یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٤

۱- يه استاد معارف داشتم حدود ۱۰ سال پيش. يه روز داشت يه خاطره‌ای از استادان خودش نقل می‌کرد. می‌گفت دو تا از اساتيد ايشون، وقتی ازشون پرسيده بود که سخت‌ترين لحظه برای شما چی‌بوده، گفته بودند فاصله ميان دو تا وضو! البته اونا هميشه دائم‌الوضو بوده‌اند اما هر وقت نياز به تجديد اون پيدا می‌کردند، تو همون فاصله کم احساس خجالت می‌کردن که مقابل خدا  بی‌وضو هستن. 

۲- می‌گن برخی از عرفا وقتی به مراحل بالای معرفت می‌رسيدن، ديگه هنگام نشستن پای خودشونو دراز نمی‌کردن. اونا معتقد بودند که عالم محضر خداست و همانگونه که ما جلوی يه فردی که براش احترام قائليم هيچ‌وقت پامونو دراز نمی‌کنيم، جلوی پروردگار خودمون هم نبايست اين‌کارو بکنيم.

شايد اين کارا ديگه برای ماها خيلی سخت باشه. شايد هم زمونه توان اين‌طور رفتارارو از ما گرفته. به نظرم زياد مهم نيست. مهم يه چيز ديگه است. اين‌که بتونيم خودمونو عادت بديم که حضور خدا رو کنارمون حس کنيم. نفس نفس زدنشو وقتی تند می‌ريم يا گرمای بدنشو وقتی کنارمون می‌ايسته. دست نوازششو وقتی به نوازش احتياج داريم و گوش جان برای شنيدن راهنمايی‌هاش وقتی دستمون به هيچ جا بند نيست.

حس يه خدای مهربون در کنار آدم و همراه آدم، حس خيلی خوبيه. خصوصا اگه تصورمون از اون، يه همراه هميشگی و مهربون و سنگ صبور و قوی و قدرتمند و حافظ و باز هم مهربون باشه.

خدای مهربون، می‌شه کمکمون کنی با تمام وجودمون حست کنيم؟

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC