهارتی بدون تمرین بدست نمی‌آد.

رسیدن به آرامش، درک واقعیت زندگی دنیا، گره‌زدن هرچه بیشتر زندگی با خدا، مهارت پیدا کردن در تعیین هدف و رسیدن به اون، برنامه‌ریزی‌های کوتاه و بلند مدت برای رشد و پیشرفت شغلی، مالی، خانوادگی، درسی و ...، اینا هم همه نیاز به تمرین دارن و تلاش، به اضافه یه عالمه شور و شوق و کمی هم چاشنی ذوق.

...

آدامس اوربیت یه تبلیغ داره می‌گه: بخور، بنوش، بجو (از مصدر جویدن). ما هم یه تبلیغ می‌ذاریم برا خودمون:

هدف بذار، شروع کن، بهش که رسیدی کیف کن!، برو سراغ بعدی لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

 

مطلبی می‌خوندم در مورد نظر کارشناسان و روانشناسان پیرامون اهمیت دوره‌های 21 روزه. ظاهرا این اعتقاد وجود دارد که اگر انسان بتواند برای مدت 21 روز کاری را تمرین کند، آن کار به عادت بدل خواهد شد. حداقل این کار رو در مورد واکنش ساعت طبیعی انسان آزمایش کرده‌‌اند و دیده‌اند اگر فرضا 21 روز هر روز ساعت 5 صبح از خواب پاشی، بعد از آن بدن خود به خود آن ساعت بیدار می‌شود.

نمی‌دانم تا چه حد این موضوع درسته اما انگیزه خوبیه برای شروع یه دوره. یکی از کارهایی که خیلی وقته دلمون می‌خواد انجامش بدیم و نمی‌دیم. یا منظم نمی‌تونیم انجامش بدیم. به نظرم بهتر هم هست که اول بریم سراغ اون اصل پارتو که می‌گه انجام 20 درصد از کارها ارزش 80 درصدی داره. یعنی یه‌سری کارهایی که وقتی انجامش می‌دیم حس و ارزش انجام یه‌عالمه کار بهمون می‌ده.

ارزش امتحانش رو داره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠

این‌که تا چه اندازه باید صرفا از خودت توقع داشته باشی و تا چه اندازه تاثیرات محیط بیرونی رو بر اهداف و تصمیماتت بپذیری، یکی از نکات مهم و حساس زندگیه.

این‌که هر زمان خواستی از کسی یا چیزی ایراد بگیری، اول ببینی رگه‌هایی از اون توی خودت هست یا خیر، هم باعث می‌شه درست‌تر و متعادل‌تر به موضوع نگاه کنی، هم سبب یه‌جور خودشناسی عمیق‌تر می‌شه. هرچند افراط در این امر هم خوب نیست و یه‌دفعه می‌بینی شده‌ای یه ادم وسواسی که صبح تا شب به خودش گیر می‌ده و حتی توی جاهایی که باید حرف حقی رو بزنه ترجیح می‌ده سکوت کنه. برای همین می‌گم خیلی موضوع حساسیه. ولی اگه بتونیم انجامش بدیم، یه دوره پیشرفته خودسازی و پالایش درونیه. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠

اول ...

روزی از پادشاهی پرسیدند شما که تا چند سال قبل پینه‌دوزی بیش نبودین. چطور به این مقام رسیدین؟

گفت: من پینه دوز خوبی بودم

دوم...

Be Good at Something, It Makes You Valuable

سوم...

برای بهتر شدن:

اول یه هدف و تنها یه هدف انتخاب کن

دوم کوچک کوچک شروع کن و یه‌دفعه تلاش نکن در راه رسیدن به هدفت شیش تا کار رو با هم انجام بدی

سوم هرکدوم از اون تغییرای کوچیک که به نتیجه رسید هم شاد باش و هم شاکر و به خودت بگو ای‌والله!

چهارم چپ و راست خودتو دست کم نگیر...اون تغییراتو ببین و ببین که با قبلت فرق کرده‌ای و می تونی بیشتر هم فرق کنی...تو می‌تونی. حالا هر تغییری که می‌خواد باشه. تو می‌تونی به خود خدا

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠

گاهی اوقات که احساس می‌کنیم دلمان یه تغییر درست و حسابی می‌خواد اما هرکاری می‌کنیم نمی‌توانیم انرژی لازم را پیدا کنیم، خوبست از تکنیکی استفاده کنیم که من آنرا «دودقیقه تمرکز واقعی برای خوش‌به‌حالی » می‌نامم.

روشش ساده است. باید تلاش کنیم توی این دو دقیقه از اون فضای غم و کرخی و سردرگمی‌ای که توش هستیم بیاییم بیرون. بدون توجه به هشدارهای مغز که فکر می‌کنه هرچی به چیزی بیشتر فکر کنیم راه حل بهتری پیدا می‌کنیم (و در نهایت هم مارو معتاد به فکر منفی برای ترس از اتفاق افتادن چیزهای بد می‌کنه، انگار که هرچی بیشتر به احتمالات منفی فکر کنیم طبیعت دلش می‌سوزه و اون اتفاق نمی‌افته!) و سعی کنیم توی اون دو دقیقه یه فعالیت خیلی خیلی کوچیک توی راستای اون هدف تغییر بزرگ انجام بدیم. مثلا:

حفظ فقط دوتا لغت زبان خارجی اگه بارهاست تلاش کرده‌ایم زبانمان را خوب کنیم اما هربار نشده؛

بدست گرفتن قلم درشت و یه خط نوشتن، اگه دلمون سالهاست می‌خواد انجمن خوش‌نویسان ثبت‌نام کنه اما نمی‌شه؛

تلاش برای ردیف کردن و انتخاب فکرهای خوبی که وقتی بهشون نیاز داریم، کمکمون می‌کنه به غذا و هله‌هوله فکر نکنیم، زمانی که دیگه از خودمون بدمون اومده، اونقدر که رژیممون رو شکسته‌ایم و باز تصمیم گرفته‌ایم؛

خوندن یه شعر سهراب یا حافظ، وقتی که یه چیزی توی دلمون سالهاست که منتظره فرصتی پیش بیاد و یه سیر حسابی توی ادبیاتمون بکنه، اما اون روز هیچوقت نیومده؛

گردگیری فقط میزها و تلویزیون خونه، وقتی دو هفته است می‌خواهیم خونه رو یه خونه تکونی حسابی کنیم اما هیچ‌وقت نمی‌شه شب بیاییم خونه و حوصله اینکار رو داشته باشیم؛

انجام یه کار احمقانه و سربه‌هوائانه! فقط توی دو دقیقه، وقتی می‌بینیم یه چیزی توی وجودمون داره کچلمون می‌کنه از بس می‌گه دلم برا قدیما که بی‌خیال و از هفت دولت آزاد بودی تنگ شده و ما قاطی کرده‌ایم که با سن کنونی و مسئولیت‌های کنونی و فشارهای کنونی چرا حتی دو دقیقه وقت برا خودمون نداریم و این باعث شده اصلا از الانمون بدمون بیاد، غافل از اینکه همین روزها از بهترین روزهای زندگین.

...

اساس این روش بر این اصله: باید از یه‌جا شروع کرد و تا شروع نکنی نمی‌تونی بفهمی اینی که دلت بهونه‌اش رو می‌گیره، واقعیه یا همون بهونه است. اگه واقعی بود می‌بینی که دفعه بعد ناخودآگاه ده دقیقه وقت گذاشتی و همینطور بیشتر...اما اگه بهونه باشه، می‌بینی نه، نچسبید، انگار یه تصوری دیگه داشتی و خب این خوبه، چون ذهنت رو از این غر دائم خلاص می‌کنه و بهش اجازه می‌دی بره سراغ اصلی‌ترها.

امیدوارم دو دقیقه امروزت رو قبل از یه ساعت دیگه انجام بدی.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠

Perseverance

اگه بخوای خودتو از این وضعی که توش هستی و راضی نیستی بیرون بکشی، زحمت می‌خواد، تمرکز می‌خواد، تلاش می‌خواد، اعتماد به‌نفس می‌خواد، اراده می‌خواد، گذشت می‌خواد، خویشتن‌داری می‌خواد و خیلی چیزای دیگه.

آدم وقتی می‌خواد بره مسافرت، با خودش پول برمی‌داره، غذا بر می‌داره، لباس برمی‌داره، ماشینش رو سرویس می‌کنه، نقشه راه رو چک می‌کنه و بعد راه می‌افته. برای کندن از وضعیت فعلی و بلند شدن و راه افتادن، باید از قبل یه چیزایی با خودت برداری. مهم‌تریناش همون بالایی‌ها بودن. هرکدومشون یه‌جایی از اون مسیر بکار می‌آن و کمکت می‌کنن کم نیاری، خسته نشی و امید داشته باشی.

گاهی نورهای امید بعد یکی دوتا پیچ پیدا می‌شن و گاهی هم کلی راه و پیچ رو رد می‌کنی و هیچ خبری از تغییر و بهتر شدن ملموس نیست. همونجاهاست که نباید واستاد. گاهی حتی مجبوریم کرخ بشیم و تظاهر کنیم که درد رو و خستگی رو نمی‌فهمیم و ادامه بدیم. اما نباید امید رو از دست داد. ته هر راهی که با آگاهی و توکل و تلاش شروع می‌شه حتما یه خیری منتظره. شاید دقیقا همونی نباشه که فکر می‌کنیم اما توی اینجور مواقع، عجیبه که همیشه خیرش بیشتره.

...

و هر کس تقواى الهى پیشه کند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى‏کند.

و او را از جایى که گمان ندارد روزى مى‏دهد; و هر کس بر خدا توکل کند، کفایت امرش را مى‏کند; خداوند فرمان خود را به انجام مى‏رساند; و او براى هر چیزى اندازه‏اى قرار داده است. (سوره مبارکه طلاق/آیات 2 و 3)

آمین

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠

گرفتن تصمیم برای یه تغییر در روند زندگی، خیلی ظرایف داره. ظرایفی که گاه با هم در تضاد جالبی هم قرار می‌گیرند.

مثلا می‌خواهیم فلان کار را انجام دهیم و از دست خودمان برای دائما از امروز به فردا انداختن آن عصبانی هستیم. به فکرمان می‌رسد که اون کار رو بنویسیم رو کاغذ و بزنیم فرضا روی در یخچال، یا بذاریم کنار کیلومترشمار ماشین. یا مثلا به فلانی می‌سپاریم که هر روز بهمون یادآوری کنه که باید فلان کار رو انجام بدیم. اما گاهی نتیجه این رفتار، دقیقا برعکس می‌شه و همون اندازه احساس عذاب وجدانی که درباره انجام ندادن اون قول احساس می‌کردیم هم از بین می‌ره!

یه مدت بود با خودم فکر می‌کردم انجام صرفا «یه کار باحال» در طی روز کاری، هم خستگی شغلیم رو از بین می‌بره و هم انرژی بیشتری بهم می‌ده. به همین خاطر نشستم فکر کردم و بعد پسوورد رایانه‌ام رو کردم «YE KARE BAHAL»!

در دو ماه گذشته، تنها باری که به معنای پس‌ورد کامپیوترم توجه کردم، یه بار بود که اونم اصلا یادم نیست چیکار کردم!

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠

یادمه زمانی یه آدم خوبی بهم گفت: اگه برای خدا هم همونقدر که برا آدم‌هایی که توی زندگیمون مهم‌اند و براشون خیلی احترام قائلیم، احترام قائل بودیم، رابطه‌مون با خدا زیر و رو می‌شد.

و من می‌دونم که این خیلی سخته. مثلا ما می‌دونیم خدا حاضره اما هر کار بدی دلمون بخواد می‌کنیم و حضورش رو نادیده می‌گیریم. یا مثال ساده‌ترش، اگه یه آدم بزرگی توی خونمون باشه، لباس خیلی مرتبی می‌پوشیم و حواسمون به همه جزئیات هست، اما سر نماز با هر لباس توی خونه‌ای وایمیسیم و حواسمون هم که همه جا می‌رود غیر از پیش اونی که داریم باهاش حرف می‌زنیم.

این جنبه دینی و معنوی چیزی بود که می‌خوام اینجا بگم. جنبه اجتماعیش اینه که اگه ما همونطور که برای دیگرون خوش‌خلقیم، آرامیم، بذله گوییم، احترام می‌گذاریم، نمی‌خواهیم حرفی بزنیم که ناراحتش کند، شنونده خوبی هستیم، صبوریم، منصفیم و خیلی چیزای دیگه، همونطور هم برا نزدیکترین‌هامون بودیم، فکر می‌کنم خیلی مسائل حل می‌شد. با پدرمون، مادرمون، همسرمون، برادرمون، خواهرمون، اگه با اینا هم گاهی مثل اون غریبه‌ها و دوستامون رفتار کنیم ضرری نداره. حداقل ارزش تمرین کردن رو داره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

شماره جدید نشریه مهرنامه که الان روی کیوسک‌های روزنامه‌فروشی هست، پرونده‌ای متشکل از چند تا مقاله داره در مورد مرحوم ایرج افشار. یه‌عالمه آدم بزرگ و درست و حسابی مثل دکتر محقق داماد، دکتر شفیعی کدکنی، پروفسور ریچارد فرای و خیلی‌های دیگه اومده‌اند و از ته دل راجع به این آدم نوشته‌اند. وقتی می‌خونی، احساس می‌کنی خیلی دلشون شیکسته از این‌که یه همچین گلی از میون ما رخت بربسته.

آقای افشار یه‌جورایی بزرگترین ایران‌شناس و همچنین یکی از بنیانگزاران علم کتابداری تو ایران بوده که کوچکترین کارش درست کردن کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران بوده. بعدش هم نزدیک به 300 تا کتاب و حدودا 3000 مقاله در این حوزه‌ها نوشته. یکی از بهترین و بزرگترین شبکه‌های آدم‌های ایران‌دوست رو توی دنیا داشته که بخاطر علم و خلق خوبش، همه بهش وصل بوده‌اند. چندین هزار کتاب نفیس و خطی هم داشته که الان وقف دایرة‌المعارف اسلامی کرده.

تا اینجاش شاید خیلی شبیه زندگینامه خیلی از بزرگای این مرز و بومه. آدمای خوب و ماه. اما یه‌چیزی توی زندگیه این مرد منو چند روزه به هم ریخته و اون روش و شیوه زندگیشه. این آدم در نهایت ثروت و مکنت (تقریبا از زعفرانیه به بالای تهران مال پدر ایشون مرحوم محمود افشار بوده که همه رو در زمان حیاتشون وقف کرده و الان تابلوهای موقوفاتشون رو می‌شه اونجاها دید) ساده و بی‌تکلف زندگی می‌کرده. تموم عمر و ذهن و وقتش برا هدفش بوده. کاری به کار حکومت نداشته و کار براش مهم بوده. توی کارش یه متخصص شناخته شده جهانی بوده و در کنار اینا، سالی دوبار با چند تا از دوستان یار و قالشون با یه پاترول راه می‌افتاده‌اند می‌رفتن ایران‌گردی و از جاده‌های فرعی و نه اتوبان می‌رفته‌اند و در هر روستایی می‌ایستاده‌اند و با مردم گپ می‌زده‌اند و خیلی هم کم در هتل می‌خوابیده‌اند و بیشتر می‌رفتن خونه مردم روستا یا شهر و اونجا فرضا شب رو می‌مونده‌اند. تمام راه رو یا عکاسی می‌کرده‌اند یا یادداشت می‌نوشته‌اند از مشاهداتشون یا با دوستانشون حرف می‌زده‌اند و بحث و تبادل نظر داشته‌اند (دلم از این گفتگوها خواست که آدم طرف صحبتت اونقدر بزرگ باشه که نفهمی چطور زمان گذشت و کیف کنی از ارزشمندی عمری که داره می‌گذره).

یه عکس داره توی مهرنامه که گوشه جاده نشسته‌اند با یکی از دوستان یارشون و دارن نون و پنیر و گوجه می‌خورن و معلومه دارن با لذت هم می‌خورن و فکر می‌کنین چند سالشونه؟ ...فکر کنم اون زمان حدودا 80 سال!

... یکی از ابیاتی که مرحوم افشار اغلب به زبان می‌آورده‌اند این بوده: خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد... (با خودم فکر می‌کنم بهتر از این هم می‌توان شاکر بود؟)

...

آیه 200 و 201 سوره بقره، درباره همون دعای شاید به زعم ما ساده و معمولی قنوته نمازه که توش می‌گیم خدایا به من هم در دنیا و هم در آخرت حسنه و نیکی و برکت عطا کن. توی آیه 200 خدا می‌فرماید که برخی از بنده‌ها هستند که فقط دنیا را طلب می‌کنند. بعد در آیه 201 یه‌جورایی به آدم یاد می‌دهد که هم دنیا را بخواه و هم آخرت را...با خودم فکر می‌کنم چقدر خوشبختند آدم‌هایی که هم دنیایشان آباد است و هم آخرتشان. هم خودشان را تربیت کرده‌اند که چگونه از دنیایشان لذت ببرند و هم همین شیوه زندگی در دنیا، آخرتشان را برایشان می‌سازد.

...

و باز هم فکر کنم خوندن و مطالعه زندگی آدمایی که مثل ماها توی همین تهرون و ایرون زندگی کرده اند و از لحظه لحظه عمرشون استفاده کرده‌اند، برا همه ماها لازمه.

چقدر توجیه تنبلی و بی‌حسی توی زندگیه این آدما نادر و کمیاب بوده.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠

سال نو را اینگونه آغاز می‌کنم

امیدوار، مصمم، مقاوم و قاطع برای بهتر شدن و پیشرفت کردن و رسیدن به آن چیزهایی که خدا منتظر است نشانش دهم لیاقتشان را دارم، تا بهم بدهدشان.

امیدوارم سال جدید برای همه ماها با برنامه‌ریزی و تعیین هدف (فقط یکی دو تا) بگونه‌ای باشد که اگر خداوند عمر داد و سلامتی، 28 اسفند سال 90 وقتی به کل سال نگاه می‌اندازیم با خودمان بگوییم، سال خوبی بود. من این دوتا کار و هدف را می‌خواستم انجام دهم و دادم و حالا حس خوبی از این توانایی جدیدم دارم.

شروع می‌کنیم...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩

فرق ما با آدم‌های دیوانه که در خیابان با خود حرف میزنند این است که آنها بلندبلند با خود سخن می‌گویند و ما آهسته و یواشکی.

این صدا در سرِ تو تفسیر می‌کند، نظریه می‌دهد، قضاوت می‌کند، مقایسه می‌کند، شکایت می‌کند، خوشش می‌آید، بدش می‌آید و غیره. این صدا الزاما به وضعیتی که تو اکنون در آن به سر می‌بری مربوط نمی‌شود ممکن است این صدا زنده شدن خاطرات نزدیک یا دور گذشته و یا مرور کردن و خیالورزی درباره وضعیت‌های ممکن آینده باشد. اما...این صدا همانند یک تومور، انرژی حیاتی تو را می‌مکد...

رهایی از ذهن تنها رهایی حقیقی زندگی است.

گام نخست را همین حالا بردار. شروع کن به گوش دادن به صدایی که در سرِ توست...فقط گوش کن. هنگام گوش دادن بی‌طرف باش. قضاوت نکن. قضاوت و سرزنش تو به آن معناست که صدا دوباره از در پشتی وارد شده است. بزودی متوجه می‌شوی که صدایی «آنجاست» و «من» اینجایم و دارم به ان گوش می‌دهم...حس این حضور باعث می‌شود فکر، سلطه خود را بر تو از دست بدهد و به سرعت رنگ بازد، زیرا تو دیگر ذهن را با توهم یگانگی با ان تغذیه نمی‌کنی...

نیروی حال، اثر اکهارت تول، ترجمه مسیحا برزگر

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩

آقای دانشمند توی تلویزیون می‌گفت: نرون‌های مغزی از طریق سیناپس و اتصال‌های عصبی پپیامشون رو به همدیگه انتقال می‌دن. وقتی ما یه کاری رو بارها و بارها و بدون تغییر و تنوع انجام می‌دیم، این پیام‌رسانی حالت یکسان به خودش می‌گیره و لذا مغز یه‌جورایی عادت می‌کنه. می‌گفت برا همینه که ماها خیلی اوقات احساس می‌کنیم یه چیزایی یادمون می‌ره، حواسمون پرته یا اینکه احساس می‌کنیم وسط عنفوان جوانی داریم آلزایمر می‌گیریم! چون عضلات مغز کار یکسانی رو دارن سالهاست که انجام می‌دن...تصور می‌کنم یه مسئول مرزبانی رو که سالهاست عادت کرده یه ساعت خاص یه آدمی رو ببینه که از مرز رد می‌شه. بعد یه مدت دیگه حتی لای چشمش رو هم باز نمی‌کنه ببینه این همونه یا نه، فقط بهش می‌گه برو!

راه حل جالبی که عنوان می‌کرد این بود که شروع کنیم به انجام کارهای روتین به شکلی دیگه. اینجوری سیناپس‌های عصبی مجبور می‌شن اتصالات قدیمی رو رها کنن و برن سراغ اتصالات جدید.

اولین پیشنهادش هم این بود: اگه راست دست هستین، از امروز مسواکتون رو با دست چپ بزنین، با دست چپ برا خودتون چای بریزین، اگه تونستین یه خط بعضی وقتها با دست چپ بنویسین، با دست چپ موهاتون رو شونه کنین، یه امتحانی بکنین ببینین می‌تونین چند تا قاشق غذا با دست چپ بخورین؟ و از همینجور کارها. (برا چپ دست‌ها برعکس)

فکر کنم بعدش هم یه تنوع تو برنامه‌های زندگی تکمیل می‌کنه نظر اون آقای دانشمند رو. مثلا امتحان یه‌سری فعالیت جدید، انجام یه‌سری کارهایی که همیشه دلمون خواسته اما روش رو نداشته‌ایم، انجام یه کار کاملا متفاوت حتی شده ماهی یه بار، انتخاب راه‌های متنوع برای پیاده‌روی تا خونه یا محل کار؛ تلاش برای یادآوری شعرهای دوره دبستان، دوباره یادآوری سوره‌های جزء سی‌ام قرآن که بچگیامون حفظ بودیم، تلاش برا ساختن جمله تو ذهنمون با اولین پنج شیش تا لغت انگلیسی که یادمون می‌آد؛ و خیلی خیلی چیزای باحال دیگه توی زندگی.

Sell_on_change

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩

نوشته بود: دانشمندان انگلیسی برآورد کرده‌اند برای اینکه بتوانی در رشته‌ای صاحب‌نظر بشی و یه سر و گردن از آدم‌های معمولی اون رشته بیای بالاتر، حداقل به 10 هزار ساعت مطالعه روی اون موضوع نیاز داری.

حساب می‌کنم می‌بینم یعنی چیزی حدود 1200 روز اگه روزی 8 ساعت مطالعه دقیق و تخصصی کنم. یعنی چهار سال بدون وقفه.

گاهی لازمه تکلیفمون رو با خودمون درست و حسابی روشن کنیم. اینجور که معلومه متوسط نبودن همت می‌خواد. اونم خیلی خیلی زیاد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩

یه مقاله خیلی زیبا می‌خوندم گفتم چندتا از نکته‌های کلیدی اونها رو اینجا بنویسم:

1. ظاهرا تعلل کردن (Procrastination) یکی از گرفتاری‌های تمام آدمها تو دنیاست. مقاله با داستان تعلل یکی از برندگان جایزه نوبل شروع می‌شد که 9 ماه طول کشیده بود تا یه بسته پستی رو برای یکی از دوستاش بفرسته. اینکه هر روز صبح اون از خواب بیدار می‌شده و می‌گفته حتما فردا اینکار رو می‌کنم و نمی‌کرده و لذا 9 ماه اینکار طول کشیده بود، خیلی برام جالب بود.

2. ظاهرا دلایل خیلی زیادی می‌شه برا اینکه چرا تعلل می‌کنیم، آورد. اما مهم روشهائیه که می‌شه برای از بین بردن تعلل بکار بست. یکی از اون روشها اجبار کردن خود به انجام کاری (همون قورباغه رو اول قورت دادن) است. برام جالب بود که تو مقاله نوشته بود ویکتور هوگو وقتی می‌خواسته بنویسه، لباسهاشو درمی‌آورده می‌داده به خدمتکارش و بهش می‌گفته اونا رو قایم کنه تا هوگو نتونه پیداشون کنه و بپوشتشون و بره بیرون! یا یه داستان دیگه از اساطیر یونان که توی اون اولیس چون می‌دونسته آواز پری‌های دریایی می‌تونه اغوا و گمراهش کنه و باعث بشه به ملوانهاش دستور بده کشتی رو به سمت صخره‌ها پیش ببرن، از اونا خواسته بود تا ببندنش به دکل کشتی و هرچی فریاد زد و از اونا چیزی خواست و دستور بهشون داد، بهش گوش نکنن.

این‌که آدمای معروف هم با مشکل امروز و فردا کردن و یا توجه نکردن به اولویت‌های کاری و عدم تمرکز مواجهن و گاهی مجبور می‌شن خودشون رو مجبور کنن تا کاری تموم نشده، به کارهای دیگه نرسن، حس خوبی بهم داد. حتی یه انگیزه خوب برا شروع کردن به اینکار، حتی شده با روشهای سبک‌تر (مثلا تا فلان کار تموم نشده، نرم برا خودم چای بریزم، با ایمیل‌هام رو چک نکنم و ...).

یادم رفت! توی مقاله از یه برنامه‌ نرم‌افزار کامپیوتری نام برده شده بود که وقتی نصبش می‌کنین، تا 8 ساعت امکان استرسی شما به اینترنت رو نمی‌ده، و سبب می‌شه آدم سرشو بندازه پایین و کلی از کارهای واجب‌ترش رو انجام بده (اسم اون برنامهه می‌دونین چیه؟ !Freedom)

 

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩

...زبان نشانه‌ها را فراموش نکن و مخصوصا بخاطر داشته باش که تا انتهای افسانه شخصی‌ات پیش بروی.

... جوان چوپان به خود گفت: اگر خداوند میش‌ها را هدایت می‌کند، پس انسان‌ را نیز هدایت خواهد کرد. احساس امنیت کرد و چای به نظرش کمی تلخ آمد.

کیمیاگر کوئلیو 

اخیرا فرصتی پیش آمده که این کتاب را بار دیگر بخوانم و به این نکته ایمان بیاورم که گاهی مطالعه مجدد و یادآوری چقدر چیز خوبیست. باز هم از آن خواهم نوشت.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩

حس خوبی دارم به این عبارت Decluttering معناش می‌شه رفع به‌هم‌ریختگی و آشفتگی، منظم کردن، مرتب کردن.

این کلمه بیشتر تو راه و روش مینی‌مالیست‌ها و اونایی که معتقدند هرچه کمتر، زندگی راحت‌تر و بی‌تکلف‌تر، کاربرد داره.

خیلی اوقات دور و برمون کلی اسباب و اثاثیه، لوازم، ابزار، کتاب، مطلب و کارهای انجام نشده وجود داره که ناخودآگاه حتی فکر کردن و نگاه کردن بهشون یکی از اون انرژی‌آشام‌های معروف پست قبلی رو حاضر می‌کنه. تهیه لیست کارهایی که باید انجام بشه و متعهد بودن به تیک زدن تمام اون وظایفی که برای روزمون نوشته‌ایم، یکی از راه‌های مبارزه با این حس بد به‌هم‌ریختگی و احساس عقب‌موندن همیشگی از زندگیه.

اما راه بهتری هم هست. یه جورایی توجه بیشتر به سرچشمه. یعنی مراقب بودن از اون اول برا اینکه چیزی می‌گیریم که شاید حالا حالاها ازش استفاده نکنیم؛ چه کارهایی رو اولشو انجام می‌دیم و بعد می‌ذاریمش کنار تا یه وقتی تمومش کنیم و این یه وقتی خیلی طول می‌کشه تا بیاد؛ یه چیزایی رو می‌دونیم ازش استفاده نمی‌کنیم و سالها نگهشون می‌داریم تا  شاید یه روز مبادایی نیازمون بشه و اون روز خیلی طول می‌کشه تا بیاد و خیلی چیزای دیگه.

من خودم به اون قوانین مورفی خیلی اعتقاد دارم. اینکه بعد ده سال یه تیکه سیم رو می‌اندازی دور و فرداش وسط اتوبان ماشینت خراب می‌شه و حدس می‌زنین که برای درست شدن به چی نیاز داره؟!!

ولی خب، این توجیه در برابر حجم سنگین به‌هم‌ریختگی لوازم و کار و فکردور و بر ماها، هیچی حساب نمی‌شه. تو کشوی اداریمون کلی برگه و گزارش و بولتن هست که هرگز استفاده نمی‌شه ولی مانگهشون داشته‌ایم؛ کلی ظرف و ظروف داریم که هیچ‌وقت استفاده نمی‌کنیم اما نگهشون می‌داریم؛ کلی لوازم خراب داریم که فرصت نکرده‌ایم تعمیرشون کنیم و حتی یه نوشون رو خریده‌ایم، اما کهنه‌هه رو نگه داشته‌ایم چون جنس خوبی بوده یا ازش خاطره داریم.

به هرحال اگه یه چیزی ماه‌ها و سالهاست حتی یه‌بار ازش استفاده نشده؛ اگه کلی شورت‌کات و میانبر رو دسکتاپ کامپیوترمون هست که یه زمانی می‌خواهیم اونا رو نگاه کنیم اما ماه‌هاست تکون نخورده؛ اگه یه خروار کتاب و مطلب جمع‌ کرده‌ایم برا روزی که یه هفته بی‌کار و آروم بشینیم و فقط مطالعه کنیم؛ اگه تو یخچالمون چیزایی هست که هفته‌هاست استفاده نشده ولی هنوز نگهشون داشته‌ایم؛ و ... شاید بشه با یه برنامه خوب حداقل تو یه یورش اولیه تعدادی از آنها رو انجام داد، دور ریخت، بخشید یا به هرحال از حالت انتظار درشون آورد.

حس خوبیه حسِ بعدِ خلوت کردنِ دور و برمون. بهترین جاش، یکی اون حسِ خوبِ ذهنِ آروم‌ترمونه؛ یکی لمس حس خوب شجاعتمونه که تونستیم از خیلی چیزا دل بکنیم و از اون بانمک‌تر، حس تعجب ناشی از اینکه چقدر آشغال جمع‌ کرده‌ایم!

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩

دارم می‌گردم توی گوگل ببینم قهرمان بسکتبال جهان بالاخره کی شد؟...خب اینم سایت رسمی فیبا... ب-------له! آمریکا شده قهرمان (9 برد و هیچ باخت)، بعدشم ترکیه (8 برد و هیچ باخت). ایران شده نوزدهم (یک برد و چهار باخت) و تونس آخرم! (5 باخت و هیچ برد)

کاری به اینکه نفس همین حضور در میادین بین‌المللی مهمه و این ارزشمنده و غیره ندارم. واقعا هم قبول دارم برای بسکتبال ما واقعا این حضور ارزشمند بود. اما باز دارم به اون رتبه اولیه نگاه می‌کنم... یادم می‌آد چند وقت پیش خونده بودم:

مایک شیشفسکی، سرمربی تیم ملی بسکتبال آمریکا پس از برد در اولین بازی خود (در مقابل کرواسی) اذعان کرد که پیروزی تیم خود را قطعی می‌دانسته.  وی در بخشی از یکی از کتابهای خود به نام "ورای بسکتبال" تاکید می‌کند که برای رسیدن به موفقیت، افراد باید تصویر کاملی از موفقیت در ذهن خود داشته باشند....او مثال می‌زند که چگونه یکی از بازیکنان تیم دانشگاهی خود را که بطور بالقوه از بهترین بازیکنان نبود، وادار کرد که خود را بیشتر و بیشتر در مقام ستاره تیم تصور کند و دیده بود که چگونه پذیرش تصورات از لحظاتی که موفقیت در آنها یک بازیکن عادی را به ستاره تبدیل می‌کند، باعث شد آن بازیکن ستاره شود.

در ادامه نوشته شده بود: در طی بازی‌های گروه ب نگران‌کننده‌ترین مساله در اظهارات و واکنش‌های مربیان دو تیم ایران و تونس درخصوص نتایج احتمالی، همین فقدان تصور از موفقیت بود. این دو مربی در هر کنفرانس خبری تاکید می‌کردند که این برای نخستین بار است که به بازیهای جهانی راه می‌یابند و لذا تلویحا به برتری بالقوه تیم‌های رقیب صحه می‌گذاشتند.حتی واسلین ماتیچ، مربی ایران، در کنفرانس خبری پس از مسابقه با آمریکا صراحتا ابراز کرد که برنامه‌ای برای برد نداشته است.

...

نداشتن تصور از موفقیت، یعنی نداشتن هدف دقیق بیان شده، و بالتبع یعنی نداشتن برنامه‌ای معین برای رسیدن به آن هدف.

...چقدر از موفقیت‌ها و یا موقعیت‌هایی که آرزوشون رو داریم، تصویر دقیق و ملموس تو ذهنمون داریم؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩

 

احتمالا خیلی خیلی کم بشه موفقیت‌های لذت‌بخش و پایداری رو تو زندگیمون پیدا کنیم که راحت و بدون سختی و تلاش و کوشش بهشون رسیده‌ایم. اگه دانشگاه قبول شدیم، اگه خونه خریدیم، اگه یه موقعیت خوب تو زندگی شغلیمون داریم، اگه شخص موفقی تو هرکدوم از بخش‌های زندگیمون بوده‌ایم، اگه بچه‌های موفقی داریم، ... یه اصل کلی توشون وجود داره: براشون زحمت کشیده‌ایم، از خوشی‌هامون گذشته‌ایم، به خودمون سخت گرفته‌ایم و حالا هم داریم جواب این زحمات رو می‌گیریم.

متاسفانه نوع زندگی مدرن، جوریه که دائم فکر می‌کنیم باید به اهدافمون با کمترین صرف انرژی، وقت و زحمت رسید. ما همه چیزای خوب رو می‌خواهیم، اما زود و راحت و هلو! حقیقتش جون گذاشتن و زحمت کشیدن و فشار آوردن به خود، شده داستان زندگی آدمای موفقی که تو کتابها می‌خونیم و یه جورایی انگار داریم داستان و افسانه می‌خونیم. بعد می‌پریم می‌ریم دنبال کتابها، آدمها و سایت‌هایی که بهمون می‌گن، یادگیری زبان در ده روز، لاغر شدن در دو هفته، موفقیت مالی در یک شب، تحول کامل زندگی در یک جلسه، یادگیری زبان در خواب و ...

...

مطلبی می‌خوندم از سکوت و مفاهیم آن از نگاه مولانا. اونجا می‌دیدم که این آدم  چقدر زحمت کشیده، چقدر چله‌های رام کردن نفس به خودش داده، چقدر تلاش کرده  تا درونش رو آروم کنه و بعد ... رسیده به جایی که الان بعد از این‌همه سال ما داریم بهش نگاه میکنیم. در صورتی‌که شاید خیلی از ماها فکر می‌کنیم مولانا صرفا عارفی شوریده بوده و از همون اول عاشق و رقصان و صفا می‌کرده و ... و نمی‌دونیم چقدر برا رسیدن به این مراحل زحمت کشیده و از خود تفسیری برای نزدیکی به خدای خودش خودداری کرده.

حالا که اینجوریاس، چرا فکر می‌کنیم رسیدن به آرامش و دوست بودن با خدا و حس عمیق معنوی داشتن و لمس نَفَس‌های الهی و ملکوتی در کنارمون، می‌تونه با بی‌خیالی‌های ما و هرجور بودن‌هامون بدست بیاد؟ چرا فکر می‌کنیم سختی نکشیدن در این راه مهم نیست، چرا کمترین زحمت رو همیشه برای اینجور کارهامون به خودمون می‌دیم؟

گاهی نیازه بی‌رحمانه خودمون رو نقد کنیم، زور بزنیم از لابلای تار و پود یه خروار توجیه که از وضع مملکت و اوضاع جوی و مشکلات شخصی و تنبلی و توصیه‌های دینی دوست و آشنا برا خودمون ساخته‌ایم، بیاییم بیرون و خودمون و اعمالمون رو درست نگاه کنیم. ماه رمضون فرصت خوبیه برا این‌که به خودمون برسیم و درست خودمون رو نگاه کنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩

گاهی با خودم فکر می‌کنم بجای این‌همه عزاداری‌های کلیشه ای شده در سالروزهای وفات ائمه، یا حتی شادی‌های کم‌رمق در روزهای ولادت ایشان، آیا بهتر نبود برنامه‌ای ریخته می‌شد تا تمام مردم حداقل یک حدیث مطابق شرایط روز یا حالات روحی خودشان از هر یک از معصومین بلد بودند و سعی می‌کردند به آن عمل کنند؟ واقعا اینگونه چقدر نگاه ما به رهبران دینی‌امان عوض می‌شد؟

بعد دیدم خودم سال‌هاست این حرف رو می‌زنم اما حتی نیم‌ساعت وقت نذاشته‌ام یه حدیث با انتخاب خودم که به روحیاتم بخوره رو بردارم، بخونم و به یاد داشته باشم تا زمان‌هایی که نیاز به کمک دارم، هوای روحم رو داشته باشه.

امروز صبح نیم ساعت اول وقت رو گذاشتم برای این کار و از هر یک از چهارده معصوم، یه حدیث انتخاب کردم. امیدوارم روزی برسه که هر زمان مناسبتی شد، فرضا نیمه شعبان که در راه است، دقایقی از اون روزمون رو اختصاص بدیم به فکر در مورد حدیثی که از آن بزرگوار یاد گرفته‌ایم.

 

در دروغگوئی تو همین قدر بس که هرچه شنیده‌ای نقل کنی. ( حضرت محمد. درود خدا بر او و خاندان پاکش باد)

شادی مومن در رخسار او و اندوهش در دل است. (حضرت علی، سلام بر او باد)

بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم‌تر و مهربان‌تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده‌اند. (حضرت زهرا، سلام بر او باد)

چون شخص پیروز در طلب مکوش، و چون انسان تسلیم شده به قَدَر اعتماد مکن [بلکه با تلاش پیگیر و اعتماد و توکل به خداوند، کار کن]. (حضرت امام حسن، سلام بر او باد)

رستگار نمی‌شوند مردمى که خشنودى مخلوق را در مقابل غضب خالق می‌خرند. (حضرت امام حسین، سلام بر او باد)

تمامیِ خیر و خوبی در بریدن طمع و چشم نداشتن به آنچه که در دستان مردم جمع شده، می‌باشد. ( حضرت امام زین‌العابدین، سلام بر او باد)

کسی که قصد کار خیری کند بایدبشتابد،زیرا هرچه در آن تاخیر رود،شیطان را نسبت به آن مهلتی پیدا شود. (حضرت امام محمد باقر، سلام بر او باد)

رغبت و تمایل به دنیا مایه غم و اندوه و زهد و بى‌میلى به دنیا سبب راحتى قلب و بدن است. (حضرت امام صادق، سلام بر او باد)

از شوخی بپرهیز، زیرا شوخی نور ایمانت را می‌برد. (حضرت امام موسی کاظم، سلام بر او باد)

هیچ بنده‌‏اى حقیقت ایمانش را کامل نمى‌‏کند مگر این که در او سه خصلت باشد: دین‏‌شناسى، تدبر نیکو در زندگى، و شکیبایى در مصیبت‏ها و بلاها. (حضرت امام رضا، سلام بر او باد)

اعتماد به خدا بهاى هر چیز گرانبها است و نردبانى به سوى هر بلندایى. (حضرت امام جواد، سلام بر او باد)

نارضایتی پدر و مادر، کم‌توانی را به دنبال دارد و آدمی را به ذلت می‌کشاند. (حضرت امام هادی، سلام بر او باد)

جدال مکن که ارزشت می رود و شوخی مکن که بر تو دلیر شوند. (حضرت امام حسن عسکری، سلام بر او باد)

خودت را براى خدمت در اختیار مردم بگذار، و محلّ نشستن خویش را درِ ورودى خانه قرار بده، و حوائج مردم را برآور. (حضرت قائم که خدا ظهورش را سرعت بخشد، سلام بر او باد)

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩

مطلبی می‌خونم در صفحه اول یاهو. درباره شادترین آدمای دنیا. می‌گه دانمارکی‌ها، فنلاندی‌ها، نروژی‌ها، سوئدی‌ها و هلندی‌ها پنج کشور شاد دنیا هستن. بعد می‌گه مردمان کاستاریکا ششمین هستن. می‌نویسه اگرچه اوضاع و احوال مادی اونا به پای خیلی از کشورهای دیگه نمی‌رسه اما یه‌جور شبکه‌های اجتماعی قوی تو این کشور هست که باعث می‌شه آدما احساس خوبی از با هم بودن داشته باشن و فارغ از میزان تمول در زندگی، از زندگیشون لذت ببرن.

نکته مهمی که تو این مقاله بود اینه که تاکید داره، شادی و خوشبختی ناشی از این احساس که نیازهای اجتماعی و روانی فرد جواب داده می‌شه، اثری عمیق‌تر از داشتن ثروت (که خودش عامل مهمیه تو حس خوب داشتن از زنده بودن) داره.

احساس شادی و رضایت رو می‌شه دو جور دید: یکی زمانی که تکیه می‌دیم و به عمری که گذرونده‌ایم فکر می‌کنیم و با یه عبارتی مثل اینکه: من از زندگیم راضیم...یا ما که نفهمیدیم عمرمون چجور گذشت..یا اینکه ما که از جوونیمون هیچی نفهمیدیم  یا خیلی حرفهای دیگه اون رو جمع‌بندی می‌کنیم.

یه روش دیگه‌اش احساسیه که ما از زندگی روزمره‌مون داریم. حسی که روزانه باهاش درگیریم و مزه‌هایی که لحظه به لحظه می‌چشیم. ظاهرا این خیلی مهم‌تره و تاثیر بیشتری تو احساس یا عدم احساس رضایت از زندگی داره. نکته مهم اینه که بخش اساسی این احساس روزانه رو، فارغ از هرآنچه در محیط خارج ما داره اتفاق می‌افته - و خود منو هم خیلی اوقات مستاصل و کلافه می‌کنه - روش و شیوه نگاه ما به زندگی روزانه‌مون تشکیل می‌ده. واکنش ما خیلی مهمه. تلاش ما خیلی مهمه. نگرش ما خیلی مهمه. اشتیاق ما خیلی مهمه.

اگه شور و شوقمون پریده، اونی که مهارتشو داره که بتونه دوباره برش گردونه، بیشتر خودمونیم تا دیگران.

Man leaping over railing Royalty Free Stock photo

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩

تو زندگی ما، بخشی از رفتارها و خواسته‌ها، حتی بعضیاشون که اولش سخت بوده‌اند، بعد از اینکه عادت می‌شن، دیگه انجام دادنشون راحت می‌شه. صبح‌ها بعد از بیدار شدن، همیشه صورتمون رو می‌شوریم، حتما صبحانه می‌خوریم (حتی اندکی)، اغلب در محدوده زمانی معینی سرکار می‌ریم، تقریبا حول و حوش ساعات خاصی از سر کار برمی‌گردیم، و حدود ساعات خوابمون هم تقریبا مشخصه.

گاهی اوقات که آغاز یه تغییر جدید خیلی سخت می‌شه برامون، می‌شه دست اونا رو داد به دست یکی از اون عادتهای قدیمی. فرضا اگه یه نرمش چند دقیقه ای برامون سخته و یه روز انجامش می‌دیم و یه‌روز یادمون می‌ره، می‌شه اونو گذاشت دقیقا بعد از شستن دست و صورت اول صبح. یا اگه مطالعه مطلبی دائما به امروز و فردا می‌افته، می‌شه انداختش ده دقیقه قبل از خواب.

خیلی از عادات قدیمی و جاافتاده ما در زمان خودشون اصلا ساده نبوده‌اند. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩

سر کوچه دو تا تراکت رنگارنگ چسبانده‌اند در مورد دکترهایی که تخصصشان رژیم است. یکیشون تاکید کرده که رژیم گیاهی می‌ده. با خودم فکر میکنم این کلمه گیاهی چقدر در ذهن ما اعتبار دارد. هرچه تهش گیاهی می‌آید برایمان انگار معنای سلامتی می‌دهد. شامپوی گیاهی، کِرِم گیاهی، رژیم گیاهی، درمان گیاهی و ... خوش بحال گیاهی.

با خودم فکر می‌کنم چند روز قبل داشتم به این فکر می‌کردم که امروز که پیاده میآم خونه از سر کار، وسط راه یه شیر موز بخورم. بعد دیدم سریع منصرف شدم. ترسیدم کالریش زیاد باشه و پیاده‌رویم رو جایگزین کنه! (بوی دکتر کرمانی می‌آد!) چند وقت پیش تو یه ایمیل می‌خوندم 20 دقیقه پیاده‌روی مناسب رو با یه شیرقهوه معمولی می‌شه دود کرد برد هوا! (دیگه از اون به بعد از قهوه هم لذت نمی‌برم)

...

یاد دوران نوجوونی می‌افتم. اون زمانا که مادرم منو می‌برد کلی دکتر تا یه چیزی بخورم چاق‌تر بشم. فکر می‌کنم اون زمانا چه فرقی با الان می‌کرد؟ 1. تحرکم بیشتر بود درست اما شاید مهم‌تر از اون، 2. به غذا تنها به چشم چیزی که رفع گرسنگی کنه نگاه می‌کردم. یعنی توی بند غذا و خوشمزگیش و کالری و حتی اهمیتش را بدن نبودم. مهم بود سیر بشم. فکر نمی‌کردم چرا دارم الان که گشنمه بیش از یه بشقاب می‌خورم. اون زمان که بالعکس گشنم نبود، اصلا غذا نمی‌خوردم. راحت می‌گفتم میل ندارم. نمی‌ترسیدم بعدا قند خونم بیاد پایین و سرم درد بگیره.اگه سر یخچال می‌رفتم گاز زدن یه میوه کار عادی‌ای بود، نه یک کار فوق‌العاده که روزی باید دوتا میوه بخوری تا ویتامین به بدنت برسونی. کنار چای بیسکویت نبود و کاکائو ترسناک نبود. بود، بود و می‌خوردیمش، نبود، نبود دیگه.

به هرحال فکر می‌کنم گاهی توجه خاص به یه‌سری چیزا سیستم معمولی زندگی رو به هم می‌ریزه. واقعا گاهی ندونستن چیز بدی نیست. من قبول دارم که اون زمانا خیلی از روغن‌های سنگین و حیوانی رو می‌خوردن و اگه چیزیشون نمی‌شد چون همه‌اش راه می‌رفتن و می‌سوزوندنش، یا اینکه علم اونقدر پیشرفتن نکرده بود که بفهمن فلانی که راست راست افتاد و مرد، دلیلش فرضا بالا بودن کلسترول خونش بوده و کسی هم نمی‌دونسته (هرچند هنوز هم درست نمی‌دونیم روغن کرمونشاهی و حیوونی بهتره یا روغن مایع) اما یه چیز رو هم نباید فراموش کرد: خیلی اوقات فکر یه مشکل از خود مشکل بیشتر به ماها صدمه می‌زنه. یه زندگی طبیعی یعنی گشنت شد، بری یه چیزی بخوری، سیر که شدی دیگه نخوری، به عنوان یه حیوان دوپا از پاهات بیشتر استفاده کنی و راه بری و اینکار رو خیلی طبیعی بدونی.

فکر کنم باید به همین سادگی باشه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩

زمانای قدیم، شاهزاده‌ها رو از کودکی تعلیم می‌دادند تا وقتی شاه فرتوت شد یا مرد، حاکم لایقی برای کشور داشته باشن. فارغ از سختی یا آسونی اون تعالیم، یه چیز حتما خیلی مهم بوده: تداوم و ممارست. این‌که مهارت‌های مختلف رو با تمرین و تلاش یاد بگیری.

اگه امروز بهمون بگن درست یه سال بعد تو حاکم فلان‌جا خواهی شد یا استاندار فلان‌جا، ما چیکار می‌کنیم؟ آیا عاقلانه نیست برا 365 روز باقیمونه تا اون فرصت برنامه بریزیم و کاری کنیم که مسائل، مشکلات، فرصتها و برنامه‌های آینده اونجا رو مثل کف دستمون بشناسیم تا درست حکمرانی کنیم؟

...

حالا که بهمون حداقل فعلا وقت داده‌اند تا امپراطوریمون رو خودمون بسازیم، برا اهداف و آرزو‌ها و پیشرفت‌هایی که دلمون می‌خواد چیکار کرده‌ایم؟

مطلب قشنگی می‌خوندم اینجا از مقایسه دانشکده LSE انگلستان و دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. یه نکته تکون دهنده‌اش این بود که نویسنده می‌گفت تو دانشگاه‌های معتبر دانشجوها برنامه‌ریزی می‌کنن تا در هر ترم یه زبان جدید یاد بگیرن. با خودم فکر کردم ...!

باز برگردیم به سوال بالا. اگه می‌دونی برا ساخت امپراطوریت، یا ساده‌تر، برا راضی‌تر شدن از خودت باید چه‌کارهایی رو انجام بدی، نباید یه برنامه درست و حسابی راه بندازی؟

فکر کنم برا رسیدن به یه هدف اگه بشه برنامه‌ای ریخت که هر روز یه‌کار در اون راستا انجام بدیم، آخر 365 روز خیلی عمیق‌تر و جون‌دار تر از اونی که فکر می‌کنیم به هدفمون می‌رسیم. مداومت در تمرین و تلاش رو نباید بذاریم یادمون بره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

JOP0002901 - Recycling plant, tellies and monitors, Norway.

چقدر کامنت‌های این پست پایین جای تفسیر و فکر داره. اینو واقعا می‌گم، ممنون از مشارکتتون. دو نکته:

اول اینکه آمریکائی‌ها هم مثل ماها اغلب نوشته بودن سفر به هاوایی، یک هفته در دیزنی‌لند با خانواده و دوستان و برخی چیزای دیگه در همین ردیف. اما نکته جالب این بود که پژوهشگرا فهمیده یودن در واقعیت، بیشتر وقتِ اونا پای تلویزیون صرف می‌شه. یعنی یه چیزی در حدود روزانه پنج ساعت و ده دقیقه بطور متوسط در سال 2008 آمریکایی‌ها وقتشون رو با تلویزیون گذرانده‌اند. البته این غیر از 3 ساعت در ماه وقت برای دیدن ویدئوهای اینترنتی بوده.

به نظر من نکته نهفته و مهم این تحقیق اینه که ما آدما آرزوهایی در سر داریم ولی خیلی از اوقات به دلایل مختلف از جمله وظایف شغلی و خانوادگی و غیره به خیلی از اونا نمی‌رسیم. خب این طبیعیه. اما بخش غیرطبیعی اینه که با این وجود، اون زمان‌هایی رو هم که یه مقدار از فشار اون تعهدات رها شده‌ایم رو به چیزایی که حتی نزدیک به آرزوهامون هستن هم اختصاص نمی‌دیم. یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه بیشتر ماها دلمون یه تغییر و تحول مکانی و یه سفر دل سیری می‌خواد گاهی می‌شه تو شیش ماه حتی پارک بغل خونمون هم نمی‌ریم که هیچی، دو دقیقه وقت اذان مغرب که هوا گرگ و میشه تو ایوون خونمون هم نمی‌ریم به آسمون نگاه کنیم و یه نفس بکشیم! ما هم یه جورایی مثل هم‌نوعامون تو دیار کفر! عاشق اینیم که سرمون رو با سریالهای آبکی خودمون یا آبکی‌تر ماهواره (شاید هم بالعکس!) پر کنیم . می‌دونیم می‌تونیم حداقل یکی از کتابهایی رو که دوست داریم بخونیم رو تو دو هفته آینده نم نم تموم کنیم، اما عملا تمام دو هفته را به روزمرگی می‌گذرونیم.

من می‌دونم که برا خیلی از ماها، خصوصا خودم اون دو سه ساعت پای تلویزیون نشستن یه جورایی تمدید قوا و خستگی روحی رو رفع کردنه. برا من مثل خیلی از شماها اون زمان تنها وقتیه که می‌تونم با همسرم بگذرونم و در کنارش باشم. حتی گاهی لذت با هم دیدن یه برنامه کلی انرژی می‌ده. اینا درست، اما اگه جواب ماها به اینجور سوال‌ها این نباشه که دوست دارم یه هفته کامل رو بشینم و با آرامش تلویزیون نگاه کنم، معناش اینه که یا این دم دستی‌ترین تفریح ما بوده و ما چون تنبلیم اونو رها نمی‌کنیم؛ یا این‌که زندگی روتین ما فاصله‌اش با زندگی دلخواهمون خیلی خیلی زیاده. و این فاصله رو فقط یه همت عالی و اراده خوب پر می‌کنه. فقط همین.

دوم هم این‌که،

این شوق برای کندن و رهاکردن و رفتن به مکانی دیگر... خیلی باید به دلایلش فکر کنیم. خیلی هم سیاسیش نکنیم، من فکر می‌کنم ماها خودمون با خودمون خیلی خیلی کار داریم...

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩

امروز صبح یه مطلب خوندم درباره یه سندرمی به‌نام سندرم پایک (Pike Syndrom). درباره یه ماهی وحشی و گوشتخوار بنام پایک که اگه بندازیمش تو یه آکواریوم، با سرعت و ولع عجیبی ماهی‌های کوچک را می‌خورد. اما اگه وسطشون یه دیوار شیشه‌ای قرار بدیم و آقا (شاید هم خانم!) پایک چندبار سرش بخوره به دیوار و ببینه که نمی‌تونه ماهی کوچولوهای اونور دیوار رو بخوره، آروم و سربزیر می‌شه و بعد هم که دیوار شیشه‌ای رو برداشتن، آنچنان شرطی شده که ماهی‌های کوچیک میان جلوش و ادا در می‌آرن و قر می‌دن و زبون درازی می‌کنن و پایک بیچاره حتی به ذهنش هم نمی‌رسه که شاید دیگه اون دیواره نباشه...

خیلی از تلاش نکردن‌ها، تغییر ندادن‌ها، ابتکار به‌خرج ندادن‌ها، تحول ایجاد نکردن‌ها، جربزه نداشتن‌های من و تو مال تجربیات و پیش‌فرض‌هاییه که داشتیم و اثرشون برامون مثل همون دیوار شیشه‌ایه بوده. حتی الان هم که خیلی از اون دیوار شیشه‌ایها نیستن ما حتی قلقلکمون هم نمی‌آد که یه تکون دیگه به خودمون بدیم و با یه تغییر دوباره شروع کنیم.

سال جدید، هرچی سال قبل بد بوده باشه یا خوب، یه فرصت جدیده. به خودمون یادآوری کنیم که از امروز ما رو انداخته‌اند تو یه فضایی که دیگه از دیوار شیشه‌ای‌ها خبری نیست...انتخاب با خودمونه.

AYP1219682 - Billboard

..

سال نوی همه مبارک. ممنون از الطافی که تو این مدت داشتین و سراغ می‌گرفتین و اینجا سر می‌زدین. برا هممون یه سال پر از برکت و سلامتی و موفقیت و آرامش و ابتکار و خلاقیت آرزو دارم...سال جدید رو با هم شروع می‌کنیم...پروردگارا به امید تو .

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸

دارم هویجی رو که صبح زود پوست کنده‌ام و گذاشته‌ام توی کیفم گاز می‌زنم و فکر می‌کنم برای احتمالا آخرین یادداشت سال 88 چه بنویسم.

آبدارچی خوب محل کارم در می‌زند، چای می‌آورد و با احترام عقب عقب بیرون می‌رود. تشکر می‌کنم و باز فکر می‌کنم. خب چی داری بنویسی؟ این‌که سال خاصی بود امسال؟ این‌که شاید یه جورایی همه ماها چند سال بزرگتر شدیم امسال؟ این‌که اصلا نفهمیدم چطور شد اسفند؟ (دارم به دیده تردید نگاه می‌کنم به اون ضرب‌المثل قدیمی که معتقد بود اگه خوش گذشته باشه، زود گذشته)

یقینا امسال کلی تجربه داشت برام. از ارتباطات شخصی و دوستانه و اداری و کاری. اتفاقهای جدیدی تو زندگیم افتاد. یه‌کم ساکت‌تر شدم و یه‌کم محتاط‌تر. یه‌کم نه، خیلی. خصوصا در قضاوت اعمال آدم‌ها. یه‌کم به بعضی از تجربیات و یافته‌های قبلیم که ازشون مطمئن بودم شک کرده‌ام. این‌که چطور باید مدیریت کرد و این‌که چه جیزی مهمه و چه چیزهایی مهم نیست. این‌که چطور می‌شه بالاترین کارآیی رو با تموم محدودیت‌های معلوم و نامعلوم دور و برمون بروز داد؟ این‌که رو چه چیزایی باید محکم ایستاد و چه چیزهایی رو اصلا حتی نباید بهش اشاره کرد. این‌که تو یه موقعیت‌هایی فضای سوء‌تفاهم بالاست و این‌که نسخه‌های من برای یه محیط و یه آدم دیگه می‌تونه کاملا نتیجه عکس داشته باشه.

تو سال جدید دو تا تجربه جدید با خدا داشتم که صمیمانه ازش خواسته‌ام به هیچ عنوان اونا رو از من نگیره چون خیلی خیلی دلگرمم می‌کنه. تو سال 88 عادت کردم با یه عنوان جدید صدام کنند که هم می‌چسبه، هم کلی مسئولیت می‌ذاره رو دوشم. تو سالی که گذشت، بعضی از خواسته‌ها و تمایلاتم کم‌رنگ شد و با ناباوری دیدم بعضی چیزهایی که روشون خیلی حساسیت داشتم رو ازشون راحت‌تر می‌گذرم و دیدم که باز هم زندگی جریان داره و چیزی کن‌فیکون نشد. دیدم که حتی ناخودآگاه با این روش برخی از دیگر خواسته‌های قلبیم که ناچار کنار گذاشته بودمشون، رو اومدن و بدون هیچ دلهره و زحمتی به بار نشستن. تو سال 88 بیشتر از گذشته دلهره برم داشت که اون آینده‌ای که دارم براش برنامه می‌ریزم خیلی وقته شروع شده و داره به همون برق و باد سال 88 می‌گذره. اواخر این سال همونطور که تو چند پست قبلی نوشتم یه اعتماد به نفس جدید راجع به غلبه بر یه ترس ریشه‌دار پیدا کردم که خیلی بهم کمک کرد.

سال 88 از اون سالهایی بود که خیلی از بنده‌های خوب خدا لطفشون رو نصیب من کردن. در مقابل خیلی اوقات هم من کاری کردم که دل خیلی‌ها شکست و خیلی‌ها تو دل یا تو روی من گفتن که از من انتظار فلان کار رو نداشته‌اند. می‌دونم که حق هم داشته‌اند اما واقعا دارم به این نتیجه می‌رسم که امکانات محدود، اطلاعات ناکافی، ناپختگی و حتی گاهی غرور سبب می‌شه آدم به کاری دست بزنه یا حرفی بزنه که نتیجه‌اش برا دیگران ناراحت‌کننده باشه و حق هم داشته باشن. واقعا این از اون درس‌های امساله که تو واحدهای انسانی رسیدن به یه نتیجه و راهبرد درست، هزینه‌های زیادی داره...(پرشین بلاگ به هم می‌ریزه، رفرش می‌کنم و نگران اینکه نکنه اینایی که نوشته‌ام بپره...بعد با خودم فکر می‌کنم شاید صلاحی بوده و نباید اینا رو می‌نوشتی...بعد یاد این می‌افتم که خدایا چطور بفهمیم چی صلاحه؟

در می‌زنن و می‌گن یه جلسه داریم...

الان یک ساعت و نیم بعده و دوباره نشسته‌ام و می‌بینم که بخشی از مطلب پریده ولی بخشیش مونده...باز می‌گم صلاح نبود حذف بشه؟ و یاد دل‌دل‌های زیادی می‌افتم که تو کل زندگیم کرده‌ام و بجز چند موردش، تو بقیه‌اش خیر دیده‌ام از این‌که صبر کرده‌ام و باز این تردید که واقعا چه فضائیه میون اراده و تردید و جرات و قضا؟ و واقعا حد حرکت تو جمله از تو حرکت از خدا برکت تا کجاست؟ و یادم می‌آد که این یکی از سوالات فلسفی این وبلاگه که هر از چندگاهی تو یه پست نوشته می‌شه و باز می‌ره و باز می‌آد...)

تو این سال، سه‌چهارتا کتاب منتشر کردم، کلی لغت انگلیسی خوندم و سعی کردم به خاطر بسپرم، متاسفانه فقط سه‌چهار تا کتاب خوندم تا ته ولی کلی کتاب خریدم و دوتا دوست خوب کتابفروش پیدا کردم، بیشتر وبلاگ خوندم و بیشتر در اینترنت پرسه زدم اما بارها دیدم که دارم تندتر و نجویده‌تر می‌خونم، دو سه‌تا کار روتین و منظم رو توی زندگیم تثبیت کردم، چهارتا مسافرت رفتم و کلی چیز یاد گرفتم، بالاخره منهم دیدم که دارم تبدیل می‌شم به آدمایی که هر توجیهی رو میارن که بگن کار کردنمون بخاطر زندگیمونه و به همین خاطر خودشون رو تبرئه می‌کنن از اوقاتی که برا همسرشون نمی‌ذارن (و به این خاطر شرمنده همسرمم)، یاد گرفتم که با احساس گناهم تو بعضی خواسته‌هایی که نمی‌تونم بهشون برسم کنار بیام و بسپارمشون به خدا و از خودش بخوام که یه راه درست بهم نشون بده و ...

...یکی از عاداتی که امسال خیلی از من انرژی گرفت که درستش کنم اما نشد «توانایی زندگی تو لحظه» بود. می‌بینم که مثل همیشه ذهنم همه‌اش می‌پره به آینده و کمی هم به گذشته...

دارم می‌رم یه ماموریت اداری و انشاالله هفته اول فروردین برمی‌گردم. امیدوارم بتونم یه برنامه مدون و دقیق از سال بعد بنویسم. نه اینکه اونا قراره انجام بشه، بلکه این‌که می‌خوام بدونم می‌خوام تا کجا بپرم. یادمه زمان دبستان بهمون یاد می‌دادن وقتی می‌خواهیم تو امتحان پرش بیشتر از قبل بپریم، به اونجایی که می‌خواهیم بهش برسیم نگاه نکنیم، یه مقدار جلوترش رو نگاه کنیم و همونطور خیره به اونجا خیز برداریم و بپریم...

سال نو پیشاپیش بر همه شما خوانندگان خوب و همراه و مهربان و بزرگوار مبارک. امیدوارم شما هم با یه قلم و کاغذ تو این روزا یه روزی رو پیدا کنین و اهداف سال بعدتون رو بنویسین. موفق باشید و همیشه امیدوار.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸

از بعضی چیزا که ترست می‌ریزه, دیگه خبری از اونا نمی‌شه و همه اون ترسیدن‌های سابق برات می‌شن یه خاطره قشنگ. یه بخش زندگی که هر موقع می‌خوای برای یکی تعریفش کنی کلی با هیجان حرف می‌زنی و تو دلت به خودت افتخار می‌کنی.

اما بعضی چیزا به این سادگی از رو نمی‌رن. یه‌کم عقب‌نشینی می‌کنن و دوباره جمع‌ می شن و راه می‌افتن طرفت. فکر کنم طلایه‌دارهای سپاهشون هم شک‌ها هستن. آروم آروم شک می‌کنی که آیا واقعا تموم شده؟ اگه فلان موقعیت پیش بیاد چی؟ اگه یه‌روز تو اون وضعیت خاص گیر کنم چی؟ اگه مجبور شدم فلان‌جا یه امتحان پس بدم که مربوط به همین ترسمه چی؟...

شک‌ها که کارشون رو کردن، دیگه کار سختی برای ترس نمی‌مونه...این‌دفعه قویتر وارد می‌شه و می‌دونه چیکار کنه که دیگه جرات نکنی یه‌بار دیگه تو چشماش نگاه کنی. دائم یادت میندازه که جربزه نداشتی و نداری و نخواهی داشت و...نحیفت می‌کنه و با چندتا توجیه سرگرمت می‌کنه تا از پای در نیای اما ...می‌دونی که دیگه خودتو دوست نداری...

یاد داستان اسب تروا افتادم. ورود سپاه دشمن درست در زمانی بود که همه سرمست شادی بودن...

تو چشم ترست که نگاه کردی و مجبورش کردی چشماشو بندازه پایین، زود سرتو برنگردون...باز زل بزن بهش تا برگرده و بره...تا وقتی هم که دیگه گورش رو گم نکرده و مطمئن نشدی که نمی‌آد چشماتو هم نذار...وقتی مطمئن شدی دیگه اومدنی نیست، اونوقت ته دلت آروم ذوق کن

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸

با یه نگاه مینیمالیستی به اهداف و آرزوهامون، می‌شه یه اولویت‌بندی مجدد کرد و اونایی که می‌شه بهشون رسید رو تنظیم کرد و حرکت کرد و از خدا هم یاری خواست.

کتابهایی که می‌خواستی بخری و هنوز نخریده‌ای

کتابهایی که می‌خواستی بخونی و هنوز نخونده‌ای

کارهایی که تصمیم داشتی دیگه انجام ندی و هنوز انجام می‌دی

کارهایی که می‌خواستی انجام بدی و هنوز همتش رو نداشتی که شروعشون کنی

فیلم‌هایی که می‌خواستی ببینی و دارن گوشه پلیر خاک می‌خورن

لغتهای انگلیسی‌ای که می‌خواستی یادشون بگیری و ولشون کردی

تحولات روحی‌ای که دلت می‌خواست بهشون فکر کنی و سعیتو براشون بکنی و تنبلی کردی

اهداف مالی و بلندپروازی‌های شغلی ای که داشتی و  گذاشتیشون کنار

...

اهداف لازم نیست کوبنده و اساسی و ساختارشکن باشن. فکر می‌کنین اگه طبق یه برنامه منظم یا یه‌کم منظم فرضا تا پایان سال چندتا فیلمی که دلتون می‌خواد رو ببینین یا 100 تا لغت جدید یاد بگیرین یا دو‌سه تا کتابی که همیشه دل‌دل می‌کردین رو دست بگیرین و تمومش کنین یا یه هفته سعی کنین فلان عادت بد رو که وقتی بهش فکر می‌کنین و می‌بینین اراده‌اتون رو به تمسخر گرفته کنار بذارین یا بالاخره کار با یه نرم‌افزار کاربردی رو یاد بگیرین یا  حداقل یه ماه برنامه غذایی‌ای که دلتون می‌خواد رو اجرا کنین یا بالاخره دوربینتون رو بردارین برین بیرون و اون آرزوی چندساله‌ای که برا عکاسی آزاد داشتین براورده کنین و هزارتا چیز دیگه ... حس بهتری از این روزمرگی‌ها نداره؟

LUP0970141 -

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸

تو خیلی از وبلاگهای خارجی که در زمینه پیشرفت شخصی مطلب می‌نویسن، از خواننده‌ها دعوت شده برا سال جدید میلادی برنامه‌ریزی کنن و هدفهاشون رو برگزینن و ریز بنویسن. شاید برا ماها این کار بیشتر اول سال جدید خودمون معنا بده اما دیروز داشتم با خودم فکر می‌کردم اگه این روزا رو بذارم برا ارزیابی سالی که 10 ماهش گذشته و ببینم به هدفهایی که تعیین کرده بودم رسیده‌ام یا نه بهتر نیست؟

شاید یه خودارزیابی یادمون بندازه که 10 ماه سال گذشت و ما حتی یه تغییر جون‌دار و اساسی تو زندگیمون نداده‌ایم! حتی تو یه کار نتونستیم پیشرفت کنیم و خودمون رو بهتر کنیم. همه چیز کیفیتشون همونیه که سال 87 هم داشته‌اند فقط اندکی تجربه و روزمرگی بیشتر شده.

این خیلی بده...

حالا حداقل می‌شه یه هدف معین کرد و تو نزدیک 70 روز باقیمونده از سال 88 بهش رسید. همین حالا، نه حتی یه ساعت دیگه. سوال هم می‌تونه این باشه: چه‌کاری اگه بکنم و به چه هدفیم برسم باعث می‌شه تو لحظه سال تحویل احساس کنم سال پرباری رو گذرونده‌ام؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸

روزهایی که با مهربونی آغاز می‌شن روزهای متفاوتی‌اند. یه نگاه مهربون به همسرت، پدر یا مادرت؛ یه لبخند مهربون به رهگذر، یه میو و پیش‌پیش مهربون به گربه رهگذر!، یه نوازش مهربون به برگ درختی که از کنارش می‌گذریم، یه لبخند مهربان به بچه‌ای که خوابالو رو شونه مامانش داره می‌ره مهد کودک، یه سلام و احوالپرسی اختصاصی از همکار و خیلی چیزای دیگه ... گرچه شاید لوس و غریب به نظر برسن اما یه تحول اساسی تو روز تازه آغاز شده می‌دن. یه‌جوری به ناخودآگاهمون می‌گیم که بنای امروز بر کج خلقی نیست. بنای امروز فقط بر این است که من زنده‌ام و این کم چیزی نیست.

...

چند روزه به دلیلی که خودم هم درست نمی‌دونم هر دوتا پاهام درد می‌کنن. هرچند می‌دونم انشاالله زود خوب می‌شن و فقط یه‌کم استراحت نیاز دارند اما به وضوح می‌بینم که چقدر یه‌کار ساده دوست داشتنی یعنی پیاده‌روی تا خانه می‌تواند تبدیل به عذاب شود. چقدر به بعضی چیزها راحت عادت می‌کنیم و اونا رو مسلم فرض می‌کنیم. شعر گاه زخمی که به پا داشته‌ام سهراب دقیقا مال اینجاست)

...

مدتها قبل یه پست نوشته بودم در مورد اینکه آیا مهارت تو چندتا کار بهتره یا متخصص شدن تو یه کار. یادمه اون متن زرتشتی زیبا رو هم آورده بودم که نوعی نفرین بود و همه‌کاره بودن رو زشت و ناشکری به‌حساب می‌آورد. دیشب یه مقاله می‌خوندم اینجا به نام How Passion and Focus will Rock Your Career که دیدم دقیقا همون بحث رو کرده. برام جالب بود. خصوصا اینکه نویسنده معتقده برای موفقیت در شغل، باید به همون متخصص و یک شدن اندیشید نه مهارت نسبی داشتن تو چندتا کار. در هرحال اگه از مطالب انگلیسی لذت می‌برین یا با خودتون عهد بسته‌اید که زبانتون رو قوی‌تر کنین، مطالب این وبلاگ لذتبخشند، خصوصا منش و روش زندگی آقای نویسنده آن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸

یه بخش مهم از انرژی زندگی ماها می‌دونی چجوری هدر می‌ره؟ فکر کردن به کارهایی که یه جوری انجامشون دادیم اما بعدا کلی به خودمون ایراد گرفته‌ایم که کاشکی اینجوری انجامش می‌دادم، نه اونجوری!

با یه نفر یه‌جور حرف می‌زنیم بعد بارها و بارها با خودمون فکر می‌کنیم کاش یه جور دیگه باهاش حرف زده بودم. یه چیزی رو می‌خریم بعد با خودمون کلنجار می‌ریم که کاش مدل دیگرش رو خریده بودم. جلوی یکی حرف نمی‌زنیم بعد کلی از خودمون انتقاد می‌کنیم که کاش بهش فلان چیز رو گفته بودم و لالمونی نمی‌گرفتم! فلان رفتار رو از خودمون نشون می‌دیم اما بعد که فکر می‌کنیم طرف مقابل پاشو از گلیم خودش بیرون گذاشته، با خودمون دعوا می‌کنیم که ابله خان اگه محکم وامیستادی جلوش اونجوری هوا برش نمی‌داشت. و ...

من معتقدم یه بخشی از این فرایند بازبینی دوباره افکار و کردار خیلی خوب و لازمه. باعث می‌شه پخته بشیم، عمیق بشم، قوی‌تر بشیم و فهمیده‌تر.

اما اون بخشی که خوب نیست دائما حسرت خوردن و فکر کردن به کارهاییه که فکر می‌کنیم بهتر بود جور دیگه انجامشون می‌دادیم.  اینکه دائم خودمون رو محکوم کنیم و به خودمون برچسب بزنیم که همه دارن از خوبی و مهربونی من سوء استفاده می‌کنن و منو ابله گیر آوردن اصلا چیز خوبی نیست. اولا که درجه اعتماد به نفسمون رو حسابی می‌آره پایین، دوما هم بهمون می‌قبولونه که آروم آروم با نقش قربانی بودن کنار بیاییم. ولی در حقیقت این یه‌جور تنبلی و بی‌ارادگیه. اگه واقعا به این نتیجه رسیده‌ایم که بهتره تو یه موقعیت‌هایی یه جور دیگه رفتار کنیم، باید شروع کنیم یاد گرفتن طبیعی انجام اون رفتار رو. بدون هیجان زدگی و واکنش‌های احساسی، بدون اینکه مجبور بشیم خود خودمون رو کنار بذاریم و بریم تو جلد یه نقش دیگه. بدون اینکه اون اخلاق‌های خوبمون رو که فکر می‌کنیم ازشون دارن سوءاستفاده می شه کنار بذاریم و فکر کنیم تو این جامعه هرچی زرنگ‌تر و سیاس‌تر و مغرورتر و بی‌خیال‌تر و بی‌توجه‌تر و پرروتر باشی کارت جلوتر می افته. تو قراره با رفتارت به یه نفر بفهمونی که کارش درست نیست. دیگه چرا به همه خوبیهات شک می‌کنی؟ دیگه چرا دائم خودت رو محکوم می‌کنی؟

اگه لازمه تغییری بدی دست به کار شو، اگه هم می‌بینی لازم نیست و بهتره صبر کنی تا اون طرف بفهمه کارش اشتباه بوده، خب صبر کن و با آرامش منتظر باش... این وسط دائما غر زدن به جون خودت تنها تاثیری که نداره، بهتر شدن اوضاعه.

یا دست به کار شو، یا رفتار طبیعی خودت در مواجهه با مسائل و مشکلات رو قبول داشته باش و اینقدر خودت رو اذیت نکن.

همین!

AYP0613465 - A girl looking in the mirror

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸

اگه از خواستن چیزی بدست می‌آید و هیچ‌چیز از دست نمی‌رود، پس حتما بخواهید...

کلمنت استون، صفحه اول کتاب عامل علاء‌الدین

کوچیک که بودم داستان علا‌الدین و چراغ جادو رو که می‌خوندم دوست داشتم اون غول انگشتر رو داشتم. برام جالبه که چرا غول چراغ رو نمی‌خواستم (حالا انگار قرار بود اونا رو به بنده بدن و من داشتم ناز میکردمنیشخند) شاید یه جورایی از اون قدرت مطلق غول چراغ واهمه داشتم، شاید چون تو داستان غول انگشتر مهربونتر و متواضع‌تر بود اونو دوست داشتم، شاید چون غول چراغ نامطمئن‌تر بود و دست اون جادوگر بدجنس می‌افتاد...به هرحال الان که فکر می‌کنم اون تفکیکی که برا خودم گذاشته بودم برام جالبه.

گاهی تو زندگیمون با خودمون حس می‌کنیم اون انگشتره رو داریم. می‌بینیم چیزایی که می‌خواهیم درست می‌شن و اونایی که نمی‌خواهیم اتفاق نمی‌افتن. بعد که خوب فکر می‌کنیم می‌بینیم خیلی هم اتفاقی نیستن. زمان هایی که تلاش می‌کنیم صبورتر باشیم انگار چیزها و حس‌هایی رو درک میکنیم که قبلا نمی‌دیدیمشون. از وقتی با برنامه حرکت می‌کنیم نابسامانی‌ها کمتر می‌شه و خود به خود استرس و به‌هم ریختگی کمتری بوجود می‌آد. زمان‌هایی که سعی می‌کنیم کمتر قضاوت کنیم، آدما و اخلاق‌هاشون برامون قابل درک‌تر می‌شن و خودشون هم دوست‌داشتنی‌تر. زمان‌هایی که از خدا می‌خواهیم باهامون باشه و هوامونو داشته باشه و تلاش می‌کنیم تو رابطه‌مون با اون خرابکاری نکنیم، انگار حس‌هامون قوی‌تر می‌شن و حضورش رو بیشتر حس می‌کنیم.

غول انگشتر افسانه بود اما ماها همه تو دلامون غول انگشتری داریم که فقط منتظره صداش بزنیم. اما نکته‌ای که این غول رو واقعی می‌کنه اینه که باید برا بهتر شدن زحمت کشید. آرامش، موفقیت، حس خوب باخدا بودن، امیدوار بودن و پیشرفت واقعی کردن تو کار و زندگی و آخر شب هم با آرامش و لذت و وجدان آروم سر رو بالش گذاشتن نیاز به زحمت داره. این حس راحت به همه چیز رسیدنی که خصوصا تو دوران اخیر برا ماها آرزو شده رو باید ریخت دور . موفقیت زحمت می‌خواد و نکته قشنگش اینه که اون زحمته هم لذتبخشه. خصوصا وقتی به هدف تعیین‌کرده‌ات می‌رسی و به پشت سرت و سختیهات نگاه می‌کنی...چه کیفی داره به خدا.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸

یه مطلبی رو می‌خوندم از یه وبلاگ خارجی که نویسنده‌اش یه خانمی بود حدودا بیست و چند ساله که ظاهرا غلبه ناامیدی و یاس و شکست تو زندگیش بر امید و آرامش خیلی بیشتر بوده. یه روز این خانم تصمیم می‌گیره حالا که این اندازه از عمرش گذشته، ضرر نمی‌کنه تصمیم بگیره یه سال از عمرش رو با اختیار خودش به مثبت‌اندیشی و امیدبگذرونه. از همون روز شروع می‌کنه برا  این هدف تلاش کردن و محصولش هم می‌شه اون وبلاگ که پر از درس‌های زیبا و مطالب انرژی‌دهنده بود.

...

با خودم فکر می‌کردم اگه بیاییم و یه زمان معین فرضا یک ماه رو اختصاص بدیم که توش تلاش کنیم تموم فکر و ذکرمون یه هدف خاص بشه، چه اتفاقی می‌افته؟ می‌دونم که خیلی از ماها با این روش ناخودآگاه آشناییم. مثلا رژیم می‌گیریم، تصمیم می‌گیریم برا کنکور یا قبولی تو یه آزمون درسی یا استخدامی حسابی بخونیم، ورزش می‌کنیم و ... اما به نظرم این‌کار رو می‌شه درخصوص مسائل دیگه‌ هم بکار برد و فقط منحصرش نکرد به وقایع خیلی خاص زندگی. 

مثلا دو سه ماه شب و روز و فکر و ذکرمون بشه زبان انگلیسی که سالهاست حسرتشو می‌کشیم که راحت انگلیسی حرف بزنیم و بفهمیم. یا یه مدت زمان خاص تموم هم و غممون رو بذاریم رو اینکه یه لیست گنده از کارهایی که نصفه کاره ولشون کرده‌ایم رو تموم کنیم. یا فرضا یه ماه وقت بذاریم و بدون حواس‌پرتی و کارای متفرقه بشینیم راجع به فلان موضوع که خیلی وقته دلمون می‌خواد اطلاعات درباره‌اش داشته باشیم و توش یه متخصص حداقل اولیه بشیم مطلب بخونیم و فکر کنیم و جستجو کنیم و مشورت کنیم.

عمر ما داره می‌گذره. خواه ناخواه. اغلب هم با روزمرگی. بیایید یه ماه این تمرین رو بکنیم. اگه خوب نبود عمرمون که زودتر نگذشته. هان؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸

اول:

یکی از بدترین عبارات دو حرفی دنیا اینه: هنوز نه!

ظاهرا معنیش اینه که تو آینده نزدیک آره...اما در حقیقت یعنی زمانی می‌رم سراغش که تمامی شرایط اونجور که من می‌خوام مهیا باشه...به همین خاطر بیشتر معناش این می شه: هرگز!

دوم:

تو اون لحظات غیر قابل تعریف قبل از افطار، که ملغمه‌ای از ربنا و این دهان بستی و سبحانک یا من هو الله الذی... است و دلتون یواشکی یه چشمک خودمونی می‌زنه به خدا و ذوق می‌کنه که یه روز دیگه رو تونستین روزه بگیرین، منو هم دعا کنین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸

یکی از چیزایی که با گذر زمان آرام آرام برای آدم می‌شه یه مشغله ذهنی، فکر کردن به کارهایی است که زمانی خیلی راحت و آسون و با شوق انجامش می‌دادی اما الان به هر دلیل موجه یا ناموجهی گذاشتیش کنار. این امر خصوصا اگه زمانی تو اون کارا خبره بوده باشی و مورد تحسین و تایید دیگرون، بیشتر اذیت می‌کنه.

مثلا زمانی بوده که خوره کتاب بودی و کلی کتاب می‌خوندی و حسابی تو فرضا موضوع ادبیات داستانی، فلسفه، علم یا هر چیز دیگه اطلاعات به‌روز داشتی اما الان با خودت که فکر می‌کنی می‌بینی از آخرین باری که جدی کتابی رو خونده‌ای خیلی گذشته. یا فرضا تو یه رشته ورزشی قوی بودی و برا خودت مدعی بودی اما حالا می‌بینی که راحت از یه تازه‌نفس تو اون رشته عقب می‌مونی و ناخودآگاه به خودت قوت قلب می‌دی که به هرحال اون جوونه و من ...اما ته دلت می‌دونی که اینا بهونه‌ است!

چند روز پیش مطلبی می‌خوندم از یه قهرمان یه رشته ورزشی که بعد از سالها دوباره کلی تلاش کرده بود و دوباره قهرمان شده بود. بعد که  انگیزه این کار رو ازش پرسیده بودن گفته بود اون وقتا بچه من کوچیک بود. الان اگه بخوام باور کنه که باباش زمانی قهرمان دنیا بوده باید ملموس بهش نشون می‌دادم.

...

این آقای لانس آرمسترانگ که بعد از پیروزی بر سرطان پنج شیش بار قهرمان مسابقات جهانی دوچرخه‌سواری توردوفرانس شد، برای من یه الگوئه. تو همین چند روزه هم اگه تو خبرا دقیق بشین می‌بینین بعد اینهمه سال هنوز تو دو سه نفر اول داره رکاب می‌زنه. خوشم می‌اد از آدمایی که دست بر نمی‌دارن تا چیزی رو به خودشون ثابت کنن.

دیروز و پریروز دوتا کار گنده انجام دادم که حس آرمسترانگی بهم دست داد. اولش 10-12 ساعت وقت گذاشتم و یه گزارش ملی که برام شده بود یه غول بزرگ نوشتم و تایپ کردم و کیف کردم. دومیش هم کل جمعه رو وقت گذاشتم و به یاد اون وقتها یه کتاب دلچسب رو از اول تا آخرش خوندم و لذت بردم... سالها بود که این حس درونم رشد کرده بود که دیگه حوصله آروم نشستن و خوندن و مسحور کتاب شدن رو ندارم و سیستمم شده همین روش جویده جویده خوندن اینترنتی. اما این جمعه بر این خیال باطل یه خط گنده کشید و باعث شد دل گرم بشم به خودم.

بد نیست گاهی همت کنیم و یه چیزایی رو دوباره به خودمون ثابت کنیم. خصوصا اون چیزایی که یادشون ناخودآگاه حسرت می‌آره تو دلمون.

 

پیوست: آهنگ عجیب و غریب وبلاگ:  Dinata از Eleftheria Arvanitaki خواننده یونانی

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸

داریم زندگیمونو می‌کنیم و یه اتفاق ناخوشایند می‌افته... داغون می‌شیم, دلمون می‌گیره, اعصابمون به هم می‌ریزه, تو خودمون می‌ریم, بعد... می‌پذیریمش و باهاش کنار می‌آییم و زندگی رو ادامه می‌دیم...یه چیز جالب هم اون بین‌ها می‌فهمیم: اینکه همون روزای معمولی و روزمره‌مون هم چقدر جای شکر داشته و خودمون تا این اتفاق برامون نیفتاده بود، نمی‌دونستیم...یاد می‌گیریم دلخوشی‌های کوچیک زندگی رو هم دوست داشته باشیم و ...

داریم زندگیمونو می‌کنیم...اتفاقی می‌افته و باعث می‌شه حتی گوشت‌تلخ‌ترین و بی‌حس و حال‌ترینمون هم به وجد بیاییم و به تحرک بیفتیم. می‌بینیم ناخودآگاه تموم وجودمون پر از شور و شوق و آرزو شده. انگار چند واحد خون یه ورزشکار رو بهمون زده باشن، سرحال‌تریم، خوش اخلاق‌تر، فعال‌تر و خوش‌بین‌تر. زندگی رو زیباتر می‌بینیم و آینده رو ساختنی‌تر... بعد یه‌دفعه همه‌چیز ظاهرا برعکس می‌شه. تموم آرزوها و تلاش‌ها بدل می‌شن به خواب و خیال. همچین خورده تو برجکمون که دیگه حال و حوصله هیچی رو نداریم. احساس بدی می‌ره تو تموم سلول‌هامون. بی‌حوصله می‌شیم، بد اخلاق حتی و گاهی هم دونسته و ندونسته افسرده.

...

اما ...زندگی همینه. گاهی با خودم فکر می‌کنم خدا چندبار باید یه تجربه رو به من نشون بده تا بفهمم اینا قانونای طبیعتن. حال اول رو خیلی از ماها تو زندگیمون تجربه می‌کنیم. فوت نابهنگام یه عزیز، یه شکست ناجوانمردانه عشقی، یه نامردمی از طرف همکار و دوست، یه عدم درک بی‌موقع از سوی خانواده، یه شکست سنگین شغلی و خیلی مثال‌های دیگه. تو این فضای وبلاگستون خیلی از این اتفاقها رو می‌شه دید و دید که آدما به همدیگه تسلی می‌دن و کمک می‌کنن که طرف مقابل از اون مشکل آروم آروم بیاد بیرون.

اما تو حالت دوم، یه مقدار اراده بیشتر از سوی آدم مورد نیازه. افسردگی بعد از اون همه امید و آرزو و شور طبیعیه اما به نظر من، دوباره بلند شدن و استفاده از اون انرژی‌های سوخته برای یه تصمیم دوباره و یه شروع دوباره هم طبیعیه. گاهی لابلای کلی چیزای سوخته، یکی دوتا انبار امید و شوق که دست نخورده و آسیبی بهشون نرسیده هم می‌شه پیدا کرد. فقط باید با چشم باز و خواست واقعی دنبالشون گشت. نباید تو زندگیمون فکر کنیم امید و شور و اشتیاق رو فقط یه‌بار می‌شه جمع کرد و بس. نباید وقتی حالمون اساسی گرفته شد از اون به بعد به همه چیز با احتیاط و بدبینی نگاه انداخت. نباید از کلمه‌های «جمع» برای رویدادهای زندگی استفاده کرد و گفت: همشون اینجورین،..همیشه همینه...هیچکدومشون...

تو زندگی گاهی سکندری می‌خوریم، گاهی جفت پا بهمون می‌اندازن و بلند می‌شیم و گاهی هم با صورت می‌آییم رو زمین... یه لحظه فکر کنین دارین یه صحنه از یه فیلم تاثیرگذار رو می‌بینین... اگه هنرپیشه‌تون همونطور رو زمین بمونه و بلند نشه بیشتر دوسش دارین یا اگه بعد از مدتی تلاش کنه و پا شه و با چهره‌ای مصمم‌تر و مقتدرتر به راه خودش ادامه بده؟ اون موقع حتی چشای پر از اشک و دماغ خونیش رو  هم دوست داریم. چرا؟ شاید چون می‌دونیم که اون ارادهه و اون امیده چقدر اصیل و نابه.

زندگی همینه...اگه تو حالت دوم هستین، پاشین، دماغتون رو با آستین پارتون پاک کنین و با چشمای پر از اشکتون به جلو نگاه کنین و دوباره راه بیفتین...امید دقیقا زمانی خیلی خیلی نیازه که اوج ناامیدیه.

POP0000612 -

پیوست: نمی‌گم وقتی این پست رو می‌نوشتم به این روزا فکر نمی‌کردم اما هدف اصلیم نوشتن یه چیز برا همه اتفاقای زندگیمون بوده.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸

بد نیست بهونه‌ای واسه خودت جور کنی و یه تغییر دکوراسیون خوب تو دل و ذهنت بدی. اگه می‌دونی با جابجایی، آوردن یه چیز نو و یا کنار گذاشتن بعضی چیزای کهنه و کاور کشیدن روشون و بردن تو زیرزمین، می‌شه یه روح جدید به خودت ببخشی، دست دست نکن. ما اغلب آرزوهایی رو بهشون می‌رسیم که وقتی دلمون اونا رو خواسته، از همون لحظه شروع کرده‌ایم برا رسیدن بهش تلاش کردن. اگه هم همون لحظه برامون امکان نداره قدمی برا رسیدن به اون خواسته برداریم، می‌شه شروع کرد به طرح ریختن و خیال کردن، و بعد تا حد امکان یکی از لوازم رسیدن به اون آرزو رو انجام دادن. یه‌جور قاطی کردن ابزارهای روحی و فیزیکی رو برا اینکه خودمون رو پایبند کنیم. برا اینکه به خودمون بگیم: می‌دونم دوست داریش. برات درستش می‌کنم. برا اینکه به خودمون بفهمونیم این امروز و فردا کردن‌ها تیشه به ریشه آرامش بعدیمون که خیلی هم لازمش داریم می‌زنه.

معطل نکن...همین الان یکی از خواسته‌هاتو برآورده کن...حتی اگه خیلی خیلی کوچیک باشه.

CCP0017624 - Green Turtle on Beach

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

یادمون نره بعضی از فضیلت‌ها ازلی و ابدی هستن و فرق می‌کنن با نسخه‌های زودگذر کنونی. خیلی فرق می‌کنه که برا کسب اعتماد به نفس، نفس عمیق بکشیم، صاف وایسیم، تو چشم مخاطب نگاه کنیم، رو لحن صحبتمان کار کنیم و ده‌ها روش دیگه رو بکار ببندیم...تا اینکه بدون درگیر شدن تو همه این کارا، بیاییم و رو خودمون کار کنیم و درونمون رو قوی کنیم. با توکل، با صداقت، با فروتنی و با چیزای دیگه.

...

چند روزه دارم به این موضوع استقامت فکر می‌کنم. اینکه چقدر ازش فاصله گرفته‌ام و چقدر ناخودآگاه دنبال نتایج آنی می‌گردم و سریع دلم می‌خواد به فلان هدف برسم تا زود برم سراغ یه هدف دیگه.

یادمه چند وقت قبل دوستی تو یکی از کامنت‌های اینجا نوشت که با مصرع نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود خیلی موافق نیست... با اینحال من هنوز فکر می‌کنم خوشترین و به‌یادماندنی‌ترین موفقیت‌های زندگیم اونایی بوده که خیلی براشون زحمت کشیده‌ام.

دلم تنگ شده بود برا زحمت کشیدن و عرق ریختن و حسابی درگیر یه کار شدن.  گفتم اینجا بنویسم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸

PDP0596912 - Saw blade, close-up of teeth

دیروز حکایتی رو می‌خوندم از آدمی که یه نفر رو توی جنگل دید که داره با شدت و کلی عرق‌ریزی یه درخت رو اره می‌کنه. رفت و با احترام بهش گفت: قربان به نظر می‌رسه خیلی دارین انرژی مصرف می‌کنین اما خیلی کار پیش نمی‌ره. آدمی که داشت اره می‌کرد سری به موافقت تکون داد و با همون شدت به کارش ادامه داد. فرد رهگذر گفت خب صلاح نمی‌دونین اندکی صبر کنین و با توجه به اینکه خیلی هم کارتون پیش نرفته، اره‌تون رو تیز کنین و مجددا شروع کنین؟ اینجوری خیلی سریع‌تر کار تموم می‌شه. طرف نگاهی عاقل اندر سفیه به رهگذر انداخت و گفت نمی‌بینی نمی‌تونم یه لحظه هم کارم رو متوقف کنم؟ من فرصتی برای اینجور کارا ندارم.

 ...

تو همونجا می‌خوندم که یکی از اهداف شخصی ماها می‌تونه این باشه که تو هر سال جدید یه توانایی جدید کسب کنیم.

...

گاهی لازمه صبر کنیم و یه نگاهی به خودمون بندازیم. ما آدمای کم‌توانی نیستیم اما گاهی با گذر سالها همون توانایی و مهارت‌هایی که سالها قبل داشته‌ایم رو داریم و زیاد فرق نکرده‌ایم. اره‌هامون کند شده‌اند و ما با همونا داریم زندگیمون رو می‌گذرونیم.  برا ماها خیلی لازمه اره‌هامون رو تیز کنیم. اینجوری هم نسبت به خودمون احساس خوبتری داریم و هم کار، زندگی و شغلمون همیشه تحت کنترل می‌مونه.

فکر کن ببین دوست داری کدوم توانایی‌ها  و مهارت‌هاتو بهبود ببخشی؟

 

پیوست: این کتاب هفت عادت مردمان موثر از استفن کاوی چکیده‌ایه از تموم کتابهایی که تا حالا من تو زمینه رهبری و مدیریت شخصی و کاری خونده‌ام. اگه تونستین یه نگاهی بهش بندازین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸

وقتی قدردان و شکرگزار هستید، شروع به جذب چیزهایی می‌کنید که برای آنها بیشتر شکر خواهید کرد.

جک کانفیلد تعریف می‌کرد که جان دی‌مارتینی نویسنده صبح‌ها تا زمانی که اشک شکرگزاری بر صورتش جاری نشود، از رختخواب برنمی‌خیزد. می‌توانید تصور کنید کسی که روزش را با این احساس هیجان انگیز آغاز می‌کند چه احساسات جالبی دارد؟

ترفند زندگی کردن در لحظه حال و در عین حال بیشتر خواستن از سر شیطنت است. شیطنتی که خدا آنرا می‌فهمد ولی دوستش دارد.

کافی است از جایی شروع کنید چون احساس شکرگزاری قوی‌ترین راه جذب معجزه است.

 

کتاب خوبیه این کتاب «کلید: راز گمشده جذب خواسته‌ها» اثر جو ویتال و ترجمه خانم فریده همتی. گاهی بعضی مطالب خوبه که دائم به خودم یادآوری کنم. خصوصا برای اول یه سال جدید. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

هیچ‌وقت برای گرفتن اون تصمیمی که خیلی وقته داری بهش فکر می‌کنی و می‌دونی اگه بگیریش خیلی چیزا تو دلت متحول می‌شه دیر نیست.

هیچ وقت هم برای اجرایی کردن اون تصمیمی که گرفتی دیر نیست. اگه تصمیمتو گرفتی، به خودت احترام بذار و براش وقت بذار و سفت و مقتدر پاش وایسا. گاهی فکر می‌کنم یکی از بزرگترین لذت‌های دنیا اینه که به خودمون ثابت کنیم می‌تونیم.

می‌شه سال جدید رو ساده و روزمره و معمولی آغاز کرد، می‌شه هم با یکی دوتا تصمیم متحول کننده رفت سراغش. گاهی این تصمیم‌ها می‌تونه خیلی کوچیک هم باشه اما ما می‌دونیم که رومون تاثیر بزرگی داره.

یه دفترچه و یه مداد...یه‌کم زمان اختصاصی برا خودمون...یه‌کم بلندپروازی و افق دید وسیع...یه‌کم آرامش ناشی از حس خدا...یه‌کم هم تمرکز و اراده و اقتدار.

اینا رو بکوبین و هم بزنین و دم کنین و نوش جان کنین. اونوقته که حول حالنا الی احسن الحال مفهوم پیدا می‌کنه.

سال نوی همتون مبارک

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧

خب من مثل کامنت‌های پست پایین، حقیقتا اعتقاد دارم که عوامل محیطی تاثیر عمده‌ای روی آدم و ذهنیات و توان و کارامدی‌اش می‌گذارند. فشارهای اقتصادی, تنش‌های عصبی, مشکلات حل شده با مشکلات دیگه, آلودگی هوا و شاید هم از همه اینا بیشتر نوع فرهنگ ما سبب شده تا ما نسبت به خیلی از آدمیزادهای دیگه سختی بیشتری بکشیم.

با این‌حال می‌خوام مثل همیشه وزن بیشتر رو بدم به خودمون و نوع نگاهمون و تفسیری که از علت زندگی‌کردن داریم. می‌خوام برم سراغ اون چیزی که به روز من و تو شکل می‌ده. به اون چیزی که وقتی فلان سختی رو پشت سر گذاشتم باهام حرف می‌زنه و اون چیزی که وقتی به فلان سختی و غم و دلنگرانی رسیدم، آرام و مطمئن کمکم می‌کنه تا بفهمم و بگذرم و ادامه بدم به زندگی. اونم یه زندگیه پویا و سر به آسمون نه خسته و باری به هر جهت و لِخ لِخ کن!

من دارم دنبال راهم می‌گردم. به یه نتایجی هم رسیده‌ام. یه حس خوب دارم از اینکه چیزی داره آروم آروم کامل می‌شه و رشد می‌کنه. ساکت شده‌ام تا ببینم کی می‌خواد سر در بیاره. کی می‌خواد بهم بگه: خب ببین آقای امیدوار، این همون روشیه که می‌خواستی. چیزی که با یه شیب مطمئن ببرتت بالا. بفهمونه بهت چرایی فلان غم و غصه و مصیبت رو. حالیت کنه حکمت پشت سر فلان اتفاق نابهنگام و غریب تو زندگیتو. کمکت کنه بدون تزلزل رو پاهات وایسی و تصمیمات و عقایدت با یه عوض شدن دولت و تغییر وضع اقتصادی و رسیدن یا نرسیدن به فلان پست و مقام و تغییر کم و زیاد درامدت  متلاطم نشه و بهم نریزه. مراقبت باشه با یه بی‌احترامی و نامردی به هم نریزی و با یه لطف و ابراز ارادت یا موقعیت عالی آرامش و متانتت رو از دست ندی. دارم دنبال یه حکمت ناب می‌گردم. حکمت و نه علم. یه چیز ریشه‌دار. ریشه دار تو تجربه‌ها و زندگی هزاران سال آدمایی که قبل یا همراه ما زیسته‌اند. شاید این روش، تلفیقی و التقاطی از کار در بیاد. اما می‌دونم چیز خوبیه. حداقل برای من و برای خیلی‌های دیگه‌ای که مثل من فکر می‌کنن و احساس می‌کنن دیگه وقتش رسیده که چشماشون رو باز کنن و گمشده‌اشون رو پیدا کنن و بفهمن اِه! اینکه گم نشده بود و جلومون نشسته بود!

این چند وقت اگه کمتر می‌نویسم بخاطر اینه که دارم بیشتر فکر می‌کنم. خصوصا رو کامنتهایی که برام می‌ذارین. سعی می‌کنم از نقطه‌نظر شما خواننده‌های خوب و فهمیده اینجا مسائل رو ببینم. و این خیلی داره بهم کمک می‌کنه. لطفا به همراهیتان ادامه دهید. هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیملبخند

FAN2041177

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧

چند وقته عمیقا دارم به این فکر می‌کنم که باید چکار کرد تا در مقابله با مشکلات قوی‌تر شد و در برابر ناملایمات آرام‌تر؟ دارم فکر می‌کنم چرا با وجود اینکه اینقدر میزان اطلاعات و مطالعه ما نسبت به نسل‌های قبلیمون بیشتره اما تا این اندازه در مقابل مشکلات کم می‌آریم؟ اصلا چرا رشد وبلاگ‌نویسی در ایران را از آنجا که پدیده وبلاگ تبدیل شده به نوعی نگارش درونیات و رازهای درونی،‌خطرناک می‌دانند و می‌گویند نسل جوان ما روز به روز درونگراتر می‌شود. فکر می‌کنم به اینکه چرا باوجود اینکه هممون تو اوقات معمولی کلی از فیلم راز و کتابهای یونگ و بوسکالیا و اوشو و کنفیلد و مورتی تو ذهنمون می‌آریم و برا تسلی دادن دیگرون ازشون استفاده می‌کنیم، به خودمون که می‌رسه با یه تلنگر کوچیک یا بزرگ زندگی به‌هم می‌ریزیم و خیلی هنر که می‌کنیم می‌ذاریم زمان تسلیمون بده نه دانسته‌هامون؟ چرا هرچی تلاش می‌کنیم یه‌جای زندگی شخصی یا ارتباطات اجتماعی، ‌دوستانه و یا شغلیمون می‌لنگه؟‌ چرا وبلاگهامون پر شده از روش‌های امتحانی و آزمایشی ما و دوستامون برا آروم کردن خودمون؟

نه اینکه تسلی دادن و تسلی بخشیدن خوب نیست، که خیلی هم هست و به نظر من سعادت می‌خواد آدم اونقدر عزیز باشه که ناراحتیش برا دیگرون مهم باشه و سعی کنن ناراحتیش رو تخفیف بدن... اما من دنبال چیز دیگه‌ای هستم. دنبال یک نوع شور و شوق. دنبال یه‌جور قدرت درونی که طبیعتا باید تو ته دل همه ماها باشه، اونم نه بخاطر اینکه ما ایرانی هستیم یا جوونیم یا مسلمونیم یا مدرنیم یا سنتی‌ایم یا هر چیز دیگه. بخاطر اینکه ما آدمیزادیم. همین!

راستش گاهی که تو وبلاگهای دوستان داستان یه تلاش شخصی یا یه تحرک روحی و مقتدرانه که باعث حرکت اونا به جلو شده رو می‌خونم می‌بینم یه چیزی ته دلم برق می‌زنه. خوشحالم می‌کنه و البته زود برقش گم می‌شه. نمی‌دونم چرا اما واقعا دلم می‌خواد این خط رو بگیرم و ببینم اون برقه منبعش کجاست؟

آیا ما فارغ از اینهمه دانسته‌های جور و واجور و متعدد و گاهی هم متناقض می‌تونیم راهی پیدا کنیم که قوی‌تر بشیم، استوارتر بشیم، موفق‌تر بشیم، سالم‌تر بشیم (هم روحی و هم جسمی)، خندون‌تر بشیم، خوش‌خلق‌تر بشیم و ...؟

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧

یکی از بهترین علاج‌های فکر نکردن به حرفهایی که پشت سرت می‌زنن اینه که خیلی ساده روتو برگردونی، بلند شی وایسی و خودتو بتکونی از اینهمه غباری که شاید از طریق بهترین دوستات و همکارات رو تنت نشسته، بعد با یه لبخند آروم و مصمم شروع کنی از بالا سر همه اونا به اهدافت نگاه کنی، توانمندی‌هات رو یادت بیاری و حرکت کنی به سمت یکی از اون هدفها...

اینجوری مجبور نیستی ذهن و روحت رو هم درگیر این فکر آزار دهنده کنی که ای... آدما هیچکدومشون قابل اعتماد نیستن. می‌تونی هنوز به خوبی بشر ایمانت رو نگه داری و این خیلی خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧

یه مطلب زیبایی می‌خوندم اینجا که روایتی متفاوت از زندگی‌نامه امید کردستانی داشت. یه بخشش خیلی بهم چسبید. این‌که می‌گفت: ... کمی هم به خودمان فکر کنیم. به این فکر کنیم که چه کارهایی است که باید انجام دهیم تا فردا در مورد ما هم اینگونه بنویسند. بعد با چند تا جمله خوب و کاربردی این موضوع رو باز کرده: ببینیم چه کارهایی است که می‌بایست بیشتر انجام دهیم، به کدام کارها کمتر بپردازیم،‌کدام‌ها را امروز شروع کنیم و کدام‌ها را ...

...

می‌تونه این جمله برا امروزت خوراک فکری خوبی باشه: باید چکار کرد که هم‌نشین شدن با تو، حتی اینکه وقت بذاری و با آدما یه فنجون چایی بخوری، یا همینقدر که چند دقیقه به حرفهاشون گوش کنی، برا اونا آرزو باشه. هان؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

قهرمان از بهشت رانده شده‌ایست که عزم بازگشت به بهشت دارد.

قهرمان آن انسان فرهیخته‌ای است که قدم در راه تغییر وضع موجود می‌نهد. او به تمام سختی‌ها و ناکامی‌ها، نبردها و دیوها، فریب‌ها و رنج و تنهایی‌ای که در پیش روی اوست آگاه است؛ اما ماندن در وضعیت فعلی را برای خود ناممکن می‌داند. او پا در سفری روحانی و درونی می‌نهد ، با همه مشکلات رودررو و پنجه در پنجه درمی‌آویزد و نهایتا، سربلند و آزاده وارد عالمی جدید می‌شود؛ عالمی که خود خالق آن است. دنیایی که در آن امنیت کامل دارد، زیباست و دوست‌داشتنی. عاشق می‌شود، عاشق تمام هستی. سفری که آغازش در درون بود و پایانش در بیرون، در آغوش گرم زندگی...این سفر، سفر قهرمانی انسان است...

برداشتی از کتاب مرد مرد، اثر رابرت بلای

و در قلب همه ما تار بمی وجود دارد...

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧

پشیمانی از کارهایی که انجام داده‌ایم با مرور زمان کم می‌شود، اما پشیمانی از کارهایی که انجام نداده‌ایم هیچ‌گاه از بین نمی‌رود.

سیدنی هریس

شاید بتونیم برا هر دو بخش این جمله بالا یه‌سری استثنا ردیف کنیم و خوشحال باشیم که تونستیم حال گوینده رو بگیریم! اما یه حقیقتی تو بخش دوم این جمله نهفته است که خودمون هم می‌دونیم راسته.

یادمون بیاد که چقدر آرزو و خواسته پرت و پلا شده داریم که گم شده‌اند وسط روزمرگی نازل زندگیمون و هر از گاهی خودی نشون می‌دن و ما هم سری تکون می‌دیم که آره می‌دونم اونجایی. فعلا بمون تا بعدا .

یادمون نره که آغاز این روند با محل گذاشتن به دم‌دستی‌ترین‌ آرزوها شروع می‌شه نه با رسیدن به سخت‌ترین‌ها و دوردست‌ترین‌هاش.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧

یه جایی می‌خوندم که نویسنده می‌گفت دلم یه تخم مرغ دوزرده می‌خواد تا وقتی تالاپی می‌افته توی ماهیتابه کلی خوشحال بشم!

اول برام جالب بود. بعد منو برد به دوران کودکی که تو ییلاق و حتی تو همین تهرون ته حیاط خونه یه قفس برا مرغ و خروسها داشتیم و یکی از جذاب‌ترین بخش‌ها پیدا کردن تخم مرغ‌هایی بود که مرغ‌ها لابلای پوشال‌های کف لونه می‌ذاشتن. بعضی از اونا دوزرده بود و ما دیگه متخصص شده بودیم که تشخیص بدیم کدومشون دوزرده‌اند و کدومشون نه (چون صد در صد به اندازه ربط نداشت).

بعد با خودم فکر کردم باحاله‌ها که آدم دلش یه تخم مرغ دوزرده بخواد که تالاپی بیفته تو ماهیتابه!

بعدش...

به خودم فشار آوردم که یکی دوتا از این دلخواستنی‌های خودم رو هم پیدا کنم. یادم افتاد دلم یه کوزه می‌خواد که از توش آب بخورم و مزه خاص آب تو کوزه مونده رو حس کنم. دیدم دلم یه فیلم می‌خواد که اصلا انتظارش رو نداشته باشم و ببینم ییهو تو تلویزیون داره پخش می‌شه (مثل سریال میشل استروگف که بچگی‌هام با آهنگش و هنرپیشه نقش اولش و اون پیراهن خاصش زندگی می‌کردم). دلم می‌خواد لحظه بلند شدن کپه خاک رو سر یه دونه کوچیکی که کاشته‌ام رو یه روز صبح ببینم. دلم می‌خواد سحر تو آب حوض وضو بگیرم. دلم می‌خواد بوی علف و چمن تازه چیده شده رو هفت هشت بار با نفس عمیق بدم تو. دلم صدای اذون سر غروب خنک تو یه دشت می‌خواد. دلم می‌خواد هرچی دلم می‌خواد آتیش درست کنم اونم با چند تا دونه کبریت و یه‌جایی که داره باد سرد می‌آد. دلم می‌خواد زل بزنم تو شعله‌های آتیش و یه‌نفر برام از اون داستانای امیر ارسلان نامدار بگه. دلم می‌خواد برقا برن و بوی دوسه‌تا چراغ گردسوز نفتی تو خونه بپیچه. دلم یه بالا رفتن درست و حسابی از درخت می‌خواد. دلم یه بیرون آوردن صورت از پنجره صندلیه پشت شاگرد و چند دقیقه چشمارو بستن و به سختی نفس کشیدن می‌خواد. دلم می‌خواد یه چیزی تو زندگیم یهو تبدیل بشه به یه خواب و من بیدار بشم ببینم همه‌اش درسته و درست شده. دلم می‌خواد برگردم به یه‌سری اصالتهایی که تا همین چند سال قبل هم باهام بودن...


ادامه مطلب ...
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧

AIP0010805

تو جزو کدوم دسته از آدمای جویای موفقیت هستی؟ تو موفقیت و آرامش و راحتی رو تو چی می‌بینی؟ داشتن بیشتر یا داشتن کمتر؟ خواستن بیشتر یا خواستن کمتر؟ برنامه‌ریزی و تلاش بیشتر یا رهاسازی و رهاکردن بیشتر؟

خیلی از ماها غیر از اینکه اصلا هدفی برای موفقیت خودمون نچیده‌ایم و جزئیات اون چیزی که می‌خواهیم رو نمی‌دونیم، در کنارش هنوز راه رسیدن به خواسته‌هامون رو هم درست تعیین نکرده‌ایم. فیلم راز رو می‌بینیم و اهمیت رویاپردازی و نگارش هرآنچه می‌خواهیم و فکر کردن دائم به آرزوها و حس کردن خودمون تو شرایط دلخواهمون رو می‌بینیم؛ بعد در کنارش تعالیمی رو هم می‌خونیم و می‌بینیم که بهمون می‌گه ثروت و آرامش اصلی و واقعی در کمتر خواستن و تعیین تکلیف نکردن برای خدا و قوانین طبیعیه. توی دلمون دنبال ثروت و قدرت بیشتر هستیم و تو یه گوشه دیگه دلمون از ثروتمند شدن و قدرتمند شدن بخاطر تبعات بعدیش گریزونیم.

من معتقدم هر دوی این راه‌ها می‌تونه ما رو به آرامش و راحتی برسونه، هرچند به روش‌هایی کاملا متفاوت. اما ترکیب کردن این دو راه به نظرم معقول نیست. ما باید هدف روشنی داشته باشیم و بعد با یه راه و روش روشن تلاش کنیم بهش برسیم. هرکدوم از ما نیاز داره خودش رو و خصوصیات خودش رو خوب بشناسه. برا موفق شدن این مهم‌ترین و اصلی‌ترین کاره. شناخت هم از نظر دیگرون نسبت به ما در نمی‌آد. صرف اینکه یکی بهمون می‌گه تو فلان اخلاق رو داری یا فلان جور هستی، دلیل نمی‌شه قضاوتش درست باشه. فقط مائیم که خودمون رو درست و حسابی و بی‌رودربایستی می شناسیم. لذا باید خودمون آستینمون رو بالا بزنیم.

این کار برا زندگی‌های ما خیلی خیلی مهمه و نباید اینقدر به تاخیرش انداخت. حداقل یه‌بار بایست امتحان کرد و دید روش خاص ما برا رشد کردن چیه؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧

می‌خوام ١٠ روز به موضوعی فکر نکنم... و اینکار چقدر سخته.

رژه‌ها شروع می‌شن... تمام احساسات مثبت و منفی, تمام خاطرات, پیش‌بینی‌ها, آینده‌خوانی‌ها, لذت دست‌زدن به کارهای جدید, ورود به حوزه‌هایی که پیش از این برات ممنوع بود یا برا خودت ممنوعشون کرده بودی, ذوق ورود به یه فضای تازه, ترس از تغییر, دلهره از صدای وجدان, ترس از حرفای دیگرون, خستگی از تظاهر, و ...

بعد می‌بینم چقدر فکر نکردن از فکر کردن سخت‌تره!

 ولی فقط یه نکته

ذهن بنده خدای ما نمی‌تونه در آن واحد با دوتا فکر و ذکر و حال درگیر باشه... نمی‌تونه هم به چیز خوب فکر کنه و در همون حال هم به یه چیز بد. نمی‌تونه در عین حال هم شاد باشه و هم غمگینِ هم مثبت ببینه و هم منفی...ذهن همه‌ کارها رو به توالی انجام می‌ده

خب دیگه اینجا موقع انتخاب ماست...

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

فکر کردن یکی از اون کارائیه که ما هر روز داریم انجامش می‌دیم اما نه درست و حسابی. اینکه می‌گم درست و حسابی نیست به این دلیله که اغلب شبا که می‌خواهیم بخوابیم می‌بینیم از بعضی کارای طول روزمون خوشمون نیومده, فکر کردن به بعضی‌هاشون دلمون رو به درد می‌آره و یا افسوس می‌خوریم که چرا فلان کارو نکردیم و یا فلان کارو کردیم!

همه ما نیاز داریم به دقیقه‌هایی (حتی تو کل زندگیمون) که با خودمون فکر کنیم و رو یه‌سری مسائل تصمیم بگیریم. مثلا برا خودمون مشخص کنیم چه چیزایی برامون مقدسن و درجه تقدس اونا تا چه حده. چه چیزایی برامون حریمند و این حریم رو تا کجا ازش پاسداری می‌کنیم؟ اگه می‌گیم باید خودمون رو دوست داشته باشیم دقیقا مفهومش برا ما چیه و باید برا دوست داشتن خودمون از چه چیزایی کوتاه نیاییم و چه چیزای ظاهری‌ای رو رها کنیم و با دوست داشتن خودمون قاطی نکنیم. باید با خودمون مشخص کنیم اگه به چیزی اعتقاد داریم تا چه حد می‌خواهیم پای اعتقادمون بایستیم؟

اگه اینا رو با خودمون حل نکنیم, تصمیماتمون می‌شه مبتنی بر رویدادها و واکنش آدمای اطرافمون. انعطاف چیز خیلی خوبیه اما گاهی ما اصولمون رو به‌ظاهر بخاطر همین انعطاف می‌ذاریم زیر پا و بعدها پاشو می‌خوریم... جالب‌تر از اون اینه که بعضی وقتها هم می‌فهمیم ما اصلا اصولی نداشته‌ایم که بخواهیم زیر پا گذاشته بشه یا نه. یه‌سری طرح بوده تو ذهنمون اما با هر بادی می‌رفته اینور و اونور.

اعتراض و تاسف از تنظیم نبودن رابطه خانوادگی, ارتباط با همکارا, روابطمون با پدر و مادرمون و خیلی چیزای دیگه‌ای که مشکلات امروز نسل ما به‌حساب می‌آن, یکی از دلایل مهمش همینه که ما درست و مشخص نمی‌دونیم چی می‌خواهیم, اولویتهامون چیه و باید تا کجا روشون وایسیم و از کجا رهاشون کنیم. فقط وقتی یه موضوعی اتفاق می‌افته شروع می‌کنیم به تصمیم گرفتن بر مبنای احساسات در هم ریخته اون زمانمون و بعد هم که اوضاع کمی فرق می‌کنه, ما هم فرق می‌کنیم!

این نیاز رو باید جدی گرفت...

 

موسیقی وبلاگ:  آهنگ Lady خواننده: Kenny Rogers

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧

توی این زندگی هیچ چیز بهتر از تعادل و متعادل بودن نیست.

گذشت و چشم پوشی یکی از بهترین راه‌های زندگی کردنه اما گاهی گره کور مشکل ما با اندکی بی‌محلی باز می‌شه. گاهی با اندکی اخم و گاهی با مقداری مقابله به مثل.

اینا در نقطه مقابل گذشت قرار نمی‌گیرند...گاهی یک تدبیر در زمانی که حس می‌کنی ادامه یک روش فقط به بدتر شدن اوضاع می‌انجامه، خوبه و مناسب.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

شاید این یه کشمکش دائمی تو درون آدما باشه. اینکه تصمیم می‌گیریم از اینی که هستیم بهتر باشیم و بعد گاهی در میانه راه خسته می‌شیم و یه زنگ تفریح به خودمون می‌دیم و یه کم فشار به خودمون رو کم می‌کنیم  تا باز بتونیم تازه‌ نفس‌تر به سمت هدفمون پیش بریم. گاهی تو همین زمان و با مزه کردن مجدد اون چیزی که داشتیم با تلاش و زور ازش دل می‌کندیم یا ازش فرار می‌کردیم, کار خراب می‌شه و ما دوباره به سمت اون عادتمون بر می‌گردیم. تو این موقعیت‌ها چند جور اتفاق می‌افته. گاهی بعضی سخنان و دیدگاه‌ها ما رو تو انتخابمون مردد یا محکم می‌کنه. مثلا اینکه می‌گن جوون برا رسیدن به شناخت حقیقی باید جوونی‌هاشو کرده باشه  یا یه جمله که من چند روز پیش به چشمم خورد که می‌گفت: هیچ‌وقت درون خودت رو با بیرون آدما مقایسه نکن (هرچند من از این جمله خوشم اومد و احساس کردم تو خیلی از موقعیت‌ها می‌تونه دلداری خوبی باشه, اما قابلیت سوء‌استفاده زیادی هم داره) .

گاهی هم نه. ما بعد از رجعت به آن عادتی و رفتار و فکری که می‌خواستیم ازش دور بشیم و نشده, با یه دلمشغولی دائم ذهنی و دلی مواجه می‌شیم. یه جور وسواس درونی که دائما یه گفتگوی درونیه قوی رو با ما تشکیل می‌ده و دائم یا سرزنشمون می‌کنه که چرا نتونستیم رو قول خودمون پابند بمونیم یا چرا اینقدر بی اراده‌ایم یا ... حتی اینکه اصلا چرا ما اینقدر به خودمون گیر می‌دیم؟!

فکر می‌کنم همه ما روش خاص خودمون رو برا مواجهه با این موقعیت‌ها داریم و نمی‌شه یه روش رو به همه دیکته کرد.

اما به هرحال, تو این دنیای تکنولوژی و فست فود و ارزشمندی ثانیه‌ها, آنقدر روند و سیر رندگی ما تند شده که گاهی یک تلاش مداوم, عمیق و مملو از تعهد برای ما خیلی خیلی سخت می‌شه. شاید بشه گفت خیلی از ما دیگه اعتقاد واقعی‌ و دلی به لزوم و ارزش عمیق تقوا و خویشتن‌داری نداریم. خیلی از ما گیج گیج می‌زنیم. بین این روزمرگی مملو از سختی‌ها که به ما قبولونده همین که یه‌ کم وجدانمون هنوز زنده است و آدم خوبی هم هستیم دیگه کافیه و برا این دوره و زمونه زیاد هم هست! و بین نبود الگوهایی که بتونیم فارغ از یک ذهن الکی ایراد گیر بهشون نگاه کنیم و ازشون برا زندگی معنویمون الگو برداریم. و بین خستگی‌های مداوممون از تلاش‌های بی‌ثمر برای کشیدن خودمون به بالا.

...

ماه رمضان شروع شده. این تمرین سی روزه نخوردن و نیاشامیدن, فرصت خوبیه برا آروم بودن و بیشتر فکر کردن. فرصت خوبیه برا اینکه ببینیم می‌تونیم صدای درونیمون رو بشنویم؟ فرصت خوبیه برا اینکه نه صرفا با ذکر و ادعیه, بلکه با باز کردن چشم زیبا بین, آرام, فروتن, متبسم, خوش‌روی, و عمیق وجودمون, خدایی که تو گوشه دل و ذهنمون جا گرفته رو دوباره ببینیم و لذت حتی یه کلمه گفتگو باهاش رو به خودمون بچشونیم.

با دوستی چند روز پیش‌ها صحبت می‌کردم که می‌گفت تو مسیر اومدن به اداره از شنیدن طنین صدای قدم‌هاش بر سکوت کوچه‌های اول صبح و رنگ گرگ و میش هوا و صدای خش خش برگهایی که زیر پاهاش خرد می‌شن کلی کیف می‌کنه... گاهی همین حس‌های خوب, ساده و فراموش‌شده مقدمه عالی‌ای برای بو کردن خداست.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧

...ما وجود نداریم مگر وقتی کسی باشد که بتواند ببیند ما وجود داریم. در میان دوستان بودن یعنی همواره هویت خود را تایید کردن؛ دانش و مراقبت و علاقه آنها به ما این قدرت را می‌دهد که از رخوت و کرخی بیرون برویم. در صحبت‌های معمولی, بسیاری از آنها با ما شوخی می‌کنند و نشان می‌دهند که ضعف‌های ما را می‌شناسند و آنها را می‌پذیرند و بنا براین به نوبه خود می‌پذیرند که ما در دنیا جایی داریم.

راستش من تا بحال اینگونه به معنا و مفهوم دوستی توجه نکرده بودم...

گاهی هیچ چیز مثل یک کتاب خوب آدمو  تطمیع نمی‌کنه. چند وقته به دلیلی مجبور شده‌ام یه‌کم اوقاتم رو بیشتر با کتاب بگذرونم و به نظرم این کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفه نوشته آلن دوباتن و ترجمه عرفان ثابتی و نشر ققنوس از اون کتابائیه که دلت نمی‌خواد تمومش کنی. اومده دیدگاه‌های ۶ فیلسوف بزرگ رو درباره ۶ تا مشکل بزرگ که ماها الان باهاش روبروایم تدوین کرده و با نثر دلنشین و خودمونی نوشته. تو این کتاب سقراط برایمان از چگونگیه مواجهه با عدم محبوبیت , اپیکور از روش مواجهه با کم پولی, نیچه از چگونگیه برخورد با سختی‌ها و ... صحبت می‌کنند و نویسنده با توانایی این حرفها را به مشکل کنونی دل و ذهن ما ربط می‌ده... این کتاب رو از دستش ندین. پاراگراف اول هم از همین کتابه. زمانی که اپیکور تلاش می‌کنه لذات واقعی تو زندگی رو به ما بشناسونه.

 

حالا که صحبت از کتاب شد دلم می‌خواد همینجا از یه کار خیلی خیلی زیبا نام ببرم. سه تا دوست خوب که با همت عالی خودشون دارن یه کار خیلی خیلی قشنگ می‌کنن. اینجا می‌تونین این کار قشنگ رو ببینین و اینجا هم معنای زیبای همراهی و هماهنگی رو. با تموم وجود آرزو دارم تو کارشون موفق بشن. خصوصا اون رئیس ناز  کتابخونه.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧

چندین شب و خاموشی, وقت است که برخیزم

وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان

 صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم..

برخی تغییرها, تصمیم‌ها و عظم‌ها نیاز به این تحرک عظیم دارند...عظیم و قوی و مصمم و مقتدر

گاهی مجبور می‌شیم با سایه‌های درونمان چهره به چهره بشیم و بعد سالهای سال که گوشه وجودمان بوده‌اند و می‌دانستیم آنجایند اما از عمد از آنها چشم‌پوشی می‌کردیم, زل بزنیم تو چشماشون و شروع کنیم به شناختنشون.

گاهی نتیجه شناخت خودمون و اون تو پستویی‌های دلمون خیلی دردناکه. حتی گاهی خیلی مایوس‌کننده است. اما تا اونا رو نشناسیم خودمون رو نمی‌شناسیم و تا خودمون رو نشناسیم نمی‌تونیم لذت یه لحظه خودمون بودن رو درک کنیم. اینکه چی هستیم؟ هدفمون چیه؟ چرا اینقدر تشویش داریم؟ چرا متزلزلیم؟ چرا ذوق نمی‌کنیم؟ چرا شاد نیستیم؟ چرا ذهن و دلمون هماهنگ نیست؟ چرا وسط رومیه روم و زنگیه زنگ بهت زده‌ایم و به هر دو طرف نگاه می‌کنیم؟ و ...اصلا چرا داریم روز به روز و شب به شب و هفته به هفته به زندگیمون که داره می‌گذره نگاه می‌کنیم و دهنمون وا مونده!

اگه بفهمیم انجام چه‌کاری ما رو آروم می‌کنه و دوباره زنده‌امون می‌کنه و سبک, خیلی خیلی تحولات خوب تو زندگیمون اتفاق می‌افته. خیلی.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧

IMP0081010

یونگ می‌گوید: تمام درخواست‌های موفق از روان, شامل بده بستان می‌شوند.

 روان اهل معامله است. اگر بخشی از وجود شما تنبل است و نمی‌خواهد کاری انجام دهد, این مشکل فقط با یک قول خشک و خالی هنگام تحویل سال نو یا یک لیست تعهدات شخصی برای تغییر فلان رفتار حل نمی‌شود.

این پیمان پایدارتر خواهد بود اگر شما به قسمت تنبل وجود خود بگویید: "بذار من یه ساعت کار کنم, اون وقت تو هم می‌تونی یه ساعت ول بگردی! قبول؟"

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC