یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳

بچه که بودم، یکی از سرگرمی‌ها، این بود که به یه چوب نخ می‌بستیم، بعد یه الک (قربیل یا خاک سرند کن) که باهاش خاک رو الک می‌کردن برمی‌داشتیم، چوبه رو زیرش وایمیستوندیم (اوج ادبیات از خود راضی) زیر الک کمی ارزن یا گندم می‌ریختیم و بعد می‌رفتیم جایی قایم می‌شدیم. به امید این‌که گنجشک‌ها یا قمری‌ها بیایند و دانه‌ها را بخورند و ما در یک فرصت مناسب نخ را بکشیم و چوب از زیر الک در برود و الک بیفتد روی کبوتر و او را گیر بیندازد.

یادمه در کل کودکی فقط یک‌بار این ترفند جواب داد! گرچه اصلا اهل اذیت کردن حیوونا نبودم و اون یه‌بار هم کبوتره رو زود ول کردم، اما باقی مواقع هرچی دانه اطرافش بود را می‌خوردند اما نزدیک آن هم نمی‌شدند.

...

توی زندگی، گاهی حرفی، نظری، دیدگاهی داریم. می‌خواهیم آنرا به طرف مقابلمان بگوییم و بفهمانیم، آن‌هم با هدف تغییر رفتار یا نگاه او. نیت و قصدمان هم اصلا بد نیست. اما نمی‌شود. گاهی حتی اوضاع بدتر هم می‌شود. ما هاج و واج می‌مانیم چرا نفهمید، چرا اینجوری واکنش نشون داد؟ چرا اصلا شروع کرده حالا به لجبازی؟

...

گاهی برای این‌که بتونیم بهبودی در زندگی دیگران بوجود بیاریم، باید اول خودمان آروم بگیریم. خودمان خوب بشیم. خودمان الگو بشیم. بعد اون خودش می‌آد طرف ما. بعد اگه حرفی هم بزنیم، چون خودمون خوب شده‌ایم، اولا حرفمان را قشنگ و زیبا می‌زنیم، بعد اون هم آروم و قشنگ حرفمون رو می‌فهمه. یعنی دیگه از همون اول گارد نمی‌گیره.

این اصل هم برا خودمون اثر داره، هم اعضای خانواده‌مون و هم همکارامون.

...

و این شعر مولانا

دامی و مرغ از تو رمد

رو لانه شو، رو لانه شو

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC