ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥  

سال‌ها پيش،يه چيزی حدود ١٥ سال قبل، برای کنکور آماده می‌شدم. يه اعتماد به نفس قوی از اين‌که حتما پزشکی و اونم حتما در تهران. اصلا بد به دلم راه نمی‌دادم. حداقلش شهرستان يا دندونپزشکی رو ديگه مطمئن بودم. اما ... نشد! نه پزشکی و نه تهران و نه دندونپزشکی و نه شهرستان و نه حتی داروسازی! منم که ديگه حتی طرف رشته‌های ديگه هم نرفته بودم ، همين شد که فقط مبهوت ماندم و داغون. بعد طی يه پروسه زمانی ٧ ماهه، تمامی دونه دونه مصالح تشکيل دهنده من و شخصيت من از بابت شوک اين اتفاق ريخت زمين و من پودر شدم و ...

اون دوران، از سخت‌ترين دوران‌های زندگی من بود. من معدل بالايی در دوران دبيرستان داشتم (مثلا ثلث دوم سال سوم دبيرستان معدلم شده بود ٣٥/١٩ ) اما نمی‌دونستم چرا اينجوری شده بود. هرچی فکر می‌کردم عقلم به هيچ جا قد نمی داد. يه مدت سرکش شدم و با خدا از سر دنده لج افتادم. خودمو کنترل می‌کردم اما ازش خيلی دلخور بودم. من تمام سعيم را کرده بودم که بنده خوبی باشم اما اون سر آخر اينجوری جوابم رو داده بود. يه مدت بعد ديگه از همه چيز و همه کس بدم اومد. بعد يه ذره بعد افسرده شدم و ساکت. همه‌اش تو خودم بودم و حرفی نمی‌زدم. حتی ديگه فکر هم نمی‌کردم...

يادم نيست چی شد. اما يه روز يه کتاب بدستم افتاد بنام قدرت فکر. الان که نيگاش می‌کنم می‌بينم خيلی ايراد بهش می‌شه گرفت. ولی اون موقع يه جرقه رو برا من روشن کرد.آروم اروم پا شدم. با خدا آشتی کردم (يعنی در حقيقت ازش خواستم باهام آشتی کنه) بعد يواش يواش شروع کردم به دوباره ساختن خودم. از روحياتم، از اخلاقم، از نگرش‌هايم و از خيلی چيزای ديگه. دوباره همه‌ چيز رو از نو شروع کردم و اين برايم هم سخت بود و هم لذتبخش. يه سبکباری خاصی داشتم. هنوزم مزه‌اش زير زبونمه. رابطه‌ام با خدا خيلی عميق شد.جوری که يه طورايی حتی بوش رو هم حس می‌کردم. چقدر دوران خوبی بود. بعد چند ماه بعد تو يه رشته ديگه که اصلا ربطی به اون آرزوا و آمال‌های قبلی نداشت قبول شدم و با اعتماد به نفس از نو ساخته شده دوباره شروع کردم...ليسانس، فوق ليسانس، حالا هم دکترا...

ياد اون روزا که می‌افتم هميشه تو دلم آروم می‌شم. اين‌که هر سختی يه حکمتی داره. اين‌که چقدر ارتباط با خدا می‌تونه جذاب باشه. اين‌که وقتی باهاش رابطه خوب داشته باشي، از ته ته ته دل، يه آرامش و معرفتی تو دلت می‌آد که خدا وکيلی لذتش با هيچ چيزی قابل عوض کردن نيست...

می‌دونين، وقتی خدا يه همچين لطفی در حق يه بنده می‌کنه و اونو با لذت مصاحبتش آشنا می‌کنه، يه درد دائم هم دنبال اون بندهه است. اين‌که می‌بينه بخاطر روزمرگی‌ها و هوس‌ها و ... روز به روز از اون فضا فاصله می‌گيره و  يادش می‌ره اون مزهه. بعد می‌آد و با مزه‌های زودگذر و مصنوعی عوضش می‌کنه.بعد هم نمی‌فهمه چه بلايی داره سرش می‌آد. بعد هم اصلا يواش يواش اون درده هم يادش می‌ره و می‌شه بی‌درد...

برا هممون از خدا می‌خوام ماها رو به حال خودمون واگذار نکنه. می‌دونين، من برا اين مرد اميدوار بودنم سال‌هاست دارم امتحان پس می‌دم. ولی ممتحنمو خيلی مخلصشم! اميدوارم باز بياد و يه دستی رو سرم بکشه...

خدا... می‌شنفي؟