یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٤

بدين وسيله استعفاى خودم را از بالغ بودن اعلام مى كنم! من تصميم گرفته ام مانند كودكى ۶ ساله زندگى كنم... مى خواهم به دورانى بازگردم كه زندگى ساده بود، دورانى كه همه آنچه از دنيا مى شناختم رنگ ها، تخته سياه و لالايى شبانه بودند، و من چيزى را كه نمى دانستم، نمى دانستم، و نگرانى هم نداشتم... من نمى خواهم زندگى ام از هنگ كامپيوتر، كوه مدارك و خبرهاى تاثر انگيز تشكيل شده باشد. مى خواهم به نيروى يك لبخند، يك آغوش، يك حرف زيبا ايمان بياورم... مى خواهم دوباره ۶ ساله باشم...

نمی‌دونم شما هم مثل من گاهی دلتون خواسته برگردين به دورانی که کمتر مسئوليت داشتين؟ کمتر فکر فردا و روز مبادا رو داشتين؟ در لحظه شاد بودين و در لحظه غمگين؟ جايزه‌ای کوچيک براتون رويايی بود که به ذوقش می‌خوابيدين؟ از خوردن يه بستنی قيفی به معنای واقعی کلمه حال! می‌کردين؟ و ..

امروز يه مطلبی تو روزنامه شرق خوندم که حسابی زد تو برجکم!! ولی قشنگ بود و آموزنده. لينکش رو براتون می‌ذارم تا اگه حوصله داشتين يه ۵ دقيقه‌ای وقت بذارين بخونينش. برا هممون خوبه.

http://www.sharghnewspaper.com/841018/html/ppez.htm

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC