یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٥ آذر ۱۳۸٤

خيلی از ماها تو خاطراتمون، لحظاتی رو به ياد می‌آريم که بهش می‌گيم خاطره بد. يعنی مثلا يه کاری کرده‌ايم که نمی‌بايست می‌کرديم و حالا هروقت به ياد اون می‌افتيم، حتی اگه مربوط به سال‌ها قبل باشه، يه جايی تو دلمون فشرده می‌شه و حالمون گرفته می‌شه. اين‌جور موقع‌ها اگه زود خودمونو جمع و جور نکنيم، می‌بينيم ظرف چند دقيقه آن‌قدر به اين موضوع فکر کرده‌ايم و خودمونو سرزنش کرده‌ايم که برای پاک کردن اثرش بايست روزها زحمت بکشيم.

يه موقعی فکر می‌کردم روش مقابله با اين موضوع، همون روش اسکارلته! تو فيلم بر باد رفته، اسکارلت اوهارا وقتی به مشکل بزرگی می‌رسيد سريع می‌گفت، فعلا برای اين کار وقت ندارم، باشه فردا راجع بهش فکر می‌کنم! خب راستش خيلی اثری نداشت. يعنی بيشتر مسکن بود. يه هفته يا يه ماه بعد که باز ياد اون موضوع می‌افتادم، بازم دلم می‌گرفت...

الان به يه نتيجه ديگه‌ای رسيده‌ام. يه نتيجه بهتر. چند روز پيش باز يکی از اين فکرا به ذهنم اومد. اولين کاری که کردم، به خودم گفتم: ببين! اون موقع، تو بهترين کاری که به ذهنت می‌رسيده رو انجام دادی. درسته که حالا فهميدی اصلا کار درستی نبوده، ولی اون موقع که اينو نمی‌دونستی. (باور نمی‌کنين اما يه حس خوبی برای اولين بار تو دلم اومد) بعدش به خودم گفتم: خب اين اتفاق تو گذشته من افتاده و تموم شده. حالا من چه درسی بايد از اون ياد بگيرم؟ درسم رو تو ذهنم مرور کردم و بعد با خودم قرار گذاشتم که از اين به بعد هر زمان ياد اين خاطره بد افتادم، سريع شيفت کنم رو اون درسه و خودمو ورنداز کنم ببينم چقدر از اين درس ياد گرفته‌ام.

...

گاهی اوقات ماها ندانسته خيلی خودمونو زجر می‌ديم. خيلی. يه دفعه به خودمون می‌آييم و می‌بينيم نصف عمرمون رو فقط و فقط يه کار کرده‌ايم: نگران بوده‌ايم! همين!نگران آن چيزهايی که تمام شده‌اند و رفته‌اند و ما فکر می‌کنيم اگه اونا رو تو ذهنمون زنده نگاه داريم، يه جورايی به خدا نشون می‌ديم که پشيمونيم، و اين‌جوری اونو از تلافی کردن باز می‌داريم!!

شايد خدا داره اون بالا به ماها می‌خنده...

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC