یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

سخت بودن تغییر، اصلا چیز غریبی نیست. اینکه تا حدی رو میتونیم بریم جلو و بقیه اش رو نمیتونیم و رها میکنیم و بر میگردیم خونه اول، حالا یا بدلایل شخصی یا محیطی، همونجای تعیین کننده و حساسیه که فرق ما رو با آدمایی که تغییر و بهبود واقعی توی زندگیشون رو نمیخوان، مشخص میکنه.

اصلا دلیل اینکه آدمای موفق و پیشرو خیلی کمتر از آدمای معمولی هستن همینه. اونا تلاش کرده اند و سختی کشیده اند و بخاطر هدف مهمشون از خوشیها و تنبلیهاشون گذشته اند. 

توی مضامین دینی مان هم این رویکرد نابرده رنج گنج و همچنین تلاش برای کنترل نفس رو به وفور میبینیم. حضرت علی (ع) میفرمایند: خوشبخت ترین انسانها آنانی اند که از لذات زودگذر چشم میپوشند تا به لذات پایدار برسند. حالا لذت زودگذر رو میشه خیلی متنوع معنا کرد: مثلا لذت گناه، لذت خوردن یه لقمه بیشتر از نیاز طبیعیمان، لذت پنج دقیقه ولو شدن بیشتر، لذت ده دقیقه بیشتر پرسه بی هدف زدن در وب، لذت برخورد بد آنی بجای صبور بودن در مقابل بدی دیگران، لذت رهاکردن تمرکز موقع یادگیری و فشار نیاوردن به خودمون و صدها لذت زودگذر دیگه.

اما لذتهای پایدار رو باید توی زندگی متقین و عارفان و موفقها و ثروتمندای خودساخته و آدمای سالم و افراد با تناسب اندام عالی و آدمای خوش خلق و مهربون پیدا کرد. یه کم که دقت کنیم میبینیم زندگیشون پر از  لذات دائم و پایداره.

پس بچسبیم به اولین برنامه تغییر یه عادت بد و تبدیلش به یه عادت خوب. یا دنبال کردن یه هدف بزرگ و از ته دل خواستنی برای زندگیمون و پاش هم وایسیم. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳

یادمان نرود

هیچ‌ چیز تا زمانی که تغییری روزانه و تحولی روزانه در آن صورت نگیرد, تغییر نخواهد کرد.

اگر هر روز به موضوعی نپردازیم, صرفا آنرا خواسته‌ایم, اما حقیقتا به دنبالش نیستیم.

 

نتیجه این‌که برای تغییر کردن باید آهسته اما پیوسته گام برداشت و از کوچک شروع کرد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳

یادمان نرود

هیچ‌ چیز تا زمانی که تغییری روزانه و تحولی روزانه در آن صورت نگیرد, تغییر نخواهد کرد.

اگر هر روز به موضوعی نپردازیم, صرفا آنرا خواسته‌ایم, اما حقیقتا به دنبالش نیستیم.

 

نتیجه این‌که برای تغییر کردن باید آهسته اما پیوسته گام برداشت و از کوچک شروع کرد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢

از امروز دو ماه مانده به آخر سال.

یک تصمیم بگیر و تلاش کن این دو ماه رو بهش وفادار بمونی.

یه تصمیم خیلی کوچیک، بزرگ، ...اصلا اندازه‌اش مهم نیست. مهم اثبات قدرت تداوم و اراده به خودته.

مثلا نوشیدن سه لیوان آب در روز،

مثلا یادگیری روزی یه لغت یا جمله انگلیسی، بعد فرداش تکرار اون قبلی و یادگرفتن یه جدید، پس فرداش تکرار اون دوتا قبلیا و یادگیری یه جدید.

مثلا کنار گذاشتن هله هوله خوری (اگه سخته، صرفا یکی از هله هوله‌ها رو، مثلا پفک، یا نوشابه). فقط همون یکی.

مثلا پنج دقیقه سکوت کامل در هر روز

مثلا خشم خود را فرو خوردن، صرفا برای این دو ماه

مثلا هر روز هزار تومان کنار گذاشتن برای خرید یه هدیه شب عید برای یه بچه نیازمند

مثلا هر روز خوندن آیت‌الکرسی بعد از خروج از خانه برای کار، مدرسه، دانشگاه یا ...

مثلا وضو گرفتن قبل از خواب

مثلا تموم کردن دو تا کتاب،‌ یکی تا آخر بهمن، یکی هم تا آخر اسفند

مثلا ساختن هفت تا هنر یا کار دستی که بلدی، اما سالهاست بخاطر بی‌حوصلگی گذاشتیش کنار، برای هر آخر هفته

مثلا حداقل روزی یه کیلومتر پیاده‌روی کردن

و ...

تکرار، سهم غیر قابل چشم‌پوشی‌ای در موفقیت افراد موفق داره. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢

یادت باشه تا زمانی که درست و حسابی ندونی دقیقا چه هدفی داری برای یه ماه آینده، شش ماه آینده، یه سال آینده. دقیقا ندونی توی زندگیت می‌خوای به چی برسی، هیچ تغییر مهمی توی زندگیت رخ نمی‌ده. هرچه بشه تغییرات معمولیه. 

به ظاهر ساده می‌آد اما نود و نه درصد آدما درست نمی‌دونن.

 

یه هدف بذار توی ذهنت. یه آرزویی که می‌خوای بهش برسی. بعد یه ماه هر روز بهش فکر کن. هر روز. مخصوصا اگر در ظاهر خیلی دست‌نایافتنی باشه... می‌بینی ذهنت باور می‌کنه می‌تونی و بعد...خودش راه رو نشونت می‌ده.


نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

برای ایجاد یه تحول بزرگ توی زندگی، برای تکون دادن خودمون، برای پا شدن و محکم راه افتادن به سوی هدفمون و برای یه شروع جدید و نو و دوباره...

باید یادمون بیاد که اراده‌ داریم و می‌تونیم قوی‌اش کنیم و راهش بندازیم...

برای فوت کردن گرد و خاک روی اراده، باید از تصمیم‌های کوچیک شروع کرد و بهشون پایبند موند. اندازه تصمیم مهم نیست. مهم پایبند موندنه.

یه بیسکویت اضافه، یه ناخنک بیشتر به غذا، یه سر زدن به ایمیل و فلان سایت و رها کردن تمرکز روی یه کار مهم، یه ... از اون موضوعاتیه که مثالهای خوبی رو برای شروع‌های کوچیک به ما نشون می‌ده.

روح و جسم ما اگه یادش بیاد یه زمانایی چقدر قوی و محکم و دنبال هدف بوده، بلند می‌شه و راه می‌افته...اون وقته که دیگه هیچ چیز جلودارمون نیست...هیچ چیز نمی‌تونه ما رو بی‌رگ و بی‌حس و افسرده کنه. 

ما راه افتاده‌ایم و دیگه از بی‌هدفی در اومدیم بیرون.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢

خیلی از کشاورزها بعد اینکه محصول گندمشون رو برداشت می‌کنند، ساقه‌های باقی‌مانده رو آتش می‌زنند تا کود خوبی برای زمین فراهم بشه و سال بعد کشت بهتری داشته باشند.

گاهی توی زندگی، این آتش رو خدا توی زمینمون می‌اندازه تا بعدش رشد بیشتری داشته باشیم. شاید در ظاهر خوب نباشه، اما دراصل داره ته‌مانده‌ها و چیزهای بی‌مصرف سوخته می‌شه. چیزهایی که دیگه لازم نیستن و باید خودمون رو ازشون رها کنیم.

این موقع‌ها تمرکز روی بلند شدن، تغییر دادن، محکم بودن و پیشرفت‌کردن کمکمون می‌کنه. ما برای موندن و راکد بودن نیومده‌ایم به این دنیا. برای غصه‌خوردن و بهترین سالهای زندگی رو همه‌اش با یاس و اندوه و سردادن اشعار بی‌وفایی دنیا و نامردی آدم‌ها و فایده نداشتن دوستی‌ها و تنها بودن و درک نشدن‌ها و کوه مشکلات و هزارتا چیز دیگه اینجا نیستیم. ما اومده‌ایم که پیشرفت کنیم، آبدیده بشیم، محکم قدم برداریم، خودمون رو تربیت کنیم و آدم خوبی هم برای خدای خوبمون باشیم و هم برای خودمون. حس خوبیه این‌که هم خدا به ما بباله، هم خودمون.

اگه آتیشی افتاده توی مزرعه‌مون و وضعی که بهش عادت داشته‌ایم رو به هم زده، شاید قراره چیز بهتری نصیبمون بشه. فقط نباید تلاش رو متوقف کرد. باید از همون فردا، وقتی هنوز دود آتیش دیشب داره از زمین بلند می‌شه، کار شخم رو شروع کرد. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱

گاهی کاری می‌کنی برای اینکه هدفمندتر بشی، دقیق‌تر و دسته‌بندی‌تر شده عمل کنی...اما می‌بینی تاثیرش دقیقا برعکس شده. همه چی در ظاهر درسته، اما کار دیگه روح نداره. مثل فریز کردن خیلی چیزا توی فریزر که اگرچه سالم مونده اما مزه‌اش کم شده.

یکی دو ماه می‌شد که توی تنظیمات عمومی وبلاگ، اون آیکن ارسال نظرات از طریق ایمیل رو زده بودم و همین باعث شده بود هر نظری که می‌اومد لابلای ایمیل‌های کاری نگاهش می‌کردم، گاهی روشون فکر می‌کردم و گاهی هم زود رد می‌شدم. الان که فکر می‌کنم مشکل این بود که شان نظرات وبلاگم رو هم رتبه کرده بودم با ایمیل. در صورتی‌که فرق داشتن. قبلنا حداقل روزی دو بار سر می‌زدم به وبلاگ، می‌دیدم کیا اومدن، کیا نظر گذاشته‌اند، کیا با سرچ چه کلماتی اومده‌اند. بعد کنجکاو می‌شدم و می‌رفتم سراغ بعضیاشون، حتی اگه فرصت نداشتم هم یه سر می‌زدم یا حداقل پنجره‌شون رو باز می‌ذاشتم تا قبل از خاموش کردن کامپیوتر متعهد باشم که ببینمشون. اما این ایمیلی کردن نظرات باعث شد حساسیتم از دیدن روزانه وبلاگ از بین بره و این شد که خیلی وقته به‌روز نکرده‌ام.

تجربه خوبی بود. البته حجم کارهایم این روزها خیلی شده و یکی از دلیلهای اصلی دیگه کمتر فرصت کردن برای وبلاگ، همینه. اما حداقل اینجوری مطمئنم انشاالله می‌تونم یک هفته یا ده روز یکبار مطلب تازه‌ای بذارم. ممنون از سرزدنهاتون.

...

قرآن و زندگی ماها:

... و هرکه با میل و رغبت کار نیکی انجام دهد، بداند که خدا مسلما سپاسگذار داناست

بقره / 158

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸

از بعضی چیزا که ترست می‌ریزه, دیگه خبری از اونا نمی‌شه و همه اون ترسیدن‌های سابق برات می‌شن یه خاطره قشنگ. یه بخش زندگی که هر موقع می‌خوای برای یکی تعریفش کنی کلی با هیجان حرف می‌زنی و تو دلت به خودت افتخار می‌کنی.

اما بعضی چیزا به این سادگی از رو نمی‌رن. یه‌کم عقب‌نشینی می‌کنن و دوباره جمع‌ می شن و راه می‌افتن طرفت. فکر کنم طلایه‌دارهای سپاهشون هم شک‌ها هستن. آروم آروم شک می‌کنی که آیا واقعا تموم شده؟ اگه فلان موقعیت پیش بیاد چی؟ اگه یه‌روز تو اون وضعیت خاص گیر کنم چی؟ اگه مجبور شدم فلان‌جا یه امتحان پس بدم که مربوط به همین ترسمه چی؟...

شک‌ها که کارشون رو کردن، دیگه کار سختی برای ترس نمی‌مونه...این‌دفعه قویتر وارد می‌شه و می‌دونه چیکار کنه که دیگه جرات نکنی یه‌بار دیگه تو چشماش نگاه کنی. دائم یادت میندازه که جربزه نداشتی و نداری و نخواهی داشت و...نحیفت می‌کنه و با چندتا توجیه سرگرمت می‌کنه تا از پای در نیای اما ...می‌دونی که دیگه خودتو دوست نداری...

یاد داستان اسب تروا افتادم. ورود سپاه دشمن درست در زمانی بود که همه سرمست شادی بودن...

تو چشم ترست که نگاه کردی و مجبورش کردی چشماشو بندازه پایین، زود سرتو برنگردون...باز زل بزن بهش تا برگرده و بره...تا وقتی هم که دیگه گورش رو گم نکرده و مطمئن نشدی که نمی‌آد چشماتو هم نذار...وقتی مطمئن شدی دیگه اومدنی نیست، اونوقت ته دلت آروم ذوق کن

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸

درست زمانی که فکر می‌کنی همه چیز داره خوب پیش می‌ره...یه اتفاقی می‌افته که حالت جا می‌آد!

درست زمانی که خیلی ناامیدی...یه اتفاقی می‌افته که نه تنها تمام دلمردگی‌هاتو از بین می‌بره بلکه کلی بهت سوخت می‌رسونه برا پرش بلندتر.

گاهی منتظر خیلی چیزایی و اتفاق نمی‌افتن...گاهی منتظر هیچ چیزی نیستی و یه‌دفعه کلی اتفاق، اتفاق می‌افتن و تو مبهوت که چجوری مدیریتشون کنی!

همینه... نگاهت امیدوارانه که باشه اینو جزو حقایقی میبینی که تو رو به چالش فرا می‌خونه و عضلاتتو قوی‌تر می‌کنه. بزرگت می‌کنه و پخته. حالا تو حد و قد و قواره خودت... مهم نیست که دقیقا همون زمان که افتاده‌ای تو دل مشکل و کلافه شده‌ای، نگاهت مثبت و امیدوارانه و این نیز بگذردی باشه. نه، اینا کار هر کسی نیست. حداقل از عهده خیلی از ماها که تازه‌کاریم بر نمی‌آد. اما حداقل می‌تونیم بعد اینکه گریه‌امون تموم شد، نشستیم وسط راه و کلی بد و بی‌راه به خودمون و مسبب اون مشکل گفتیم...پاشیم، دماغمون رو بکشیم بالاع خودمون رو بتکونیم و دوباره راه بیفتیم. گفتم که...حتما لازم نیست به محض اینکه راه افتادیم بخندیم و از زیبایی‌های کنار راه و پرواز پرنده و طلوع خورشید لذت ببریم...همون که راه افتاده‌ایم خوبه...بقیه‌اش خودش می‌آد لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸

این‌که فقط بعضی از ماها می‌دونیم تا ۵ سال دیگه کجاییم و بیشترمون از این کار طفره می‌ریم یا حتی از فکر کردن بهش هم سرگیجه می‌گیریم, دوتا چیز رو به نظر من آشکار می‌کنه:

١. اعتقاد آگاهانه یا ناآگاهانه به این تفکر که جبر همواره بیش از اختیار تو زندگی ماها تاثیرگذاره.

٢. اعتراف به اینکه اعتقادی به برنامه‌ریزی نداریم و اصولا مزیت‌های زیادی تو بابرنامه بودن و طبق برنامه و هدفِ از پیش تعیین شده حرکت کردن در مقایسه با بی‌برنامه بودن نمی‌بینیم. لذا فکر می‌کنیم همینکه هستیم و داره پیش می‌آد خوبه و نیازی نیست نظم کنونی رو به هم بزنیمش.

اما دو تا هم جواب از نگاه من:

1. اگه حضرت علی می‌فرمایند که جوری برای زندگیت برنامه‌ریزی کن و امیدوار باش که انگار تا ابد زنده‌ای و به شیوه‌ای زندگی کن و رفتار کن انگار لحظه‌ای دیگر می‌میری، نشون می‌ده اون چیزی که ما از توکل و آرامش و سپردن چیزا به خدا و ترس از دخالت در تقدیر و همه اینجور فکرا فهمیده‌ایم، یه‌کم نیاز به فکر بیشتر و احتمالا اصلاح اساسی داره.

2. برنامه‌ریزی برای آینده بهمون نشون می‌ده که هدفمون واقعا چیه، چقدر مایه لازم داره، چقدر تمرکز می‌خواد، چقدر زمان و اراده نیاز داره، از چه چیزهامون باید بزنیم و کجاها باید به خودمون سخت بگیریم، وقت استراحتمون کجاهاست، برا اوقات خستگی‌درکردنمون چیکار کنیم بهتره، چی بخونیم، چی بخریم، چی ذخیره کنیم، کجاها برونگرا باشیم، کجاها بیشتر بپذیریم و سرمون رو بندازیم پایین و هزارتا چیز دیگه.

شاید گفتن اینکه تا چند سال بعد کجاییم سخت و ناممکن باشه، اما تعیین هدف برا زندگیمون و کشیدن یه نقشه کوچیک و نوشتن چندتا هدف کوچکتر و ابزار برا رسیدن به هدفمون اصلا سخت و ناممکن نیست.

فقط همت می‌خواد و اینکه بفهمیم:

خدا هم آدمای با اراده و قوی رو بیشتر دوست داره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸

یکی از چیزایی که با گذر زمان آرام آرام برای آدم می‌شه یه مشغله ذهنی، فکر کردن به کارهایی است که زمانی خیلی راحت و آسون و با شوق انجامش می‌دادی اما الان به هر دلیل موجه یا ناموجهی گذاشتیش کنار. این امر خصوصا اگه زمانی تو اون کارا خبره بوده باشی و مورد تحسین و تایید دیگرون، بیشتر اذیت می‌کنه.

مثلا زمانی بوده که خوره کتاب بودی و کلی کتاب می‌خوندی و حسابی تو فرضا موضوع ادبیات داستانی، فلسفه، علم یا هر چیز دیگه اطلاعات به‌روز داشتی اما الان با خودت که فکر می‌کنی می‌بینی از آخرین باری که جدی کتابی رو خونده‌ای خیلی گذشته. یا فرضا تو یه رشته ورزشی قوی بودی و برا خودت مدعی بودی اما حالا می‌بینی که راحت از یه تازه‌نفس تو اون رشته عقب می‌مونی و ناخودآگاه به خودت قوت قلب می‌دی که به هرحال اون جوونه و من ...اما ته دلت می‌دونی که اینا بهونه‌ است!

چند روز پیش مطلبی می‌خوندم از یه قهرمان یه رشته ورزشی که بعد از سالها دوباره کلی تلاش کرده بود و دوباره قهرمان شده بود. بعد که  انگیزه این کار رو ازش پرسیده بودن گفته بود اون وقتا بچه من کوچیک بود. الان اگه بخوام باور کنه که باباش زمانی قهرمان دنیا بوده باید ملموس بهش نشون می‌دادم.

...

این آقای لانس آرمسترانگ که بعد از پیروزی بر سرطان پنج شیش بار قهرمان مسابقات جهانی دوچرخه‌سواری توردوفرانس شد، برای من یه الگوئه. تو همین چند روزه هم اگه تو خبرا دقیق بشین می‌بینین بعد اینهمه سال هنوز تو دو سه نفر اول داره رکاب می‌زنه. خوشم می‌اد از آدمایی که دست بر نمی‌دارن تا چیزی رو به خودشون ثابت کنن.

دیروز و پریروز دوتا کار گنده انجام دادم که حس آرمسترانگی بهم دست داد. اولش 10-12 ساعت وقت گذاشتم و یه گزارش ملی که برام شده بود یه غول بزرگ نوشتم و تایپ کردم و کیف کردم. دومیش هم کل جمعه رو وقت گذاشتم و به یاد اون وقتها یه کتاب دلچسب رو از اول تا آخرش خوندم و لذت بردم... سالها بود که این حس درونم رشد کرده بود که دیگه حوصله آروم نشستن و خوندن و مسحور کتاب شدن رو ندارم و سیستمم شده همین روش جویده جویده خوندن اینترنتی. اما این جمعه بر این خیال باطل یه خط گنده کشید و باعث شد دل گرم بشم به خودم.

بد نیست گاهی همت کنیم و یه چیزایی رو دوباره به خودمون ثابت کنیم. خصوصا اون چیزایی که یادشون ناخودآگاه حسرت می‌آره تو دلمون.

 

پیوست: آهنگ عجیب و غریب وبلاگ:  Dinata از Eleftheria Arvanitaki خواننده یونانی

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸

کمتر پیش اومده که تو یه روز دو تا پست بنویسم اما به ذهنم رسید به مناسبت تولد مولا علی علیه‌السلام و این روز و روزگار یه چیز کوچولو بنویسم.

علی علیه‌السلام یه اسطوره است. یه مرد به تمام معنا. یه الگوی تمام نشدنی. یکی  از دلایلش می‌دونین چیه؟ به زندگیه او نگاه کنیم؛ علی 23 سال را در دوران پیامبر و در کنار پیامبر گذراند و در تمامی غم‌ها و شادی‌های پیامبر شریک بود. ایشان از آن دوران به عنوان دوران زیبای زندگیشان یاد می‌کنند. پیروزی‌ها در جنگ‌ها، دلاوری‌ها، مشاهده گسترش اسلام، ازدواج با حضرت زهرا و ... اما بعد از آن دوران سخت علی شروع شد. او در عوض آن 23 سال، 25 سال را در خانه ماند و رنج کشید. اما نکته مهم وبلاگی ما همینجاست: علی در این 25 سال سکوت کرد اما رها نکرد. قهر نکرد. کرخ نشد. آنجایی‌که خلفای اول و دوم و سوم از ایشان مشورت می‌خواستند، مشورت می‌داد؛ آنجا که نیاز به کمک بود کمک می‌کرد و آنجا که می‌توانست چاه می‌کند و آباد می‌کرد. زندگی مولا علی را ما هم می‌توانیم الگو قرار دهیم. در این روزگار که خیلی از ماها به هر دلیلی دلمان گرفته است، ناراحتیم، خسته‌ایم و بی‌امید...اگر می‌گوییم شیعه علی هستیم یاد بگیریم زندگی کردن را از او.

گاهی فکر می‌کنم مولا هر روز صبح که از خواب برمی‌خواستند شاید با خودشان زمزمه می‌کردند که امروز چکار می‌توانم بکنم که احساس کنم زنده‌ام، مفیدم و در آخر شب روسفید در مقابل پروردگارم؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸

CCP0013994 - Autumn leaf

تو زندگی لحظه‌هایی هست که می‌بینی خیلی خوبه. همه چیز خوبه و روبراه و دلچسب...بعد درست تو اوج همه اون خوشی‌ها یا یه اتفاق بد گنده می‌افته یا آروم آروم می‌بینی خوشی‌هات کم‌رنگ می‌شن, دلخوری‌ها زیاد... اصلا نمی‌دونی چت شده!

بعد تو اوج دلمردگی‌ها و دلخوری‌ها و افسردگی‌ها و ناامیدی‌ها, می‌بینی‌ یواش‌یواش یه نور از یه‌جایی شروع می‌کنه تابیدن و بدون اینکه بفهمی چرا و چجوری, انرژی می‌آد تو زندگیت و از رو زمین بلند می‌شی و می‌بینی خیلی از اون چیزایی که فکر می‌کردی بد بوده, از دلشون دارن اتفاقهای خوب می‌آن بیرون و آروم آروم حکمت بعضی‌هاشون رو می‌فهمی و ... عمیق‌تر می‌شی و کامل‌تر...

...

بعد آروم آروم نه با شادی‌هات خیلی هیجان‌زده می‌شی و نه با غم‌ها و ناامیدی‌هات خیلی می‌ریزی به هم.

بعد...تازه یادت می‌آد که سالهاست درخت روبروی خونتون جلوی چشمات این دور رو تکرار کرده و نه با شکوفه‌هاش خیلی بالا رفته و نه با برگ‌ریزونش خیلی پایین و تو درست ندیدیش. این قانون غریب ولی گرانقدر طبیعت رو. که می‌پذیره و با شکوفه، برگ، برگ‌ریزون، گرما و سرما اخت می‌شه و می‌ایسته... می‌فهمی؟ می‌ایسته. بدون اینکه زور بزنه که اینجوری باشه. می‌ایسته استوار.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

FAN2050472 - Variety of drinking glasses

خیلی هنر می‌خواد که تلاش کنی مسائل رو از دریچه چشم آدمهای دیگه هم ببینی, خصوصا از نگاه آدمایی که باهاشون مشکل داری. شاید بشه این کارو  یکی دو بار بصورت موقت اونم زمانی که حالمون خوبه انجام داد اما تداوم اون نیازمند خیلی چیزاست. اینکه قبل از همه با خودت مهربون باشی, رو غرورت کار کرده باشی و تربیتش کرده باشی, دلت رو کرده باشی دریا تا هر چلپ و چلوپی نریزتش به هم و آخرش هم دائم سیمت رو وصل کنی به خدایی که همین نزدیکیست, چون گاهی اینکار اونقدر سخت می‌شه که نیاز به کمک فوریش داری تا خیلی بالاتر از اونی که هستی بری ...

تا چیزایی رو ببینی و بفهمی و بو کنی که بهت کمک کنن مهربون و آروم باقی بمونی.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧

من به چشم زدن و نزدن خیلی معتقد نیستم اما می‌دانم هروقت گفته‌ام که دارم کار خوبی می‌کنم به آرامی و گاهی هم به سرعت دیگر نتوانسته‌ام آنرا ادامه دهم. نمی‌دانم چرا ولی تقریبا همیشه این قاعده صدق کرده است. لذا نمی‌گویم چه کاری می‌کنم اما چند وقتی است خوشحالم که سعادت کاری به من داده شده است. کاری که بارها خواستم انجام دهم و نشد و اینبار اصلا در فکرش هم نبودم و خود به خود راه افتاده... (خدایا مخلصتیم. قبول کن که دیگه خیلی سربسته گفتم. نذار قطع بشه!)

 

هنوز درست نمی‌دانم چه چیز باعث می‌شه ما حال خوب پیدا کنیم. آیا سعی و تلاشمان برای خوب کردن حالمان نقش اصلی دارد؟ (می‌دانم که موثر است اما آیا نقش اصلی دارد؟ و از آن مهم‌تر نقشی پایدار؟)؛ آیا حال خوب ما محصول اتفاق‌هایی است خارج از حوزه اختیار ما؟ اتفاقی می‌افتد...سعادتی نصیبمان می‌شود... لطفی شاملمان می‌شود... نفحه‌ای الهی می‌وزد...یا شاید هم تلاش‌های ما اگر هم در زمانی که خواسته‌ایم نتیجه نداده اما زمینه را فراهم کرده که نفحه‌ای، سعادتی یا شانسی نصیبمان شود. لذا هر اتفاقی که می‌افتد و حالمان را خوب می‌کند محصول بذرهای قبلی خودمان بوده...

نمی‌دانم.

ولی می‌دانم که وقتی حالت خوب است، همه‌چیز را عمیق‌تر می‌بینی و لذا...عمیق‌تر حرف می‌زنی و عمیق‌تر می‌شنفی...از همه مهم‌تر آرام‌تر و عمیق‌تر وقایع اطرافت را قضاوت می‌کنی و می‌بینی خیلی از چیزایی که قبلا بد به نظر می‌آمدند بخاطر حال ناخوب تو بوده‌اند...تحملت بیشتر می‌شود و لذات معنوی‌ات گسترده‌تر. کمتر از دست آدما دلگیر می‌شی. دردها قابل تحمل‌تر می‌شن و گاهی هم لابلای دردهات به فکر این مصرع سهراب می‌افتی که ...زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است و توان این رو پیدا می‌کنی که وجه جای شکر دارِ موضوع رو هم ببینی.

خلاصه حال خوب خیلی چیز خوبیه. کاش زیادتر برامون اتفاق بیفته و کاش بتونیم یاد بگیریم چطور کاری کنیم که طولانی‌تر پیشمون بمونه. اگه راهی رو تجربه کرده‌اید برای نگهداری بیشتر از این مهمون خونده، بگین و بنویسین اینجا.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

شاید این یه کشمکش دائمی تو درون آدما باشه. اینکه تصمیم می‌گیریم از اینی که هستیم بهتر باشیم و بعد گاهی در میانه راه خسته می‌شیم و یه زنگ تفریح به خودمون می‌دیم و یه کم فشار به خودمون رو کم می‌کنیم  تا باز بتونیم تازه‌ نفس‌تر به سمت هدفمون پیش بریم. گاهی تو همین زمان و با مزه کردن مجدد اون چیزی که داشتیم با تلاش و زور ازش دل می‌کندیم یا ازش فرار می‌کردیم, کار خراب می‌شه و ما دوباره به سمت اون عادتمون بر می‌گردیم. تو این موقعیت‌ها چند جور اتفاق می‌افته. گاهی بعضی سخنان و دیدگاه‌ها ما رو تو انتخابمون مردد یا محکم می‌کنه. مثلا اینکه می‌گن جوون برا رسیدن به شناخت حقیقی باید جوونی‌هاشو کرده باشه  یا یه جمله که من چند روز پیش به چشمم خورد که می‌گفت: هیچ‌وقت درون خودت رو با بیرون آدما مقایسه نکن (هرچند من از این جمله خوشم اومد و احساس کردم تو خیلی از موقعیت‌ها می‌تونه دلداری خوبی باشه, اما قابلیت سوء‌استفاده زیادی هم داره) .

گاهی هم نه. ما بعد از رجعت به آن عادتی و رفتار و فکری که می‌خواستیم ازش دور بشیم و نشده, با یه دلمشغولی دائم ذهنی و دلی مواجه می‌شیم. یه جور وسواس درونی که دائما یه گفتگوی درونیه قوی رو با ما تشکیل می‌ده و دائم یا سرزنشمون می‌کنه که چرا نتونستیم رو قول خودمون پابند بمونیم یا چرا اینقدر بی اراده‌ایم یا ... حتی اینکه اصلا چرا ما اینقدر به خودمون گیر می‌دیم؟!

فکر می‌کنم همه ما روش خاص خودمون رو برا مواجهه با این موقعیت‌ها داریم و نمی‌شه یه روش رو به همه دیکته کرد.

اما به هرحال, تو این دنیای تکنولوژی و فست فود و ارزشمندی ثانیه‌ها, آنقدر روند و سیر رندگی ما تند شده که گاهی یک تلاش مداوم, عمیق و مملو از تعهد برای ما خیلی خیلی سخت می‌شه. شاید بشه گفت خیلی از ما دیگه اعتقاد واقعی‌ و دلی به لزوم و ارزش عمیق تقوا و خویشتن‌داری نداریم. خیلی از ما گیج گیج می‌زنیم. بین این روزمرگی مملو از سختی‌ها که به ما قبولونده همین که یه‌ کم وجدانمون هنوز زنده است و آدم خوبی هم هستیم دیگه کافیه و برا این دوره و زمونه زیاد هم هست! و بین نبود الگوهایی که بتونیم فارغ از یک ذهن الکی ایراد گیر بهشون نگاه کنیم و ازشون برا زندگی معنویمون الگو برداریم. و بین خستگی‌های مداوممون از تلاش‌های بی‌ثمر برای کشیدن خودمون به بالا.

...

ماه رمضان شروع شده. این تمرین سی روزه نخوردن و نیاشامیدن, فرصت خوبیه برا آروم بودن و بیشتر فکر کردن. فرصت خوبیه برا اینکه ببینیم می‌تونیم صدای درونیمون رو بشنویم؟ فرصت خوبیه برا اینکه نه صرفا با ذکر و ادعیه, بلکه با باز کردن چشم زیبا بین, آرام, فروتن, متبسم, خوش‌روی, و عمیق وجودمون, خدایی که تو گوشه دل و ذهنمون جا گرفته رو دوباره ببینیم و لذت حتی یه کلمه گفتگو باهاش رو به خودمون بچشونیم.

با دوستی چند روز پیش‌ها صحبت می‌کردم که می‌گفت تو مسیر اومدن به اداره از شنیدن طنین صدای قدم‌هاش بر سکوت کوچه‌های اول صبح و رنگ گرگ و میش هوا و صدای خش خش برگهایی که زیر پاهاش خرد می‌شن کلی کیف می‌کنه... گاهی همین حس‌های خوب, ساده و فراموش‌شده مقدمه عالی‌ای برای بو کردن خداست.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

وقتهایی که دلت گرفت
برو سراغ همون روش خاص خودت که می‌دونی حالت رو بهتر می‌کنه
حالا هر جور که می‌خواد باشه
مهم اینه که بلندت کنه


...می‌دونی ؟ چند وقته با تمام وجودم حس می‌کنم که بلند شدن چه کار سختیه
اما نمی‌ذارم تموم بشم. با هر روشی که بتونم دارم جنگ می‌کنم...می‌دونی طرف مقابلم کیه؟ خودمم! یه خود خیلی خیلی قوی که فقط منتظره آرامشم رو ببینه و یه لشکر فکر درب و داغون بفرسته طرفم...

من شکستش می‌دم ...میدونم انشاالله.

BLP0042147

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦

زندگی درست مثل مسیر رفتن به کوهه. حتی اگه وسطش خسته بشی، یه نگاه که به پشت سرت بکنی تازه می‌فهمی اَاَاَااَآَآَآَآَه چقدر راه اومدی و خبر نداشتی! اینجوری می‌فهمی پس می‌تونی ادامه راه رو هم بری.

می‌دونی قشنگیش کجاست؟ این‌که وقتی برسی قله، تموم خستگی‌هات یه دفعه ناپدید می‌شن و پر از انرژی می‌شی. این‌که وقتی هدف داشته باشی و بهش برسی آروم می‌شی و تمام ناملایمات یادت می‌ره.

ماها وقتی هدفهامون رو مشخص نمی‌کنیم، اگه بهشون برسیم هم، درست متوجه موضوع نمی‌شیم و اون انرژی عظیمی که باید برامون آزاد بشه، تو روزمرگی‌هامون گم می‌شه. نوشتن هدفها و سر زدن گاه بگاه بهشون این مزیت رو داره که یادمون بیاد چه چیزایی زمانی برامون آرزو بوده و حالا بهش رسیده‌ایم و اصلا هم حواسمون نیست.

تنبلی نکن، پاشو هدفهاتو بنویس. برا سال جدید یه روش نو و ابتکاری بیار تو زندگیت. یه طرح عالی با چند تا طرح ضربتی کنارش

تو مستحق رسیدن به آرزوها و خواسته‌هات هستی. اینو خدا به هر زبونی که تونسته به من و تو گفته.

DVP4970062

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC