یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤

محمد مصطفی (ص)

می‌خواهید شما را خبر دهم که فردا آتش بر چه کسی حرام است؟

هرکس که ملایم و نرم‌خو و آسان‌گیر باشد

نهج‌الفصاحه‎ حکمت 459

 

این جمله به این کوتاهی برای ساختن یک زندگی کافی نیست؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

سخت بودن تغییر، اصلا چیز غریبی نیست. اینکه تا حدی رو میتونیم بریم جلو و بقیه اش رو نمیتونیم و رها میکنیم و بر میگردیم خونه اول، حالا یا بدلایل شخصی یا محیطی، همونجای تعیین کننده و حساسیه که فرق ما رو با آدمایی که تغییر و بهبود واقعی توی زندگیشون رو نمیخوان، مشخص میکنه.

اصلا دلیل اینکه آدمای موفق و پیشرو خیلی کمتر از آدمای معمولی هستن همینه. اونا تلاش کرده اند و سختی کشیده اند و بخاطر هدف مهمشون از خوشیها و تنبلیهاشون گذشته اند. 

توی مضامین دینی مان هم این رویکرد نابرده رنج گنج و همچنین تلاش برای کنترل نفس رو به وفور میبینیم. حضرت علی (ع) میفرمایند: خوشبخت ترین انسانها آنانی اند که از لذات زودگذر چشم میپوشند تا به لذات پایدار برسند. حالا لذت زودگذر رو میشه خیلی متنوع معنا کرد: مثلا لذت گناه، لذت خوردن یه لقمه بیشتر از نیاز طبیعیمان، لذت پنج دقیقه ولو شدن بیشتر، لذت ده دقیقه بیشتر پرسه بی هدف زدن در وب، لذت برخورد بد آنی بجای صبور بودن در مقابل بدی دیگران، لذت رهاکردن تمرکز موقع یادگیری و فشار نیاوردن به خودمون و صدها لذت زودگذر دیگه.

اما لذتهای پایدار رو باید توی زندگی متقین و عارفان و موفقها و ثروتمندای خودساخته و آدمای سالم و افراد با تناسب اندام عالی و آدمای خوش خلق و مهربون پیدا کرد. یه کم که دقت کنیم میبینیم زندگیشون پر از  لذات دائم و پایداره.

پس بچسبیم به اولین برنامه تغییر یه عادت بد و تبدیلش به یه عادت خوب. یا دنبال کردن یه هدف بزرگ و از ته دل خواستنی برای زندگیمون و پاش هم وایسیم. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳

عزیزی چند روز پیش ازم خواست راه‌هایی که به ذهنم می‌رسه تا بواسطه آن‌ها شور و شوق در زندگی آدم، مثل جریان آب زاینده‌رود جاری بشه و آدم رو طراوت بده, براش بگم. اینا پیشنهادات من بودن. گفتم اینجا هم بنویسمشان تا شاید برای دیگران هم سودمند باشه:

1. تمرین برای دیدن روی مثبت اتفاق‌ها

2.  افزایش ایمان و اعتماد به صلاحدید خداوند در اتفاقاتی که برایمان رخ می‌دهد

3. تمرین برای افزایش تمرکز روی کارهایی که در حال انجام آن‌ها هستیم

4. الگو برداری از انسان‌هایی که دوست داریم الگویمان باشند

5. هر از گاهی توجه به این امر که پیشانیمان گره نخورده باشد

6. تعیین اهداف روزانه و سالانه و بررسی دوره‌ای میزان نزدیک‌شدن به آن‌ها

7. تلاش برای آرام بودن (اگر ناشی از ایمان و توکل باشد خیلی بهتر است)
8. ارتباط خوب درست کردن با اطرافیان و تلاش برای درک آن‌ها و پرهیز از قضاوت (البته تا حد ممکن)
9. تنظیم ویتامین‌های بدن با خوردن روزی یک قرص ویتامین
10. چند تا کار خاص در چنته داشتن و در مواقع لازم و مقتضی آن‌ها را انجام دادن، مثلا عمیق نفس کشیدن و لبخند زدن هنگام پیاده‌روی تنهایی؛ دست کشیدن روی برگهای بوته‌ها یا درختهای مسیر؛ غذا دادن به حیوانات کوچه و خیابان؛ یک خوردنی جذاب برای خود خریدن؛ شاد کردن همسر یا فرزند یا والدین با خرید یک هدیه کوچک و ناغافلانه؛ و بسیاری کارهای دیگر که شاید برای هر فرد متفاوت باشد.
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳

1. صبور بودن خیلی سخته. اونم صبر واقعی.

دلیلش اینه که برای صبور بودن باید شاکر بود, قانع بود, امیدوار بود, تمرکز بر نیمه پر لیوان کرد, و در نهایت, باور داشت که هرچی پیش می‌آد خیره و بی بر و برگرد سختیها باعث قوی‌تر شدن ما می‌شه و بعد هم اتفاقای خوب رخ می‌ده. (این آخری رو ما از ته دل باور نداریم چون خوب بودن رو با معیارهای خودمون می‌سنجیم و اگه اون چیزی که انتظارش رو داریم رخ نده, اون واقعه رو خوب نمی‌دونیم. ولی... یه نگاه از بالا به زندگیمون بهمون نشون می‌ده خیلی وقتها اونچیزی که اتفاق افتاده خیرمون بوده و بعدها بهترین شده برامون).

وقتی تمرین صبر می‌کنی, خصوصا در مواقع خشم, کاملا حس می‌کنی داری بزرگ می‌شی البته خیلی سخته. چون صبر نباید با این هدف باشه که بعدا تلافی می‌کنم, یا در همان زمانی که داری تمرین می‌کنی,‌همزمان برای تلافی کردن برنامه‌ ریزی کنی. صبر واقعی آرام بودن با لبخنده. نمایشی از یک درون با خدا. چیزی که خود خدا باید توان و سعادتش رو به آدم بده.

 

2. این جمله رو امروز خوندم. خوشم اومد:

هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوید سعی کنید این کارها را انجام دهید:

۱. مثبت فکر کنید.

۲. سالم غذا بخورید.

۳. ورزش کنید.

۴. سخت کار کنید.

۵. زیاد بخندید،

۶. خوب بخوابید.

و هر روز همه این کارها را تکرار کنید.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳

توی قرآن چند جا خدا می‌گه شیطان باعث شد فلان کار رو فلان بنده خوب فراموش کنه.

مثلا توی آیه 68 سوره مبارکه انعام، خداوند غیرمستقیم از انسان می‌خواد در مجلسی که در ان آیات الهی به سخره گرفته می‌شه، روی از افراد برتابه تا اونا به سخن دیگری بپردازند. خطاب آیه ظاهرا به پیامبر است. بعد می‌فرماید اگر شیطان این کار را از یادت برد، بعد از آنکه متذکر شدی و به خودت آمدی، با این افراد نشست و برخاست نکن.

یا توی یه سوره دیگه که یادم نیست چه سوره‌ایه، اون داستان حضرت خضر و همراهش که برای یافتن چشمه آب حیات سفر کرده بودند و آن جوان همراه دیده بود که ماهی مرده توی آب افتاده و زنده شده، اما فراموش کرده و بعد از آنجا دور شده بودند نیز عنوان می‌شه. بعد اون جوون می‌گه که شیطان از یادم برد و غافلم کرد.

...

توی زندگی این روزهای ما، "توجه" خیلی کم‌رنگ شده. کلا مقصر خیلی اتفاقها یا دولته یا زمین و زمان یا خودمون. برای من جالبه که خدا یه جاهایی عاملیت شیطان رو قبول می‌کنه و بعد هم بلافاصله می‌گه یادت باشه، فضای تذکر و عذرخواهی و برگشتن بازه!

توی این زندگی شلوغ که مدام حواسمان باید هزارجا باشه و بعد از روی اختیار برای خودمون حواس‌پرت‌کن‌های جدیدی هم اضافه می‌کنیم (مثلا یه نرم افزار جدید روی تلفن همراه و مشغول شدن ساعتها با اون) گاهی خوبه تمرین حواس‌جمعی بکنیم. تمرکز روی یه موضوع و انجام آن، قدرت ارادمون رو افزایش می‌ده و غیر از لذت تموم کردن یه کار در مدت زمان کوتاه، باعث بالا رفتن کیفیت اون هم می‌شه.

اگه توی لحظاتی که برای معنویت کنار می‌ذاریم، حواسمون رو جمع کنیم و تلاش کنیم خالص‌تر بشیم و حواس‌جمع‌تر، فکر کنم تعداد دفعات بی‌شماری که شیطان یادمون می‌بره چه کارهای خوبی می‌تونیم بکنیم یا از چه کارهای بدی اجتناب کنیم، کم و کمتر می‌شه و این برا هممون خیلی خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳

اتفاقی که انسان را زنده نگه می‌دارد عادی نشدن زندگی است. باید تلاش کنیم از کنار عادی‌شدن عبور کنیم؛ همان چیزی که می‌تواند به قصه‌هایمان جان بدهد.... نسخه پیشنهادی من حداقل در این چند فیلمی که ساخته‌ام، پیداکردن دنیای جدید در همان محیط کاملا روزمره‌مان است. البته این نگاه مال من نیست. من هم از روی دست بزرگان یاد گرفته‌ام. اینکه یاد بگیریم همان اشیا و حوادث و موقعیت‌هایی که به‌نظر تکراری و بی‌معناست می‌توانند به زندگی‌‌مان معنا ببخشند. به شرطی که هر روز آنها را به شکل پیام‌های جدید دریافت کنیم.

...

امروز در جامعه‌ای هستیم که افسردگی به میزان زیادی در آن موج می‌زند و به‌دلیل مشکلات چندین ساله، ادبیاتی از بالابه‌پایین رایج شده که هم حراف است، هم متظاهر و هم متوقع و در فرهنگ عامه می‌گوییم «ادبیات نق‌زدن». کسی که این ادبیات را دارد همه عالم را به جز خودش مقصر می‌داند. ‌از منظر بالا نگاه می‌کند و درعین حال پرمدعاست

...

اینکه من همرنگ جریان موجود می‌شدم و فیلمی «نق زن» می‌ساختم، چیزی را حل نمی‌کرد و به افسردگی موجود اضافه می‌‌کرد. می‌خواستم اعتراضم از جنس کنشگرانه و اصلاح‌گرایانه باشد نه منفعل و واپسگرا. الگویم هم افرادی بودند که به‌دلیل پرهیز از رفتار نمایشی ممکن است در جامعه کمتر دیده شوند. کسانی که درگیر دیالوگ نمی‌شوند و بابت کار خیری که می‌کنند چشمداشتی ندارند و اصولا زندگی‌شان بر اساس تجسس نکردن، گزیده پاسخ گفتن و قضاوت‌نکردن می‌چرخد تا جایی که توان دارند کار خودشان را درست انجام می‌دهند. به عبارتی می‌خواستم شخصیتی داشته باشم که حداقل درباره تکلیف خودش شک نداشته باشد و در رفتار و کارش احساس آرامش موج بزند.

...

متاسفانه بیش از اینکه از خدا بترسیم از یکدیگر و بعضی وقت‌ها از حکومت می‌ترسیم. دکتر شریعتی در کتاب«کویر»ش جمله خوبی دارد که نقل به مضمون می‌کنم؛ «از دو کار نفرت دارم؛ یکی درددل‌کردن که کار شبه‌مردهاست و یکی هم برای تبرئه خود جوش‌زدن که کار ضعفاست. زندگی از انسان شجاع دفاع می‌کند و زمان تبرئه‌اش می‌کند.» بدنیست مقداری به ادبیات رایج جامعه امروزمان نگاه کنیم. از مسوولان تا مردم جامعه، همه این دو خصلت را داریم. همه می‌خواهند بگویند من اتفاقا خیلی خوب هستم و این دیگرانند که رعایت نمی‌کنند. هیچ‌کس سهم خودش را در نابودی یا بهبودی اوضاع به رسمیت نمی‌شناسد و فکر نمی‌کند خودش هم می‌تواند نقشی داشته باشد. چون جا افتاده که اوضاع آنقدر بد است که یک‌نفر نمی‌تواند کاری کند. مثالی در فیلم هم وجود دارد. اینکه گنجشکی که به اندازه منقارش آب می‌برد، نمی‌تواند آتش جنگل را خاموش کند. اما به‌نظرم اگر همه این کار را کنند، می‌شود.

 

چند برداشت از مصاحبه زیبای رضا میرکریمی با شرق/ بیستم مرداد 93

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳

توی قرآن یه‌جا خداوند به بندگان مومن می‌گه: اگه آدم‌های جاهل و نادون باهاتون بحث کردن و  مورد خطاب قرارتون دادن، سلام بگویید و درگذرید.

یه‌جای دیگه هم می‌فرماید: بندگان خدای رحمان اگر ناپسندی ببینن، کریمانه از آن عبور می‌‌کنن.

این راهبرد خوبیه برای زمان‌هایی که آدمایی توی اجتماع کنارمون قرار می‌گیرن که ناراستند، ناجنسند و از انسانیت یا ادب یا معرفت بویی نبرده‌اند.

سخته یقینا. خصوصا توی یه موقعیت‌هایی نمی‌تونیم درگیر نشیم. واقعا سخته. اما باید تمرین کرد. اگه خدا خودش این راه‌ها رو پیش ما گذاشته، حتما توانش رو هم بهمون داده.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳

اواسط اسفند، داشتم برای ماموریتی اداری آماده می‌شدم. هم حجم کارهای اداره زیاد بود و هم حجم کارهایی که قرار بود در سفر انجام شود. پر از برنامه‌های ناشناخته و استرس‌زا و خصوصا حساس.

بعد یه مسئولیتی دیگه هم داشتم توی سفر که از همه بدتر بود. وظیفه‌ای بر عهده‌ام بود که کنترل خیلی کمی رویش داشتم و در مقابل،  همه امید طرف مقابل به من بود.

...

قبل از سفر نشستم ناخودآگاه روی یه تیکه کاغذ همه این نگرانی‌ها رو نوشتم. فکر کنم هشت تا شد. بعد بهشون درصد دادم. بعضیاشون خیلی استرس‌زا بودند و بعضیا کمتر. همونجا که می‌نوشتم یکی دوتاش رنگ باختند. یعنی حتی از خودم خجالت کشیدم این‌ها باعث نگرانی من شده‌اند.

از سفر که برگشتم، یه‌بار اتفاقی چشمم به اون برگه افتاد (اصلا یادم رفته بود). دیدم همه‌شون به خوبی و خوشی گذشته‌اند و همه نگرانی‌های من بی‌مورد بوده. البته این نبود که هیچکدوم اتفاق نیفتادند. اتفاقا بعضیاشون خیلی بدقلق بودند و طول کشیدند، اما یه چیزی غیرقابل انکار بود: زندگی ادامه یافته بود! با خودم فکر کردم از این نگرانی‌ها از ابتدای عمر تا حالا بوده و گذشته. بعضیا اتفاق نیفتاده، بعضیا افتاده، بعضیا به هممون ریخته، بعضیا نتیجه‌ای کاملا خلاف انتظارمون داشته...اما به هرحال گذشته و ما الان اینجاییم.

ماها هر روزمون با این نگرانی‌ها شروع می‌شه و تا قبل از خواب ادامه داره. اینکه خوشگلم؟ لباسم خوبه؟ نکنه فلانی الان که از کنارم گذشت فلان فکر رو کرده باشه؟ نکنه توی تاکسی راننده بگه پول خرد ندارم، نکنه توی مواجهه با فلانی خوب به نظر نرسم، نکنه فلانی الان که از پیشم رفت با خودش فکر کنه این عجب ادم خنگیه، نکنه نتونستم درست حرف بزنم، نکنه فردا دیر برسیم خونه مامانم اینا، نکنه یادم بره قبض برق رو بدم، نکنه کلمات درستی انتخاب نکنم توی اون صحبتی که قراره فردا با رییسم داشته باشم، نکنه ابهتم پیش زیردستم ریخته باشه، نکنه اون فرصت رو دارم از دست می‌دم، نکنه...

و این نکنه‌ها ما رو تحلیل می‌بره. هر روز. مثل حرکت با زور ماشینی که ترمز دستی‌اش نصفه بالاست و الکی داره زور اضافی می‌زنه. راه می‌ره، اما اگه اون ترمز دستی بخوابه چقدر راحت‌تر و روون‌تر و سبک‌تره.

یه نگاه به امروزتون بندازین. از اول صبح تاحالا چند تا از اینجور نگرانی‌ها داشته‌اید؟ کدومشون واقعا ارزش نگران‌شدن داشته؟

هان؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢

سال جدید داره می‌آد

نیم ساعت بشین آروم با خودت خلوت کن، ببین می‌خوای با زندگی‌ات توی سال بعد چه بکنی؟

Standby

یا

Restart

?

درسته که قرار نیست همه اتفاقا تحت کنترل ما باشه. شاید سال قبل، امسال یا سال بعد خیلی اتفاقها افتاده باشه یا بیفته که زده باشدمون یا بزنتمون زمین. ولی خوب می‌دونیم که باید بلند شد و خودمون رو تکوند و باز شروع کرد.

یه جایی توی فرایند سختی دیدن و آب‌دیده شدن هست که اگه تا اونجا دووم بیاری و صبور باشی، دیگه بعد از اون نقطه هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌تونه بریزتت به هم. نه این‌که غمگین نشی، دلت نگیره، سختی نبینی...چرا همه اینها باز هم رخ می‌ده، اما تو دیگه دلت گرمه و ریشه‌هات استوارن.

تا اون نقطه، باید صبور بود و قد رو راست کرد و با چشم باز و حواس جمع و تیز، دید و گذشت و نرنجید و و یاد گرفت و دووم آورد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢

ویدئویی می‌دیدم از سایت TED که مربوط به سخنرانی‌های کوتاه از آدمهای موفق، متفکر، مبتکر و ... تمام دنیاست. یک پدر روحانی بود که توی چند دقیقه داشت رابطه شاد بودن و شاکر بودن رو توضیح می‌داد. ارتباط زیبایی میان این دو برقرار کرد و می‌گفت وقتی حواست به داشته‌هات هست، هم حال خودت بهتر می‌شه و هم برخوردت با دیگران و با مشکلات مقتدرانه‌تر و در همان حال مهربانانه‌تره.

می‌گفت توی زندگی باید از همون فرمولی که بچگی‌ها برای عبور از خیابون بهمون یاد داده‌اند استفاده کرد: وایسا، نگاه کن و برو. (Stop, Look, Go). معتقد بود توی این دنیای بدو بدو، باید گاهی وایساد، تعمق کرد، دید که چه چیزای خوبی داریم، شکر کرد و ازشون لذت برد و بعد هم از اون انرژی حاصله برای تحرک بیشتر استفاده کرد. 

آخرش می‌گفت یه مدت زمانی توی آفریقا و مناطق خیلی محرومش بوده. بعد که برگشته بود کشورش، شیر آب رو که باز می‌کرده با شگفتی می‌گفته آخ جون، آب! یا وقتی کلید برق رو می‌زده می‌گفته خدایا برق! منظورش این بود که اونقدر برای ما عادی شده که هر زمان شیر آب رو باز کنیم باید ازش آب بیاد و هیچ چیز خاصی هم نیست. بعد می‌گفت از ته دل شکر می‌کردم. اما بعد یه مدت دیده بوده باز براش عادی شده. بعد رفته بود یه برچسب بالای کلید برق و شیر آب چسبونده بود تا یادش بیاد باید برای اونا هر روز شاکر باشه.

...

می‌دونم که توی گوشه ذهن خیلی از ماها، پیشرفت کردن و موفق بودن همخوانی‌ای با قناعت نداره. انگار روند زندگی توام با موفقیت و پیشرفت در دنیای مدرن، پیچیده در هیاهو و ناآرامی و چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد و مصرف و دارم و خرج می‌کنم و ... است. اما... لابلای این هیاهو، آرامش گوهر دلخواه همه است و یکی از راه‌های دستیابی به آرامش، هماهنگ بودن با محیط اطراف و آدمهای اطرافمونه. این‌که دائما باهاشون چالش نکنیم و  داشته‌هامون رو همیشگی ندونیم و به همین خاطر درست نگاهشون کنیم و درست ازشون لذت ببریم. 

این‌که خدا می‌گه شکر کنید و من نعمتهایتان را زیاد می‌کنم، از اون حکمتها و قولهائیه که بلاتغییره. مدرن شدن و مدرن بودن هم تغییرش نمی‌ده.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢

واقعا آزاده‌مرد بودن و بنده هیچکس جز خدا نبودن...چقدر آدم رو بزرگ می‌کنه.

چقدر آدم آزاده آرومه. دلش و خیالش راحته. شک‌هاش کمه حتما. حرف زدنهاش با خدا طولانی و دلچسبه. آدم‌های دو رو بر دوستش دارن و حضورش،‌دل همه رو قرص می‌کنه.

...

خوش‌ بحالت آقا...اگه فریاد زدی که «اگر دین ندارید،‌لااقل آزاده‌مرد باشید»...حتما خودت اونجوری بودی. 

یقینا بودی... ماه بودی و شجاع و بنده خالص خدا.

سلام بر تو ای حسین، روزی که به دنیا آمدی، روزی که رفتی و روزی که دوباره مبعوث می‌شوی.

...

این روزها،‌فارغ از هر توجیهی برای شرکت نکردن در دسته‌های عزاداری یا دیدن برنامه‌های مذهبی تلویزیون، خوبه حداقل سعی کنیم اندکی اطلاعاتمون رو در مورد واقعه عاشورا زیاد کنیم. شده با خوندن چند صفحه مقاله یا کتاب...

مثلا این متن از امام که یه دستورالعمل کامل زندگی آروم و پر از اطمینانه:

«حسین علیه السّلام خطبه‏اى انشاء نموده و فرمود:

اى مردم! در صفات حمیده بر یکدیگر افتخار کنید! و بر مکارم اخلاق مباهات نمائید! و در فراگیرى از ثمرات باارزش روحى و معنوى شتاب ورزید! کار نیکى را که در آن سرعت ندارید، به حساب نیاورید! با ظفر و پیروزى در به پایان رساندن کار، ستایش و تمجید براى خود بیافرینید! و با سستى و کندى کسب سرزنش و مذمّت نکنید! و بدانید در هر موقعیّتى که کسى به دیگرى احسان نموده و چنین میپندارد که او به شکرش قیام نکرده و به سپاس برنخاسته است، خداوند خودش براى او جزا و پاداش است؛ چون بخشش خداوند فراوان‏تر و سرشارتر، و مزدش بزرگتر است.

و بدانید که حوائج مردم به شما از جمله نعمتهاى خداوندى است بر شما؛ پس با این نیازمندیها با ملال و خستگى مواجه نشوید تا آن نعمتها به مکافات و انتقام تبدیل نشود.

و بدانید که کارهاى خوب و پسندیده، ستایش و آفرین را در بر دارد، و اجر و پاداش نیک را به دنبال میکشد. و اگر شما خوبى و پسندیدگى را به‏ صورتى مجسّم میدیدید، هر آینه آن را به صورت مردى زیبا و نیکو روى و جمیل المنظر مییافتید، که براى نظاره کنندگان بهجت بخش و مسرّت‏آمیز بود. و اگر شما زشتى و نکوهیدگى را به صورتى مجسّم میدیدید، هر آینه آن را به صورت مردى زشت و کریه المنظر مییافتید که دل‏ها از او میرمید، و در برابر آن چشم‏ها و نگاه‏ها به زیر میآمد.

اى مردم! کسى که بخشش کند سرور و بزرگ میشود؛ و کسى که بخل ورزد به پستى میگراید. و سخیترین مردم آنکس است که ببخشد به کسى که در او امید تلافى و پاداش ندارد. و با گذشت‏ترین مردم کسى است که با وجود قدرت و توانائى عفو پیشه گیرد. و پیوند کننده‏ترین مردم کسى است که با افرادى که با او بریده‏اند بپیوندد.

تنه درختان و غیرها با وجود اتّکاى آنها به ریشه‏ هاى خود، به واسطه شاخه‏ها بالا میروند و رشد میکنند و بهره میدهند. پس هر کس براى رسانیدن خیرى به برادرش شتاب ورزد؛ شاخه‏اى از درخت معنویّت آفریده؛ فردا که بر آن وارد مى شود آن خیر را خواهد یافت.

و کسى که در احسانى که به برادرش کرده است خدا را در نظر داشته و براى رضاى او انجام داده است، خداوند در وقت نیازمندى او، آن خیر را به او میرساند؛ و بیشتر از آن مقدار، از بلاهاى دنیا را از او میگرداند و دور میکند. و کسى که غم و اندوه مؤمنى را بزداید، خداوند غم و غصّه‏هاى دنیا و آخرت را از او میگرداند. و کسى که نیکوئى کند، خداوند به او نیکوئى میکند. و البتّه خداوند نیکوکاران را دوست دارد».

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢

توی پست قبلی از خواننده‌های وبلاگ درخواست کرده بودم قوانینی که توی زندگی بهش رسیده‌اند و تجربه‌اش کرده‌اند و مطمئنند که رد خور نداره رو بنویسن. 

اینا، یه‌جور جمع‌بندی از اون نوشته‌ها و کامنت‌های دوستان هستن. به نظر من عالی شده. کمکمون می‌کنه برای زندگی با چشم بازتر. وقتی ما بدونیم فلان مسیر یه‌طرفه است و امکان عبور از آن نیست، بدون دلهره و نگرانی و تجربه‌ای ناموفق، از قبل راهمون رو درست انتخاب می‌کنیم و از مثلا خیابون بعدیش می‌ریم. همین امر هم در مورد قوانین زندگی صادقه. اگه  ما بدونیم قواعد طبیعت چیا هستن، آرامش و پذیرش و شادیمون خیلی خیلی بیشتر می‌شه. کمتر سردرگم می‌شیم و بیشتر حس بوی خدا رو توی زندگیمون می‌شنویم.

ممنون از کمکهاتون. اگه چیز دیگه‌ای به ذهنتون می‌رسه بگین تا متن رو تکمیل‌ترش کنیم.

1. این‌که دعای پدر و مادر باعث برکت توی زندگیه آدم می‌شه. بی بر و برگرد.

2. این‌که وقتی تلاش کنی گناه نکنی، توی یه فرصت زمانی خاص، که اغلب سریع نیست، اما خیلی هم طولانی نیست، یه اتفاقهای خیلی خوبی برات رخ می‌ده که مات می‌مونی. ضمن این‌که می‌فهمی اینا پاداش همون مراقبت خودته. (و درک این موضوع خیلی مزه داره).

3. این‌که بعضی آدم‌ها در یه زمان‌های خاص وارد زندگی آدم می‌شن. باید با چشم باز به این موضوع نگاه کرد. بعضی اتفاق‌های همراه اونا، برای زندگی ما ناخوشاینده، اما بهترین کار نادیده‌گرفتن و رد شدنه.

4. این‌که صبر و سکوت در مقابل ناملایمات، بجای غر زدن و ناله کردن، اثر بهتری داره. هم روی روحمون که قویش می‌کنه، هم برای ادامه زندگیمون که محکممون می‌کنه.

5. این‌که اگه عیب دیگرون رو بپوشونی و در مقابل این وسوسه همیشگی "من یه چیزی می‌دونم که تو نمی‌دونی، بذار بهت بگم!" خودتو نگهداری، خدا توی یه موقعیت‌های خیلی خاص آبروت رو نگه می‌داره و هواتو داره.

6. این‌که اگه بتونی از ته ته ته دلت...از اون آخر وجودت... همه چی رو بسپری به خدا و توکل کنی، در نهایت ناباوری میبینی کارهایی درست میشه که باورش برای هیچ کس امکانپذیر نیست.مهم اینه که به اون نقطه برسی که واقعا رها کنی و بسپری.

7. این‌که بدونیم ما در مقابل خدا، خیلی عجولیم. قوانین خدا، مثل قوانینی که توی طبیعت گذاشته، با آرامش، اطمینان و تمانینه کار می‌کنن. سه ماه طول می‌کشه تا تمام برگها بریزن، سه ماه خواب درختا طول می‌کشه، سه ماه بلند می‌شن و رشد می‌کنن، سه ماه میوه می‌دن و آرام آرام آماده می‌شن برای برگریزون... سال‌ها طول می‌کشه آب یه راه از دل سنگ برای خودش باز کنه، مورچه ساعت‌ها تلاش می‌کنه تا غذاشو ببره به خونه‌اش و میلیاردها مثال دیگه. لذا تطبیق دادن صبر ما با صبر خدا گرچه ناممکنه، اما تمرینش حداقل کمکمون می‌کنه آرامش و امیدمون بیشتر بشه.

8. با خدا که باشی، آروم آروم چشمت باز می‌شه به این‌که ببینی چقدر حواسش بهت هست. مثل اون داستان زیبای چهارراه میرداماد که دوستمون توی نظرات نوشته.

9. تو نیکی میکن و در دجله انداز  که ایزد در بیابانت دهد باز . خوبی کردن به آدما و مخلوقات خدا، بی بر و برگرد جواب خوب برای آدم داره. ولی بیشتر اوقات زمان و شکلش دست ما نیست. خود خدا می‌دونه کجا و چطور پاسخ این خوبی رو بهمون برگردونه. این باعث می‌شه آدم خوبی بکنه و توقع نداشته باشه. و این خیلی خوبه.

10. این‌که دعای خالص، به‌ویژه برای آدم‌های دیگه، باعث می‌شه آدم خودش زودتر به خواسته‌هاش برسه.

11. این‌که اگه دلت پاک باشه و خالصانه دعا کنی، جواب خیلی از سوالاتت رو می‌تونی از یه متن مقدس، مثل قرآن بگیری.

12. این‌که بخشش و گذشت قلبی از کسی که بهت بدی کرده در نزد خداوند راه‌های نیک رو به روت می‌گشاید... وقتی نتونیم بدی های دیگران رو ببخشیم چطور توقع داریم خدا برای ما بخشنده باشه؟

13. این‌که مثبت اندیشی و امیدوار بودن، انگار خیلی از راه‌ها رو باز می‌کنه. همون از تو حرکت، از خدا برکت خودمونه. این‌که انگار آدم‌هایی که فاز مثبت دارند، راه‌های بیشتر و بهتری جلوشون باز می‌شه تا آدم‌های غرغرو و نق‌نقو و آدمایی که احساس می‌کنن واقع‌نگری یعنی منفی نگری و دائم هم ژست ادمهای همه‌چیز دان رو می‌گیرن.

14. این‌که از ته دل بتونی بعضی چیزها رو بسپری دست خدا و دیگه توی کارش دخالت نکنی، هم آرومت می‌کنه، هم پذیرشت رو زیاد می‌کنه. اعتقاد به مقدرات می‌تونه خیلی درحفظ آرامش آدم نقش داشته باشه.

15. این‌که خیر خواهی برای دیگران خیلی موثره. مثل همون دعا در حق دیگرون که بالا نوشتم. یعنی وقتی برای کسی خوبی بخوای و حسادت رو در خودت بکشی یا حداقل جلوش رو بگیری مسلما بهترین‌ها برای خود آدم هم پیش میاد. نیت خیر هم همینطور. یعنی آدم قبل از هر کاری نیت خیر بکنه و توی نیتش، حال‌گرفتن از فلانی، سرجا نشوندن فلانی یا خدای ناکرده آبروریختن از فلانی نباشه.

16. این‌که تمرکز روی نقاط ضعف یا بدی آدما، به شکلی بسیار عجیب و غریب باعث ایجاد همون ایراد در خود ما می‌شه. نمی‌دونم بهش می‌گن منع یا دیکته دیگه‌ای داره، اما گاهی حتی فکر کردن به این‌که چرا فلانی اینجوری حرف می‌زنه، اینجوری غذا می‌خوره، اینجوری راه می‌ره، اینقدر با تلفن حرف می‌زنه، این اخلاقو داره و ... صرفا بعد از مدت زمانی کوتاه، مثلا چند ماه

 باعث می‌شه همون ایراد یا ایرادی شبیه آن، دامنگیر خودمون بشه. یادمه یه پست راجع به این موضوع و مکانیسم غریب و باورنکردنی اون نوشته‌ام.

17.

18...

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢

زندگی بعضی از آدما، مملو از درس‌های بزرگه. انگار محکم‌ترن و قوی‌تر. همون مشکلاتی که برای همه ماها پیش می‌آد، مثل فقدان عزیزان، مشکل شغلی، بی‌پولی، نامهری نزدیکان، ورشکستگی، دردهای جسمانی، حوادث غیرمترقبه و ... برای اونا هم پیش می‌آد. اما انگار اونا راحت‌تر با موضوع کنار می‌آن و زودتر می‌تونن برگردن به آرامش و رضایتشون.

خیلی وقته دارم روی این موضوع فکر می‌کنم که اونا چی دارن که ما نداریم؟ یه بخشیش ایمانه حتما. یه بخشش رضا. البته این برای آدمهایی هست که خدا توی زندگشیون نقش برجسته‌ای داره. البته بعضیها هم هستن که مذهبی نیستن، اما از این قدرت برخوردارن. فعلا به این نتیجه رسیده‌ام که یه‌سری اصل کلی و بی‌تغییر و جاودانه در طبیعت وجود داره که عمل بهش نتایج یکسانی در بر داره. تا بحال نتیجه تفکرات من این بوده که اگه آدم از این اصول داشته باشه و بهشون ایمان داشته باشه، احتمال برهم خوردن تعادل زندگیش خیلی کمه. البته کرخ نمی‌شه، درد می‌کشه، رنج می‌بینه اما روی خودش خوب کنترل داره. ته دلش یه امید خاموش‌نشدنی داره، چون مطمئنه و ایمان داره که یه‌سری قواعد وجود داره که عملکرد و نتیجشون توی هر شرایط زمانی، یکسانه. به همین دلیل اون هم محکمه و آروم.

این پست رو برای این نوشتم که ازتون بخوام فکر کنین و اگه طبق تجربه واقعی خودتون، نه شنیده‌ها و حتی عقاید، بلکه بر مبنای چیزی که خودتون بارها تجربه کرده‌اید، اگه یه‌سری از این اصول رو می‌شناسین اینجا بنویسین. ببینیم با همفکری چقدر می‌تونیم همدیگه رو کمک کنیم تا تحملمون بالا بره، آرامشمون زیاد بشه و شادیمون روز افزون.

اول خودم:

دو تا اصلی که بارها برام تجربشو پس داده و رد خور نداره و من توی هر شرایطی باشم می‌تونم صبر کنم و مطمئن باشم که این اصول کار خودشون رو خواهند کرد، اینان:

اول. دعای پدر و مادر باعث برکت توی زندگیه آدم می‌شه. بی بر و برگرد.

دوم، وقتی تلاش کنی گناه نکنی (که خیلی هم سخته)، توی یه فرصت زمانی خاص، که اغلب سریع نیست، اما خیلی هم طولانی نیست، یه اتفاقهای خیلی خوبی برات رخ می‌ده که مات می‌مونی. ضمن این‌که می‌فهمی اینا پاداش همون مراقبت خودته. (و درک این موضوع خیلی مزه داره).

 

حالا شما بنویسین. چیزا و اصول و قوانینی که صمیمانه تجربه کرده‌اید و می‌دونین رد خور نداره.

 

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢

توی داستان کیمیاگر پائولو کوئلیو، اون جایی که قهرمان داستان تلاش می‌کنه با روح جهان حرف بزنه، بخش مورد علاقه منه. تمثیلی از آرام‌کردن تمام سر و صداها و آشفتگی‌ها، این‌که اگه بخواهی درست بشنوی، باید آرام بگیری و این‌که یک ذهن آرام، روحت رو آرام می‌کنه و یک روح آرام، کل زندگیت را در دست می‌گیرد.

گاهی عصبانی نشدن و کنترل کردن خودمون در موقعیتی که همیشه اگه پیش می‌اومد به هم می‌ریختیم؛ صبر توی موقعیتی که صبر کردن خیلی سخته؛ زنده نگاه داشتن امید توی وضعیتی که تمام در و دیوار ازت می‌خوان که داد بزنی و گریه کنی و به بی‌عدالتی دنیا بد و بی‌راه بگی؛ قدم محکمیه برای آبدیده‌تر کردن خودمون و زندگی‌مون.

می‌شه حتی با کم کردن از غرهای روزانه و عادی شروع کرد. از همراهی‌های معمولی با یک غیبت یا بدگویی، از اجازه دادن به فکر که هرجای بد و نامناسب و غمگین و هراسناکی که خواست بره، بره؛ از تلاش برای بی‌تفاوت موندن وقتی می‌بینیم حالمون خوش نیست و خیلی کارهای کوچک اما موثر دیگه.

باید تکونی به خودمون بدیم. عمر داره مثل برق و باد می‌گذره. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢

اینکه هرچیزی رو که می‌خوای، خوبه که از خود خدا بخواهی...ساده نیست.

گاهی با این توجیه که خب بنده‌ها وسیله‌اند، می‌بینی درحقیقت تمام امیدت به اینه که اون فلانی، هواتو داشته باشه و  تو رو یادش باشه. بعد آروم آروم دیگه یادت می‌ره از خود خود خودش بخواهی. یادت می‌ره اون وقایعی توی زندگیت که اصلا فکرش رو هم نمی‌کردی اما اسبابش از جاهایی که فکر نمی‌کردی درست و جور شده. می‌بینی دیگه یادت نمی‌آد چه اتفاقهای خوبی که بی‌مهابا توی لحظه‌هایی که همه چیز رو رها کرده بودی برات اتفاق افتاده

خدا کنه یادمون نره همه چیز رو خودش برامون جور می‌کنه، همیشه خیرمون رو می‌خواد و این‌که از هیچی بیشتر از شریک قائل شدن براش و ناامیدی از رحمتش بدش نمی آد.

این تاکید خدا روی « من حیث لایحتسب» حس خوبی به آدم می‌ده! 

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢

نزدیک‌های اومدن ماه رمضون‌ که می‌شد، گاهی با خودم فکر می‌کردم چرا خدا این یک ماه روزه رو پخش نکرده توی سال؟ مثلا هر ماه دو روز. اینجوری شاید تلنگرها پخش می‌شدند و انسان‌ها هم بیشتر یاد خدا می‌افتادن و تمرین امساک می‌کردن.

امسال به این نتیجه رسیده‌ام که این تداوم‌های طولانی، بهترین روش برای تغییر رفتار و کردار و عاداته. این‌که بتونی یه ماه پشت سر هم، به خودت نشون بدی که می‌تونی چیزی نخوری، تلاش کنی گناهی نکنی، غیبت که شد زود بحث رو عوض کنی، خشمت رو فرو بخوری، مهربون‌تر باشی با خودت و خانواده و اطرافیانت، لبانت به ذکر خدا بیشتر باز بشه و ... تاثیر عمیق و اگر خدا توفیق بده، مداوم‌تری روی روح آدم می‌ذاره.

اون پست دوره‌های 21 روزه که اینجا نوشته بودم، تاییدکننده این دیدگاهه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

فعل خدا را حمل بر صحت کن. بگو شاید خدا با من کاری دارد که اینگونه رفتار می‌کند. چطور مجنون کار لیلی را حمل بر صحت کرد؟

...

نوشته‌های مرحوم اسماعیل دولابی را دوست دارم. مانند چهره‌اش دلنشین است. آرامش ناشی از محبت و خوبی و خوش اخلاقی، با خیلی از آرامش‌های دیگر فرق می‌کند و ایشان آنرا در چهره‌اشان داشت. نمایشگاه کتاب امسال یک دوره شش جلدی از آثارشان را خریدم و چه معامله خوبی است. 

توی جلد دوم، جایی نقلی کرده‌اند از داستان لیلی و مجنون. حقیقتش من نمی‌دانستم قضیه چرا ظرف مرا بشکست لیلی چه بوده؟ هر زمان می‌شنیدمش یاد تیتراژ پایانی فیلم لیلی با من است می‌افتادم. نمی‌دونم این داستان حقیقت داشته یا آقای دولابی مطابق با موضوع جلسه عرفانی‌اشان آنرا تغییر داده‌آند اما به هرحال زیباست. اینکه مجنون خیلی بی‌تابی و سر و  صدا می‌کرده و شلوغ می‌کرده. لیلی برایش آش نذر می‌کند. برای سلامتی‌اش. اما مجنون نباید اینرا بداند. مجنون که میشوند لیلی آش نذری می‌دهد با خوشحال می‌آید در صف. لیلی ناراحت می‌شود. چون ظاهرا اعتقاد این بوده که کسی که برایش نذری می‌شود نباید خودش از آن نذری بخورد. لیلی نمی‌توانسته چیزی بگوید، آش را هم نمی‌توانسته بدهد و به همین خاطر با ناراحتی کاسه مجنون را می‌شکند.

...

مجنون را که اطرافیان مسخره می‌کنند، چون به لیلی حسن ظن داشته، می‌گوید:

اگر با دیگرانش بود میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی

...

همه‌اش همین حسن ظن است. اینکه عاشق که باشی باید به معشوقت حسن ظن داشته باشی. نباید برای هرکارش ایراد بگیری یا بگردی دنبال هزارتا دلیل. بعدش اینجا آقای دولابی یه حدیث از پیامبر نقل می‌کنن که خیلی زیباست:

حَسِّنوا ظُنونکم بالله...یعنی گمانتان را به خدا شیرین کنید، قشنگ کنید. نگویید خدا به من هیچ اعتنایی ندارد. مراقب باش دلت هیچوقت پکر نشود. دل که مشتاق خدا باشد و به او حسن ظن داشته باشد و موذی نباشد، سرحال می‌شود و آنگاه آماده حس کردن نورهای خدایی. و نمی‌دانی چه زیبا می‌شوی وقتی این نورها به دلت می‌تابد...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢

کی می‌شود بفهمیم زندگی یعنی همین روزها که دارند می‌گذرند...

کی می‌شود حواسمان باشد این جمله: انگار دیروز بود...چه زود بیست سال گذشت... رو شاید و احتمالا حتما بیست سال دیگر هم تکرار می‌کنیم (اگر انشاالله با تن سالم زنده باشیم)

دیشب رفته بودم مهمانی‌ای از دوستان دوران لیسانس که حدودا هفده هجده سال بود همدیگر را ندیده بودیم...باورمان نمی‌شد اینقدر زمان زود گذشته. موهای جوگندمی، برخی کچل!، شکم‌های برآمده، ریش‌های سفید و سیاه.

زندگی میگذرد... و جالب است که همه می‌دانند چقدر زود می‌گذرد، نه لزوما اگر خوش بگذرد زود می‌گذرد، بد هم باشد باز آدم باورش نمی‌شود اینقدر زود گذشته.

کاش و انشاالله از فرصتهایمان استفاده کنیم و کمی بهتر خودمان را بشناسیم و کمی آرام‌تر شویم و دنبال چیزهای حقیقی‌تری در زندگی برویم. حداقل حتی شده روزی چند دقیقه به این فکر کنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢

گرانی‌های پی در پی این ماه‌ها غیر از این‌که آدم را کلافه می‌کند و بعضی‌ها را هم عصبی و بعضی‌ها را هم درمانده (که هر گروه هم حق دارند) اما  یکی از تاثیراتش در زندگی من این بوده که سبب شده نگاهی جدید به لوازم زندگیم داشته باشم.

الان دارم می‌بینم که چقدر چیزها را نصفه و نیمه رها کرده‌ام چون دلم جدیدتره رو خواسته و چون دلم نمی‌اومده قدیمیه رو هم بندازم دور، نگهش داشته‌ام و فقط خاک می‌خوره و شاید هم خراب و فاسد می‌شه. می‌بینم در خیلی چیزها قدیمیه کار می‌کرده اما بخاطر مد یا همراه بودن با تکنولوژی یا چیزایی مثل شان اجتماعی (که البته باید هم در حد معقول بهش توجه  بشه) اونا رو کنار گذاشته‌ام. دارم می‌بینم می‌شه یه عالمه از لوازم رو مجددا مصرف کرد یا بخشید و جسم و روح رو از این حالت انباری زدگی به در آورد.

دارم می‌بینم که خیلی از چیزها رو می‌شه بهتر استفاده کرد اما چون ارزون بوده‌اند بی‌خیال ازشون استفاده می‌کرده‌ام. یاد وضو گرفتن‌های از آب حوض می‌افتم که قطره‌ای آب هدر نمی‌رفت و الان می‌بینم چقدر آب از شیر هدر می‌رود، یا حمام‌کردن‌های دهه شصت که بچه بودیم و نفت کم بود و تمام حمام را با یک لگن بزرگ آب انجام می‌دادند و آخرش یه دوش سریع، اما الان از اول تا آخر زیر دوشیم!

این گرانی‌ها هرچند تلخه و برای خیلی‌ها کمرشکن اما اگه بتونه تکونی به شیوه مصرف زندگی‌های ما بده، می‌شه جنبه‌های خیر هم توش دید. دارم می‌بینم ما چقدر برای آدم موندن و زنده بودن و رفع نیازهای اصلیمون نیازهامون محدود و دم دستی‌اند.

یه بخشی از یه شعر زیبا که امروز خیلی بهم چسبید:

یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد

مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند
رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست
...
ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی
آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی

ساده که باشی
همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت میکند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است ساده که باشی

آدمهای ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم میدهند

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱

روزهای آخر سال که می‌شه این حس همه‌اش به من سقلمه می‌زنه که باید یه جمع‌بندی از سالی که گذشت داشته باشی. 

سال نود و یک سال خوبی بود. خدا را شکر. مهم‌ترین اتفاقی که برای من افتاد توانایی مدیریت حجم سنگینی از کارها بود که برای خودم تعریف کرده بودم و فقط تونستم با نوشتن روزانه و تیک زدن اونایی که انجام شده و در ذهن نگاه داشتن آنهایی که مانده و باید بالاخره تمام شود، اون رو به انجام برسونم. هرچند این حجم کار تبعات بدنی هم برایم داشت و حواسم را جمع کرد که دیگر به جوانی سال‌های قبلم نیستم.

یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های سالی که گذشت و احتمالا تمام عمر من، این بود و خواهد بود که چگونه در مقابل ناملایمت‌های زندگی می‌شه واکنش آرام، منطقی و توام با صبر نشون داد. در این مورد اندک کارهایی را بلد شده‌ام اما می‌دانم هنوز خیلی راه مانده. بدتر این‌که رهایی از این حس تخریبی اما خوشایند که "تصور کنی اگر به چیزی فکر بکنی، اتفاق نمی‌افتد"، به این سادگی‌ها هم نیست. مثل زمانی که بچه بودیم و توی مدرسه دائم با خودمون فکر می‌کردیم امروز معلم از من می‌پرسه، ولی در اصل امیدوار بودیم که با این روش این اتفاق نیفته! کمتر دیده بودم که در اون زمان‌ها کسی با اطمینان جرات کنه و بگه من می‌دونم معلم امروز از من نمی‌پرسه! این حس نشون دادن ترس از اتفاق افتادن از چیزی، برای این‌که مثلا خدا ازش منصرف بشه، احتمالا ریشه عمیقی توی باورها و حس‌های قدیمی ما داره. نمی‌دونم، ولی به هرحال حس خوبی نیست و باید عوض بشه. باید واقعیات زندگی رو پذیرفت و به یاد آورد که همین سال‌هایی که از زندگیمون گذشته، مملو بوده از ترس، روزهای پر از دلهره، دردهای ناشی از از دست دادن عزیزان، بیماری‌های سخت، دلهره روزهای امتحان و کنکور و استخدام، شکست‌های احساسی، بی‌معرفتی‌هایی از سوی دوستان و در همان حال هم پر بوده از لذت‌های بسیار، تولدهای زیبا، روزهای خوش گردش و تفریح، غذاهای خوشمزه، باهم بودن‌های لذتبخش، خبرهای خوب از سلامتی بزرگترها، بهبودهای بعد از بیماری، گشایش‌های مالی، پاس کردن‌های امتحانات، تشویق‌ها و پیشرفت‌های شغلی و هزارها چیز دیگه.

اگه بشه میون این‌ها در ذهن و دلمان تعادلی بوجود بیاریم و بدونیم همه این‌ها با هم هستن و با هم هم زیبایند، آنگاه می‌شویم مثل اون آدم‌های بزرگ و عارفی که همیشه لبخند روی لبانشون بوده، همه چیز رو می‌پذیرفته‌اند، راضی بودند به رضای الهی، دلشون دریا بوده و هر موج خروشانی رو می‌پذیرفته‌اند و آرومش می‌کرده‌اند، از زندگیشون لذت می‌بردن، و در کل معنای زندگی و زنده بودن رو خوب درک کرده بودن.

انشاالله سال 92 برای هممون سال پر از برکت و سلامتی و پیشرفت‌های شغلی و عمیق‌تر شدن دانسته‌ها و نزدیکی‌مون به خدا باشه. انشاالله این توانایی بالا رو هم هممون بدست بیاریم

آمین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱

گاهی چشمت به آیاتی می‌خوره که می‌تونه یه راهنمای عالی باشه برای کل زندگی.

ای کسانی که ایمان آورده‌اید! بی‌تردید برخی از همسران و فرزندان شما بخاطر ایمانتان دشمن شمایند، از آنها برحذر باشید.

و اگر از خلاف آنها درگذرید و چشم بپوشید و ببخشایید، بی‌گمان خدا نیز آمرزنده مهربان است.

سوره تغابن، آیه 14

اگه خدا حتی توی این موقعیت هم می‌گه آرام باش، خوب باش، مهربون باش، ببخش و چشمتو ببند، ما دیگه چه بهونه‌ای داریم که نمی‌بخشیم، یادمون نمی‌ره، قهر می‌کنیم، جدا می‌شیم یا ...؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱

شب آرامی بود

می‌روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد به آرامش زیبای یقین

با خودم می‌گفتم

زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن، به همان عریانی که به هنگام ورود آمده‌ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟

هیچ!!!

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره‌ها می‌ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را خواهد کشت

...

منسوب به سهراب سپهری

 

چقدر این بخش از این شعر بلند زیباست و چقدر انسان را به فکر فرو می‌برد...چقدر می‌تواند تکلیف ما را روشن کند...

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱

تعدد وظایف و کارها و پراکندگی حاصله در ذهن، یکی از محصولات دنیای مدرنه و ناخودآگاه همراه خودش شلوغی و به هم ریختگی هم می‌آره. اینجاست که اگه آدم نتونه دور و برش خودش رو مرتب کنه و تحت کنترل داشته باشه، این پراکندگی و شلوغی یواش یواش آدم رو می‌بره به سمت از هم گسیختگی. می‌بینی همه‌اش داری می‌دوی، نه از خوابت لذت می‌بری نه از کار کردنت و نه از غذا خوردنت، اصولا حواست به هیچ چیزی نیست. البته، گاهی هم بانمکه که این تبدیل می‌شه به یه حس خوب. یعنی از این همه دویدن و وقت نداشتن و دائما با موبایل صحبت کردن و دائما ایمیل زدن و گاز زدن نون پشت فرمون ماشین و فراموش کردن ناهار و یه‌دفعه متوجه ساعت شدن و ... آدم خوشش هم می‌آد. شاید برا اینکه احساس مهم بودن بکنه، شاید برا این‌که احساس کنه داره از زمانش حداکثر استفاده رو می‌کنه، شاید هم برا این‌که دیگرون بدونن و تصریح کنن که فلانی خیلی سرش شلوغه. شاید هم هیچکدوم و بنده خدا خودش هم نمی‌دونه دیگه باید با این حجم کار چیکار کنه.

...

قدیما داشتن نظم و انضباط یه فضیلت بود. رسیدن به آنچه می‌خواستی تقریبا همیشه با تلاش و کوشش و برنامه و نظم معنا می‌شد. افراد منضبط محترم شمرده می‌شدن و تقریبا همه مطمئن بودن این آدم موفق، اون دکتر حاذق، اون بازرگان پولدار، با تلاش و مدیریت سفت و سخت بر خودش و محیط اطرافش تونسته به موفقیت برسه. هیچ دوره و درس و آموزشی تنها در 5 دقیقه، یک ماه، سه روز و از اینجور زمانا تبلیغ نمی‌شد و قرار نبود صرفا با تعویض کفش، ده روزه پنج کیلو از وزن کم بشه و با گوش کردن زبان در هنگام خواب، تافل رو بگذرونیم!

اما الان منظم بودن اونقدر فضیلت نیست. راحت بودن و راحت زندگی کردن و فراغت از هرگونه بند و بست، نمی‌گم فضیلته، اما بد هم شمرده نمی‌شه. بیشتر خودمونی بودن و لذت بیشتر از این دو روزه دنبا معنا می‌شه. سفت و سخت گرفتن،مثلا به فرزندها، کمی عجیب و غریب شده و همین باعث می‌شه کوچیک و نوجوون و جوون خیلی با این حس منظم بودن احساس راحتی نکنن.

بعد می‌بینیم که تصمیم برای رژیم گرفتن سخت می‌شه، ده تا لغت زبان نمی‌تونیم حفظ کنیم، بچمون حرفمون رو نمی‌خونه، ذهن رو نمی‌تونیم آروم کنیم، تا می‌خواهیم مجبورش کنیم به تمرکز، آرامش، منظم چیدن وقایع کنار هم و تصمیم عاقلانه گرفتن، سختشه و پس می‌زنه و بعد ...

... این حس بد عقب ماندگی از کارها و نداشتن یه چهره آروم ناشی از کنترل داشتن بر زندگیمون (حداقل اونایی که می‌تونن تحت کنترلمون باشن) و روز به روز اضافه شدن بر این حس ناخوشایند...

نظم و انضباط، چه توی فعالیت‌های فیزیکی، اداری، خانه، و خصوصا توی ذهن و طبقه بندی کارها توی اون، خیلی معجزه کننده‌است. توجهی به فریبندگی «بی‌خیالی» و فلسفه‌هایی مثل «نظم در عین بی‌نظمی» نکنین. برا خودتون دیسیپلین بذارین و نتیجه‌اش رو ببینین. دیسیپلین لزوما به معنای رنج نیست، گاهی عین لذت و تفریحه. فقط باید خواست و دنبالش رفت.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱

هر وقت حس خوبی از زندگی داشتین، به شکرانه‌اش اول یه خدایا شکرت بگین و بعد، یه کار خوب بکنین یا یه چیز خوب به دیگران بدین:

مثلا یه کمک، یه حالت چطوره از ته دل و بی‌مقدمه، یه لبخند قشنگ، یه جمله خوب به بغل دستی، یه مهمون کردن کوچیک مثل همراه شدن در خوردن شکلات یا اینکه به همکارتون بگین: برم برات چایی بریزم؟ ، یه مهربونی با طبیعت، یه خلاقیت نشون دادن از خود، یه تلفن به همسر، یه احوالپرسی از یه عزیز، یه ایمیل قشنگ برا یه دوست، یه مشت دونه یا نون خرده برای کفترا و ...

انشاالله که هم‌افزایی خوبی‌ها و انرژی‌های مثبت رو جلوی چشممون خواهیم دید و از این حس غریب « تا یه روز اومدم طعم آرامش و لذت رو بچشم، خودمو نظر زدم و کلی بدبختی هوار شد رو سرم ! » رها بشیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱

یکی از کارهای موثر برای ایجاد آرامش و مدیریت بهتر روی زندگی، ساده‌سازی است. یعنی یه فرایند هدفمند برای زدودن شلوغی‌ها و پیچیدگی‌ها و دیدن واقعیت رویدادها.

ساده‌سازی رو می‌شه از کم شروع کرد و آروم آروم گسترش داد. ساده‌سازی لوازم، ساده‌سازی اتاق کار، ساده‌سازی محیط خانه، ساده‌سازی روابط، ساده سازی دوستان دور و بر، ساده‌سازی فکر کردن نسبت به آدما، و حتی ساده سازی آرزوها.

من فکر می‌کنم خود این کلمه «ساده»، بار مثبت داره و به آدم انگیزه و انرژی می‌ده. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱

هفته گذشته یه عزیزی برای رفع کمردرد و سیاتیکی که چند وقته بخاطر نشستن دائم پشت صندلی اداره گریبانگیرم شده، اومد پیشم و یه سری درمان انجام داد. یکی از شرایط این درمان این بود که بیست دقیقه در سکوت کامل روی صندلی بشینم، پاهام روی زمین باشه، دستام روی پاهام و به هیچی فکر نکنم تا ایشون بتونه درمان رو انجام بده. تلفن رو کشیدم، زنگ موبایل رو هم قطع کردم و در اتاق رو هم بستم و همونجور که دستور داده بودن نشستم.

...

وسط درمان نزدیک بود گریه‌ام بگیره. از هجوم این حس بد که چرا تابحال از اول زندگیم تا حالا یه‌بار بیست دقیقه آروم  بی‌حرکت و بی‌(کم) فکر یه جا ثابت ننشسته‌ام؟ شاید بارها شده بود مقابل دریا، توی کوهستان، قبل از غروی روی یه بلندی، دور یه آتیش با دوستان، یا ... ساکت نشسته بودم اما همیشه یه فکرایی درونم حرکت داشت. اینکه این آتیشه چقدر قشنگه، این غروبه چه زیباست، اون قایقه اون دور دورا داره چیکار می‌کنه؟ چرا من ده بار تاحالا نشسته‌ام غروب رو ببینم؟ الان برگردیم اتفاق خوش بعدی چیه و ... ولی نمی‌دونم این تجربه بی‌فکری و بی‌حسی اون روز انگار هیچ رقیبی نداشت توی کل زندگیم. 

واقعا لذتبخش بود. واقعا. ممنونم از اون عزیز دوست‌داشتنی که ناخودآگاه این تجربه رو بهم یادآوری کرد.

...

یادمه هفته پیش یه مصاحبه خوندم از امیر آقایی، بازیگر سینما که خیلی قشنگ گفته بود: به نظر من  کنار گذاشتن و نداشتن موبایل در این عصر، باعث رشد معنویت در انسان می‌شه(نقل به مضمون). من عصرها که گاهی پیاده می‌رم خانه، تمام راه حواسم به اینه که اگه موبایل زنگ زد صداشو بشنفم!

امیدوارم این حس چند دقیقه سکوت مطلق و دلنگران نبودن برای چیزای دور و بر رو وقت بذارین و تجربه کنین. خیلی خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱

یه چیز خیلی عجیب برای من، تکرار بیش از اندازه توصیه به انفاق کردن در قرآنه. خیلی برام عجیبه که پروردگار به همون اندازه که می‌گه نماز بخوانید یا به خدا ایمان بیاورید و کارهای ناشایست نکنید، به همون اندازه، شاید هم بیشتر به انفاق توصیه می‌کنه. جالبه که طیف انفاق رو هم از مال و غذا می‌گیره تا روی خوش و صحبت کردن با مهربانی.

یه نکته مهم: بارها و بارها می‌فرمایند که قاتل ثواب انفاق، دو چیزه: یکی ریا و دیگری منت گذاشتن. با خودم فکر می‌کنم این منت، لازم نیست حتما موقع پول دادن باشه. گاهی وقتی داریم کمکی به کسی می‌کنیم، از همون اولش داریم توی دلمون باهاش دعوا می‌کنیم که چرا قدر نمی‌دونه، چرا اصلا ما باید این کار رو بکنیم، چرا خودش یه تکونی به خودش نمی‌ده، چرا نمی‌فهمه و جبران نمی‌کنه و ... بعد هم اون کارو انجام می‌دیم اما یا بالاخره با یه تیکه و طعنه موضوع رو به رخ طرف می‌کشونیم، یا بُغ می‌کنیم و قهر می‌کنیم و حرف نمی‌زنیم و طرف خودش می‌فهمه که از ته دل اون کارو نکرده‌ایم و کل کارمون می‌ره هوا.

می‌دونم گاهی خیلی سخته کاری رو برای کسی از ته دل انجام بدیم. اما گاهی فقط یه پا گذاشتن رو نفس، کلی آدم رو می‌اندازه جلو. اینجور جاها باید خیلی مراقب اون بخشی از وجودمون باشیم که دائم تحقیرمون می‌کنه، می‌خواد بهمون بفهمنه خام شده‌ایم، دارن ازمون سواری می‌گیرن، باید با آدما مثل خودشون رفتار کرد و هزارتا برهان دیگه برا اینکه نذاره ما اون تکون سخت رو به خودمون بدیم.

 

قرآن و زندگی ما:

سخن خوش با نیازمندان و گذشت، بهتر از صدقه با آزار است (بقره / 263)

کسانی که مالشان را شب و روز، پنهان و آشکار انفاق می‌کنند، اجر آنان نزد پروردگارشان است. نه بیمی بر آنهاست و نه محزون می‌شوند (بقره / 274)

همانها که در راحت و رنج انفاق می‌کنند و خشم خود را فرو می‌خورند و از مردم در می‌گذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد. و کسانی که چون کار زشتی کردند یا بر خود ستم کردند، خدا را یاد می‌کنند و برای گناهان خود آمرزش می‌طلبند و جز خدا چه کسی است که گناهان را بیامرزد؟ (آل عمران / 134 -135)

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱

توکل و پذیرش و رضا...از اون چیزایی هستن که گفتنش به زبون ساده‌است اما وقتی چیزی رو از ته دل می‌خواهیم، نمی‌تونیم درجه توکلمون رو درست و حسابی تنظیم کنیم. البته گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید یه‌مقدار هم تقصیر از ما نباشه. هنوز درست (حداقل خودم) مرز میان تغییر دادن چیزها با دعا و خواستن از خدا و در مقابل، پذیرش هرآنچه اتفاق می‌افتد را نمی‌دانیم. بعد از اون مهم‌تر نمی‌دونیم این اتفاقات دلیلش خودمونیم یا سرنوشت؟ یا درک سخت این موضوع که خدا اوضاع و احوال رو تا ما تغییرشون ندیم، تغییر نمی‌ده، و بعد موندن میون خواستن با اصرار و نخواستن با اصرار و پذیرش هرچی خدا بخواد.

با این‌حال تاحالا حداقل سه‌تا اصل برای بنده مسجل شده:

اول اینکه وقتی پا می‌ذاری توی مسیر رشد، یواش یواش عقل و درکت به جاهایی می‌رسه که دلیل خیلی چیزها رو می‌فهمی، حکمت برخی مسائل به‌ظاهر بد رو می‌بینی و حتی وقتی اتفاق ناخوشایندی برات رخ بده، دنبال دلیل و مقصر نمی‌گردی. پذیرفته‌ای که زندگی یه مجموعه و بسته است و همه این‌ها با هم توشه. 

دوم اینکه دنیا یه‌سری قانون داره که با سنتی بودن یا مدرن شدن یا مذهبی یا غیرمذهبی بودن تغییر نمی‌کنه. اونایی که این قوانین رو درک می‌کنن و بهش می‌رسن و حتی سه‌چهارتاش رو بهش ایمان پیدا می‌کنن راحت‌تر و آروم‌تر زندگی می‌کنن

و سوم این‌که «خوب بودن» اونم به شکل طبیعی‌اش، نه با زور و قصد و انتظار دیدن واکنش‌های مثبت دیگرون، یکی از بهترین شروع‌ها برای پاگذاشتن توی مسیریه که تو محور اول گفته شد.و متاسفانه ما همیشه به اولین چیزیمون که شک می‌کنیم و تصمیم می‌گیریم بذاریمش کنار، همون خوب بودنمونه.

 

در زندگی هرکس جایی هست که از آن بازگشتی در کار نیست

و در مواردی نقطه ای است که نمی‌توان از آن پیشتر رفت

وقتی به این نقطه برسیم...

تنها کاری که می‌توان کرد اینست که این نکته را در آرامش بپذیریم

تنها دلیل بقای ما همین بوده است...

هاروکی موراکامی

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱

چای برای نوشیدنه و مزه مزه کردن طعم گسش و لذت از گرم شدن در زمستون و آروم شدن توی تابستون...نه برای هورت کشیدن و زود پا شدن و رفتن

غذا، برا مزه کردن یه‌عالمه ادویه و گوشت و سبزی و حبوباته، نه برای جنبیدن دهان وقت تماشای تلویزیون

راه رفتن برای نفس کشیدن و توجه به آدمای دور و بر و اگه سعادتی بود، یکی دوبار شنیدن صدای گنجشک و لمس شمشاد کنار خیابونه، نه برای برنامه ریختن و تمرین حرف زدن و مرور صدادار روزی که بر ما گذشته

مهمونی برا دیدن آدمائیه که اشتباها فکر می‌کنیم حالا حالاها پیشمونن، ولی نیستن...نه برا سرگرم شدن تمام وقت با موبایل

...

گاهی باید خیلی چیزها رو پاشیم و بذاریم سر جای اصلیشون. حتی ده ثانیه هم بتونین چایتون رو اونجوری بخورین می‌بینین چقدر انرژی می‌ده به آدم

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

فرانسواز عادت دارد بگوید همه چیز را می‌داند...او مطلقا حاضر نیست شگفت‌زده شود

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دوباتن، نشر نیلوفر

 

این‌که بتونی از موفقیت دوست، آشنا یا یه همکار صمیمانه خوشحال بشی (گاهی خیلی تمرین می‌خواد)، این‌که بتونی از دونستن یا دیدن و شنیدن چیزی که نمی‌دونستی، ندیده‌بودی و نشنیده‌بودی شگفت‌زده بشی و اونو نشون بدی، و این‌که این رفتارهات صمیمانه باشه و نه یه ادای همیشگی و تصنعی، خیلی برا زنده‌بودنت و سلامتیه روحت خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱

...اگر به شما در احد زخمی برسد، آن گروه را نیز زخمی همانند آن در بدر رسیده. و ما این روزهای شکست و پیروزی را در میان مردم می‌گردانیم تا خدا مومنان واقعی را معلوم گرداند

سوره مبارکه آل عمران: آیه 140

چقدر بطن این آیه می‌تونه دل آدم رو توی زندگی روزمره آروم کنه...این‌که باور کنیم یه قوانینی توی این طبیعت هست که با کم و زیاد ما، کم و زیاد نمی‌شه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠

روزهای آخر سال است...

 خیلی ها از پیش ما رفتند و امسال کنار ما نیستند...

 و خیلی ها آمدند و امسال برای اولین بار کنار ما جمع اند...

زندگی همین فاصله ی آمدن ها و رفتن هاست...

 اما هنوز هستند کسانی که فرصت نکردیم که بگوییم چقدر دوستشان داریم

و کسانی  که چقدر آرزوی ماست که دستانش را محکم در دستانمان بگیریم

 در چشمهایش زل بزنیم

و بگوییم چقدر دوستش داریم...

 

روزهای آخر سال است...

 حق همه ماست که آرزو کنیم

که آرزو داشته باشیم

هر چند تا که دلمان خواست...

هر چقدر که دلمان خواست...

هر چه که دلمان خواست

او نه غول چراغ جادوست که مهلت 3 آرزو بیشتر را ندهد...

نه رئیس بخشی ست که شرط و شروط تعیین کند...

نه فیلسوف قرن بیست و یکم که بگوید هر آنچه هست را بپذیر...

نه مبلغ دین که آرزوکردن را با گناه برابر کند...

او قدرت برتر است

می دانیم که هست

می دانیم که می بیند

می دانیم که می شنود

می دانیم که می خواهد

همه او را حس کردیم...

 

پس آرزو کنید

هر چند تا که می‌خواهید...

هر چقدر که می‌خواهید...

هر چه که می‌خواهید...

اصلا تمام آرزوها یتان را روی برگه بنویسید و از بر شوید

از عمق وجودتان بخواهید

بخواهید

بخواهید

می‌دانم و مطمئنم که به بهترین‌هایش خواهید رسید

 

روزهای آخر سال است...

 معطل نکنید

آرزوهایتان را ردیف و مرتب کنید

  این متن را جایی دیدم و زیبا بود. آوردمش اینجا.

 

سال نوی همه مبارک. انشاالله همه‌امان جرات رویاپروری، رفتن در دل موقعیت‌هایی که می‌ترسیدیم، مهربان‌تر شدن با دیگران، وسعت بخشیدن به نگاه، خوب گوش دادن، جیب پر پول، توانایی لبخند زدن به بعضی از چیزهایی که روی اعصابمون می‌رفته، درک معنا و دلیل زنده بودنمون و روزی هفت هشت ثانیه درست حرف زدن با خدا رو توی این سال جدید تجربه کنیم.

خوب باشین و خوش و سلامت و پر از برکت. آمین یا رب العالمین

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

می‌گن برا اینکه حواست سر نماز به خدا باشه، نمی‌تونی یه‌دفعه بعد الله اکبر اول نماز حواستو جمع کنی و حضور داشته باشی. باید از قبل از نماز، فرضا زمان وضو گرفتن حواستو جمع کنی، تمرکز کنی، ذهنتو از حرفهای پخش و پلا بکشی کنار و آرومش کنی، حواستو جمع کنی به آبی که روی دستهات می‌ریزی، صورتتو باهاش می‌شوری و با خدا اون موقع حرفهای خودمونی بزنی...اینجوری وقتی وای‌می‌سی برای نماز، یه‌کم آروم شده‌ای و احتمال حضور قلبت بیشتره...البته با تمرین بهتر هم می‌شه. خصوصا با مداومت.

برا خوابیدن هم می‌گن، قبلنا که تلویزیون و ماهواره نبود، آدما آروم آروم پا می‌شدن و آماده می‌شدن برا خواب. یعنی کارهایی مثل دستشویی رفتن و مسواک زدن و لباس عوض کردن و رختخواب پهن کردن همه در یک فضای آرام و ساکت انجام می‌شد. اینجوری ناخودآگاه بدن آروم می‌گرفت و درست‌تر و قشنگ‌تر می‌خوابید.

...

یادمون نره خیلی از کارا برا اینکه درست انجام بشن باید قبلش تمرکز کرد، آروم شد و حواس و انرژی رو کاملا به اون معطوف کرد. بعضی قوانین طبیعت استثنا نداره و باید همونجوری بهشون عمل کرد. این‌که وبلاگ بخونیم و چایی هم بخوریم و با تلفن هم حرف بزنیم نباید بعدش تعجب کنیم که خیلی وقته مزه چایی رو یادمون رفته، یا یادمون نیست پریروز تو فلان وبلاگ چی خوندیم و یا این‌که با فلانی راجع به چی حرف زدیم.

همین هم برا حرف زدنمون با خدا صادقه، همین‌هم برا درد دل کردن با اون و همین هم برا حس کردن نعمت زنده بودنمون و این روزهایی که دارن می‌گذرن و ما فکر می‌کنیم روزهای بعد بهترن

باید بعضی وقتا به خودمون زیر لب بگیم...آروم...آروم...آروم‌تر

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

روزهای خاص در هر سال، مثل روزهای جشن، ماتم و یا حتی تعطیل موقعیت‌های مناسبی‌اند برای اینکه یه مقدار از خودمون بخواهیم بیشتر فکر کنیم. این فکر نکردن یکی از آفات جامعه ماست و اگه دقت کنیم می‌بینیم از کوچیک تا بزرگمون خیلی‌ها به این مشکل مبتلا هستن.

روزمرگی‌ها و آشفتگی‌های زندگی مدرن توی روزهای هفته، خصوصا برا اونایی که کار خارج از خونه دارن یا اگه توی خونه هستن هم معتاد به تلویزیون و تلفن و اینترنت هستن، جایی برای تفکر باقی نمی‌ذاره. خیلی از کارامون رو روی عادت انجام می‌دیم و خیلی‌هاشون اصلا شده‌اند عملی غیرارادی! (چند وقته دارم فکر می‌کنم بدون اینکه حواسم باشه، فلان چراغ رو خاموش می‌کنم و بعد فقط سه ثانیه بعدش اصلا نمی‌دونم خاموش کرده‌ام یا نه، ولی می‌بینم ناخودآگاه خاموشش کرده‌ام!! یعنی کاملا غیرارادی بوده). مشکل این شیوه از زندگی اینه که به هرحال یه روز احساس خلا می‌کنیم. یه روز از بی‌محتوایی کارهایی که انجام می‌دیم یا حتی شاید بی‌محتوایی و کم عمق بودن خودمون بدمون می‌آد. یه روز دلمون پشت پا زدن به همه چیز خواهد خواست و اونجوری گاهی خطر افسردگی و پوچی هم می‌ره. به همین خاطر خوبه توی روزهایی که می‌تونیم خودمون رو عادت بدیم به فکر کردن. یه کم از این تحلیل‌های روزمره و همه‌جایی و منفی و غرغرویی خودمون رو بکشیم کنار و برا خودمون فکر کنیم.

مثلا این روزهای عزا، نذاریم همه ذهنمون بشه پیدا کردن ریا و دورویی آدم‌ها، قیافه عزادارها، تناقض میان شرکت در این مراسم و کارهای دیگرشون، یا هزارتا غر و ایراد دیگه. به خودمون بگیم اینجور فکرا همیشه قابل دسترسی‌اند و کافیه در مغز رو یه‌کم وا بذاریم هجوم می‌آرن توی ذهن. از خودمون بخواهیم عمیق‌تر و متفاوت‌تر فکر کنیم. این‌که آزادمردی یعنی چه؟ اینکه وایسادن روی عقیده تا جایی که بدونی جون خودت و خانواده و یارات رو سرش می‌دی یعنی چه؟ این‌که ببینیم چرا آدما دوست دارن برا امام حسین عزاداری کنن؟ این‌که چطور می‌شه از این فرصتها برا انجام یه کار خیر و با نیت پاک برا آخر و عاقبت خودمون استفاده کنیم؟ اینکه چطور باید این دو روز تعطیلی رو مثل روزهای عادی هفته نگذروند و حداقل با آروم‌تر بودن و عمیق‌تر بودن خودمون، اونو متفاوت کرد؟ و ده‌ها فکر خوب دیگه

از این فرصتها استفاده کنیم. توی قرآن خدا بارها از افسوس آدمهایی می‌گه که یک درصد هم احتمالش رو نمی‌دادن که فرصتشون توی این دنیا تموم بشه و وقتی می‌شه دیگه هیچ کاری نمی‌تونن بکنن... و این پیام یاس‌آوری نیست. اتفاقا تلاش برا استفاده لحظه به لحظه از عمر و زندگیمونه. چیزی که الان فهمیده‌اند مهم‌ترین اثر روی شادی و احساس مفیدبودن انسان داره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠

این روزها ناخودآگاه در موقعیت‌های مختلف یاد حکایتی می‌افتم که مدیر سایت آمازون داشت برای فارغ‌التحصیلان دانشگاه استنفورد تعریف می‌کرد و نهایتش این می‌شد:

مهربان بودن سخت‌تر از باهوش بودن است

و این خیلی حرف سنگینی است. این‌که خیلی اوقات بخواهی نکته‌ای که دریافته‌ای، آتویی که گرفته‌ای، زیرکی‌ای که کرده‌ای، رودستی که زده‌ای را نشان دهی ...

این‌که خیلی اوقات دلت خواسته چیزی را تعارف نکنی، احوالی نپرسی، درد دلی را حوصله گوش دادن نداشته باشی، گفتن سخن محبت‌آمیزی را کلی سبک و سنگین کنی...

اما در تمام این حالت‌ها وقتی یادت می‌افتد که خیلی باید مرد باشی تا مهربان باشی، آنوقت می‌فهمی مهربان بودن چقدر و چقدر سخت‌تر از باهوش و زیرک بودن است. باهوشی‌ای که به ما اجازه می‌دهد آنچه بر اساس درک و ذهنمان یافته‌ایم سریعا بگوییم یا نگوییم، اما مهربانی‌ای که در همان حال تلاش می‌کند بجای منطقی‌ترین وضعیت، دنبال مهربانانه‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین وضعیت برود. و به نظر من این آرامش حقیقی است.

این با بی‌عملی و خنثی بودن زمین تا آسمان فرق دارد و در عین حال هیچ چیزش هم به اجازه دادن برای اینکه حقمان را بخورند، نرفته. این انتخابی است که خیلی از صلحا و بنده‌های خوب خدا می‌کنن. همونایی که نگاهشون و بوشون، بو و نگاه خدا رو داره. همونایی که از جمادات و گیاهان و حیوانات رو گرفته تا انسان‌ها رو جلوه‌ای از روح خدا می‌دونن و لذا با همشون مهربونن و هیچ‌وقت نگاه آرام و مهربانشان را از دیگران دریغ نمی‌کنن.

...

اون بیرون، دوستی هست، مادری هست، پدری هست، همسری هست، همکاری هست، گربه‌ای هست، یاکریمی هست، برگ شمشاد کنار خیابونی هست که به ما این فرصت رو می‌دن که خدایی‌تر باشیم. اونم از طریق محبت به بنده‌ها و آفریده‌های خدا.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠

دوتا حقیقت روشن، تلخ اما آموزنده زندگی

1. ما دائما نگرانیم که نکند چیزی را از دست بدهیم. لذا خودمان را با حجم زیادی آرزو و خواسته احاطه می‌کنیم و دلمان همه‌اشان را می‌خواهد...اما امکان ندارد بتوان به همه چیز رسید. نمی‌توان همه جاهای قشنگ را رفت، نمی‌توان همه کتابهای خوب را خواند، نمی‌توان همه فیلم‌های زیبا را تماشا کرد، نمیتوان با همه آنهایی که می‌خواهیم ارتباط داشته باشیم و ...

2. اما این حس نگرانی دائمی از دست دادن، یه اثر دیگه هم داره: تداوم که پیدا کنه، همین‌هایی که داریم را هم بخاطر اینکه حواسمون بهشون نیست، از دست می‌دیم.

 

از همین کتابهای دور و بر استفاده کنیم؛ همین پارکهای دور و بر؛ همین راه محل کار تا اداره؛ همین دوتا سایت خبر که باز کرده‌ایم کافیه و لازم نیست شیش تا دیگه رو هم باز کنیم و بخونیم ببینیم نکنه چیزی رو از دست بدیم؛ همین غذایی که داریم می‌خوریم؛ همین دوستانی که دور و برمون داریم؛ و همین زندگی‌ای که الان داریم روزهاش رو می‌گذرونیم و حواسمون به سرعت برق و بادش نیست... ماه رمضون داره تموم می‌شه...شبهای قدر تموم شد و ما منتظر یازده ماه بعد هستیم و فکر می‌کنیم اونا خیلی آروم‌تر می‌گذرن!

...

آلن دوباتن توی کتاب «هنر سیر و سفر» هم از لذتی می‌گه که یه سیاح بزرگ از سفر چندساله و کشفیات زیاد به آمریکای لاتین داشته و هم از لذت سرشار نویسنده‌ای بنام گزاویه دومتر که دوتاکتاب نوشته: اولیش:‌سفر به اطراف اتاق خوابم! و دومیش بعد چندسال، سفر شبانه در اطراف اتاق خوابم!   و این دو کتاب مصداق زیبای نگاه دقیق‌تر به اون چیزهایی است که دور و برمون هستند و عادی می‌پنداریمشون و بودنشون و ابدی ‌بودنشون رو مسلم!

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠

تنها برای ثبت در تاریخ زندگی

ساعت 6:45 صبحه. نشسته‌ام در اتاق کارم در اداره. چای تازه‌دم برای خودم ریختمو یه بسته بیسکویت روشنفکرا (دیجستیو مینو!) کنار دستمه. پشت سرم اون یاکریم معروف (یه پست براش نوشتم که هردفعه می‌آد ارزن‌هایی که براشون ریخته‌ام رو بخوره، سه ساعت فقط تلاش می‌کنه همه یاکریم‌های دیگه رو از اونجا دور کنه و خودش بمونه و خودش!) داره بغ‌بغو می‌کنه و سینه‌اش رو باد کرده تا یه یاکریم دیگه رو بترسونه و از اونجا دور کنه. کولر باد خنکی می‌ده و من حس خوبی دارم از این تنهایی و ترکیب بوی چای تازه‌دم، کولر و مزه ساقه‌طلایی مینو. تازه امروز به افتخار نزدیک بودن ماه رمضون، یه بسته آناتای کاکائویی هم اضافه شده به صبحانه همیشگی. یه کتاب خوب از کتابخونه طبقه‌مون برداشته‌ام و فکر به اینکه امروز فرصتی بذارم دو سه دقیقه‌ای تورقش کنم بهم لذت می‌ده.

دیروز ساعت 7 عصر یه گزارشی که چندوقت بود فکرش کلافه‌ام می‌کرد و هی مینداختمش عقب تموم شد و مورد تایید توام با تشویق رییس قرار گرفت. الان این رخوت حاصل از نداشتن استرس ناشی از یه کار بزرگ که باید انجامش بدی، قاطی شده با همه این چیزایی که بالا گفتم و ...خوبه همه اینا.

فقط نوشتم تا توی روزهای سخت یادم بمونه که روزهایی هم بوده‌اند که با ساده‌ترین‌ها، حس خوبی داشته‌ام.

 نوای وبلاگ: نوای جاودانه و همیشه تازه ربنا

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠

این حس پایان یافتن فرصتها یا تمام شدن انتخاب‌های متنوع، از اون حس‌های غریبیه که در دل ناامیدکنندگی و یاس‌آوربودنش، یه جرقه‌ها و تلنگرهای قوی و عظیمی از معنای واقعی بودن و زنده بودن رو برا آدم به ارمغان می‌آره.

یادمه چندسال قبل یه پست نوشته بودم که اگه فقط اجازه داشتیم چندتا کتاب داشته باشیم، کدوما رو انتخاب می‌کردیم و جوابهای خیلی خوبی دراومد. منو خواننده‌های اینجا خودمون رو مجبور کرده بودیم که بین انتخابهای منتوع و این وسوسه، شاید حالا یه روزی به دردم بخوره، دست به انتخاب محدود و بی‌رحمانه‌ای بزنیم. نتیجه‌اش اما ناب‌ترین‌ها بودند.

چند شب قبل داشتم کاری انجام می‌دادم، یهو وسطش به ذهنم رسید اگه این آخرین بار انجام اینکار بود، چه می‌کردم و دیدم ناخودآگاه همه چیز به هم ریخت...بعد با خودم فکر کردم اگه فرضا نه یه ساعت دیگه، بلکه بهم بگن یه هفته دیگه وقت داری که توی این دنیا بمونی، چه چیزهایی برام معنای بیشتری پیدا می‌کرد، چه چیزایی از زندگیم حذف می‌شد، چه چیزهایی رو بیشتر و بهتر نگاه می‌کردم، از چه چیزهایی راحت‌تر رد می‌شدم و نادیده می‌گرفتمشان و دیدم چقدر همه چیز فرق کرد...چقدر همه‌چیز خالص‌تر و حتی برخی از اونا نورانی‌تر شد.

من حتما تلویزیون دیدنم رو (که الان با توجیه خستگی در کردن و نیاز داشتن به اینکه از فشار روزانه بیام بیرون، کم نیست) کم میکردم،

وقتی با عزیزانم تلفنی حرف می‌زدم، بیشتر حواسم رو بهشون می‌دادم،

مزه خیلی چیزها اعم از آب و غذا تا هوا رو سعی می‌کردم بیشتر حس کنم،

بیشتر گوش می‌دادم و با دقت‌تر،

آدم‌های همسایه و همکار و هم‌محلی رو مهربان‌تر می‌نگریستم و نمی‌تونستم پشت‌سرشون حرفی بزنم یا حتی فکر بدی بکنم،

تحملم بیشتر می‌شد چه برای گرما، چه سختی‌ها، چه خوشی‌ها، چه نیش و کنایه‌ها؛

آروم‌تر می‌شدم، چه توی راه‌رفتن و چه توی حرف زدن،

... و خیلی چیزهای احتمالی دیگه.

یه بار جایی خودنم: مهم‌ترین چیزها توی زندگی، چیز نیستند!

شما توی این یه هفته فرضی چه می‌کردین؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠

رحمت یعنی بازکردن دل؛

یعنی توانایی برقراری ارتباط با بخش خوبِ دیگرون

...

بعضیا معتقدند ما اومدیم تو این دنیا تا یه‌سری درسها رو از سر بگذرونیم. اگر یاد گرفتیم که چه خوب، اما اگه نه، درسها حذف نمی‌شن، دائم توی موقعیت‌های دیگه‌ای می آن سراغمون و تا پاس نشن، دست از سرمون بر نمی‌دارن. این خانم شری کارتر اسکات که کتاب «اگر زندگی بازی است، این قوانینش است» رو نوشته، از همین دسته آدماست.

من نمی‌دونم اینجور اعتقاد داشتن، آیا فلسفه زندگی رو برا آدم قابل فهم‌تر می‌کنه یا نه؛ یا این‌که آیا ناملایمانت زندگی رو برا آدم راحت‌تر می‌کنه یا نه. با این‌حال از این دیدگاه این دسته از آدما خوشم می‌آد که می‌گن:

«برای راحت‌تر کردن فرایند آموزش درسهای زندگی، ابتدا باید دروس اساسی رحمت، بخشندگی، موازین اخلاقی و دست آخر، مزاح را بیاموزیم»

به نظرم تلفیق قشنگیه و گاهی اوقات هم خیلی کارآمد. اونم برا زمانهایی که کم می‌آریم و نمی‌دونیم چرا دوره و زمونه و زندگیمون اونجور که ما می‌خواهیم پیش نمی‌ره. یا زمانایی که از دست رفتارای یه آدمیزاد دیگه بیچاره شده‌ایم و نمی‌دونیم دیگه چیکار باید بکنیم .

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

صبح زود رسیدم. گفتم قبل از شروع کار، یه پیاده‌روی توی پارک بکنم. یه‌عالمه مرد و زن مسن که با جدیت تلاش داشتند مفاصل خشک و آرتروز و چربی خون و خیلی چیزهای دیگه رو با پیاده‌روی و نرمش خوب کنن یا حداقل نذارن بدتر بشه. با خودم گفتم آیا الان واقعا می‌تونه همون فایده‌ای رو داشته باشه که زمان جوونی می‌شد با مراقبت بیشتر و ورزشی به‌مراتب کمتر از الان بهش رسید؟ بعد دیدم چه راحت صبح اول صبح دارم قضاوت می‌کنم. اگه واقعا همشون اونجوری بودن که من فکر می‌کردم، وضع الان خودم هم هیچ فرقی با دوران جوونی و میون‌سالی اونا نداره! ول کردم این فکرای بی‌خود رو و تمرکز کردم روی هوای خوب و صدای آب جوی کوچیک اطراف پارک و صدای کلاغ‌ها، گنجشک‌ها و طوطی‌های جیغ‌جیغو. اوضاع و احوال بهتر شد و چند دقیقه بعد رو بیشتر توی زمان حال بودم. بعد رسیدم به جایی که دیدم یه‌عالمه کلاغ جمع شده‌اند. نزدیک 30 یا 40 تا بودن. همه آروم و داشتن جایی رو نگاه می‌کردن. رفتم جلوتر دیدم یه خانمی یه گربه بغل کرده و داره بهش غذا می‌ده و همه این کلاغ‌ها هم دور و برش هستن. اونقدر اون صحنه آرام‌کننده بود که بی‌اختیار یه‌مقداری وایسادم به تماشا کردن. بعد تا دیدم خانمه داره بخاطر اضطراب کلاغها متوجه می‌شه کسی اون دور و براست راه افتادم. چند دقیقه بعد یواشکی باز رفتم اونجا و دیدم باز همون منظره است. خانمه متوجه شد، سلام کردم و گفتم معلومه خیلی دوستون دارن. خیلی آروم گفت بله. بهشون غذا داده‌ام و الان هم  بهشون گفتم تموم شد، برین، باور می‌کنین اینا اونقدر باهوشن که فهمیدن و دیگه منتظر غذا نیستن؟ گفتم بله کلاغها خیلی باهوشن، یاد کتاب کلاغی که با خدا حرف زد افتادم و خواستم بهشون بگم اما ترسیدم فکر کنن چقدر زود پسرخاله شدم! براشون آرزوی سلامتی کردم و راه افتادم به طرف محل کار.

...

دیروز توی یه جمع دوستانه موضوعی مطرح شد و بعد یه‌دفعه یکی از همکارها پرسیدن که آیا می‌تونیم چندتا چیز رو که بخاطرشون شاکریم بگیم؟ و من دیدم چقدر چیزهای خوب هست که دوستانم و خودم بخاطرشون شاکریم. از خانواده و همسر خوب تا چیزها و حس‌های خیلی به‌ظاهر بی‌اهمیت، حس‌هایی که در واقع نمک زندگی‌اند و ما حواسمون بهشون نیست. حس‌هایی مثل توانایی مهربان بودن، گوش دادن، آرام بودن، پذیرا بودن...اون خانمی که توی پارک بود معلوم بود که توی یه حس خیلی عمیق خوب غرقه. و اینو می‌شد از آرامش حرف زدن و حرکاتش دید. توی زندگی ماها خیلی چیزاست که خسته‌مون می‌کنه، می‌ریزتمون به هم و غصه‌دارمون می‌کنه. ولی در مقابل خیلی چیزهای دیگه هم هستن که آروممون می‌کنه، شارژمون می‌کنه، دلمون رو گرم و قرص می‌کنه. یادمون باشه به این دل‌خوش کنک‌های زندگی به چشم چیزهای با ارزش نگاه کنیم و قدرشون رو بدونیم. قرار نیست صدای جوی آب و لبخند یه رهگذر و دیدن یه خانمی که داره به کلاغها و گربه‌ها غذا می‌ده، ما رو از غم از دست دادن یه عزیز یا یه فشار مالی سنگین یا یه مشکل بزرگ شخصی نجات بده. به هیچ عنوان. اما می‌تونه یادمون بیاره که یه همچین چیزهای زیبایی هم دور و برمون هستن. درست وسط این‌همه نابسامانی و غم و به‌هم‌ریختگی. اینکه چه زمانی بریم سراغشون یا بهشون محل بذاریم، دست خودمونه. ولی گاهی صرف حضور چیزهای خوب دور و برمون، آرامش‌دهنده است. و مهم‌تر اینکه، توانایی دیدنشون رو تو خودمون زنده نگهداریم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

تصمیم گرفتم در پاسخ به کامنت‌های پایین یه پست بنویسم و چقدر سخته واقعا!

حقیقتش بعد چند روز فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم توی موقعیت‌های گوناگون، به ذهنم رسید مهمترین هدف من توی زندگی (فعلا تا الان) این بوده که به یقین برسم یا حداقل تمام تلاشم رو بکنم که شک و تردیدهای کمتری توی زندگیم باشه. یه زمانی احساسم این بود که قضاوت نکردن و داخل کردن فاکتور زمان و محیط به تصمیم‌گیری‌ها آدم رو چندوجهی و قوی می‌کنه. اینجوری شما خودت رو در یک فضای لایتناهی رها می‌کنی و به نوع خاصی از آرامش می‌رسی. اما الان دارم به این نتیجه می‌رسم که هرچند قضاوت کردن درست نیست، اما حداقل می‌تونم خودم و اعمالم رو قضاوت کنم. حداقل باید دنبال یه‌سری اصول بگردم که بشه بهشون وصل شد و خودم رو محکم کنم. تلاش این روزهای من یافتن این اصوله.

مثال می‌زنم. فرضا من به این اعتقاد پیدا کرده‌ام که قوانین خدا و قوانینی که برای طبیعت معین کرده، قوانین ثابتی‌اند و بخاطر ما آدمها تغییر نمی‌کنن. همین یک اعتقاد باعث شده یقینم بیشتر بشه از اینکه اگه فرضا توی جای جای قرآن، خصوصا سوره بقره، بنده‌هاشو دعوت کرده به انفاق کردن، و بعد هم نوید داده که انفاق و یا حتی قرض، باعث ازدیاد و برکت مال آدم می‌شه، این یه قانون الهیه و رد خور نداره. پس اگه من به این قانون اعتقاد و ایمان داشته باشم، خیلی راحت‌تر و کمتر شکاکانه این عمل را انجام می‌دهم و خیالم هم راحته که تاثیر خوبی روی روح و روان و زندگیم خواهد گذاشت. یا اگه فرضا من به این اعتقاد داشته باشم که ظالم توی همین دنیا تقاص پس می‌ده، دیگه با هر وضعیتی و کم و زیاد شدنی به هم نمی‌ریزم و می‌دونم این اتفاق می‌افته.

می‌دونم اینا ایده‌آل گرایانه به نظر می‌رسن اما ناخودآگاه تبدیل شده‌اند به مهمترین هدف زندگیه من. این‌که چه چیزایی وجود دارن که من بتونم لنگرم رو به اونا وصل کنم و با هر باد و بورانی تکون نخورم.

انشاالله بازهم درباره اهداف خواهم نوشت.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠

داشتم روایتی را می‌خواندم که در آن پیامبر اکرم (ص) داشتند برای امام علی (ع) صفات مومن را برمی‌شمردند...

اندیشه‌اش بسیار متحرک و پویاست،

علم و دانشش فراوان،

بزرگوار در بازگشت و پذیرش،

سعه صدرش از همه بیشتر،

خنده‌اش تبسم،

دور هم جمع‌شدنش برای تعلم و یادگیری،

به کسی که آزارش می‌کند آزار نمی‌رساند،

در آنچه به دردش نمی‌خورد وارد نمی‌شود،

شادابی و خرمی‌اش در چهره، حزن و اندوهش در دل،

هیچ رازی را فاش نسازد،

حرکاتش لطیف، دیدارش شیرین، وقارش نیکو، برخوردش نرم،

سکوتش طولانی،

برکسی که به او بدی کرده شکیبا است،

حرکاتش مودبانه،

لعن کننده نیست، دروغگو نیست، از غیبت بیزار است،

در عمل به دینش دنبال عذر و رخصتی نمی‌رود،

در پی عیوب دیگران نمی‌رود،

نه ظریف و حساس است و نه کنجکاو و جاسوس،

درسختی‌ها بسیار شکیباست،

هرچه دلش خواست انجام نمی‌دهد،

در خشم و دشمنی غرق نشود و در دوستیش هلاک نگردد،

...

حفظ خدا شامل حال اوست و به توفیق الهی یاری شده است.

بحارالانوار، جلد 67، ص 210

با خودم فکر می‌کنم حتی فکر کردن به این خصلت‌ها روح آدم را روشن و پرطراوت می‌کند...و این‌که چقدر از مشکلات و مسائل روزمره ماها با پرورش حتی تعدادی از این ویژگی‌ها در خودمون، کاهش یافته و ناپدید می‌شوند.

خوب بودن سخت است، اما به زحمتش می‌ارزد...

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩

گاهی برای مدتی کوتاه غیبت ذهن را احساس می‌کنیم. این‌ها همانند برق اشراقند. گرچه این لحظه‌های کوتاه موجب دگرگونی بنیادی پایدار نمی‌شوند، اما آن‌ها را قدر بدان، زیرا طعم روشن‌شدگی را به تو می‌چشانند. درک زیبایی، شکوه و قداست طبیعت مستلزم حضور است. آیا تاکنون به آسمان پرستاره و بی‌منتهای شب نگاه کرده‌ای؟ آیا با دیدن آن‌همه شکوه و جلال و آرامش حیرت نکرده‌ای؟ آیا تاکنون حقیقتا به صدای زیبای جویبار در دل کوه گوش سپرده‌ای؟ یا به صدای آواز خوش پرنده در یک غروب تابستانی آرام؟

برای هشیاری نسبت به این چیزها باید یک لحظه کوله‌بار شخصی دغدغه‌ها، گذشته و آینده و همه دانسته های خود را زمین بگذاری...در غیر این‌صورت نگاه می‌کنی اما نمی‌بینی، گوش می‌کنی اما نمی‌شنوی.

آنگاه درک خواهی کرد که نوعی زیبایی مقدس و حقیقی قدسی درون تو وجود دارد که هنگامی خود رابه تو نشان می‌دهد که حاضر باشی.

 

یادمه چندسال قبل توی همینجا یه سوالی رو مطرح کردم در این‌خصوص که اگه قرار باشه جایی برین و سالها اونجا بمونین و تنها بتونین چند تا کتاب با خودتون ببرین چه کتابهایی رو می‌بردین و یادمه خیلی جوابهای خوبی رسید. اگه عقل الان رو داشتم این کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تول رو حتما جزو لیستم می‌آوردم. خوندنش آدم رو آروم می‌کنه و عمیق و یه جورایی همونطور که گفته حس تقدسی رو بهت می‌ده وقتی شروع می‌کنی به گوش دادن. نه تنها گوش دادن به خود و اون صداهای ذهن، بلکه حتی گوش دادن به صدایی که همین الان داره از بیرون و محیط کار و همکارها و صدای کیبورد و بوق ماشین ها میاد...و این‌که وسطش می‌بینی صدای یه گنجیشک رو هم می‌شه شنید و بعد که کم کم تونستی خودتو عادت بدی...صدای باد رو هم می‌شه شنید و صدای برگ‌ها رو...شاید هم بعدها اونقدر عمیق و  پاک بشیم که مثل اون آدم توی داستان مصطفی مستور بتونیم صدای ناله اون سوسکه که به پشت افتاده و نمی‌تونه برگرده و بره پیش بچه‌هاش رو هم بشنفیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩

فرق ما با آدم‌های دیوانه که در خیابان با خود حرف میزنند این است که آنها بلندبلند با خود سخن می‌گویند و ما آهسته و یواشکی.

این صدا در سرِ تو تفسیر می‌کند، نظریه می‌دهد، قضاوت می‌کند، مقایسه می‌کند، شکایت می‌کند، خوشش می‌آید، بدش می‌آید و غیره. این صدا الزاما به وضعیتی که تو اکنون در آن به سر می‌بری مربوط نمی‌شود ممکن است این صدا زنده شدن خاطرات نزدیک یا دور گذشته و یا مرور کردن و خیالورزی درباره وضعیت‌های ممکن آینده باشد. اما...این صدا همانند یک تومور، انرژی حیاتی تو را می‌مکد...

رهایی از ذهن تنها رهایی حقیقی زندگی است.

گام نخست را همین حالا بردار. شروع کن به گوش دادن به صدایی که در سرِ توست...فقط گوش کن. هنگام گوش دادن بی‌طرف باش. قضاوت نکن. قضاوت و سرزنش تو به آن معناست که صدا دوباره از در پشتی وارد شده است. بزودی متوجه می‌شوی که صدایی «آنجاست» و «من» اینجایم و دارم به ان گوش می‌دهم...حس این حضور باعث می‌شود فکر، سلطه خود را بر تو از دست بدهد و به سرعت رنگ بازد، زیرا تو دیگر ذهن را با توهم یگانگی با ان تغذیه نمی‌کنی...

نیروی حال، اثر اکهارت تول، ترجمه مسیحا برزگر

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩

کمی هم فلسفه و نگرش وطنی

برای رسیدن به اوج، از من بال و پر جادو نخواه.

هیچ‌چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی‌کند...

نه کیمیاگری وجود دارد، نه پری قصه‌هایی، نه ساحر پیری، و نه درویشی که راه رسیدن به سرزمین خوشبختی و قصر بلورین رویا‌ها را به تو نشان دهد. همین‌قدر که عطر نعنا، مهربانی چند شاخه گل، کمی ایمان، کمی روی خوش، دستمال‌های زبر سفید و چند دانه تخم مرغ محلی وجود داشته باشد، کافیست.

دیدی که در خط ممکنات حرکت کردیم. یک کاسه لب‌پَر را دور انداختیم، جای یک پرده نقاشی را با پرده‌ای دیگر عوض کردیم، یک گلدان سفال را برق انداختیم، خاک را از لب درگاهیِ دستشویی رُفتیم، احوال هم را خالصانه پرسیدیم، به دیدار دوستی رفتیم، فرزندان مردی را که در راه وطن کشته شده بود کمی خنداندیم، به قدر احتیاجمان کار کردیم، چیزهایی یاد گرفتیم و یاد دادیم و شب، بی اضطراب و دغدغه خوابیدیم...

یک عاشقانه آرام...نادر ابراهیمی

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

دو روش دیگه از پست قبلی مونده بود که اینجا می‌نویسم:

3. این آدما آگاهانه می‌خورن. (فکر می‌کنم چه لفظ زیبایی، آگاهانه خوردن، یعنی ببینی چی می‌خوری و بعدش هم حسش کنی و مزه‌اش رو بفهمی). تحقیق که کرده‌اند دیده‌اند توی رژیم غذایی اینا موادی که پایه خاک دارن زیاده. یعنی چیزایی که هنگام رشد و نمو با خاک تماس دارن. هویج و سیب‌زمینی و همه سبزی‌ها و صیفی‌ها می‌آن تو این بخش. نکته مهمتر اینه که اینا هیچکدومشون رژیم لاغری ندارن. یه اصل دارن که می‌گه وقتی 80 درصد معده‌ات پر شد بلند شو از سر سفره (یاد حرف پیامبر اکرم می‌افتم که فرمودند تا زمانی که گرسنه نشده‌ای سر غذا ننشین و تا وقتی سیر نشده‌ای از سر آن بلند شو. همینو رعایت می‌کردیم کلی بدنمون سالمتر بود). نکته جالب دیگه اینکه کمتر چیزی می‌تونه ساعت غذای اینا رو به هم بزنه. یعنی بدنشون عادت کرده که فرضا همیشه 12 ظهر ناهارشون رو بخورن (توی زندگی شهری و اداری ماها اینکار خیلی سخته اما ناممکن نیست).

4. آخرین خصیصه این آدما داشتن رابطه گرم و خوب با خانواده و اجتماعشونه. یعنی حس تنها بودن نمی‌کنن. از طرف دیگه تلاش دارن دور و برشون رو با آدمای خوب پر کنن. خوب و بدردبخور! یعنی از با هم بودنشان انرژی می‌گیرن نه دل پر و حرص خوردن. نکته جالب دیگه اینه که اینا ایمان و اعتقاد قوی‌ای دارن. یه ایمان خودساخته. یه‌جورایی ته دلشون قرصه و به همین خاطر توی سختی‌ها ریشه‌شون محکم نگهشون می‌داره.

...

این مورد چهار خیلی مهمه. گاهی با خودم فکر می‌کنم یا آدم باید خیلی خیلی عمیق باشه توی یه چیزایی یا اینکه اصلا عمیق نباشه. مثلا خیلی از پدر و مادربزرگ‌های ما یه ایمان و اعتقاد خاصی به یه‌سری چیزا داشتن که شاید از نگاه ما تعصب و کوته‌بینی و سطحی‌نگری تلقی بشه. شاید دوتا سوال ازشون می‌پرسیدیم نمی‌تونستن درست دلیل بیارن اما به هرحال ایمان داشتن و این خیلی کمکشون می‌کرد. خیلی از ماها توی یه فضای ژلاتینی می‌چرخیم و دائم شک می‌کنیم و به یقین می‌رسیم و دوباره شک می‌کنیم. هرچند این نشون می‌ده ذهن ماها پویاست و ارزش علم داشتن با آگاهی به هیچ عنوان برابر با ارزش علم ارثی نیست. ولی به‌هرحال اون شیوه قدیمیه هم یه خوبیایی داشته و همه‌اش هم بد نبوده. مهمترینش اینکه هنوز وقتی دلمون یه بغل آروم‌کننده می‌خواد یاد بابابزرگها و مامان‌بزرگهامون می‌افتیم...

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩

چهار تا روش و شیوه مشترک رو بین جوامعی که آدمهاش زندگی طولانی داشتن رصد کرده بود و داشت اونا رو با بیننده‌هاش در میون می‌ذاشت: (برای بعضی‌ها که اینا رو می‌گفتم، اولین حرفی که می‌زدن این بود اوووووه! کی می‌خواد 100 سال عمر کنه، بیکاری‌ ها!...ولی من الان به خواننده‌های وبلاگم می‌گم اصلا به این‌که این روش‌ها عمر آدم رو طولانی می‌کنه فکر نکنین، فکر کنین اینجوری زندگی‌ها آروم‌تر و روون‌تر و سالم‌تر می‌شه. این‌ها رو که می‌خواهیم دیگه!).

اون روش‌ها و عادات مشترک عبارت بودند از:

1. زندگیشون پر تحرکه. کمتر دیدن که اینجور جوامع به شکل منظم ورزش و نرمش روزانه بکنن، اما اونا زندگی‌هاشون پر تحرکه. زیاد بلند می‌شن و می‌شینن. اغلب خونه‌هاشون پله داره. زیاد پیاده‌روی می‌کنن. کارهاشون رو اغلب با دست انجام می‌دن نه با لوازم و ابزارهای برقی (مثلا وقتی می‌خوان چیزی رو هم بزنن، با دست هم می‌زنن نه با هم‌زن برقی). تقریبا همشون کار باغبونی حتی کوچیک می‌کنن.

خلاصه، به قول این آقاهه Move Naturally

2. برا زندگیشون برنامه دارن. دیدگاه خوب و صحیحی نسبت به زندگی دارن. اوقات سخت توی زندگیشون رو با دعا یا همراهی و هم‌دلی دیگران کم می‌کنن و راحت‌تر ازش می‌گذرن. و یه نکته خیلی خیلی جالب:

ما دو روز خطرناک توی زندگیمون داریم. یکیش روز متولد شدنمونه که احتمال مردنمون خیلی بالاست. یکی هم می‌دونین چه روزیه؟ ...روزی که بازنشست می شیم! (خیلی برام جالب بود این عقیده این آقاهه) می‌گه توی این روز ما چون احساس توقف و شاید هم بی فایدگیمون شروع می‌شه، روز خطرناکی برا بدنمونه. حالا تحقیق کرده‌اند و دیده‌اند که این آدما راحت این روز رو می‌گذرونن چون اولا اصلا نمی‌دونن بازنشستگی یعنی چی و دوما برا زندگیشون هدف دارن و به امید و عشق یه کاری که با شور و شوق انجامش می‌دن زنده‌اند (همون ایکی‌گای چند پست قبل).

نشون می‌ده که پیرمرده بالای صد سالشه و ایکی‌گای او اینه که هر روز بلند بشه و بره ماهیگیری. اون یکی 107 سالشه و هدفش اینه که صبح به صبح بره توی پارک و به دیگرون مجانی فنون رزمی یاد بده. اون یکی حال می‌کنه با باغبونی گلخونه کوچیک خودش، اون یکی به عشق بازی با نبیره‌اش! صبح به صبح بلند می‌شه، و ...

دوتا مورد دیگه رو توی پست بعدی می‌نویسم انشاالله

...

به نظرم یکی از بهترین سایت‌های اینترنت این سایت Ted.com هستش که یکی از اون سخنرانی‌ها رو اینجا خلاصه کردم.. برخی از ویدئوهاش هم زیرنویس فارسی دارن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩

گاهی سرکی می‌کشی و می‌روی

و من می‌مانم

با یه عالم حس خوب

شاکر می‌شوم؛ لبخند می‌زنم؛ همه را بیشتر حس می‌کنم؛ شفاف می‌شوم و آخر هم...

آرام.

آنگاه باز یادم می‌آید

که تو

همیشه وقت سرک کشیدن به زندگی من

لبخند به لب داشته‌ای...

آبان 86...پشت کامپیوتر، همین وبلاگ

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩

حس خوبی دارم به این عبارت Decluttering معناش می‌شه رفع به‌هم‌ریختگی و آشفتگی، منظم کردن، مرتب کردن.

این کلمه بیشتر تو راه و روش مینی‌مالیست‌ها و اونایی که معتقدند هرچه کمتر، زندگی راحت‌تر و بی‌تکلف‌تر، کاربرد داره.

خیلی اوقات دور و برمون کلی اسباب و اثاثیه، لوازم، ابزار، کتاب، مطلب و کارهای انجام نشده وجود داره که ناخودآگاه حتی فکر کردن و نگاه کردن بهشون یکی از اون انرژی‌آشام‌های معروف پست قبلی رو حاضر می‌کنه. تهیه لیست کارهایی که باید انجام بشه و متعهد بودن به تیک زدن تمام اون وظایفی که برای روزمون نوشته‌ایم، یکی از راه‌های مبارزه با این حس بد به‌هم‌ریختگی و احساس عقب‌موندن همیشگی از زندگیه.

اما راه بهتری هم هست. یه جورایی توجه بیشتر به سرچشمه. یعنی مراقب بودن از اون اول برا اینکه چیزی می‌گیریم که شاید حالا حالاها ازش استفاده نکنیم؛ چه کارهایی رو اولشو انجام می‌دیم و بعد می‌ذاریمش کنار تا یه وقتی تمومش کنیم و این یه وقتی خیلی طول می‌کشه تا بیاد؛ یه چیزایی رو می‌دونیم ازش استفاده نمی‌کنیم و سالها نگهشون می‌داریم تا  شاید یه روز مبادایی نیازمون بشه و اون روز خیلی طول می‌کشه تا بیاد و خیلی چیزای دیگه.

من خودم به اون قوانین مورفی خیلی اعتقاد دارم. اینکه بعد ده سال یه تیکه سیم رو می‌اندازی دور و فرداش وسط اتوبان ماشینت خراب می‌شه و حدس می‌زنین که برای درست شدن به چی نیاز داره؟!!

ولی خب، این توجیه در برابر حجم سنگین به‌هم‌ریختگی لوازم و کار و فکردور و بر ماها، هیچی حساب نمی‌شه. تو کشوی اداریمون کلی برگه و گزارش و بولتن هست که هرگز استفاده نمی‌شه ولی مانگهشون داشته‌ایم؛ کلی ظرف و ظروف داریم که هیچ‌وقت استفاده نمی‌کنیم اما نگهشون می‌داریم؛ کلی لوازم خراب داریم که فرصت نکرده‌ایم تعمیرشون کنیم و حتی یه نوشون رو خریده‌ایم، اما کهنه‌هه رو نگه داشته‌ایم چون جنس خوبی بوده یا ازش خاطره داریم.

به هرحال اگه یه چیزی ماه‌ها و سالهاست حتی یه‌بار ازش استفاده نشده؛ اگه کلی شورت‌کات و میانبر رو دسکتاپ کامپیوترمون هست که یه زمانی می‌خواهیم اونا رو نگاه کنیم اما ماه‌هاست تکون نخورده؛ اگه یه خروار کتاب و مطلب جمع‌ کرده‌ایم برا روزی که یه هفته بی‌کار و آروم بشینیم و فقط مطالعه کنیم؛ اگه تو یخچالمون چیزایی هست که هفته‌هاست استفاده نشده ولی هنوز نگهشون داشته‌ایم؛ و ... شاید بشه با یه برنامه خوب حداقل تو یه یورش اولیه تعدادی از آنها رو انجام داد، دور ریخت، بخشید یا به هرحال از حالت انتظار درشون آورد.

حس خوبیه حسِ بعدِ خلوت کردنِ دور و برمون. بهترین جاش، یکی اون حسِ خوبِ ذهنِ آروم‌ترمونه؛ یکی لمس حس خوب شجاعتمونه که تونستیم از خیلی چیزا دل بکنیم و از اون بانمک‌تر، حس تعجب ناشی از اینکه چقدر آشغال جمع‌ کرده‌ایم!

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩

 green-dialogue.jpg

داریم با هم حرف می‌زنیم. یک مکالمه ساده در مورد کار اداره. می‌بینم سرعتامون یکی نیست و او هنوز من جواب نداده‌ام، حرف بعدی را می‌زند و گاهی او هنوز نفهمیده من چه می‌خواهم، خودم چیز دیگری می‌گویم.

داریم تلفنی حرف می‌زنیم. دارم براش توضیح می‌دهم که به چه ترتیبی باید کار کند و او دائم تایید می‌کند و چشم می‌گوید و جلوتر می‌رود و من هنوز نمی‌دانم دقیقا منظورم را فهمیده یا خیر.

یک مکالمه ساده حال و احوالپرسی...او دارد از من حالم را می‌پرسد و من در همان حال دارم حال اورا می‌پرسم و می‌گویم کار و بار چطوره!

امروز یاد جمله‌‌ای افتادم که می‌گفت: وقتی به کسی سلام می‌کنی، صبر می‌کنی و پاسخت را درست می‌شنوی؟

نه! صبر نمی‌کنم و این خیلی بد است. این نجویده قورت دادن حرف‌ها، ابراز احساسات‌ها، غذا خوردن‌ها، مطالعه کردن‌ها، ایمیل‌خواندن‌ها، حتی کامنت خواندن‌ها و کامنت نوشتن‌ها مصیبت بزرگیه ...شب که می‌خواهی بخوابی، روزت خسته کننده بوده اما تلاش که می‌کنی می‌بینی کار درست و حسابی یا خاطره خوبی که آرومت کنه نداری.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩

این کلمه سادگی همیشه یه بار رهاکننده برای من داشته. حتی وقتی می‌نویسمش انگار یه باد خنک می‌آد.

رالف والدو امرسون می‌گه:

یه کم حس و غریزه قوی به علاوه چندتا قانون ساده و صریح، برای کل زندگیه ما بسه.

فکر کنم یه آدم خوش‌فکری هم اینو شنیده و یه جمله ساده در جواب گفته:

لبخند بزن، نفس بکش و آرام گام بردار

...

با خودم فکر می‌کنم یک راه پیمایی کوتاه توام با لبخند ناشی از بیدار بودن حس‌ها  و آرامش ناشی از بنده خوب خدا بودن، به‌علاوه تنفسی آگاهانه چقدر درمانگر روح و جسممون می‌تونه باشه.

پیوست: جمله امرسون ارزش وقت گذاشتن و فکر کردن رو داره. این‌که اون چندتا قانون چی‌ می‌تونه باشه؟ اگه نظری داشتین بنویسین همینجا

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩

می‌گن توی ماه رمضون، خدا میزبانه. سفره می‌اندازه و خودش دعوت می‌کنه...فکرش رو بکنیم: خدا راه افتاده دنبالمون و می‌گه لطفا امشب تشریف بیارید مهمانی من...بعدش هم بجای این‌که لازم باشه براش هدیه ببریم، کلی هدیه هم بهمون می‌ده...می‌گه تو دهان و فکر و نگاه و زبان و ذهن و دلت رو مراقبت کن و پاکشون کن و پاک نگهشون دار، در عوض من هم چشمم رو روی خیلی از تقصیراتت می‌بندم و انگار نه انگار...

...

می‌گن یکی از مفاهیم جهنم و سوختن و هیزم و آتش و ... آب شدن و سوختن انسانه وقتی در برابر خدا حاضر می‌شه و می‌بینه چقدر کارها می‌تونست انجام بده و انجام نداده و عمرش تموم شده و حالا دیگه کاری از دستش بر نمی‌آد. یه تعبیر زیبا اینه که انسان نادم وقتی روز قیامت در برابر خدا می‌ایسته و اون حجم عظیم از رحمانیت و مهربانی رو می‌بینه، و می‌فهمه بخاطر بی‌فکری، بی‌توجهی و دل‌خوش‌کردن به زودگذرها و ناماندنی‌های دنیا، سهمی از اون مهربونی‌ها نداره، خود به خود آتیش می‌گیره و می‌سوزه از شدت حسرت.

با خودم می‌گم نکنه این سی روز که مثل باد داره می‌گذره، بگذره و من فرقی با ماه قبلم نکرده باشم. نکنه آدم‌تر نشده باشم. نکنه بهش نزدیک‌تر نشده باشم. نکنه چشم و زبان و دلم سختی نکشیده باشن...نکنه از اون نسیم‌های خنک و دل‌نوازی که وقتی پاتو می‌ذاری رو دلت و برا خاطر او کاری رو نمی‌کنی، می‌وزه توی دلت، محروم بشم...

خدایا خودت هوامونو داشته باش...من می‌دونم که وقتی زمان من توی این دنیا تموم بشه، حتی خردلی از کارهای من را دیگران به دوش نخواهند کشید...من مسئول خودمم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩

هیسسسسس

گوش بده...آروم...گوش بده

...

به خودت گوش بده...

تنها کسی که می‌دونه چه چیزی تو رو واقعا خوشحال می‌کنه، خودتی.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

توی فیلم شکست ناپذیر ساخته کلینت ایستوود، ماندلا یه جمله‌ای می‌گه به رئیس محافظانش که سیاه پوسته و ناراحته از اینکه چندتا سفیدپوست از تیم قبلی مونده‌اند تو تیم جدید و معتقده چون اونا می‌خواستن تا دیروز ماهارو بکشن، حالا همشون رو باید اخراج کرد.

ماندلا می‌گه: می‌دانم. «بخشش» از همینجا آغاز می‌شود. بخشیدن روح را آزاد و رها و ترس را پاک می‌کند. برای همین بخشش سلاح قوی‌ای است.

بعدها تیم محافظای ماندلا نماد عملی و عینی اعتقاد او به لزوم زیستن مسالمت‌آمیز آدمها از در کنار هم بحساب می‌آد.

...

بخشش واقعا و واقعا کار سختیه. یه کتابی می‌خوندم به نام ماندم تا روایت کنم از اماکولی ایلی‌باگیزا یه بازمانده از نسل‌کشی‌های رواندا که مجبور شده بود از ترس جونش سه ماه تموم تو یه حموم دو متری با هفت نفر دیگه وایسه و تکون نخوره تا کسی نتونه پیداشون کنه. تو این سه ماه مادر و پدر و برادراش رو کشته بود. بعد که جنگ و درگیری تموم شده بود آمده بود و  قاتل خانواده‌اش رو بخشیده بود و می‌گفت: دیگه خونریزی بیشتر بسه.

بعضی کارا به حرف ساده است اما وقتی نمی‌تونی حتی از یه سبقت بی‌جا که ازت گرفته‌اند بگذری و پاتو می‌ذاری رو گاز که بهش برسی و با یه حرکت فرمون حال طرف رو بگیری و بعد خیالت راحت بشه...وقتی سالها تو دلت می‌مونه که دوستت یا همکارت اون روز چه حرفی زد و  یا چیکار کرد...وقتی قباله کهنه‌‌های زندگی رو با یه دعوای ساده سریع می‌ریزی بیرون و مثلا خودتو خالی می‌کنی...اونوقت می‌فهمی بخشش واقعی مرد می‌خواد.

حتما به همین خاطره که اثرش تو رسوندن آدما به سطح بالایی از معنویت، معجزه آساست.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

CUP0027059 - women on stairs

کار نیست که انسان‌ها رو می‌کشه، نگرانی اینکار رو می‌کنه

تشکیلات و سازمان‌ها رو انقلاب و تغییرات فاحش از بین نمی‌بره، اصطکاکه که اینکار رو می‌کنه.

هنری وارد بیچر

زندگی بدون اصطکاک هم چیز خوبیه ها. هرچند به نظر من ناممکنه و بالاخره در طول روز مسائلی پیش می‌آد که آدم رو هرچند هم که تصمیم‌گرفته باشه نذاره چیزی به هم بریزتش، به هم می‌ریزه؛ اما تمرین کردن ساعاتی در روز - مثلا ساعت نهار، یا زمان بازگشت به خانه-  به عنوان ساعت بدون اصطکاک می‌تونه برا هممون پیشنهاد خوبی باشه. آغازی برای فرایند آرام‌تر شدنمون و مهم‌تر از اون، شناخت بهتر زوایای درونیمون. این‌که چه چیزهایی توانایی اینو دارن که منغلبمون کنن، افسارمون دست چه چیزا و چه رفتارهای بیرونیه، چه چیزایی می‌تونن بهمون یادآوری کنن که دنیا جای خوبیه نه بد و خیلی چیزای دیگه.

باید سعی کرد هرچیزی که باعث اصطکاک تو زندگیمون می‌شه، اول خوب شناخت و بعد درمانش کرد...فرسوده شدن خیلی آروم اتفاق می‌افته و بی‌صدا...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

بعضی موقع‌ها گرفتاری، دلنگرانی، خشم و عصبانیت نسبت به چیزی یا فردی، سیستم ما رو به هم می‌ریزه و یه دفعه می‌بینیم صبح اول صبح نمی‌دونیم چمون شده و تا شب هم همینجور به هم ریخته و خشمناک یا غمگین و بی‌حال باقی می‌مونیم. در واقع تلاشی برای حل یا تسکین موضوع نمی‌کنیم و فقط یه رویداد جدید باعث می‌شه تا اون رویداد قدیمیه کنار بره. به همین خاطر گاهی تا زمانی که اتفاق متفاوتی رخ نده ما تو همون حال اول می‌مونیم.

گاهی اوقات یکی دو روز تو این حالتها می‌مونیم بعد با خودمون یه تصمیم بزرگ می‌گیریم و با این استدلال که دیگه بسه، خودتو اذیت نکن، اینا و اونا چه ارزشی دارن که منو به این روز انداخته‌اند، خدا جای حق نشسته و ذلیلشون می‌کنه! یا با گفتن هر چیز دیگه‌ای که آروممون کنه از این حالت سعی می‌کنیم که بیاییم بیرون.

بعضی وقت‌ها هم تمام تلاشمون رو می‌کنیم که از چند جنبه به موضوع نگاه کنیم. از طرف خودمون، از نگاه طرف مقابل، میزان تاثیری که شرایط و محیط روی این وضعیت گذاشته‌اند، کوتاهی‌های خودمون، رفتارهای ما یا طرف مقابل که می‌تونسته باعث سوء‌تفاهم بشه و شده، خیری که می‌تونه این اتفاق برامون داشته باشه، پختگی‌ای که با صبر و آرام نگه‌داشتن خودمون و جلوی زبون و فکرمون رو گرفتن برامون پدید می‌آد و برا بعضی‌ها هم پرهیز از غرولندهای بی‌شمار روزانه و ماهانه و سالانه به پروردگار...

هر سه راه ممکنه. انتخاب هم با خودمونه. اصلا هم راحتی این سه تا مثل هم نیست. میزان شک و شبهه و تزلزلی که که تو تصمیمون برا هر کدوم از این سه راه پیش می آد هم با هم خیلی فرق می‌کنه.

ولی باز انتخاب با خودمونه.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸

توجه به هر کاری که می‌کنیم, کلید باز کردن تمامی کانال‌های بسته زندگی است

استاد مسعود مهدوی‌پور

تاملات و دردهای روحی خود را احساس کن، حتی ابراز کن؛ اما درباره آنها فکر نکن. در ذهن خود از آنها داستان نساز. به ذهن اجازه نده از تو قربانی بسازد. تو فقط حاضر باش و چشم در چشم درد بدوز. از آن رو نگردان.

نیروی حال، اثر اکهارت تول، ترجمه مسیحا برزگر

اگر بتوانم از ١۴۴٠ دقیقه اهدایی خداوند در یک شبانه‌روز، تنها 10 دقیقه را در لحظه حضور داشته باشم... و اگر تلاش کنم تا طعم این لذت را حداقل 10 روز برای خودم تازه نگاه‌دارم... زندگیم از این رو به آن رو می‌شود.

جناب آقای یه مرد امیدواراز خود راضی

این روزها دائما در فکر دلایل عدم تمرکز، فراموشی، دوری از خدا، از دست دادن عمق و ... هستم. این حضور نداشتن در زندگی، فعلا جواب کاملتری بوده به این سوالاتم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸

درست زمانی که فکر می‌کنی همه چیز داره خوب پیش می‌ره...یه اتفاقی می‌افته که حالت جا می‌آد!

درست زمانی که خیلی ناامیدی...یه اتفاقی می‌افته که نه تنها تمام دلمردگی‌هاتو از بین می‌بره بلکه کلی بهت سوخت می‌رسونه برا پرش بلندتر.

گاهی منتظر خیلی چیزایی و اتفاق نمی‌افتن...گاهی منتظر هیچ چیزی نیستی و یه‌دفعه کلی اتفاق، اتفاق می‌افتن و تو مبهوت که چجوری مدیریتشون کنی!

همینه... نگاهت امیدوارانه که باشه اینو جزو حقایقی میبینی که تو رو به چالش فرا می‌خونه و عضلاتتو قوی‌تر می‌کنه. بزرگت می‌کنه و پخته. حالا تو حد و قد و قواره خودت... مهم نیست که دقیقا همون زمان که افتاده‌ای تو دل مشکل و کلافه شده‌ای، نگاهت مثبت و امیدوارانه و این نیز بگذردی باشه. نه، اینا کار هر کسی نیست. حداقل از عهده خیلی از ماها که تازه‌کاریم بر نمی‌آد. اما حداقل می‌تونیم بعد اینکه گریه‌امون تموم شد، نشستیم وسط راه و کلی بد و بی‌راه به خودمون و مسبب اون مشکل گفتیم...پاشیم، دماغمون رو بکشیم بالاع خودمون رو بتکونیم و دوباره راه بیفتیم. گفتم که...حتما لازم نیست به محض اینکه راه افتادیم بخندیم و از زیبایی‌های کنار راه و پرواز پرنده و طلوع خورشید لذت ببریم...همون که راه افتاده‌ایم خوبه...بقیه‌اش خودش می‌آد لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸

بپر...بپر...تو کاریت نباشه، من می‌گیرمت، بپر...

بچه که بودیم وقتی بابامون، داییمون، یا هرکسی دیگه این حرفا رو به ما که رو یه بلندی بودیم می‌گفت، با ترس و لرز پایین رو نیگا می‌کردیم، امتناع می‌کردیم، می‌شستیم تا فاصله رو کم کنیم و بعد دل رو می‌زدیم به دریا و می‌پریدیم...هیچ‌وقت هم چیزیمون نمی‌شد. جون اونی که اون پایین وایساده بود مطمئن بود می‌تونه ما رو بگیره.

...

توکل به همون اندازه که آرامش می ده کار خیلی سختیه  و من این روزا دارم تمرین می‌کنمش. اینکه مطمئن باشی می‌گیرتت. این‌که مطمئن باشی اگه دلتو بهش بدی همیشه هواتو داره (دلتو ندی هم هواتو داره اما تو حالت اول بیشتر حالیت می‌شه و می‌بینی زمانهایی که مراقبته).

خدایا کمکمون کن به اون دست دست کردنهامون غلبه کنیم و بپریم تو بغلت. تو همه زمانها. تو گرفتاریهامون، تو دوست‌ داشتنامون، تو دل‌دل‌کردنهامون، تو عصبانیتامون، تو گریه‌هامون، تو شکهامون، تو خردشدنهامون، تو لذت بردنهامون، تو کیف کردنهامون، تو احساس اقتدار کردن‌هامون، خصوصا تو زمانهایی که توکل می‌کنیم و آرامشش رو حس می‌کنیم و بعد دو سه روز دیگه باز یادمون می‌ره و اضطراب می‌گیرتمون.

خدایا بذار ببینیم الطافتو، اون دست نامرئی‌ای که همه چیز رو به بهترین حالت شکل می‌ده. کمکمون کن بفهمیمت. بذار به جایی برسیم که چشم بسته و بی‌هوا هرجا دلمون خواست بپریم...

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸

اتاق من تو اداره یه ایوون کوچیک داره که گاهی توش برا پرنده‌ها ارزن و گندم می‌ریزم. تو تموم این کبوترها و گنجیشکهایی که می‌آن و دونه می‌خورن یه یاکریم هست که 85 درصد زمانش صرف این می‌شه که نذاره هیچ یاکریم دیگه‌ای دونه بخوره. همه‌اش در حال دنبال کردن و پروندن اونای دیگه‌است. تو این فرصت گنجیشک‌ها که کسی کاری بهشون نداره و معمولا هم دسته‌ای می‌آن ترتیب بیشتر دونه‌ها رو می‌دن و هروقت یاکریم قلدره از پروندن سایر یاکریم‌ها فارغ می‌شه تقریبا چیز دیگه‌ای نمونده که بخوره. و این داستان تقریبا هر روز تکرار می‌شه!

...

یکی از فکرهایی که هر از گاهی دوست دارم باهاش ور برم اینه که تو اون داستان قدیمی گنجیشک و مورچه که تو دبستان می‌خوندیم و اون ضرب‌المثل جیک جیک مستونت بود...یاد زمستونت بود، بالاخره راه درست زندگی کردن کدومه؟ تموم سال رو کار کردن تا زمستونت خیالت راحت باشه یا اینکه روزانه زندگی کنی و به فکر زمستونا نباشی؟...یادمه تو دوران بچگی یکی از فکرهای مهمی که با خوندن این داستان به سرم می‌زد این بود که: درست، اما چرا من تاحالا یه گنجیشک مرده تو زمستونا ندیده‌ام؟

...

خنکای اول صبح این روزای پاییزی جون می‌ده برا پیاده‌روی و قدم‌زدن. حتی شده 100 متر. می‌چسبه. خصوصا با فیگور دو تا دست تو جیب!

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸

OJP0015214

این روزا دم دمای افطار گاهی ناخودآگاه یه حس خوب می‌آد سراغم. یه‌جورایی یه سکوت ناب و یه حس رضایت نمکین. غیر از لذت وصف ناشدنیه اون لحظه‌ها، یه چیزیش توجه منو به خودش جلب می‌کنه و اون ذهن آروممه. خیلی طول نمی‌کشه اما همون چند دقیقه آرامش ذهنی اونقدر بهم انرژی می‌ده که نمی‌شه به زبون آورد. تمام جنسش از خوبی و سبکی و آرامشه...بعد که ازش می‌آم بیرون چقدر دلم براش تنگ می‌شه...

...

یه مطلبی می‌خوندم چند روز قبل در مورد 4 اصل که به توسط اونا می‌شه ذهن رو ساکت کرد. البته بیشتر منظورش گفتگوی درونی ما با ذهنمون بود. اینجا می‌نویسمشون چون فکر می‌کنم بعضیاش حرفهای عمیقی بودن:

اول: چیزی که روش مصممی رو به زبون بیار و بدون دور زدن و حاشیه رفتن همونی رو بگو که میخوای بگی (مثلا اگه نمی‌خوای به فلان مهمونی که دعوت شدی بری، کلی آسمون و ریسمون نباف، آرام و مدلل و با احترام بگو نمی‌تونی بیایی)

دوم:‌ تا زمانی که چیزی رو نتونی به همه بگی، اونو به کسی نگو. (کنایه از لزوم پرهیز از غیبیت و گفتن چیزایی که اگه دیگرون یا خود اون آدم اونارو بشنفن، کار ما خراب می‌شه)

سوم: حرفهای ناامیدکننده و منتقدانه و بی‌رحمانه‌ای را که نمی‌تونی به دیگرون بگی، در مورد خودت هم بکار نگیر. همه ما گفتگوهای درونی داریم و اغلب تو این گفتگوها خودمون و تواناییهامون و روشمون و اعتقاداتمون رو محکوم می کنیم...خب سخته خلاصی از این گفتگو اما مهم اینه که اونا رو باور نکنیم.

و نهایات اینکه چیزی رو نگو مگر اینکه راست باشه، مفید باشه و مهربانانه باشه (یادمه یه پستی داشتم راجع به اینکه بعضی از عرفای قدیم تو دهنشون یه سنگ کوچیک نگه می‌داشتن تا مجبورشون کنه هر وقت می‌خوان حرف بزنن اونو در بیارن. همین باعث می‌شد تا قبل از حرف زدن مجبور شن فکر کنن ببینن اون حرف ارزش زدن رو داره یا نه).

خوبیه این چهار اصل فقط یه چیزه: اینکه باعث می‌شه بعد از زدن یه حرف دائم نشینیم و بهش فکر نکنیم و تحلیلش نکنیم. چرا؟ چون با ایمان حرف زده‌ایم نه با شک.

 

ذهن آروم نعمت بزرگیه. خیلی بزرگ. به نظر من باید به هر روشی که می‌دونیم مناسب خودمونه بریم دنبالش.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸

یه مدتیه دارم راجع به روش مینی‌مالیست‌ها (کسانی که معتقدند هرچه کمتر بهتر) می‌خونم و فکر می‌کنم. هرچند قبلا بدون اینکه بدونم این یه مکتبه که تو ادبیات، روش زندگی، دکوراسیون و خیلی جاهای دیگه نقش تاثیرگذاری داشته، باهاش احساس خوبی داشتم. اینکه ریخت و پاچیدگی‌های اطرافت رو مرتب کنی، اینکه زیاد نری تو بند تجملات، اینکه هرچی حرف کمتر بزنی آسیب‌پذیری خودت و امکان سوء ‌تفاهم رو کمتر کرده‌ای، این‌که آدمای آروم اغلب چیزای کمی دور و برشون دارن و خیلی موارد دیگه.

با این‌حال می‌بینم اگه بخواهیم مطابق این نگاه زندگی‌هامون رو تماشا کنیم چقدر جا داره که خودمون رو و دور و برمون رو بتکونیم و از شر خیلی چیزا خلاص بشیم. از لوازم اضافه روی میز تحریرمون گرفته، تا اضافات روی دسکتاپ کامپیوتر، تا لباسهای اضافی توی خونه، تا چیزای کنار گذاشته برای روز مباداهای هرگز نیومده...تا حتی چیزای بدرد نخور و انرژی خوری که گوشه قلب و ذهنمون تلنبار کردیمشون و هیچ‌وقت بدرد زندگی واقعی و در جریان ما نخورده‌اند.

یه‌جا می‌خوندم Simple is Beautiful

حالا فکر می‌کنم می شه اینجوری هم نوشتش Less is Beautiful

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

دو تا دوست داشتم (و دارم) قدیما که همخونه بودن. یه روز صبح که اومده بودن سر کار نزدیکای ظهر دیدم یکیشون حالش بد شد و بالا آورد سبزو خلاصه بنده خدا از شدت بی‌حالی و بدحالی مرخصی گرفت و رفت. دومی نشست و کارش رو تموم کرد و اداره که تموم شد رفت خونه.

...

چند روزه دارم به این موضوع غریب و کهنه فکر می‌کنم که واقعا ما چقدر باید دلواپس چیزهایی باشیم که هنوز رخ نداده؟ تا چه اندازه باید فکر اتفاق نیفتاده‌ها رو بکنیم تا بلکه جوری اتفاق بیفتن که ما دوست داریم یا حداقل به زعم خودمون ضرر کمتر برامون داشته باشه؟ تا چه اندازه اون فلسفه بی‌خیالی و هرچی پیش بیاد خوشه به آدم کمک می‌کنه؟ آیا از صمیم دل اعتقاد داریم که هرچی پیش می‌آد صلاحه و نباید دنبال اتفاق خاصی بود بلکه باید از خدا توانایی و درک و درایت خواست تا در هر مرحله و موقعیتی بدونیم باید چیکار کنیم؟

...

اون دوتا دوستام قبل از اومدن به اداره صبحونه شیر خورده بودن. اولیه قبل از اینکه پاکت شیر رو بندازه دور به تاریخش نگاه کرده بود و دیده بود چند روزه از تاریخش گذشته. به دومیه نگفته بود این موضوع رو و اومده بودن اداره. اون اولیه از همون سوار شدن به سرویس دل‌آشوبه گرفته بود و دائم به طعم شیر فکر می‌کرده و دائم منتظر مسمومیت بود و آخرش هم اونجوری شد. اون دومیه اصلا نمی‌دونست شیر بریده بوده. به همین خاطر ظاهرا حتی اگه دل‌آشوبه هم داشته گذاشته پای درست نخوابیدن دیشبش و اضطراب کارهای فردا!

...

یه جمله خوندم تو یکی از عکس‌های وبلاگ اولد فشن که نوشته بود:

I think...I think too much

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸

CCP0013994 - Autumn leaf

تو زندگی لحظه‌هایی هست که می‌بینی خیلی خوبه. همه چیز خوبه و روبراه و دلچسب...بعد درست تو اوج همه اون خوشی‌ها یا یه اتفاق بد گنده می‌افته یا آروم آروم می‌بینی خوشی‌هات کم‌رنگ می‌شن, دلخوری‌ها زیاد... اصلا نمی‌دونی چت شده!

بعد تو اوج دلمردگی‌ها و دلخوری‌ها و افسردگی‌ها و ناامیدی‌ها, می‌بینی‌ یواش‌یواش یه نور از یه‌جایی شروع می‌کنه تابیدن و بدون اینکه بفهمی چرا و چجوری, انرژی می‌آد تو زندگیت و از رو زمین بلند می‌شی و می‌بینی خیلی از اون چیزایی که فکر می‌کردی بد بوده, از دلشون دارن اتفاقهای خوب می‌آن بیرون و آروم آروم حکمت بعضی‌هاشون رو می‌فهمی و ... عمیق‌تر می‌شی و کامل‌تر...

...

بعد آروم آروم نه با شادی‌هات خیلی هیجان‌زده می‌شی و نه با غم‌ها و ناامیدی‌هات خیلی می‌ریزی به هم.

بعد...تازه یادت می‌آد که سالهاست درخت روبروی خونتون جلوی چشمات این دور رو تکرار کرده و نه با شکوفه‌هاش خیلی بالا رفته و نه با برگ‌ریزونش خیلی پایین و تو درست ندیدیش. این قانون غریب ولی گرانقدر طبیعت رو. که می‌پذیره و با شکوفه، برگ، برگ‌ریزون، گرما و سرما اخت می‌شه و می‌ایسته... می‌فهمی؟ می‌ایسته. بدون اینکه زور بزنه که اینجوری باشه. می‌ایسته استوار.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

CUP0013610 - sleeping baby

خدایا تو خیلی خوبی

یکی از خوبیات اینه که عجول و فراموشکار بودن بنده‌هات رو بارها و بارها تحمل می‌کنی و باز یادشون می‌آری که کنارشون هستی و رها کردنی در کار نیست.

من بارها و بارها تو این وبلاگ از تلاش خودم برای درک معنای توکل و مرز واقعی بین توکل و حرکت و بدست‌گیری کارها توسط خود آدم نوشته‌ام. اما الان دارم از لحظاتی می‌گم که نمی‌دونی باید چیکار کنی و واقعا می‌مونی تو گِل و بعد بدون شلوغ پلوغ کردن و توی سکوت و از ته ته دل کارا رو می‌سپاری به خودش و می‌گی خداجون کار کار خودته. کمکم کن.

و بعد می‌بینی که کارا چطور به زیبایی درست می‌شن. مثل یه نسیم آروم و آروم ولی موثر.

...

یکی از چیزایی که این چند وقته تجربه کرده‌ام اینه که اون شلوغ نکردن و به هم نریختن و یه‌جور غم نهفته داشتن، خیلی تو جواب گرفتن (یا بهتر بگم درک و شنیدن جوابی که خدا بهت می‌ده) موثره.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

آدمایی که تلاش می‌کنن از دیگرون انتظاری نداشته باشن و در مقابل تا جایی که می‌تونن برا دیگرون مایه بذارن از طرف خدا امتحانای سختی می‌شن. نمی‌دونم شاید هم نباید گفت از طرف خدا.

تو بعضی مواقع تلاش تو برای سازش و آرام کردن وضعیت و تداوم این رویه که " همه آدما خوبن، اما اونا هم شاید از نگاه خودشون حق دارن و نمی‌شه بدون توجه به در نظر گرفتن خیلی فاکتورها درباره‌اشون قضاوت کرد" نتیجه خوبی نمی‌ده و تو فکر می‌کنی گاهی یک طرف را گرفتن و ایستادن روی یک عقیده، هرچند می‌دانی طرف مقابلت هم حتما دلیل و توجیهی برای کارش داشته، اثربخش‌تره.

متاسفم. ولی امیدوارم که این ایمانم رو از دست ندم چون برام خیلی عزیزتر و زیباتره که فکر کنم آدما موجودات خوبی هستن و اغلب واکنش‌های به نظر نادرست اونا رو می‌شه درک کرد و فهمید و اینکه راه سازش و گذشت به مراتب از اینکه فکر کنی اون کار فلانی این معنا رو داشت و ... بهتره. حداقل برا سلامتیه خودت.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

دیروز اینجا مطلبی رو می‌خوندم از یه تحقیق جدید که اومده بود و طبق یه‌سری نظرسنجی و برآورد آماری، مردم دنیا رو بر اساس میزان رضایت آنان از زندگی دسته‌بندی کرده بود و به دانمارک، فنلاند و هلند رتبه‌های 1 تا 3 داده بود. تو گزارش نوشته شده بود که موسسه گالوپ تو 140 تا کشور از هزار نفر از ساکنان اونجا سوالاتی رو پرسیده و بعد هم یه موسسه دیگه اومده با ترکیب نتایج این پژوهش با میزان درآمد ناخالص ملی، درصد بیکاری، رشد اقتصادی و از همه مهم‌تر نظام تامین اجتماعی نتایج نهایی رو بیرون داده.

نکته جالب برای من چند تا از سوالایی بود که نوشته شده بود از اون هزارتا آدم ساکن هر یک از اون 140 کشور پرسیده شده.

یکیش این بود که آیا دیروز کاری کردین که ازش لذت برده باشین؟

دومیش: آیا دیروز از چیزی احساس غرور کرده‌اید؟

سومیش: دیروز چیزی یاد گرفتین؟

و چهارمیش: آیا دیروز با احترام با شما برخورد شد؟

...

من یه برنامه روزانه دارم که توش کارای موظف اداری روزمو به علاوه سایر کارایی که باید انجام بدم می‌نویسم و همیشه از تیک خوردن اونا خصوصا آخر وقت که می‌خوام برم خونه احساس غرور می‌کنم اما... این سوالا چیزای دیگه‌ای‌اند و یه طراوت خاصی به آدم می‌دن. حتی فکر کردن بهشون.

اگه ملزم باشیم که از داشته‌ها یا اکتساباتمون احساس غرور کنیم، چیزی رو حتما یاد بگیریم، حداقل تو طی روز یه کاری بکنیم که ازش لذت ببریم و در نهایت جوری رفتار کنیم که آدمای دیگه چاره‌ای جز با احترام برخورد کردن و حتی نگاه کردن به ما رو نداشته باشن، چندین برابر به لذت اون تیک‌های کنار کارای انجام شده افزوده می‌شه.

این چهارتا سوال رو هم در کنار دفترچه روزانه‌ام خواهم آورد. همین امروز انشاالله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸

جالب می‌شه اگه بتونیم هر چند وقت به چند وقت از خودمون فاصله بگیریم و یه نگاهی به اون آدم نگران درونمون بندازیم. کسی که گوشت و پوستش از دلهره‌ها و نگرانی‌های حوادث آینده و اما و اگرهایی که هنوز رخ نداده‌آند ساخته شده. کسی که باعث شده جوری ما بهش وابسته بشیم که اگه دو سه ساعت بدون اون زندگی کنیم احساس شدید گناه بهمون دست بده. حتی یه‌کاری کرده بعضی از ماها به شکلی ناخودآگاه احساس می‌کنیم هرچه به اون چیزایی که دلمون نمی‌خواد رخ بده، فکر کنیم، کمتر سرمون می‌آد...

چند روز قبل نشستم و یه صفحه و نیم نوشتم از نگرانی‌هایی که دارم، از دلهره‌های همان روز و دلهره‌های سالها بعد... الان با خودم فکر می‌کنم چقدر خوبه کاری کنیم تا ترس‌ها و نگرانی‌هامون از سایه به در بیان و با ما چشم تو چشم بشن.

این انرژی‌خورهای عظیم زندگیمونو نباید دست‌کم گرفت.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

FAN2050472 - Variety of drinking glasses

خیلی هنر می‌خواد که تلاش کنی مسائل رو از دریچه چشم آدمهای دیگه هم ببینی, خصوصا از نگاه آدمایی که باهاشون مشکل داری. شاید بشه این کارو  یکی دو بار بصورت موقت اونم زمانی که حالمون خوبه انجام داد اما تداوم اون نیازمند خیلی چیزاست. اینکه قبل از همه با خودت مهربون باشی, رو غرورت کار کرده باشی و تربیتش کرده باشی, دلت رو کرده باشی دریا تا هر چلپ و چلوپی نریزتش به هم و آخرش هم دائم سیمت رو وصل کنی به خدایی که همین نزدیکیست, چون گاهی اینکار اونقدر سخت می‌شه که نیاز به کمک فوریش داری تا خیلی بالاتر از اونی که هستی بری ...

تا چیزایی رو ببینی و بفهمی و بو کنی که بهت کمک کنن مهربون و آروم باقی بمونی.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧

من به چشم زدن و نزدن خیلی معتقد نیستم اما می‌دانم هروقت گفته‌ام که دارم کار خوبی می‌کنم به آرامی و گاهی هم به سرعت دیگر نتوانسته‌ام آنرا ادامه دهم. نمی‌دانم چرا ولی تقریبا همیشه این قاعده صدق کرده است. لذا نمی‌گویم چه کاری می‌کنم اما چند وقتی است خوشحالم که سعادت کاری به من داده شده است. کاری که بارها خواستم انجام دهم و نشد و اینبار اصلا در فکرش هم نبودم و خود به خود راه افتاده... (خدایا مخلصتیم. قبول کن که دیگه خیلی سربسته گفتم. نذار قطع بشه!)

 

هنوز درست نمی‌دانم چه چیز باعث می‌شه ما حال خوب پیدا کنیم. آیا سعی و تلاشمان برای خوب کردن حالمان نقش اصلی دارد؟ (می‌دانم که موثر است اما آیا نقش اصلی دارد؟ و از آن مهم‌تر نقشی پایدار؟)؛ آیا حال خوب ما محصول اتفاق‌هایی است خارج از حوزه اختیار ما؟ اتفاقی می‌افتد...سعادتی نصیبمان می‌شود... لطفی شاملمان می‌شود... نفحه‌ای الهی می‌وزد...یا شاید هم تلاش‌های ما اگر هم در زمانی که خواسته‌ایم نتیجه نداده اما زمینه را فراهم کرده که نفحه‌ای، سعادتی یا شانسی نصیبمان شود. لذا هر اتفاقی که می‌افتد و حالمان را خوب می‌کند محصول بذرهای قبلی خودمان بوده...

نمی‌دانم.

ولی می‌دانم که وقتی حالت خوب است، همه‌چیز را عمیق‌تر می‌بینی و لذا...عمیق‌تر حرف می‌زنی و عمیق‌تر می‌شنفی...از همه مهم‌تر آرام‌تر و عمیق‌تر وقایع اطرافت را قضاوت می‌کنی و می‌بینی خیلی از چیزایی که قبلا بد به نظر می‌آمدند بخاطر حال ناخوب تو بوده‌اند...تحملت بیشتر می‌شود و لذات معنوی‌ات گسترده‌تر. کمتر از دست آدما دلگیر می‌شی. دردها قابل تحمل‌تر می‌شن و گاهی هم لابلای دردهات به فکر این مصرع سهراب می‌افتی که ...زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است و توان این رو پیدا می‌کنی که وجه جای شکر دارِ موضوع رو هم ببینی.

خلاصه حال خوب خیلی چیز خوبیه. کاش زیادتر برامون اتفاق بیفته و کاش بتونیم یاد بگیریم چطور کاری کنیم که طولانی‌تر پیشمون بمونه. اگه راهی رو تجربه کرده‌اید برای نگهداری بیشتر از این مهمون خونده، بگین و بنویسین اینجا.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧

Simple Is Beautiful

پریروز با کله‌ای پر از فکرهای جورواجور شغلی و تحصیلی یه دقیقه رفتم تو بالکن اتاق کارم. شروع کردم به نیگا کردن به خیابون و آدما و ماشینا. یه‌دفعه به ذهنم اومد: یه‌کم  ساده‌تر... دیدم تو چند ثانیه قضاوت‌هام از بین رفت، چین متفکرانه ابروهام باز شد و صدای سه چهارتا گنجیشک هم شنیده شد!

...

فکر کنم ساعتها و ساعتها می‌توان در مورد سادگی نوشت. از ساده زیستن که کم سخت نیست...تا ساده‌تر نگاه کردن و پیچیده‌نکردن مسائل و دائم دنبال دلیل و منطق و قصد و غرض نگشتن برای اتفاقا و رفتار آدمای دور و برمون که خیلی تمرین می‌خواد.

بدون اینکه بخوام کار رو خیلی سخت و تکنیکی کنم به این نتیجه رسیده‌ام که گاهی صرف یادآوری به خودمون که ساده‌تر شو! کلی از مسائل ما رو حل می‌کنه. یه‌کم فکر ساده‌تر، یه‌کم نگاه ساده‌تر، یه‌کم رفتار ساده‌تر و بی‌شیله پیله‌تر. یه‌کم خوراک ساده‌تر، یه‌کم حرف زدن ساده‌تر...بانمکه که حتی گاهی رها کردن عضلات شقیقه‌ها و دور چشم‌ها کلی ساده‌ترمون می‌کنه و کمکمون می‌کنه ساده‌تر و راحت‌تر نگاه کنیم...همین الان می‌تونین امتحان کنینلبخند

و شاید مهم‌تر از همه...یه‌کم زندگیه روحی ساده‌تر...یه ارتباط ساده‌تر و خودمونی‌تر با خدا که فارغ از انباشت‌های مختلف باشه... از اون نوع چارقت دوزم کنم شانه سرت...

IMP1011058

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧

                                        

داشتم مطلبی رو می‌خوندم از نگاه متفاوت داستایفسکی و نیچه به معنای امید. نویسنده از قول کی‌یرکگور تعریفی از امید رو نقل کرده بود که خیلی نزدیک به معنای امید از نگاه داستایفسکی می‌شد: اینکه امید یعنی خلوص دل. و خلوص دل یعنی وفاداری و پافشاری بر روی یک ایده. کی‌یرکگور می‌نویسد: « آنهایی که نمی‌توانند دل فقط به یک ایده بسپارند، چه بدانند و چه ندانند غرق نومیدی‌اند. زیرا که علت بوجود آمدن نومیدی آن است که آدمی بجای آنکه تنها به یک «ایده» یا «دیگری» معین اعتقاد داشته و وفادار باشد، به چند «ایده» باور دارد (این معادل آنست که او به هیچ ایده‌ای باور ندارد) و به این ترتیب میل‌های متنوع  و بی‌پایانش هریک او را به سمت و سویی می‌کشاند و بدین‌سان دستخوش روانی چند تکه یا شیزوفرون می‌شود».

اما نگاه نیچه کاملا برعکسه. نیچه مفهومی دارد به‌نام «دنیای زیباشناسی» و منظورش از آن، خودشیفتگی و تسلیم نشدن به دیگری است. از نگاه نیچه دو راه بیشتر وجود ندارد: یا فرد خود چشم‌اندازش را بوجود می‌آورد (زیبایی‌شناسی) و البته دائما تغییر نیز می‌کند؛ یا آنکه دیگری نوع خاصی از چشم‌انداز را بر وی تحمیل می‌کند، و ثابت نیز می‌ماند.

نیچه در شکوه تسلیم نشدن و اهلی ناشدن، زیبایی مسحورکننده‌ای می‌بیند که آنرا بر نومیدی ترجیح می‌دهد. گویی که می‌پذیرد زندگی در دنیای زیباشناسی به هرحال قرین نومیدی است. اما در تسلیم نشدن، تصویر خیره کننده‌ای می‌بیند که اگرچه در مقیاس زمان لحظه‌ای بیش نیست اما آن «لحظه» را بر انسجام ذهنی و روزمرگی طولانی کسالت آور ترجیح می‌دهد.

...

من هردوی این دیدگاه‌ها را دوست دارم. هرچند از عواقب دیدگاه اول مطمئن‌ترم تا دیدگاه دوم. می‌دانم انسان‌هایی که به چیزی از ته ته دل ایمان دارند، حتی اگر آن چیز قابلیت نقد بسیاری را داشته باشد، در زمان‌هایی مقاوم‌تر، آرام‌تر و راحت‌تر هستند. به هرحال این مقاله باعث شد برم و یه مطالبی در مورد زندگی نیچه بخونم و به مطالب جالبی بربخورم. بفهمم که او چقدر بر لزوم وجود سختی در زندگی اصرار داشته و سختی‌ها رو برای خوشبختی لازم می‌شمرده. اینکه با اینکه 11 سال از آخر عمرش را در تیمارستانی گذرانده، اما هیچگاه به اعتقادهایی که داشته پشت نکرده (پس او هم به یک ایده ایمان داشته)،اینکه او به شدت مبارزه کرد تا خوشبخت شود ، ولی هرگاه شکست خورد مخالف چیزی نشد که زمانی به آن مشتاق بود و آخرسر اینکه اگرچه هرگز نتوانست همسری برای خود انتخاب کند، جایی یه جمله محشر گفته بود:

« مطمئن‌ترین درمان بیماری مردانه خودخوارشماری، دوست داشته شدن از جانب زنی زرنگ است»

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

جایی می‌خوندم ساده نوشتن یکی از سخت‌ترین کارها برای نویسندگانه

داشتم فکر می‌کردم ساده فکر کردن هم یکی از سخت‌ترین کارها برای ما آدماست.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧

دیدین گاهی بعضی جملات و شعرها رو اونقدر شنیده‌ایم که وقتی دوباره می‌شنویمشون تاثیری رومون ندارن.؟

دیشب اتفاقی آخرای قسمتی از سریال یوسف پیامبر رو می‌دیدم یاد این بیت افتادم

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

با خودم بارها زمزمه‌اش کردم و شد مثل مزه یه غذا یا یه چایی ساده که وقتی حواسمون بهش هست با وقتی حواسمون بهش نیست زمین تا آسمون فرق داره.

فکر کنم همین دو سه بیت اول شعر حافظ که با یوسف گمگشته بازآید به کنعان شروع می‌شه برای یه عمر ما بسه. اون زمانا که داد می‌زنیم: آخه خدا! کجایی؟...اون زمانا که یادمون می‌ره و دیگه تصمیم می‌گیریم همه‌چیز رو با مدیریت خودمون و اون حرفایی که فکر می‌کنیم درسته, درستش کنیم و بعد از مدتی می‌بینیم همه‌چیز خراب‌تر شد...اون زمانا که فقط و فقط می‌خواهیم به خواستمون برسیم و خون جلو چشمامون رو گرفته! و به هیچ‌ چیز یا  کس دیگه‌ای توجه نداریم...اون زمونا که خسته می‌شیم و تو دلمون می‌زنیم زیر گریه...اون زمانا که توان دوباره بلند شدن رو نداریم و  یه پوزخند می‌زنیم به ردیف کتابای مثبت‌اندیشی توی کتابخونمون... آخ که اگر مزه این بیت رو نم‌نم زیر زبونمون حس کنیم چقدر وضعیت فرق می‌کنه...

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

فکر نکردن و ذهن رو خالیه خالی نگه داشتن یکی از اون کارائیه که فکر کنم از دست آدمایی مثل ما بر نمی‌آد. ماها دائما در حال سبک سنگین کردن اتفاق‌ها، آدم‌ها، تصمیم‌ها و آینده و گذشته هستیم. به همین خاطر شاید غیر از لحظاتی که خودمون تلاش کنیم و برای چند لحظه کوتاه بخواهیم به چیزی فکر نکنیم و این موتور همیشه روشن رو خاموش کنیم، امکان ساکت کردن ذهن نیست.

اما یه‌ راه حل خوب و شدنی این وسط وجود داره. اینکه مثل یه ناظر بیرون بایستیم و ذهنمون رو نگاه کنیم و بهش اجازه ندیم داستان بسازه. همه مصیبت ما از این داستان سرائیه ذهنه.

ذهن عاشق اینه که اتفاقی رو بگیره، باهاش ور بره، سناریوهای مختلف براش بنویسه، در برابر بعضی از اون سناریوها موضع بگیره، طرف رو محکوم کنه یا ازش تقدیر کنه، ما رو رودرروی اون موضوع قرار بده و بعد باعث بشه ما از خودمون بدمون بیاد یا به آن رفتار خیالیمون افتخار کنیم و ...

اگه تلاش کنیم هر وقت می‌بینیم ذهنمون داره برا خودش داستان‌سازی می‌کنه، اونو به چیز دیگه‌ای منحرف کنیم، اون وقت آروم آروم یه تغییراتی تو فکر و نگاهمون ایجاد می‌شه. آروم آروم یاد می‌گیریم با مسائل آنگونه که واقعا رخ می‌دهند نه آنگونه که ما روزها بهش فکر می‌کردیم که رخ خواهند داد، روبرو بشیم. آروم آروم درجه حرارت 90 درجه‌ای ذهنمون وقتی قاط می‌زنه از کلی فکر طولانی و قاطی پاطی، پایین می‌آد و یه ارامشی درونمون مستولی می‌شه.

به نظر من ارزش امتحان رو داره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

کاش می‌شد بشمریم ببینیم از وقتی از خواب پا می‌شیم تا وقتی می‌ریم بخوابیم، چقدر تو ذهنمون حساب و کتاب می‌کنیم، افراد رو مورد قضاوت قرار می‌دیم، بعضی‌ها رو محکوم می‌کنیم، به بعضی‌ها حق می‌دیم، فلانی رو تو ذهنمون می‌کشیم، برای جواب دادن به اون یکی برنامه‌ریزی می‌کنیم، یاد کاری که دیروزها با کسی کرده‌ایم یا با ما کرده‌اند می‌افتیم و غمگین یا شاد می شیم، برنامه می‌ریزیم برای آیندمون و بعد از نتایج احتمالی اون برنامه‌هه به خشم می‌آییم و گارد می‌گیریم که فلانی که تو اون برنامه فلان کار رو می‌کنه، ما هم اون موقع فلان کار رو در برابرش انجام می‌دیم و ...

باید از این ذهنی که فکر می‌کنه اگه هی  پیش‌بینی کنه و بعد بچسبه به بدترین‌هاش و هی دائم به اونا فکر کنه، با این توجیه که اینجوری اون اتفاقا کمتر رخ می‌دن، رها کنیم خودمون رو

این گفتگوهای ذهنی از اول زندگی  تا همین حالای حالا، هیچ سودی برامون نداشته‌اند. هیچی. فقط ما رو بیرون نگه داشته‌اند...از معجزه حضور.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧

آخ که چقدر این تموم کردن کارهایی که برا خودت تعیین کردی تا یه تاریخ معین انجام بدی ( حتی شده تا پایان وقت اداری همون روز کاریت توی اداره) به آدم حال می‌ده. پرت میکنه از انرژی.

... 

یه کتاب عالی دارم می‌خونم بنام نیروی حال نوشته اکهارت تول و با ترجمه استاد مسیحا برزگر. کلی ازش یادداشت برداشته‌ام. می‌گه: وقتی زندگیتو پر از مشکل و مساله می‌بینی دیگه جایی برای تازه‌ها باقی نمی‌ذاری که بیایند و در تو جای بگیرن...کلید حل مشکلات در تازه‌هاست.

با خودم می‌گم این زندگی کردن تو لحظه حال هم عجب دنیائیه برا خودش. فکر کنم یکی از سخت‌ترین کارای عالم برای ماها باشه. به نظرم یکی از فرقهای عارفا بامردمان دیگه همین حضور داشتنشون بوده. اونجوری می‌شه فهمید چرا اونا همیشه آرومند. چرا با تغییر و تحول دنیای اطرافشون به هم نمی‌ریزن. چرا از نیامده‌ها ترس ندارن. چرا افسوس گذشته‌ها رو نمی‌خورن. چرا می‌تونن به راحتی فرق لذت زودگذر و لذت پایدار رو بفهمن. چرا وقتی می‌خوان با خدا حرف بزنن از شدت ذوق اشک تو چشماشون جمع می شه...چرا خوب می‌فهمن که در محضر خدا نباید معصیت کرد...

یادمه تو یه دورانی از زندگیم یه ربع قبل از اذان، می‌رفتم وضو می‌گرفتم و می‌شستم پای سجاده و منتظر نماز خوندن می‌شدم. یادمه عجیب حرف زدن باهاش رو دوست داشتم و یادمه تمام نمازم رو با یه لبخند ناخودآگاه می‌خوندم. چقدر سبک بودنم اون روزا و چقدر حس اینکه اونم دوست داره بهم انرژی می‌داد. صرفا نمی‌گفتم دوسش دارم و دوسم داره. یقین داشتم دوسش دارم و یه جورایی می‌فهمیدم دوسم داره. ...... یادمه اون روزا، روزایی بود که خیلی خرد شده بودم و دیگه کسی نبودم. شاید برا همین زلال‌تر بودم وقتی باهاش بودم.

گاهی دلم  تنگ می‌شه... اون زمانایی که زور نمی‌زدم حواسمو جمع کنم وقتی پیشش بودم. اون زمانایی که ته دلم می‌دونستم قراره چه اتفاقایی بیفته و می‌دونستم هوامو داره. اون زمانایی که واقعا از هیچی و هیچی نمی‌ترسیدم. نه از پیش‌بینی رفتار دیگرون و نه از مشکلات شغلی و مالی و بیماری و ... اون روزا از همه عمرم سالم‌تر بودم و از همه عمرم غنی‌تر و خوشحال‌تر.

می‌دونی جالبش کجاست؟ این‌که فکر می‌کنم تو آینده باز هم این حس را حس خواهم کرد...یادم می‌ره آینده‌ام همین حاله

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

شاید این یه کشمکش دائمی تو درون آدما باشه. اینکه تصمیم می‌گیریم از اینی که هستیم بهتر باشیم و بعد گاهی در میانه راه خسته می‌شیم و یه زنگ تفریح به خودمون می‌دیم و یه کم فشار به خودمون رو کم می‌کنیم  تا باز بتونیم تازه‌ نفس‌تر به سمت هدفمون پیش بریم. گاهی تو همین زمان و با مزه کردن مجدد اون چیزی که داشتیم با تلاش و زور ازش دل می‌کندیم یا ازش فرار می‌کردیم, کار خراب می‌شه و ما دوباره به سمت اون عادتمون بر می‌گردیم. تو این موقعیت‌ها چند جور اتفاق می‌افته. گاهی بعضی سخنان و دیدگاه‌ها ما رو تو انتخابمون مردد یا محکم می‌کنه. مثلا اینکه می‌گن جوون برا رسیدن به شناخت حقیقی باید جوونی‌هاشو کرده باشه  یا یه جمله که من چند روز پیش به چشمم خورد که می‌گفت: هیچ‌وقت درون خودت رو با بیرون آدما مقایسه نکن (هرچند من از این جمله خوشم اومد و احساس کردم تو خیلی از موقعیت‌ها می‌تونه دلداری خوبی باشه, اما قابلیت سوء‌استفاده زیادی هم داره) .

گاهی هم نه. ما بعد از رجعت به آن عادتی و رفتار و فکری که می‌خواستیم ازش دور بشیم و نشده, با یه دلمشغولی دائم ذهنی و دلی مواجه می‌شیم. یه جور وسواس درونی که دائما یه گفتگوی درونیه قوی رو با ما تشکیل می‌ده و دائم یا سرزنشمون می‌کنه که چرا نتونستیم رو قول خودمون پابند بمونیم یا چرا اینقدر بی اراده‌ایم یا ... حتی اینکه اصلا چرا ما اینقدر به خودمون گیر می‌دیم؟!

فکر می‌کنم همه ما روش خاص خودمون رو برا مواجهه با این موقعیت‌ها داریم و نمی‌شه یه روش رو به همه دیکته کرد.

اما به هرحال, تو این دنیای تکنولوژی و فست فود و ارزشمندی ثانیه‌ها, آنقدر روند و سیر رندگی ما تند شده که گاهی یک تلاش مداوم, عمیق و مملو از تعهد برای ما خیلی خیلی سخت می‌شه. شاید بشه گفت خیلی از ما دیگه اعتقاد واقعی‌ و دلی به لزوم و ارزش عمیق تقوا و خویشتن‌داری نداریم. خیلی از ما گیج گیج می‌زنیم. بین این روزمرگی مملو از سختی‌ها که به ما قبولونده همین که یه‌ کم وجدانمون هنوز زنده است و آدم خوبی هم هستیم دیگه کافیه و برا این دوره و زمونه زیاد هم هست! و بین نبود الگوهایی که بتونیم فارغ از یک ذهن الکی ایراد گیر بهشون نگاه کنیم و ازشون برا زندگی معنویمون الگو برداریم. و بین خستگی‌های مداوممون از تلاش‌های بی‌ثمر برای کشیدن خودمون به بالا.

...

ماه رمضان شروع شده. این تمرین سی روزه نخوردن و نیاشامیدن, فرصت خوبیه برا آروم بودن و بیشتر فکر کردن. فرصت خوبیه برا اینکه ببینیم می‌تونیم صدای درونیمون رو بشنویم؟ فرصت خوبیه برا اینکه نه صرفا با ذکر و ادعیه, بلکه با باز کردن چشم زیبا بین, آرام, فروتن, متبسم, خوش‌روی, و عمیق وجودمون, خدایی که تو گوشه دل و ذهنمون جا گرفته رو دوباره ببینیم و لذت حتی یه کلمه گفتگو باهاش رو به خودمون بچشونیم.

با دوستی چند روز پیش‌ها صحبت می‌کردم که می‌گفت تو مسیر اومدن به اداره از شنیدن طنین صدای قدم‌هاش بر سکوت کوچه‌های اول صبح و رنگ گرگ و میش هوا و صدای خش خش برگهایی که زیر پاهاش خرد می‌شن کلی کیف می‌کنه... گاهی همین حس‌های خوب, ساده و فراموش‌شده مقدمه عالی‌ای برای بو کردن خداست.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧

چندین شب و خاموشی, وقت است که برخیزم

وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان

 صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم..

برخی تغییرها, تصمیم‌ها و عظم‌ها نیاز به این تحرک عظیم دارند...عظیم و قوی و مصمم و مقتدر

گاهی مجبور می‌شیم با سایه‌های درونمان چهره به چهره بشیم و بعد سالهای سال که گوشه وجودمان بوده‌اند و می‌دانستیم آنجایند اما از عمد از آنها چشم‌پوشی می‌کردیم, زل بزنیم تو چشماشون و شروع کنیم به شناختنشون.

گاهی نتیجه شناخت خودمون و اون تو پستویی‌های دلمون خیلی دردناکه. حتی گاهی خیلی مایوس‌کننده است. اما تا اونا رو نشناسیم خودمون رو نمی‌شناسیم و تا خودمون رو نشناسیم نمی‌تونیم لذت یه لحظه خودمون بودن رو درک کنیم. اینکه چی هستیم؟ هدفمون چیه؟ چرا اینقدر تشویش داریم؟ چرا متزلزلیم؟ چرا ذوق نمی‌کنیم؟ چرا شاد نیستیم؟ چرا ذهن و دلمون هماهنگ نیست؟ چرا وسط رومیه روم و زنگیه زنگ بهت زده‌ایم و به هر دو طرف نگاه می‌کنیم؟ و ...اصلا چرا داریم روز به روز و شب به شب و هفته به هفته به زندگیمون که داره می‌گذره نگاه می‌کنیم و دهنمون وا مونده!

اگه بفهمیم انجام چه‌کاری ما رو آروم می‌کنه و دوباره زنده‌امون می‌کنه و سبک, خیلی خیلی تحولات خوب تو زندگیمون اتفاق می‌افته. خیلی.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧

استاد می‌گفت: باید بدن را از فضای تنبلی بیرون کشید. تنبلی یعنی به تن بگوییم بلی! خواسته‌هاشو بی چون و چرا بپذیریم و نذاریم بهش بد بگذره. جلوی خواسته‌هامون نایستیم و نذاریم آب تو دل بدنمون تکون بخوره.

فکر می‌کردم که بعضی از حکمت‌ها هرچند کهن هستند اما ما هنوز هم اثرات زنده اونا رو تو دور و برمون می‌بینیم. یعنی تاریخ مصرفشون صرفا مال اون زمانا نیست. هنوز هم صادقند و کلی حرف برای ما دارن. این تلاش کردن و ثمره تلاش رو دیدن از همون حکمتهاست. اینکه خیلی اوقات بایست روی نفس خودت پا بذاری از همون حکمتهاست. اینکه بدونی نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود از همون حکمتهاست. اینکه بدونی رسیدن به یه نقطه متعالی در هر زمینه‌ای لازمه‌اش تلاش و کوشش خستگی ناپذیر و بی‌چشمداشت و بی‌وقفه است از همون حکمتهاست.

چند وقت پیش تو سایت wiki how داشتم دنبال مطلبی می‌گشتم چشمم به یه مقاله خورد در مورد اینکه چجوری بایست زبان انگلیسی رو تقویت کرد. می‌دونین توش چی نوشته بود؟ می‌گفت باید عاشق و بی‌قرار یادگیری بشی. حداقل هفته‌ای یک کتاب متوسط تموم کنی. حتی نصفه شب هم تو خواب اگه معنای یه لغت به ذهنت اومد و دیدی روش شک داری باید پاشی و اونو پیدا کنی. می‌گفت باید همه ذکر و فکرت زبان یاد گرفتن باشه. هرچیزی که انگلیسی هست تو هر زمینه و رشته‌ای اگه دستت اومد تا نخوندیش ازش نگذری. بعد می‌گفت وقتی اینجوری علاقه‌ات رو نشون دادی، اونم روشهای درستش رو بهت نشون می‌ده و عاشقت می‌شه (البته این تعابیر احساساتی از منهنیشخند)

این مقاله رو که خوندم خیلی تکون خوردم. دیدم اونقدر تن‌بل شده‌ام که خوندن اینجور دستورات برام شده افسانه و داستان. انگار مال زمان من نیستند این نوشته‌ها. دیدم یه چیزی درونم می‌گه ولش کن بابا، ببین راه میان‌بر نداره؟ دیدم یه بخشی از وجودم وحشت کرده از حتی یه‌کم سختی کشیدن برای مطالعه بیشتر. دیدم یه جایی از اعماق ذهنم می‌گه که چی؟ هان؟. دیدم اون بخشه اومد و کلی آدم رو جلوم ردیف کرد که با ربع دانسته‌های من به مقام‌هایی رسیده‌اند که شاید آرزوی من باشه...

دلم برای خودم سوخت. حالا می‌فهمم اونایی که زندگی‌نامه‌اشون رو می‌خونیم که با دود چراغ و کار توام با درس خوندن و مشقت‌های طاقت‌فرسای فقر خانوادگی موفق شدن، چقدر تو موفقیتهاشون محکمند و استوار و چقدر خیلی از موفقیت‌های چشم‌نواز دور و  زمونه ما  زودگذرند و فانی.

یه تصمیمایی گرفته‌ام با خودم. امیدوارم بتونم اونا رو عملی کنم. یادم نمی‌ره بزرگترین دستور عرفا به شاگردهاشون کنترل کامل ذهن و جسم بوده. فکر می‌کنم باید از خودم خجالت بکشم اگه حتی یه‌بار چون سختمه که فلان کارو نکنم یا فلان کار رو بکنم، با خودم بگم ولش کن بابا! مگه چقدر عمر می‌کنم؟ واسه چی اینقدر به خودم سختی بدم؟ دنیا مگه چند روزه؟ اصلا آخرش so what؟ (با این گفتگوی درونی وقتی می‌خواهید رژیم بگیریم یا یه عادت رو از شرش خلاص بشیم آشنایید؟)

یادم نره که «موفقیت با کیفیت »با «موفقیت بدون کیفیت» زمین تا آسمون فرق داره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧

مادر من یه عادت خوبی داره و اون اینه که وقتی یه حرف یا جمله قشنگ می‌بینه یا می‌شنوه، زود یه‌جا یادداشت می‌کنه تا یادش نره...چند روز پیش که رفته بودم منزلشون گلدوناشون رو آب بدم، دیدم رو یه تیکه کاغذ نوشته: ای دنیا، اگر بنده من تو را خواست، او را بنده خود کن، اما اگر مرا خواست، تو بنده او شو...

یاد یه حرف یه دوست خوب سر نهارخوردن‌های اداره افتادم که از خانم عارفی تعریف می‌کرد که به همه‌چیز رسیده بود و وقتی ازش پرسیده بودن تو چکار کرده‌ای که به اینجا رسیده‌ای، گفته بود، خیلی خیلی ساده...من هر چی خواستم رو از خدا خواسته‌ام. حتی شخصی‌ترین نیازهای زندگیمو.

فکر می‌کنم حس خوبی داره وقتی آدم همه‌چیزش رو از خود خدا بخواد. همون لذت گفتگوی درونی با خدا یه دنیا می‌ارزه.

حتی فکرش هم یه حس بی‌نیازی و اقتدار و آرامش به آدم می‌ده.

SIP2007724

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC