یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢

توی پست قبلی از خواننده‌های وبلاگ درخواست کرده بودم قوانینی که توی زندگی بهش رسیده‌اند و تجربه‌اش کرده‌اند و مطمئنند که رد خور نداره رو بنویسن. 

اینا، یه‌جور جمع‌بندی از اون نوشته‌ها و کامنت‌های دوستان هستن. به نظر من عالی شده. کمکمون می‌کنه برای زندگی با چشم بازتر. وقتی ما بدونیم فلان مسیر یه‌طرفه است و امکان عبور از آن نیست، بدون دلهره و نگرانی و تجربه‌ای ناموفق، از قبل راهمون رو درست انتخاب می‌کنیم و از مثلا خیابون بعدیش می‌ریم. همین امر هم در مورد قوانین زندگی صادقه. اگه  ما بدونیم قواعد طبیعت چیا هستن، آرامش و پذیرش و شادیمون خیلی خیلی بیشتر می‌شه. کمتر سردرگم می‌شیم و بیشتر حس بوی خدا رو توی زندگیمون می‌شنویم.

ممنون از کمکهاتون. اگه چیز دیگه‌ای به ذهنتون می‌رسه بگین تا متن رو تکمیل‌ترش کنیم.

1. این‌که دعای پدر و مادر باعث برکت توی زندگیه آدم می‌شه. بی بر و برگرد.

2. این‌که وقتی تلاش کنی گناه نکنی، توی یه فرصت زمانی خاص، که اغلب سریع نیست، اما خیلی هم طولانی نیست، یه اتفاقهای خیلی خوبی برات رخ می‌ده که مات می‌مونی. ضمن این‌که می‌فهمی اینا پاداش همون مراقبت خودته. (و درک این موضوع خیلی مزه داره).

3. این‌که بعضی آدم‌ها در یه زمان‌های خاص وارد زندگی آدم می‌شن. باید با چشم باز به این موضوع نگاه کرد. بعضی اتفاق‌های همراه اونا، برای زندگی ما ناخوشاینده، اما بهترین کار نادیده‌گرفتن و رد شدنه.

4. این‌که صبر و سکوت در مقابل ناملایمات، بجای غر زدن و ناله کردن، اثر بهتری داره. هم روی روحمون که قویش می‌کنه، هم برای ادامه زندگیمون که محکممون می‌کنه.

5. این‌که اگه عیب دیگرون رو بپوشونی و در مقابل این وسوسه همیشگی "من یه چیزی می‌دونم که تو نمی‌دونی، بذار بهت بگم!" خودتو نگهداری، خدا توی یه موقعیت‌های خیلی خاص آبروت رو نگه می‌داره و هواتو داره.

6. این‌که اگه بتونی از ته ته ته دلت...از اون آخر وجودت... همه چی رو بسپری به خدا و توکل کنی، در نهایت ناباوری میبینی کارهایی درست میشه که باورش برای هیچ کس امکانپذیر نیست.مهم اینه که به اون نقطه برسی که واقعا رها کنی و بسپری.

7. این‌که بدونیم ما در مقابل خدا، خیلی عجولیم. قوانین خدا، مثل قوانینی که توی طبیعت گذاشته، با آرامش، اطمینان و تمانینه کار می‌کنن. سه ماه طول می‌کشه تا تمام برگها بریزن، سه ماه خواب درختا طول می‌کشه، سه ماه بلند می‌شن و رشد می‌کنن، سه ماه میوه می‌دن و آرام آرام آماده می‌شن برای برگریزون... سال‌ها طول می‌کشه آب یه راه از دل سنگ برای خودش باز کنه، مورچه ساعت‌ها تلاش می‌کنه تا غذاشو ببره به خونه‌اش و میلیاردها مثال دیگه. لذا تطبیق دادن صبر ما با صبر خدا گرچه ناممکنه، اما تمرینش حداقل کمکمون می‌کنه آرامش و امیدمون بیشتر بشه.

8. با خدا که باشی، آروم آروم چشمت باز می‌شه به این‌که ببینی چقدر حواسش بهت هست. مثل اون داستان زیبای چهارراه میرداماد که دوستمون توی نظرات نوشته.

9. تو نیکی میکن و در دجله انداز  که ایزد در بیابانت دهد باز . خوبی کردن به آدما و مخلوقات خدا، بی بر و برگرد جواب خوب برای آدم داره. ولی بیشتر اوقات زمان و شکلش دست ما نیست. خود خدا می‌دونه کجا و چطور پاسخ این خوبی رو بهمون برگردونه. این باعث می‌شه آدم خوبی بکنه و توقع نداشته باشه. و این خیلی خوبه.

10. این‌که دعای خالص، به‌ویژه برای آدم‌های دیگه، باعث می‌شه آدم خودش زودتر به خواسته‌هاش برسه.

11. این‌که اگه دلت پاک باشه و خالصانه دعا کنی، جواب خیلی از سوالاتت رو می‌تونی از یه متن مقدس، مثل قرآن بگیری.

12. این‌که بخشش و گذشت قلبی از کسی که بهت بدی کرده در نزد خداوند راه‌های نیک رو به روت می‌گشاید... وقتی نتونیم بدی های دیگران رو ببخشیم چطور توقع داریم خدا برای ما بخشنده باشه؟

13. این‌که مثبت اندیشی و امیدوار بودن، انگار خیلی از راه‌ها رو باز می‌کنه. همون از تو حرکت، از خدا برکت خودمونه. این‌که انگار آدم‌هایی که فاز مثبت دارند، راه‌های بیشتر و بهتری جلوشون باز می‌شه تا آدم‌های غرغرو و نق‌نقو و آدمایی که احساس می‌کنن واقع‌نگری یعنی منفی نگری و دائم هم ژست ادمهای همه‌چیز دان رو می‌گیرن.

14. این‌که از ته دل بتونی بعضی چیزها رو بسپری دست خدا و دیگه توی کارش دخالت نکنی، هم آرومت می‌کنه، هم پذیرشت رو زیاد می‌کنه. اعتقاد به مقدرات می‌تونه خیلی درحفظ آرامش آدم نقش داشته باشه.

15. این‌که خیر خواهی برای دیگران خیلی موثره. مثل همون دعا در حق دیگرون که بالا نوشتم. یعنی وقتی برای کسی خوبی بخوای و حسادت رو در خودت بکشی یا حداقل جلوش رو بگیری مسلما بهترین‌ها برای خود آدم هم پیش میاد. نیت خیر هم همینطور. یعنی آدم قبل از هر کاری نیت خیر بکنه و توی نیتش، حال‌گرفتن از فلانی، سرجا نشوندن فلانی یا خدای ناکرده آبروریختن از فلانی نباشه.

16. این‌که تمرکز روی نقاط ضعف یا بدی آدما، به شکلی بسیار عجیب و غریب باعث ایجاد همون ایراد در خود ما می‌شه. نمی‌دونم بهش می‌گن منع یا دیکته دیگه‌ای داره، اما گاهی حتی فکر کردن به این‌که چرا فلانی اینجوری حرف می‌زنه، اینجوری غذا می‌خوره، اینجوری راه می‌ره، اینقدر با تلفن حرف می‌زنه، این اخلاقو داره و ... صرفا بعد از مدت زمانی کوتاه، مثلا چند ماه

 باعث می‌شه همون ایراد یا ایرادی شبیه آن، دامنگیر خودمون بشه. یادمه یه پست راجع به این موضوع و مکانیسم غریب و باورنکردنی اون نوشته‌ام.

17.

18...

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢

اینکه هرچیزی رو که می‌خوای، خوبه که از خود خدا بخواهی...ساده نیست.

گاهی با این توجیه که خب بنده‌ها وسیله‌اند، می‌بینی درحقیقت تمام امیدت به اینه که اون فلانی، هواتو داشته باشه و  تو رو یادش باشه. بعد آروم آروم دیگه یادت می‌ره از خود خود خودش بخواهی. یادت می‌ره اون وقایعی توی زندگیت که اصلا فکرش رو هم نمی‌کردی اما اسبابش از جاهایی که فکر نمی‌کردی درست و جور شده. می‌بینی دیگه یادت نمی‌آد چه اتفاقهای خوبی که بی‌مهابا توی لحظه‌هایی که همه چیز رو رها کرده بودی برات اتفاق افتاده

خدا کنه یادمون نره همه چیز رو خودش برامون جور می‌کنه، همیشه خیرمون رو می‌خواد و این‌که از هیچی بیشتر از شریک قائل شدن براش و ناامیدی از رحمتش بدش نمی آد.

این تاکید خدا روی « من حیث لایحتسب» حس خوبی به آدم می‌ده! 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢

چند روز پیش فرصتی پیش اومده بود و رفته بودم بازدید یکی از سازمان‌های غیردولتی بزرگ کشور که یکی از کارهاش خدمات‌دهی به کودکان کار و خیابونه. یه بازدید بود مملو از رنج و زیبایی. رنج از دیدن بچه‌هایی که توی سنین مختلف مشغول کارهای خیابونی بودن (گل‌فروشی، فال فروشی، شیشه پاک‌کنی و ...) و عشقشون اون چند ساعتی بود که مرخصی می‌گرفتن و می‌اومدن اونجا درس می‌خوندن. زیبایی از کار عمیق و خالصانه و قشنگ یه‌عالمه داوطلب دانشجو و فارغ‌التحصیل که متعهد شده بودن یه زمان‌های مشخصی وقت بذارن و بیان به این بچه‌ها درس بدن، باهاشون زبان کار کنن، نقاشی یادشون بدن و صد تا کار خوب دیگه.

یه نکته مهم این بود که یکی از اهداف مخفی و ناگفته اون سازمان غیردولتی، کشوندن بچه‌ها به اون خانه‌هایی که بهش می‌گفتن خونه علم بود، بیشتر به این دلیل که بشه به این بچه‌ها یه وعده غذای گرم داد. چون بخش عمده‌ای از این بچه‌ها سوء تغذیه داشتن و روز تا شبشون با بیسکویت و پفک و برخی خوراکی‌هایی که رهگذرا بهشون می‌دادن می‌گذشت و شب هم اونقدر خسته برمی‌گشتن که اگه چیز دندون‌گیری هم توی خونه نبود، براشون مهم نبود چون از خستگی بیهوش می‌شدن.

یه نکته دیگه که یاد گرفتم این بود که مسئول اونجا می‌گفت خودشون هم فکر می‌کرده‌اند این بچه‌ها اغلب یه گروه و دسته و زیر نظر تیم‌های خلافکار و منسجم هستن. اما حالا که نزدیک یه سال بود شبانه روز با این بچه‌های معصوم سر و کله می‌زدن می‌گفت شاید پنج درصد اینجوری باشه. بیشتر این بچه‌ها رو خانواده‌هاشون می‌فرستن برای کار. و متاسفانه بخش عمده‌ای‌اش هم بخاطر اعتیاد پدره.

یه خانم دکتر مهربون و جوونی اومده بود و داشت بعضی از بچه‌ها رو معاینه می‌کرد. مجانی. هنوز چشمام پر اشک می‌شه وقتی یادم می‌افته یه پسر حدودا هشت ساله اومد بغل دست من ، زانوش رو نشون داد. معلوم شد وقتی فال می‌فروخته، و لابلای ماشینا حرکت می‌کرده، یه ماشینه زده بهش و رفته. پاش کبود شده بود. هیچی نمی‌گفت. اونقدر مظلوم بود که آدم هیچ کاری غیر گریه از دستش بر نمی‌اومد.

اینا رو نوشتم، هم برا اینکه یادم بمونه، هم برا اینکه درست‌تر به این بچه‌ها نگاه کنم، هم برا اینکه اگه شماها هم خواستین این موضوع رو از جنبه‌های دیگه‌هم ببینین، هم برا اینکه قدر داشته‌هامون رو بدونیم، هم برا اینکه شکر نعمتهامون رو با کمک به دیگرون نشون بدیم و هم هزارتا فکر خوب دیگه که می‌دونم به ذهن خودتون می‌آد.

پیوست یک) چقدر خوبه آدم اینقدر خواننده ساکت وبلاگ داشته باشه. چسبید بهم. ممنونم

پیوست دو) چند روزه دارم به این فکر می‌کنم که من نمی‌فهمم با شکم گشنه خوابیدن یعنی چه. از بچگی تا حالا شاید یه غذایی که مثلا مادرم درست کرده بوده رو دوست نداشته‌ام، یا مثلا خیلی چیزها نداشته‌ام یا می‌خواستم ولی دیر بهشون رسیده‌ام، اما یه چیز محرزه:‌هیچوقت گشنه نخوابیده‌ام. اگر هم بوده، مثلا مال گشنگی روزه بوده. چیزی که مطمئن بودی چند ساعت دیگه افطار می‌کنی. اما گشنگی از نداشتن...خدایا کمکمون کن درک و حسمون بالاتر بره. آدم بشیم و درست‌تر نگاه کنیم. خدایا تورو خدا.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

این روزها شوک از دست دادن آشنایی نه‌چندان نزدیک، اما خیلی زنده و واضح، یکی دو روز مرا در بهت فرو برد. این‌که یه‌دفعه یه آدم جوان و سرحال و بدون هیچ مشکل، با یه زن جوون و یه بچه خیلی کوچیک بیفته و بمیره، خیلی غریب بود. اونم وقتی مثل این‌که می‌خوای بری نون بخری، راه افتاده باشی بری برا دل دردت دکتر، بعد تو صف انتظار یه‌دفعه هم سکته مغزی بکنی و هم قلبی!!

این روزها دائما دارم به این فکر می‌کنم که اون آدم عزیز، اونروز به چه چیزی فکر می‌کرده، چه برنامه‌هایی برای بعد از ظهرش داشته، چجوری از همسرش خداحافظی کرده؟ چه چیزایی رو نگفته؟ آیا بچه‌اش رو بوسیده؟ و این‌که ...چقدر آماده اون دنیا بوده؟

...

مرگ خیلی به ماها نزدیکه. می‌گن وقتی آدم به فرشته مرگ اعتراض می‌کنه و می‌گه چرا اینقدر ناغافل، می‌گه ندیدی فلان روز فلان همسایه‌ات رو بردم، فلان روز فلانی رو، فلان روز جوون‌تر از تو رو، فلان روز مسن‌تر از تو رو...بعد می‌گه اینا همه نشونه بود و تو توجهی نکردی...(اگه از پائولو کوئلیو بشنویم که باید زبان نشانه‌ها رو دانست و بهشون توجه کرد، بیشتر تحویل می‌گیریم ). به همکارم می‌گفتم اینجور مرگ‌ها مثل حالت کسی که لباسهاش الکتریسیته داره و از کنارت رد می‌شه است، یه گز و تکون خاصی می‌ده تو رو و چند روز مشغولت می‌کنه.

خدا انشاالله رحمتش کنه و خانواده‌اش رو صبر بده که می‌دونم خیلی خیلی سخته.

حالا دارم به این فکر می‌کنم که آدمهای بزرگ چطور می‌تونستن اینها رو ببینن و تا آخر عمرشون هم تلاش کنن و ناامید نشن. این‌که حضرت علی (ع) می‌گه جوری زندگی کن انگار فردا می‌میری، و جوری برنامه‌ریزی و تلاش کن انگار عمر جاودان داری، خیلی معنا داره. یعنی یه نسخه‌ای هست اینجور زمان‌ها که هم می‌ذاره غم‌دار بشی، هم به غمت احترام میذاره، هم وادارت می‌کنه از مرگ درس بگیری و آدم‌تر بشی، هم بفهمی ارزش این دنیا چقدر کمه و چقدر این‌همه حرص و جوش و اعصاب‌خردی و یکی دوتا کردن بی‌ارزشه، هم عبوست نمی‌کنه و نمی‌ذاره از فردا بگی که چی اصلا زندگی کنم!، هم پرتت نمی‌کنه تو خفه کردن خودت با لذت و بیرون اومدن از حالت انسانی خودت ... و همه اینا خیلی سخته.

اغلب حقایق زندگی یه‌جورایی مزه تلخ و شیرینی باهم داره. نه خوشیهای مادی و جسمی‌اش برا آدم برای همیشه اقناع‌کننده است، نه دردهاش برا همیشه است و اگه آدم خودش نچسبه به اینجور رویدادها، آروم آروم گذر زمان از یاد آدم می‌بره و آدمه بر می‌گرده به زندگیش. فکر کنم اگه بخوای به معنای این بالا و پایین‌ها پی ببری، باید حتی شده با ترس و لرز وایسی و تکون نخوری. خوش بحال اونایی که دلبستگی‌هاشون به این دنیا خیلی کمه و دلشون پر می‌زنه برا ملاقات با خدا.

...

هنگام مرگ، انسان به یاد جمیع مالوفات خود می‌افتد: مداومت طولانی بر کارهای نیک و پیراستن فکر از امور پلید، ذخیره و سرمایه آدمی است برای زمان مرگ. چون ادمی همانگونه که می‌زید، می‌میرد.

امام محمد غزالی،‌احیاء علوم‌الدین

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠

Perseverance

اگه بخوای خودتو از این وضعی که توش هستی و راضی نیستی بیرون بکشی، زحمت می‌خواد، تمرکز می‌خواد، تلاش می‌خواد، اعتماد به‌نفس می‌خواد، اراده می‌خواد، گذشت می‌خواد، خویشتن‌داری می‌خواد و خیلی چیزای دیگه.

آدم وقتی می‌خواد بره مسافرت، با خودش پول برمی‌داره، غذا بر می‌داره، لباس برمی‌داره، ماشینش رو سرویس می‌کنه، نقشه راه رو چک می‌کنه و بعد راه می‌افته. برای کندن از وضعیت فعلی و بلند شدن و راه افتادن، باید از قبل یه چیزایی با خودت برداری. مهم‌تریناش همون بالایی‌ها بودن. هرکدومشون یه‌جایی از اون مسیر بکار می‌آن و کمکت می‌کنن کم نیاری، خسته نشی و امید داشته باشی.

گاهی نورهای امید بعد یکی دوتا پیچ پیدا می‌شن و گاهی هم کلی راه و پیچ رو رد می‌کنی و هیچ خبری از تغییر و بهتر شدن ملموس نیست. همونجاهاست که نباید واستاد. گاهی حتی مجبوریم کرخ بشیم و تظاهر کنیم که درد رو و خستگی رو نمی‌فهمیم و ادامه بدیم. اما نباید امید رو از دست داد. ته هر راهی که با آگاهی و توکل و تلاش شروع می‌شه حتما یه خیری منتظره. شاید دقیقا همونی نباشه که فکر می‌کنیم اما توی اینجور مواقع، عجیبه که همیشه خیرش بیشتره.

...

و هر کس تقواى الهى پیشه کند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى‏کند.

و او را از جایى که گمان ندارد روزى مى‏دهد; و هر کس بر خدا توکل کند، کفایت امرش را مى‏کند; خداوند فرمان خود را به انجام مى‏رساند; و او براى هر چیزى اندازه‏اى قرار داده است. (سوره مبارکه طلاق/آیات 2 و 3)

آمین

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸

دارم هویجی رو که صبح زود پوست کنده‌ام و گذاشته‌ام توی کیفم گاز می‌زنم و فکر می‌کنم برای احتمالا آخرین یادداشت سال 88 چه بنویسم.

آبدارچی خوب محل کارم در می‌زند، چای می‌آورد و با احترام عقب عقب بیرون می‌رود. تشکر می‌کنم و باز فکر می‌کنم. خب چی داری بنویسی؟ این‌که سال خاصی بود امسال؟ این‌که شاید یه جورایی همه ماها چند سال بزرگتر شدیم امسال؟ این‌که اصلا نفهمیدم چطور شد اسفند؟ (دارم به دیده تردید نگاه می‌کنم به اون ضرب‌المثل قدیمی که معتقد بود اگه خوش گذشته باشه، زود گذشته)

یقینا امسال کلی تجربه داشت برام. از ارتباطات شخصی و دوستانه و اداری و کاری. اتفاقهای جدیدی تو زندگیم افتاد. یه‌کم ساکت‌تر شدم و یه‌کم محتاط‌تر. یه‌کم نه، خیلی. خصوصا در قضاوت اعمال آدم‌ها. یه‌کم به بعضی از تجربیات و یافته‌های قبلیم که ازشون مطمئن بودم شک کرده‌ام. این‌که چطور باید مدیریت کرد و این‌که چه جیزی مهمه و چه چیزهایی مهم نیست. این‌که چطور می‌شه بالاترین کارآیی رو با تموم محدودیت‌های معلوم و نامعلوم دور و برمون بروز داد؟ این‌که رو چه چیزایی باید محکم ایستاد و چه چیزهایی رو اصلا حتی نباید بهش اشاره کرد. این‌که تو یه موقعیت‌هایی فضای سوء‌تفاهم بالاست و این‌که نسخه‌های من برای یه محیط و یه آدم دیگه می‌تونه کاملا نتیجه عکس داشته باشه.

تو سال جدید دو تا تجربه جدید با خدا داشتم که صمیمانه ازش خواسته‌ام به هیچ عنوان اونا رو از من نگیره چون خیلی خیلی دلگرمم می‌کنه. تو سال 88 عادت کردم با یه عنوان جدید صدام کنند که هم می‌چسبه، هم کلی مسئولیت می‌ذاره رو دوشم. تو سالی که گذشت، بعضی از خواسته‌ها و تمایلاتم کم‌رنگ شد و با ناباوری دیدم بعضی چیزهایی که روشون خیلی حساسیت داشتم رو ازشون راحت‌تر می‌گذرم و دیدم که باز هم زندگی جریان داره و چیزی کن‌فیکون نشد. دیدم که حتی ناخودآگاه با این روش برخی از دیگر خواسته‌های قلبیم که ناچار کنار گذاشته بودمشون، رو اومدن و بدون هیچ دلهره و زحمتی به بار نشستن. تو سال 88 بیشتر از گذشته دلهره برم داشت که اون آینده‌ای که دارم براش برنامه می‌ریزم خیلی وقته شروع شده و داره به همون برق و باد سال 88 می‌گذره. اواخر این سال همونطور که تو چند پست قبلی نوشتم یه اعتماد به نفس جدید راجع به غلبه بر یه ترس ریشه‌دار پیدا کردم که خیلی بهم کمک کرد.

سال 88 از اون سالهایی بود که خیلی از بنده‌های خوب خدا لطفشون رو نصیب من کردن. در مقابل خیلی اوقات هم من کاری کردم که دل خیلی‌ها شکست و خیلی‌ها تو دل یا تو روی من گفتن که از من انتظار فلان کار رو نداشته‌اند. می‌دونم که حق هم داشته‌اند اما واقعا دارم به این نتیجه می‌رسم که امکانات محدود، اطلاعات ناکافی، ناپختگی و حتی گاهی غرور سبب می‌شه آدم به کاری دست بزنه یا حرفی بزنه که نتیجه‌اش برا دیگران ناراحت‌کننده باشه و حق هم داشته باشن. واقعا این از اون درس‌های امساله که تو واحدهای انسانی رسیدن به یه نتیجه و راهبرد درست، هزینه‌های زیادی داره...(پرشین بلاگ به هم می‌ریزه، رفرش می‌کنم و نگران اینکه نکنه اینایی که نوشته‌ام بپره...بعد با خودم فکر می‌کنم شاید صلاحی بوده و نباید اینا رو می‌نوشتی...بعد یاد این می‌افتم که خدایا چطور بفهمیم چی صلاحه؟

در می‌زنن و می‌گن یه جلسه داریم...

الان یک ساعت و نیم بعده و دوباره نشسته‌ام و می‌بینم که بخشی از مطلب پریده ولی بخشیش مونده...باز می‌گم صلاح نبود حذف بشه؟ و یاد دل‌دل‌های زیادی می‌افتم که تو کل زندگیم کرده‌ام و بجز چند موردش، تو بقیه‌اش خیر دیده‌ام از این‌که صبر کرده‌ام و باز این تردید که واقعا چه فضائیه میون اراده و تردید و جرات و قضا؟ و واقعا حد حرکت تو جمله از تو حرکت از خدا برکت تا کجاست؟ و یادم می‌آد که این یکی از سوالات فلسفی این وبلاگه که هر از چندگاهی تو یه پست نوشته می‌شه و باز می‌ره و باز می‌آد...)

تو این سال، سه‌چهارتا کتاب منتشر کردم، کلی لغت انگلیسی خوندم و سعی کردم به خاطر بسپرم، متاسفانه فقط سه‌چهار تا کتاب خوندم تا ته ولی کلی کتاب خریدم و دوتا دوست خوب کتابفروش پیدا کردم، بیشتر وبلاگ خوندم و بیشتر در اینترنت پرسه زدم اما بارها دیدم که دارم تندتر و نجویده‌تر می‌خونم، دو سه‌تا کار روتین و منظم رو توی زندگیم تثبیت کردم، چهارتا مسافرت رفتم و کلی چیز یاد گرفتم، بالاخره منهم دیدم که دارم تبدیل می‌شم به آدمایی که هر توجیهی رو میارن که بگن کار کردنمون بخاطر زندگیمونه و به همین خاطر خودشون رو تبرئه می‌کنن از اوقاتی که برا همسرشون نمی‌ذارن (و به این خاطر شرمنده همسرمم)، یاد گرفتم که با احساس گناهم تو بعضی خواسته‌هایی که نمی‌تونم بهشون برسم کنار بیام و بسپارمشون به خدا و از خودش بخوام که یه راه درست بهم نشون بده و ...

...یکی از عاداتی که امسال خیلی از من انرژی گرفت که درستش کنم اما نشد «توانایی زندگی تو لحظه» بود. می‌بینم که مثل همیشه ذهنم همه‌اش می‌پره به آینده و کمی هم به گذشته...

دارم می‌رم یه ماموریت اداری و انشاالله هفته اول فروردین برمی‌گردم. امیدوارم بتونم یه برنامه مدون و دقیق از سال بعد بنویسم. نه اینکه اونا قراره انجام بشه، بلکه این‌که می‌خوام بدونم می‌خوام تا کجا بپرم. یادمه زمان دبستان بهمون یاد می‌دادن وقتی می‌خواهیم تو امتحان پرش بیشتر از قبل بپریم، به اونجایی که می‌خواهیم بهش برسیم نگاه نکنیم، یه مقدار جلوترش رو نگاه کنیم و همونطور خیره به اونجا خیز برداریم و بپریم...

سال نو پیشاپیش بر همه شما خوانندگان خوب و همراه و مهربان و بزرگوار مبارک. امیدوارم شما هم با یه قلم و کاغذ تو این روزا یه روزی رو پیدا کنین و اهداف سال بعدتون رو بنویسین. موفق باشید و همیشه امیدوار.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸

1. یکی از آفات زندگی ما، به‌هم ریختگی ذهنمونه. ذهن به هم ریخته هم بزرگترین آفت خلاقیته. دیدین روزهایی رو که فرضا رفته‌اید یه مسافرت و اونجا نه به تلویزیون دسترسی دارید و نه اخبار رو دقیقه به دقیقه چک می‌کنین، نه موبایلتون آنتن می‌ده و نه اینترنت دارین؟ این زمانا مجبور می‌شیم بیشتر به اطرافمون توجه کنیم. صداها رو بهتر می‌شنفیم و حرفهای بیشتری داریم به دور و بریهامون بزنیم. این موقع‌ها درست عکس زمانایی که داریم با اینترنت ور می‌ریم یا تلویزیون نگاه می‌کنیم، با هم بودن و دور هم بودن می‌چسبه.

آدمهای خلاق برا نظم ذهنی خودشون ارزش قائلن. یا کلا از این چیزا دوری می‌کنن یا اینکه براشون یه زمان خاص رو کنار می‌ذارن و تو اون زمان هم به ایمیل‌هاشون می‌رسن، هم اخبار رو چک می‌کنن، هم تماس‌هاشون رو می‌گیرن و ...بعد هم همه چیز رو خاموش می‌کنن و می‌ذارن کنار و می‌رن سراغ اون کاری که حس زنده بودن رو بهشون می‌ده.

2. خوبه که وقتی رو هم بذاریم برا اونی که بهش می‌گن کودک درون. تو کامنت‌های پست پایین چند تا از دوستان مستقیما به دنیای کودکان اشاره کرده‌ بودند و این نشون می‌ده که حتی دیدن یا نزدیک شدن به این دنیا، چقدر می‌تونه ما رو آروم کنه. حتی خلاق بشیم. بچه‌ها چندتا قابلیت دارن که برا ما خیلی می‌تونه ارزشمند باشه. نسبت به همه چیز کنجکاوند (حسی که ما از ترس طرد شدن یا شکسته شدن موقعیتمون تا حد ممکن دفنش می‌کنیم)، دائم در حال بازی هستند (آخرین باری که یه بازی واقعی کردیم کی بود؟)، تو لحظه حال زندگی می‌کنن (خدایا می‌شه این یکی رو نصیبمون بکنی؟)، نگرانی‌هاشون رو زود رها می‌کنن و می‌چسبن به خوشی حال یا وعده داده شده در آینده (فکر کنم اگه ماها هم می‌تونستیم نگرانیهامون رو بریزیم دور خیلیهامون نیاز به گرفتن رژیم برا کم کردن وزن نداشتیم و کلی از وزنمون خود به خود کم می‌شد!)، تصویرسازی عجیبی دارن (ما با این حس خوب خیلی بیگانه شده‌ایم و فکر می‌کنیم به رویا فرو رفتن احمقانه‌ است و باید رو واقعیت‌ها سرمایه‌گذاری کرد)، وقتی لذت می‌برن واقعا و عمیقا و به شکلی خالص لذت می‌برن (فکر نکنم ماها دیگه یادمون بیاد لذت خالص چیه!).

باید رو این حس‌های فراموش شده کار کرد. حالا یا با تمرکز، یا با خاموش کردن وسایل دور و برمون، یا با بیشتر نگاه کردن و بودن با بچه‌ها، یا هر راه دیگه‌ای که فقط خودمون می‌دونیم. ارزشش رو دارن. فکرشو بکنینم: اگه یه بار دیگه اون برق زنده بودن و خلاق بودن تو چشمامون بزنه چی میشه.لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸

منبع: http://www.bbc.co.uk/persian/science/2009/07/090704_rs_self_help.shtml

نتیجه تحقیقات بک گروه از محققان کانادایی نشان می دهد افرادی که اعتماد به نفس پایین تری دارند، در صورت تکرار تلقین های مثبت درباره خودشان، احساس بدتری نسبت به خود پیدا می کنند.

به گفته این محققان، جملاتی از قبیل "من فردی دوست داشتنی هستم" تنها می تواند به کسانی که اعتماد به نفس بیشتری دارند، کمک کند.

یک روان شناس بریتانیایی می گوید احساس آدم ها نسبت به خودشان بر پایه آن چه که واقعا در زندگی شان انجام می دهند، شکل می گیرد.

در یک آزمایش محققان دانشگاه های واترلو و نیو برنزویک، از افراد مختلف با میزان اعتماد به نفس متفاوت، خواسته اند که جمله " من فردی دوست داشتنی هستم" را تکرار کنند.

پس ازگفتن و تکرار این جمله، حالت این افراد و احساس آن ها نسبت به خودشان را بررسی کرده اند.

در گروه افراد با اعتماد به نفس پایین، کسانی که این جمله را تکرار کرده اند، نسبت به بقیه اعضای گروه، احساس بدتری درباره خودشان داشته اند.

اما کسانی که اعتماد به نفس بیشتری داشتند، پس از تکرار این جمله مثبت، احساس بهتری داشتند، هر چند بسیار اندک.

نتیجه این آزمایش نشان داده کسانی که اعتماد به نفس پایین تری دارند، وقتی اجازه بروز تفکرات منفی را پیدا می کنند، احساس بهتری نسبت به زمانی دارند که مثبت درباره خود می اندیشند.

این همون فلسفه این وبلاگه که معتقده تا می‌تونی امیدوار باش، عمیق باش و در عین حال اگه دیدی چیزی خارج از تحملته خودتو رها کن و بذار غم بیاد و بذار بره. تو ته دلت یه چیزی داری که پادزهره همه اون غم‌ها و دل‌شکستگی‌ها و دلمردگی‌ها و بی‌حوصلگی‌ها و رنج‌ها و صبرهائیه که به ظاهر گفتنش راحته اما تحمل کردنشون خیلی خیلی سخته.

تو ته دلت امید داری. حتی به قدر یه شعله شمع. اما می‌دونی که اونو داری و با کمک همونم دوباره شور و شوقت رو برمی‌افروزی. حالا دو روز اینور و اونور... خیالی نیست.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸

داریم زندگیمونو می‌کنیم و یه اتفاق ناخوشایند می‌افته... داغون می‌شیم, دلمون می‌گیره, اعصابمون به هم می‌ریزه, تو خودمون می‌ریم, بعد... می‌پذیریمش و باهاش کنار می‌آییم و زندگی رو ادامه می‌دیم...یه چیز جالب هم اون بین‌ها می‌فهمیم: اینکه همون روزای معمولی و روزمره‌مون هم چقدر جای شکر داشته و خودمون تا این اتفاق برامون نیفتاده بود، نمی‌دونستیم...یاد می‌گیریم دلخوشی‌های کوچیک زندگی رو هم دوست داشته باشیم و ...

داریم زندگیمونو می‌کنیم...اتفاقی می‌افته و باعث می‌شه حتی گوشت‌تلخ‌ترین و بی‌حس و حال‌ترینمون هم به وجد بیاییم و به تحرک بیفتیم. می‌بینیم ناخودآگاه تموم وجودمون پر از شور و شوق و آرزو شده. انگار چند واحد خون یه ورزشکار رو بهمون زده باشن، سرحال‌تریم، خوش اخلاق‌تر، فعال‌تر و خوش‌بین‌تر. زندگی رو زیباتر می‌بینیم و آینده رو ساختنی‌تر... بعد یه‌دفعه همه‌چیز ظاهرا برعکس می‌شه. تموم آرزوها و تلاش‌ها بدل می‌شن به خواب و خیال. همچین خورده تو برجکمون که دیگه حال و حوصله هیچی رو نداریم. احساس بدی می‌ره تو تموم سلول‌هامون. بی‌حوصله می‌شیم، بد اخلاق حتی و گاهی هم دونسته و ندونسته افسرده.

...

اما ...زندگی همینه. گاهی با خودم فکر می‌کنم خدا چندبار باید یه تجربه رو به من نشون بده تا بفهمم اینا قانونای طبیعتن. حال اول رو خیلی از ماها تو زندگیمون تجربه می‌کنیم. فوت نابهنگام یه عزیز، یه شکست ناجوانمردانه عشقی، یه نامردمی از طرف همکار و دوست، یه عدم درک بی‌موقع از سوی خانواده، یه شکست سنگین شغلی و خیلی مثال‌های دیگه. تو این فضای وبلاگستون خیلی از این اتفاقها رو می‌شه دید و دید که آدما به همدیگه تسلی می‌دن و کمک می‌کنن که طرف مقابل از اون مشکل آروم آروم بیاد بیرون.

اما تو حالت دوم، یه مقدار اراده بیشتر از سوی آدم مورد نیازه. افسردگی بعد از اون همه امید و آرزو و شور طبیعیه اما به نظر من، دوباره بلند شدن و استفاده از اون انرژی‌های سوخته برای یه تصمیم دوباره و یه شروع دوباره هم طبیعیه. گاهی لابلای کلی چیزای سوخته، یکی دوتا انبار امید و شوق که دست نخورده و آسیبی بهشون نرسیده هم می‌شه پیدا کرد. فقط باید با چشم باز و خواست واقعی دنبالشون گشت. نباید تو زندگیمون فکر کنیم امید و شور و اشتیاق رو فقط یه‌بار می‌شه جمع کرد و بس. نباید وقتی حالمون اساسی گرفته شد از اون به بعد به همه چیز با احتیاط و بدبینی نگاه انداخت. نباید از کلمه‌های «جمع» برای رویدادهای زندگی استفاده کرد و گفت: همشون اینجورین،..همیشه همینه...هیچکدومشون...

تو زندگی گاهی سکندری می‌خوریم، گاهی جفت پا بهمون می‌اندازن و بلند می‌شیم و گاهی هم با صورت می‌آییم رو زمین... یه لحظه فکر کنین دارین یه صحنه از یه فیلم تاثیرگذار رو می‌بینین... اگه هنرپیشه‌تون همونطور رو زمین بمونه و بلند نشه بیشتر دوسش دارین یا اگه بعد از مدتی تلاش کنه و پا شه و با چهره‌ای مصمم‌تر و مقتدرتر به راه خودش ادامه بده؟ اون موقع حتی چشای پر از اشک و دماغ خونیش رو  هم دوست داریم. چرا؟ شاید چون می‌دونیم که اون ارادهه و اون امیده چقدر اصیل و نابه.

زندگی همینه...اگه تو حالت دوم هستین، پاشین، دماغتون رو با آستین پارتون پاک کنین و با چشمای پر از اشکتون به جلو نگاه کنین و دوباره راه بیفتین...امید دقیقا زمانی خیلی خیلی نیازه که اوج ناامیدیه.

POP0000612 -

پیوست: نمی‌گم وقتی این پست رو می‌نوشتم به این روزا فکر نمی‌کردم اما هدف اصلیم نوشتن یه چیز برا همه اتفاقای زندگیمون بوده.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸

خدایا . می‌شه یه کم وقت بذاری ماها رو بغل کنی؟ سفت سفت؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸

امیدوارم دو پاراگرافی که در ابتدای پست پایین نوشته‌ام عاقبت این روزها شود...

انشاالله

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸

اگه زمانی دیدی که بار عبارت " یه شروع جدید می‌خوام" برات خوش‌معناست, تردید نکن و خودتو بسپار بدست اون سه نیروی لایزال درونیت: اشتیاق, امید و شور...

همیشه یه شروع نو و یه تصمیم نو، جوون می‌کنه آدم رو.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸

بد نیست بهونه‌ای واسه خودت جور کنی و یه تغییر دکوراسیون خوب تو دل و ذهنت بدی. اگه می‌دونی با جابجایی، آوردن یه چیز نو و یا کنار گذاشتن بعضی چیزای کهنه و کاور کشیدن روشون و بردن تو زیرزمین، می‌شه یه روح جدید به خودت ببخشی، دست دست نکن. ما اغلب آرزوهایی رو بهشون می‌رسیم که وقتی دلمون اونا رو خواسته، از همون لحظه شروع کرده‌ایم برا رسیدن بهش تلاش کردن. اگه هم همون لحظه برامون امکان نداره قدمی برا رسیدن به اون خواسته برداریم، می‌شه شروع کرد به طرح ریختن و خیال کردن، و بعد تا حد امکان یکی از لوازم رسیدن به اون آرزو رو انجام دادن. یه‌جور قاطی کردن ابزارهای روحی و فیزیکی رو برا اینکه خودمون رو پایبند کنیم. برا اینکه به خودمون بگیم: می‌دونم دوست داریش. برات درستش می‌کنم. برا اینکه به خودمون بفهمونیم این امروز و فردا کردن‌ها تیشه به ریشه آرامش بعدیمون که خیلی هم لازمش داریم می‌زنه.

معطل نکن...همین الان یکی از خواسته‌هاتو برآورده کن...حتی اگه خیلی خیلی کوچیک باشه.

CCP0017624 - Green Turtle on Beach

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

هیچ‌وقت برای گرفتن اون تصمیمی که خیلی وقته داری بهش فکر می‌کنی و می‌دونی اگه بگیریش خیلی چیزا تو دلت متحول می‌شه دیر نیست.

هیچ وقت هم برای اجرایی کردن اون تصمیمی که گرفتی دیر نیست. اگه تصمیمتو گرفتی، به خودت احترام بذار و براش وقت بذار و سفت و مقتدر پاش وایسا. گاهی فکر می‌کنم یکی از بزرگترین لذت‌های دنیا اینه که به خودمون ثابت کنیم می‌تونیم.

می‌شه سال جدید رو ساده و روزمره و معمولی آغاز کرد، می‌شه هم با یکی دوتا تصمیم متحول کننده رفت سراغش. گاهی این تصمیم‌ها می‌تونه خیلی کوچیک هم باشه اما ما می‌دونیم که رومون تاثیر بزرگی داره.

یه دفترچه و یه مداد...یه‌کم زمان اختصاصی برا خودمون...یه‌کم بلندپروازی و افق دید وسیع...یه‌کم آرامش ناشی از حس خدا...یه‌کم هم تمرکز و اراده و اقتدار.

اینا رو بکوبین و هم بزنین و دم کنین و نوش جان کنین. اونوقته که حول حالنا الی احسن الحال مفهوم پیدا می‌کنه.

سال نوی همتون مبارک

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧

خب من مثل کامنت‌های پست پایین، حقیقتا اعتقاد دارم که عوامل محیطی تاثیر عمده‌ای روی آدم و ذهنیات و توان و کارامدی‌اش می‌گذارند. فشارهای اقتصادی, تنش‌های عصبی, مشکلات حل شده با مشکلات دیگه, آلودگی هوا و شاید هم از همه اینا بیشتر نوع فرهنگ ما سبب شده تا ما نسبت به خیلی از آدمیزادهای دیگه سختی بیشتری بکشیم.

با این‌حال می‌خوام مثل همیشه وزن بیشتر رو بدم به خودمون و نوع نگاهمون و تفسیری که از علت زندگی‌کردن داریم. می‌خوام برم سراغ اون چیزی که به روز من و تو شکل می‌ده. به اون چیزی که وقتی فلان سختی رو پشت سر گذاشتم باهام حرف می‌زنه و اون چیزی که وقتی به فلان سختی و غم و دلنگرانی رسیدم، آرام و مطمئن کمکم می‌کنه تا بفهمم و بگذرم و ادامه بدم به زندگی. اونم یه زندگیه پویا و سر به آسمون نه خسته و باری به هر جهت و لِخ لِخ کن!

من دارم دنبال راهم می‌گردم. به یه نتایجی هم رسیده‌ام. یه حس خوب دارم از اینکه چیزی داره آروم آروم کامل می‌شه و رشد می‌کنه. ساکت شده‌ام تا ببینم کی می‌خواد سر در بیاره. کی می‌خواد بهم بگه: خب ببین آقای امیدوار، این همون روشیه که می‌خواستی. چیزی که با یه شیب مطمئن ببرتت بالا. بفهمونه بهت چرایی فلان غم و غصه و مصیبت رو. حالیت کنه حکمت پشت سر فلان اتفاق نابهنگام و غریب تو زندگیتو. کمکت کنه بدون تزلزل رو پاهات وایسی و تصمیمات و عقایدت با یه عوض شدن دولت و تغییر وضع اقتصادی و رسیدن یا نرسیدن به فلان پست و مقام و تغییر کم و زیاد درامدت  متلاطم نشه و بهم نریزه. مراقبت باشه با یه بی‌احترامی و نامردی به هم نریزی و با یه لطف و ابراز ارادت یا موقعیت عالی آرامش و متانتت رو از دست ندی. دارم دنبال یه حکمت ناب می‌گردم. حکمت و نه علم. یه چیز ریشه‌دار. ریشه دار تو تجربه‌ها و زندگی هزاران سال آدمایی که قبل یا همراه ما زیسته‌اند. شاید این روش، تلفیقی و التقاطی از کار در بیاد. اما می‌دونم چیز خوبیه. حداقل برای من و برای خیلی‌های دیگه‌ای که مثل من فکر می‌کنن و احساس می‌کنن دیگه وقتش رسیده که چشماشون رو باز کنن و گمشده‌اشون رو پیدا کنن و بفهمن اِه! اینکه گم نشده بود و جلومون نشسته بود!

این چند وقت اگه کمتر می‌نویسم بخاطر اینه که دارم بیشتر فکر می‌کنم. خصوصا رو کامنتهایی که برام می‌ذارین. سعی می‌کنم از نقطه‌نظر شما خواننده‌های خوب و فهمیده اینجا مسائل رو ببینم. و این خیلی داره بهم کمک می‌کنه. لطفا به همراهیتان ادامه دهید. هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیملبخند

FAN2041177

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧

می‌گن وقتی از چیزی ناراحت و دلخور و افسرده‌ای، اینکه یه نفر بیاد بهت بگه این که مشکلی نیست، برو خدا رو شکر کن که زنده‌ای و یا سالمی، آدم دلش می‌خواد یه مشت بزنه پا چشم طرف و بگه فعلا من همدرد می‌خوام نه کسی که بهم بگه مشکل تو مشکل نیست.

اما من می‌گم اون آدمه راست می‌گه.

این از اون چیزاست که حتی با یه‌کم تاخیر بایست خودمون دائم به یاد خودمون بیاریم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧

یه جایی می‌خوندم که نویسنده می‌گفت دلم یه تخم مرغ دوزرده می‌خواد تا وقتی تالاپی می‌افته توی ماهیتابه کلی خوشحال بشم!

اول برام جالب بود. بعد منو برد به دوران کودکی که تو ییلاق و حتی تو همین تهرون ته حیاط خونه یه قفس برا مرغ و خروسها داشتیم و یکی از جذاب‌ترین بخش‌ها پیدا کردن تخم مرغ‌هایی بود که مرغ‌ها لابلای پوشال‌های کف لونه می‌ذاشتن. بعضی از اونا دوزرده بود و ما دیگه متخصص شده بودیم که تشخیص بدیم کدومشون دوزرده‌اند و کدومشون نه (چون صد در صد به اندازه ربط نداشت).

بعد با خودم فکر کردم باحاله‌ها که آدم دلش یه تخم مرغ دوزرده بخواد که تالاپی بیفته تو ماهیتابه!

بعدش...

به خودم فشار آوردم که یکی دوتا از این دلخواستنی‌های خودم رو هم پیدا کنم. یادم افتاد دلم یه کوزه می‌خواد که از توش آب بخورم و مزه خاص آب تو کوزه مونده رو حس کنم. دیدم دلم یه فیلم می‌خواد که اصلا انتظارش رو نداشته باشم و ببینم ییهو تو تلویزیون داره پخش می‌شه (مثل سریال میشل استروگف که بچگی‌هام با آهنگش و هنرپیشه نقش اولش و اون پیراهن خاصش زندگی می‌کردم). دلم می‌خواد لحظه بلند شدن کپه خاک رو سر یه دونه کوچیکی که کاشته‌ام رو یه روز صبح ببینم. دلم می‌خواد سحر تو آب حوض وضو بگیرم. دلم می‌خواد بوی علف و چمن تازه چیده شده رو هفت هشت بار با نفس عمیق بدم تو. دلم صدای اذون سر غروب خنک تو یه دشت می‌خواد. دلم می‌خواد هرچی دلم می‌خواد آتیش درست کنم اونم با چند تا دونه کبریت و یه‌جایی که داره باد سرد می‌آد. دلم می‌خواد زل بزنم تو شعله‌های آتیش و یه‌نفر برام از اون داستانای امیر ارسلان نامدار بگه. دلم می‌خواد برقا برن و بوی دوسه‌تا چراغ گردسوز نفتی تو خونه بپیچه. دلم یه بالا رفتن درست و حسابی از درخت می‌خواد. دلم یه بیرون آوردن صورت از پنجره صندلیه پشت شاگرد و چند دقیقه چشمارو بستن و به سختی نفس کشیدن می‌خواد. دلم می‌خواد یه چیزی تو زندگیم یهو تبدیل بشه به یه خواب و من بیدار بشم ببینم همه‌اش درسته و درست شده. دلم می‌خواد برگردم به یه‌سری اصالتهایی که تا همین چند سال قبل هم باهام بودن...


ادامه مطلب ...
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧

                                        

داشتم مطلبی رو می‌خوندم از نگاه متفاوت داستایفسکی و نیچه به معنای امید. نویسنده از قول کی‌یرکگور تعریفی از امید رو نقل کرده بود که خیلی نزدیک به معنای امید از نگاه داستایفسکی می‌شد: اینکه امید یعنی خلوص دل. و خلوص دل یعنی وفاداری و پافشاری بر روی یک ایده. کی‌یرکگور می‌نویسد: « آنهایی که نمی‌توانند دل فقط به یک ایده بسپارند، چه بدانند و چه ندانند غرق نومیدی‌اند. زیرا که علت بوجود آمدن نومیدی آن است که آدمی بجای آنکه تنها به یک «ایده» یا «دیگری» معین اعتقاد داشته و وفادار باشد، به چند «ایده» باور دارد (این معادل آنست که او به هیچ ایده‌ای باور ندارد) و به این ترتیب میل‌های متنوع  و بی‌پایانش هریک او را به سمت و سویی می‌کشاند و بدین‌سان دستخوش روانی چند تکه یا شیزوفرون می‌شود».

اما نگاه نیچه کاملا برعکسه. نیچه مفهومی دارد به‌نام «دنیای زیباشناسی» و منظورش از آن، خودشیفتگی و تسلیم نشدن به دیگری است. از نگاه نیچه دو راه بیشتر وجود ندارد: یا فرد خود چشم‌اندازش را بوجود می‌آورد (زیبایی‌شناسی) و البته دائما تغییر نیز می‌کند؛ یا آنکه دیگری نوع خاصی از چشم‌انداز را بر وی تحمیل می‌کند، و ثابت نیز می‌ماند.

نیچه در شکوه تسلیم نشدن و اهلی ناشدن، زیبایی مسحورکننده‌ای می‌بیند که آنرا بر نومیدی ترجیح می‌دهد. گویی که می‌پذیرد زندگی در دنیای زیباشناسی به هرحال قرین نومیدی است. اما در تسلیم نشدن، تصویر خیره کننده‌ای می‌بیند که اگرچه در مقیاس زمان لحظه‌ای بیش نیست اما آن «لحظه» را بر انسجام ذهنی و روزمرگی طولانی کسالت آور ترجیح می‌دهد.

...

من هردوی این دیدگاه‌ها را دوست دارم. هرچند از عواقب دیدگاه اول مطمئن‌ترم تا دیدگاه دوم. می‌دانم انسان‌هایی که به چیزی از ته ته دل ایمان دارند، حتی اگر آن چیز قابلیت نقد بسیاری را داشته باشد، در زمان‌هایی مقاوم‌تر، آرام‌تر و راحت‌تر هستند. به هرحال این مقاله باعث شد برم و یه مطالبی در مورد زندگی نیچه بخونم و به مطالب جالبی بربخورم. بفهمم که او چقدر بر لزوم وجود سختی در زندگی اصرار داشته و سختی‌ها رو برای خوشبختی لازم می‌شمرده. اینکه با اینکه 11 سال از آخر عمرش را در تیمارستانی گذرانده، اما هیچگاه به اعتقادهایی که داشته پشت نکرده (پس او هم به یک ایده ایمان داشته)،اینکه او به شدت مبارزه کرد تا خوشبخت شود ، ولی هرگاه شکست خورد مخالف چیزی نشد که زمانی به آن مشتاق بود و آخرسر اینکه اگرچه هرگز نتوانست همسری برای خود انتخاب کند، جایی یه جمله محشر گفته بود:

« مطمئن‌ترین درمان بیماری مردانه خودخوارشماری، دوست داشته شدن از جانب زنی زرنگ است»

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧

گاهی ناامیدی آرام آرام فضای دل مارا پر می‌کند و گاهی هم به یکباره  ظرف تنها چند دقیقه. کاملا خالی می‌شویم از هرگونه شور و شوق و انرژی و امید

هر دوشون حس‌های بدی هستن و تا در اون قرار نگیریم نمی‌تونیم قضاوت کنیم که چگونه باید این بحران را رد کرد. اما...

همیشه صبر چیز خوبیست. حتی اگر اندکی باشد 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧

BLP0019982

دنیا است دیگر. آدم یک آن غافل می‌شود و می‌افتد توی چاه. توی چاه که افتادی حواست باشد. این‌جا چاه است. مردم ازش آب می‌خورند. خودت را به این دیوار و آن دیوار نکوبی که آب مردم گل می‌شود.
دستت را هم به دلو مردم نگیر. دلو را انداخته‌اند که آب را بکشند بالا. نینداخته‌اند پی تو. او هم که دستش را گرفت به دلو و رفت بالا
،  یوسف بود. خوشگل بود. قشنگ بود. از آب هم خواستنی‌تر بود. تو هم اگر از آب خواستنی‌تری دستت را بگیر به دلو و برو بالا. اگر نه آرام بنشین. آب را گل نکن. سنگ به دلو مردم نینداز. بگذار آبشان را ببرند.

... منتظر باش تا خودش بیاید دنبالت.

 

از دست‌نوشته‌های حاج آقا دولابی

 

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

وقتهایی که دلت گرفت
برو سراغ همون روش خاص خودت که می‌دونی حالت رو بهتر می‌کنه
حالا هر جور که می‌خواد باشه
مهم اینه که بلندت کنه


...می‌دونی ؟ چند وقته با تمام وجودم حس می‌کنم که بلند شدن چه کار سختیه
اما نمی‌ذارم تموم بشم. با هر روشی که بتونم دارم جنگ می‌کنم...می‌دونی طرف مقابلم کیه؟ خودمم! یه خود خیلی خیلی قوی که فقط منتظره آرامشم رو ببینه و یه لشکر فکر درب و داغون بفرسته طرفم...

من شکستش می‌دم ...میدونم انشاالله.

BLP0042147

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧

 MWP0022600

عاشق درختهایی هستم که گرچه از کمر قطع شده‌اند اما سال بعد دوباره شاخه می‌دهند و برگ تازه
عاشق آدمهایی هستم که در اوج اندوه بعضی نکات خیلی ریز را در مواجهه با تو که برای دلداریشان آمده‌ای فراموش نمی‌کنند
عاشق گنجیشک‌هایی هستم که قبل از طلوع آفتاب از شدت شور و شعف بهار و از آن مهم‌تر، لذت پرواز دسته‌جمعی، نمی‌دانند چگونه باید منظم آواز بخوانند و آوازشان می‌شود طنین پر احساس جیریغ و ویریغ 

عاشق چیزایی هستم که دیدنشون یادم می‌اندازه هنوز می‌شه کیف کرد از زندگی و زنده بودن

عاشق کتابا و مجله‌هایی که وسطشون از شدت شور و انرژی اون مطلب قشنگ پا می‌شم راه می‌رم و با خودم بلند بلند فکر می‌کنم

عاشق آدمایی که حق و درستی رو صرف اینکه تو جمع با دیگرون مخالفت نکنن، زیر پا نمی‌ذارن و محترمانه و استوار حرف درست رو بیان می‌کنن

عاشق آدمهایی هستم که وقتی کنارشان می‌نشینی احساس می‌کنی چقدر دنیا زیباست، خدا وجود دارد و حضور و می‌توان او را یافت حتی در لابلای فشارهای روزانه، تورم سرسام‌آور و دنیای ظاهرا رهسپار بسوی بدتر و بدتر شدن. آدم‌هایی که دور و ورشان نور است و بوی خوب... و آرامش عمیق.آدمایی که می‌تونن با یکی دوجمله و یه نگاه عمیق و مهربان، برگردوننت به اون آرامش خدادادیت و پر کننت از ایمان و امید.

عاشق آدمایی‌ام که بهت طراوت می‌دن. طراوت.

 

پ.ن: می‌خواستم راجع به چیز دیگری بنویسم و اینا آمدند. این هم یه جوریشه. 

آهنگ: Love از مارک آنتونی

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦

زندگی درست مثل مسیر رفتن به کوهه. حتی اگه وسطش خسته بشی، یه نگاه که به پشت سرت بکنی تازه می‌فهمی اَاَاَااَآَآَآَآَه چقدر راه اومدی و خبر نداشتی! اینجوری می‌فهمی پس می‌تونی ادامه راه رو هم بری.

می‌دونی قشنگیش کجاست؟ این‌که وقتی برسی قله، تموم خستگی‌هات یه دفعه ناپدید می‌شن و پر از انرژی می‌شی. این‌که وقتی هدف داشته باشی و بهش برسی آروم می‌شی و تمام ناملایمات یادت می‌ره.

ماها وقتی هدفهامون رو مشخص نمی‌کنیم، اگه بهشون برسیم هم، درست متوجه موضوع نمی‌شیم و اون انرژی عظیمی که باید برامون آزاد بشه، تو روزمرگی‌هامون گم می‌شه. نوشتن هدفها و سر زدن گاه بگاه بهشون این مزیت رو داره که یادمون بیاد چه چیزایی زمانی برامون آرزو بوده و حالا بهش رسیده‌ایم و اصلا هم حواسمون نیست.

تنبلی نکن، پاشو هدفهاتو بنویس. برا سال جدید یه روش نو و ابتکاری بیار تو زندگیت. یه طرح عالی با چند تا طرح ضربتی کنارش

تو مستحق رسیدن به آرزوها و خواسته‌هات هستی. اینو خدا به هر زبونی که تونسته به من و تو گفته.

DVP4970062

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC