﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>یه مرد امیدوار</title>
    <description>moodi's description</description>
    <link>http://moodi.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>یه مرد امیدوار</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 15 May 2012 12:30:50 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>گذر زمان</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این خیلی شایعه که اگه بگی چقدر زود گذشت، بهت می&amp;zwnj;گن معلومه خوش گذشته. فرض بر اینه که وقتی آدم توی درد و رنجه، زمان خیلی کند می&amp;zwnj;گذره و گاهی یه ساعت یا یه روز یه عمر برا آدم به نظر می&amp;zwnj;آد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شاید این نتیجه&amp;zwnj;گیری سیاه و سفید رو نشه همیشه تعمیم داد اما به هرحال اغلب روزها و لحظات سخت، زود نمی&amp;zwnj;گذرن و لحظات لذت و خوشی هم&amp;nbsp;طولانی به نظر&amp;nbsp;نمی&amp;zwnj;رسن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به نظر من اما توی این زندگی روزمره ماها، فارغ از خوشی یا غم، تمرکز نداشتن و پرت بودن حواس و ذهن و تفکر ماها خیلی توی این گذر سریع زمان موثره. چون اغلب برنامه زندگی رو خواب+ کار+ غذا پر کرده، لذا همین روزمرگی هم به بی&amp;zwnj;توجهی ما به روزهای زندگی دامن زده. همین اینترنت کلی توی حواس&amp;zwnj;پرتی و نیم&amp;zwnj;خورده خواندن و فکر کردن ما موثره و بعد نمی&amp;zwnj;فهمیم واقعا چرا اینقدر زود به زود هفته&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گذرن و برامون خیلی پیش می&amp;zwnj;آد که می&amp;zwnj;گیم وای: پارسال اینکار رو کردم!! به نظرم میآد دو سه ماه پیش بود!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اگه ته هفته نشستیم توی خونه و جمع زدیم دیدیم توی کل هفته کارهایی که کردیم و پایدار و مفید بوده&amp;zwnj;اند، خیلی کم بوده، اما هر شب از خستگی نمی&amp;zwnj;فهمیدیم حتی چطور خوابیده&amp;zwnj;ایم، باید بدونیم یه&amp;zwnj;جای کار درست چفت نشده. یه چیزی داره ما رو خسته می&amp;zwnj;کنه که چند سال بعد وقتی بهش فکر می&amp;zwnj;کنیم چهارتا نقطه عطف درست و حسابی هم نداره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اگه اینطور باشه باید از همین حالا فکری براش کرد&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moodi.persianblog.ir/post/496</link>
      <author>یه مرد امیدوار</author>
      <comments>http://moodi.persianblog.ir/comments/1641/9443869/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1641.post-9443869</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 12:30:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حس آزاردهنده عقب ماندگی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی از کارکردهای زندگیه مدرن اینه که دائما حس می&amp;zwnj;کنیم عقب مانده&amp;zwnj;ایم. از کارهای آتی، از برنامه&amp;zwnj;هایی که باید انجام بدیم تا بهتر بشیم، از فلان مدل لباس، موبایل، خانه، ظروف پذیرایی، مبلمان، آهنگ جدید توی بازار و خیلی چیزهای دیگه. همیشه یه چیزی هست که از اونچه ما داریم بهتره یا در واقع &amp;laquo;بهتر به نظر می&amp;zwnj;رسه&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دقت کردین اینجوری خیلی وقته تقریبا لذت &amp;laquo;داشتن&amp;raquo; رو از دست داده&amp;zwnj;ایم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمی&amp;zwnj;خوام برگردیم به خاطرات خوب گذشته و این&amp;zwnj;که اون موقع&amp;zwnj;ها با داشتن یه چیز کوچیک روزها و ماه ها سرگرم می&amp;zwnj;شدیم و روی ابرا راه می&amp;zwnj;رفتیم. می&amp;zwnj;خوام تمرکز کنیم ببینیم چطور می&amp;zwnj;شه از این مقایسه دائم خوشبختی خودمان با دیگران دست برداریم و&amp;nbsp;از چیزی که داریم و هستیم، لذت ببریم و شاکر باشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مزه مزه کردن بودن&amp;zwnj;ها و داشته&amp;zwnj;هایمان هنر بزرگیه که باید روش تمرین کنیم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moodi.persianblog.ir/post/495</link>
      <author>یه مرد امیدوار</author>
      <comments>http://moodi.persianblog.ir/comments/1641/9375191/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1641.post-9375191</guid>
      <pubDate>Thu, 03 May 2012 05:50:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خوب‌تر بودن</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;فرانسواز عادت دارد بگوید همه چیز را می&amp;zwnj;داند...او مطلقا حاضر نیست شگفت&amp;zwnj;زده شود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;پروست چگونه می&amp;zwnj;تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دوباتن، نشر نیلوفر&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این&amp;zwnj;که بتونی از موفقیت دوست، آشنا یا یه همکار صمیمانه خوشحال بشی (گاهی خیلی تمرین می&amp;zwnj;خواد)، این&amp;zwnj;که بتونی&amp;nbsp;از دونستن یا دیدن و شنیدن چیزی که نمی&amp;zwnj;دونستی، ندیده&amp;zwnj;بودی و نشنیده&amp;zwnj;بودی شگفت&amp;zwnj;زده بشی و اونو نشون بدی، و&amp;nbsp;این&amp;zwnj;که این رفتارهات صمیمانه باشه و نه یه ادای همیشگی و تصنعی، خیلی برا زنده&amp;zwnj;بودنت و سلامتیه روحت خوبه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moodi.persianblog.ir/post/494</link>
      <author>یه مرد امیدوار</author>
      <comments>http://moodi.persianblog.ir/comments/1641/9313637/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1641.post-9313637</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Apr 2012 03:18:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ما و داستانهای خدا</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;...اگر به شما در احد زخمی برسد، آن گروه را نیز زخمی همانند آن در بدر رسیده. و ما این روزهای شکست و پیروزی را در میان مردم می&amp;zwnj;گردانیم تا خدا مومنان واقعی را معلوم گرداند&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;سوره مبارکه آل عمران: آیه 140&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;چقدر بطن این آیه می&amp;zwnj;تونه دل آدم رو توی زندگی روزمره آروم کنه...این&amp;zwnj;که باور کنیم یه قوانینی توی این طبیعت هست که با کم و زیاد ما، کم و زیاد نمی&amp;zwnj;شه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moodi.persianblog.ir/post/493</link>
      <author>یه مرد امیدوار</author>
      <comments>http://moodi.persianblog.ir/comments/1641/9252827/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1641.post-9252827</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 09:00:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هدر رفتنمون</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی باید خودت رو بگیری و محکم تکون بدی و از خودت بپرسی: ببین یارو! دغدغه&amp;zwnj;هات چین؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد اگه دیدی مدل تلویزیون و آهنگ جدید فلانی و قسمت بعدی سریال فلان و همراهی&amp;zwnj;های الکی با حرفها و تفسیرهای الکی بعضی&amp;zwnj;ها و مدل موبایلت و فلان رستوران و کافی&amp;zwnj;شاپ متفاوت ازت ریخت بیرون... یقه&amp;zwnj;اش رو صاف کنی و با غم.....به خودت بگی...:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چقدر بنجل شده&amp;zwnj;ای داداش!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moodi.persianblog.ir/post/492</link>
      <author>یه مرد امیدوار</author>
      <comments>http://moodi.persianblog.ir/comments/1641/9218405/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1641.post-9218405</guid>
      <pubDate>Thu, 05 Apr 2012 05:38:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عامل بودن</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;توی زندگی روزمره، توی محل کار و خونه، یکی از راحت&amp;zwnj;ترین و ساده&amp;zwnj;ترین راه&amp;zwnj;ها، رفع مسئولیت و مقصر دانستن دیگرانه. خیلی اوقات هم درسته. چون واقعا دیگران مقصرن. رییس، همکار، همسر گاهی کارهایی می&amp;zwnj;کنن که از نگاه ما واقعا غیرعقلانیه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در مقابله با این وضعیت اغلب آدما تصمیم می&amp;zwnj;گیرن که صرفا بازگو کننده مشکلات باشن. تبدیل می&amp;zwnj;شن به بلندگو و مفسر مشکلات. با خودشون هم فکر می&amp;zwnj;کنن دارن به شرکت، محیط خانه یا ... کمک می&amp;zwnj;کنن. اما این فقط ساده&amp;zwnj;ترین کار و راحت&amp;zwnj;ترین کاره. در مقابل بعضی آدما تصمیم می&amp;zwnj;گیرن &amp;laquo;عامل&amp;raquo; باشن. اونا هم مشکلات رو می&amp;zwnj;بینن و خیلی جاها بهشون اجحاف هم می&amp;zwnj;شه اما در مقابله با این مسائل، تمرکزشون رو می&amp;zwnj;ذارن اول روی بهبود خودشون، بعد روی یافتن راه حل نه مشکل، بعد هم فرضا توی محیط کار تلاش می&amp;zwnj;کنن نیازهای نهفته رییس رو پیدا کنن و بدون انتظار پاداش سریع، اونا رو جواب بدن. یعنی می&amp;zwnj;شن بخشی از نیروی پیشروی شرکت. اینا کارمندن اما در حقیقت همراه رییسند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بقول استفان کاوی، اینگونه افراد آگاهانه تصمیم می&amp;zwnj;گیرند نور باشند نه داور، الگو باشن نه منتقد. این آدما تصمیم می&amp;zwnj;گیرن از آزادی اندک خوشون هر روز استفاده کنن تا اوضاع رو بهبود بدن و به همین خاطر اون آزادی اندک روز به روز گسترده&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شه. اما آدمایی که از این آزادی حتی اندکشون کمک نمی&amp;zwnj;گیرن، یواش یواش به جایی می&amp;zwnj;رسن که می&amp;zwnj;بینن فقط دارن نفس می&amp;zwnj;کشن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اول ساله و بهترین موقعیت برا پیمان بستن با خودمون برا بهتر شدن و پیشرفت کردن. هدفی برا خودمون تعیین کنیم، حتی تعهدی خیلی کوچیک، و تلاش کنیم بهش پایبند بمونیم. اگه بتونیم از این تعهد تخلف نورزیم، و بر سر پیمانمون بایستیم، به تدریج احساس حرمتی عظیم خواهیم کرد. به قول همین آقای کاوی با این&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;تونیم به منزلتی درونی دست پیدا کنیم که به ما معرفت خویشتن&amp;zwnj;داری، شهامت و نیرو می&amp;zwnj;ده و به تدریج حرمت ما نزد خودمون از حال و احوالمون بیشتر می&amp;zwnj;شه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این خیلی حس خوبیه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moodi.persianblog.ir/post/491</link>
      <author>یه مرد امیدوار</author>
      <comments>http://moodi.persianblog.ir/comments/1641/9170307/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1641.post-9170307</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Mar 2012 03:44:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سال 1391</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;روزهای آخر سال است...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;خیلی ها از پیش ما رفتند و امسال کنار ما نیستند...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;و خیلی ها آمدند و امسال برای اولین بار کنار ما جمع اند...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;زندگی همین فاصله ی آمدن ها و رفتن هاست...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;اما هنوز هستند کسانی که فرصت نکردیم که بگوییم چقدر دوستشان داریم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;و کسانی&amp;nbsp; که چقدر آرزوی ماست که دستانش را محکم در دستانمان بگیریم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;در چشمهایش زل بزنیم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;و بگوییم چقدر دوستش داریم...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;روزهای آخر سال است...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;حق همه ماست که آرزو کنیم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;که آرزو داشته باشیم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هر چند تا که دلمان خواست...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هر چقدر که دلمان خواست...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هر چه که دلمان خواست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;او نه غول چراغ جادوست که مهلت 3 آرزو بیشتر را ندهد...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نه رئیس بخشی ست که شرط و شروط تعیین کند...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نه فیلسوف قرن بیست و یکم که بگوید هر آنچه هست را بپذیر...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نه مبلغ دین که آرزوکردن را با گناه برابر کند...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;او قدرت برتر است&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;می دانیم که هست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;می دانیم که می بیند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;می دانیم که می شنود&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;می دانیم که می خواهد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;همه او را حس کردیم...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;پس آرزو کنید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هر چند تا که می&amp;zwnj;خواهید...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هر چقدر که می&amp;zwnj;خواهید...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هر چه که می&amp;zwnj;خواهید...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اصلا تمام آرزوها یتان را روی برگه بنویسید و از بر شوید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;از عمق وجودتان بخواهید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بخواهید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بخواهید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;می&amp;zwnj;دانم و مطمئنم که به بهترین&amp;zwnj;هایش خواهید رسید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;روزهای آخر سال است...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;معطل نکنید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;آرزوهایتان را ردیف و مرتب کنید&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;em&gt;این متن را جایی دیدم و زیبا بود. آوردمش اینجا.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;سال نوی همه مبارک. انشاالله همه&amp;zwnj;امان جرات رویاپروری، رفتن در دل موقعیت&amp;zwnj;هایی که می&amp;zwnj;ترسیدیم، مهربان&amp;zwnj;تر شدن با دیگران، وسعت بخشیدن به نگاه، خوب گوش دادن، جیب پر پول، توانایی لبخند زدن به بعضی از چیزهایی که روی اعصابمون می&amp;zwnj;رفته، درک معنا و دلیل زنده بودنمون و روزی هفت هشت ثانیه درست حرف زدن با خدا رو توی این سال جدید&amp;nbsp;تجربه کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;خوب باشین و خوش و سلامت و پر از برکت. آمین یا رب العالمین&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moodi.persianblog.ir/post/490</link>
      <author>یه مرد امیدوار</author>
      <comments>http://moodi.persianblog.ir/comments/1641/9132884/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1641.post-9132884</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 11:14:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گنج خودمون</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همه ماها یه&amp;zwnj;عالمه کتاب از زندگی و سخنان آدم&amp;zwnj;های بزرگ خوانده&amp;zwnj;ایم. کلی به شیوه زندگیشان فکر کرده&amp;zwnj;ایم. کلی مجله خریده&amp;zwnj;ایم تا بدانیم فلانی چطور زندگی می&amp;zwnj;کند و چگونه روزش را می&amp;zwnj;گذراند و چه چیزی را دوست دارد. به بزرگترهایمان نگاه می&amp;zwnj;کنیم و از آنها تجربه می&amp;zwnj;اندوزیم. و هزارتا کار دیگه که نمایشی است از احساس طبیعی ما برای بهتر شدن مداوم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از یکی دو سال قبل با علم به این&amp;zwnj;که راجع به خیلی از چیزهای مهم خصوصا در مورد رشته&amp;zwnj;ام اطلاعات عمیق ندارم و به&amp;zwnj;ویژه این&amp;zwnj;که هرچه می&amp;zwnj;خوانم، درست زمانی که بهش نیاز دارم یادم می&amp;zwnj;رود، شروع کردم به گردآوری هر مطلبی که جایی می&amp;zwnj;خواندم و احساس می&amp;zwnj;کردم مهم&amp;zwnj;اند. زیر خطوط مهم&amp;zwnj;اش خط می&amp;zwnj;کشیدم و بعد تمام آنها را در هشت یا نه تا زونکن که بصورت موضوعی تقسیم&amp;zwnj;بندی شده بودند نگهداری می&amp;zwnj;کردم. کار خوبی بود و هست. اما یه روز متوجه شدم باز خیلی فرقی نکرده. من فقط در گردآوری منظم&amp;zwnj;تر شده بودم. اما مطالب را نمی&amp;zwnj;خواندم. برنامه&amp;zwnj;ای ریختم برای خوندن و چند تا از زونکن&amp;zwnj; ها رو تموم کردم. خیلی احساس خوبی بود. اما باز بعد از مدتی جزئیات مطالب یادم رفت. باز نیاز بود دوره کنم و در همان حال دائم این زونکن&amp;zwnj;ها بایست از اطلاعات جدید پر می&amp;zwnj;شد. به هرحال پروژه نیمه متوقف است الان. یعنی شاید ماهی چند تا مطلب برود داخل زونکن&amp;zwnj;ها اما کلی احساس گناه از این&amp;zwnj;که خب کی وقت می&amp;zwnj;ذاری اینا رو بخونی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خیلی از ماها با تجربیاتی که خودمان اندوخته&amp;zwnj;ایم و درس&amp;zwnj;هایی که گرفته&amp;zwnj;ایم یه پا فیلسوفیم. خودمان می&amp;zwnj;توانیم یه سبک زندگی برا خودمان تعریف کنیم. نمی&amp;zwnj;خواهم بگویم نیازی به یادگیری از بزرگان نداریم. به هیچ&amp;zwnj;وجه. گاهی یه جمله کوتاه از یه آدم بزرگ تمام زندگی ما رو تغییر می&amp;zwnj;ده. گاهی همین جملات رو ما هم بهش رسیده&amp;zwnj;ایم اما جوری که اونا می&amp;zwnj;گن، جوریه که آدم رو از جاش تکون می&amp;zwnj;ده و می&amp;zwnj;اندازتش وسط تلاش برا موفقیت. با این&amp;zwnj;حال گاهی صرفا تبدیل می&amp;zwnj;شیم به زونکن&amp;zwnj;های آدم&amp;zwnj;ها و کتابها و مطالب خوب. بعد یادمون می&amp;zwnj;ره این خود خودمون کلی تجربه از همین آدمها و کتابها بدست آورده که چون خیلی تحویلش نمی&amp;zwnj;گیریم، جرات نمی&amp;zwnj;کنه بهمون بگه. ولی ماها خودمون بهتر از هرکس دیگه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;دونیم چه چیزی باعث سردردمون می&amp;zwnj;شه، چی حالمون رو جا می&amp;zwnj;آره، چی کوکمون می&amp;zwnj;کنه و کلی انرژی بهمون می&amp;zwnj;ده، چه کاری خستگیمون رو در می&amp;zwnj;بره، چه برنامه&amp;zwnj;ای رو دوست داریم ببینیم، چه آهنگی انرژیمون رو می&amp;zwnj;مکه، چه غذایی بهمون سازگاره، چه منظره&amp;zwnj;ای دلمون رو می&amp;zwnj;لرزونه، چه آدمایی رو دوست داریم باهاشون باشیم،&amp;nbsp;فکر کردن به کدوم آرزوها پر انرژیمون می&amp;zwnj;کنه و فکر کردن به کدوماشون افسردمون می&amp;zwnj;کنه&amp;nbsp;و خیلی چیزای دیگه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ما هممون یه فیلسوف کوچک باتجربه درونمون داریم. بد نیست قبل از آغاز سال یکی دو ساعت با خودمون خلوت کنیم و خودمون رو یه ورانداز بکنیم. این که حس کنی تو هم فلسفه&amp;zwnj;هایی برا خودت داری ( نه این&amp;zwnj;که مغرور بشی و دیگه نری سراغ بهتر شدن) و این فلسفه&amp;zwnj;ها بنا به تجربیات تو کارامد و مفید هم هستند حس خیلی خوبیه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;em&gt;انسان می&amp;zwnj;تواند مایه شگفتی جهان باشد ولی زن و خدمتکارانش هیچ چیز قابل ملاحظه&amp;zwnj;ای در او نبینند. معدودی از انسان&amp;zwnj;ها مایه شگفتی خانواده خود بوده&amp;zwnj;اند&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;مونتنی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moodi.persianblog.ir/post/489</link>
      <author>یه مرد امیدوار</author>
      <comments>http://moodi.persianblog.ir/comments/1641/9003164/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1641.post-9003164</guid>
      <pubDate>Mon, 27 Feb 2012 03:40:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تاثیر مرگ بر زندگی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این روزها شوک از دست دادن آشنایی نه&amp;zwnj;چندان نزدیک، اما خیلی زنده و واضح، یکی دو روز مرا در بهت فرو برد. این&amp;zwnj;که یه&amp;zwnj;دفعه یه آدم جوان و سرحال و بدون هیچ مشکل، با یه زن جوون و یه بچه خیلی کوچیک بیفته و بمیره، خیلی غریب بود. اونم وقتی مثل این&amp;zwnj;که می&amp;zwnj;خوای بری نون بخری، راه افتاده باشی بری برا دل دردت دکتر، بعد تو&amp;nbsp;صف انتظار یه&amp;zwnj;دفعه هم سکته مغزی بکنی و هم قلبی!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این روزها دائما دارم به این فکر می&amp;zwnj;کنم که&amp;nbsp;اون آدم عزیز، اونروز به چه چیزی فکر می&amp;zwnj;کرده، چه برنامه&amp;zwnj;هایی برای بعد از ظهرش داشته، چجوری از همسرش خداحافظی کرده؟ چه چیزایی رو نگفته؟ آیا بچه&amp;zwnj;اش رو بوسیده؟ و این&amp;zwnj;که ...چقدر آماده اون دنیا بوده؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مرگ خیلی به ماها نزدیکه. می&amp;zwnj;گن وقتی آدم به فرشته مرگ اعتراض می&amp;zwnj;کنه و می&amp;zwnj;گه چرا اینقدر ناغافل، می&amp;zwnj;گه ندیدی فلان روز فلان همسایه&amp;zwnj;ات رو بردم، فلان روز فلانی رو، فلان روز جوون&amp;zwnj;تر از تو رو، فلان روز مسن&amp;zwnj;تر از تو رو...بعد می&amp;zwnj;گه اینا همه نشونه بود و تو توجهی نکردی...(اگه از پائولو کوئلیو بشنویم که باید زبان نشانه&amp;zwnj;ها رو دانست و بهشون توجه کرد، بیشتر تحویل می&amp;zwnj;گیریم&amp;nbsp;). به همکارم می&amp;zwnj;گفتم اینجور مرگ&amp;zwnj;ها مثل حالت کسی که لباسهاش الکتریسیته داره و از کنارت رد می&amp;zwnj;شه است، یه گز و تکون خاصی می&amp;zwnj;ده تو رو و چند روز مشغولت می&amp;zwnj;کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;em&gt;خدا انشاالله رحمتش کنه و خانواده&amp;zwnj;اش رو صبر بده که می&amp;zwnj;دونم خیلی خیلی سخته.&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا دارم به این فکر می&amp;zwnj;کنم که آدمهای بزرگ چطور می&amp;zwnj;تونستن اینها رو ببینن و تا آخر عمرشون هم تلاش کنن و ناامید نشن. این&amp;zwnj;که حضرت علی (ع) می&amp;zwnj;گه جوری زندگی کن انگار فردا می&amp;zwnj;میری، و جوری برنامه&amp;zwnj;ریزی و تلاش کن انگار عمر جاودان داری، خیلی معنا داره. یعنی یه نسخه&amp;zwnj;ای هست اینجور زمان&amp;zwnj;ها که هم می&amp;zwnj;ذاره غم&amp;zwnj;دار بشی، هم به غمت احترام میذاره، هم وادارت می&amp;zwnj;کنه از مرگ درس بگیری و آدم&amp;zwnj;تر بشی، هم بفهمی ارزش این دنیا چقدر کمه و چقدر این&amp;zwnj;همه حرص و جوش و اعصاب&amp;zwnj;خردی و یکی دوتا کردن بی&amp;zwnj;ارزشه، هم عبوست نمی&amp;zwnj;کنه و نمی&amp;zwnj;ذاره از فردا بگی که چی اصلا زندگی کنم!، هم پرتت نمی&amp;zwnj;کنه تو خفه کردن خودت با لذت و بیرون&amp;nbsp;اومدن از حالت انسانی خودت&amp;nbsp;... و همه اینا خیلی سخته.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اغلب حقایق زندگی یه&amp;zwnj;جورایی مزه تلخ و شیرینی باهم داره. نه خوشیهای مادی و جسمی&amp;zwnj;اش برا آدم برای همیشه اقناع&amp;zwnj;کننده است، نه دردهاش برا همیشه است و اگه آدم خودش&amp;nbsp;نچسبه به اینجور رویدادها، آروم آروم گذر زمان از یاد آدم می&amp;zwnj;بره و آدمه بر می&amp;zwnj;گرده به زندگیش.&amp;nbsp;فکر کنم اگه بخوای به معنای این بالا و پایین&amp;zwnj;ها&amp;nbsp;پی ببری، باید حتی شده با ترس و لرز وایسی و تکون نخوری. خوش بحال اونایی که دلبستگی&amp;zwnj;هاشون به این دنیا خیلی کمه و دلشون پر می&amp;zwnj;زنه برا ملاقات با خدا.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;em&gt;هنگام مرگ، انسان به یاد جمیع مالوفات خود می&amp;zwnj;افتد: مداومت طولانی بر کارهای نیک و پیراستن فکر از امور پلید، ذخیره و سرمایه آدمی است برای زمان مرگ. چون ادمی همانگونه که می&amp;zwnj;زید، می&amp;zwnj;میرد.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;امام محمد غزالی،&amp;zwnj;احیاء علوم&amp;zwnj;الدین&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moodi.persianblog.ir/post/488</link>
      <author>یه مرد امیدوار</author>
      <comments>http://moodi.persianblog.ir/comments/1641/8928662/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1641.post-8928662</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 13:54:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>معجزه فراموش شده تمرین (3)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اونی که می&amp;zwnj;خواد بشینه فوق لیسانس بخونه، اونی که آرزوشه وزنش کمتر بشه، اونی که دلش می&amp;zwnj;خواد یه پله ارتقای شغلی بگیره، اونی که می&amp;zwnj;خواد از دلمردگی بیرون بیاد، اونی که آرزوشه از روزمرگی و باری به هر جهتی خودشو بکشه بیرون، اونی که ماه&amp;zwnj;هاست می&amp;zwnj;خواد فلان کتاب رو بخونه اما نمی&amp;zwnj;تونه، اونی که می&amp;zwnj;دونه فقط با 300 تا لغت بیشتر یاد گرفتن زبان، چندتا سر و گردن از همکارهاش می&amp;zwnj;افته جلو، و ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;لازم نیست دقیقا از همین هدفها شروع کنه. می&amp;zwnj;تونه یه روز با خودش تصمیم بگیره چهارتا قاشق کمتر بخوره و اینکار رو هم بکنه، یه روز به خودش قول بده فقط اتاق کار یا مهمون&amp;zwnj;خونه رو مرتب کنه و جارو بکشه و گردگیری کنه و اینکار رو هم بکنه؛ یه روز به خودش قول بده 10 تا لغت جدید یاد بگیره بعد تا یه هفته فقط همون ده تا رو مرور کنه و باهاشون برا خودش دوتا پاراگراف مطلب بنویسه و بعد از یه هفته بره سراغ ده تای بعدی، یه روز بالاخره اون سی&amp;zwnj;دی آهنگی که دوماهه خریده ولی نیم&amp;zwnj;خورده نیم&amp;zwnj;خورده گوشش داده رو از اول تا آخر گوش کنه؛ یه روز بشینه و لباسهاشو که دو هفته است کنار افتاده اتو کنه و ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینها و صدها کار دیگه وقتی پشتش تصمیم باشه و با اراده شروع بشه و تموم بشه، همه می&amp;zwnj;شن بنزین برا تصمیم&amp;zwnj;های بزرگتر. همشون می&amp;zwnj;شن مرهم برا اراده&amp;zwnj;های شل و ول ماها. بعد که شروع بشه و لذت دوتا کار تموم شده بیاد زیر زبون، دیگه سخته جدایی از اعتیاد موفق بودن و مثل موفق&amp;zwnj;ها فکر کردن.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moodi.persianblog.ir/post/487</link>
      <author>یه مرد امیدوار</author>
      <comments>http://moodi.persianblog.ir/comments/1641/8831804/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1641.post-8831804</guid>
      <pubDate>Tue, 31 Jan 2012 13:28:45 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
