میفرمايد: تو مرا بخوان، اجابت کردنت با من
و ما هنوز مردديم که آيا بخواهيم؟
با خودمون فکر میکنيم، او که حرفهای ما را گوش نمیدهد.
او که محل به ما نمیگذارد.
او که هر وقت ازش چيزی خواستهايم، به خواسته خاص ما توجهی نکرده، و آنچه خودش خواسته را سرمان آورده
پس چه فايده؟
اما او لبخند میزند و باز میگويد از من بخواه... من حتی صدای خواستنت را هم دوست دارم
و ما باز نااميديم...
اما يادمان هم نرفته هرآنچه او میدهد بیعيب و نقص است. شايد نه در زمانی که ما فکر میکنيم، اما هر آنچه او میدهد، در بهترين زمان و در بهترين حالت است
و ما فقط بايد سعی کنيم اين را بفهميم
نه با عقلمون، با دلمون ...
دل میدونه چطور بايد راضی باشه، توکل کنه و آروم بشه...
