یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱

ماه رمضون که می آد، ناخودآگاه بیش از هرچیز اولش به فکر اینم که چطور ساعات کاری رو بدون چایی سر کنم!! بعد این که چقدر روزها طولانی می‌گذرن. نه خود روزها، منظورم کل سی روز ماه رمضونه.

اما بعد، اولین افطار و اون حس خوبی که انگار وایسادی تو صف که بهت جایزه بدن... و بعد تکرار روزانه آن.

بعد این حس خوب که انگار فقط توی این ماهه که خدا رو خیلی بیشتر می‌شه دید . به یادش افتاد (غیر از زمانهایی که کارمون گیر کرده و از ته دل خدا رو می خونیم!) و باهاش حرف زد. حداقل انگار توی این ماه یه کم بیشتر روت می شه با خدا حرف بزنی و ازش هم انتظار نوازش داشته باشی.

بعد این حس خوب که حداقل یه ماه توی یه سال بفهمی می‌تونی سختی‌ها رو هم تحمل کنی و لذت رسیدن به هدف، بعد یه دوره سختی یادت بیاد. خصوصا هدفی که یه‌کم هم مزه معنوی بده.

بعد این فکر که چقدر عمرمون داره زود می گذره و انگار هرچی می گذره بیشتر می‌فهمی زندگی کار و پول و مرغ و خونه و ماشین و اینترنت و بدخلقی با همکارا و مدل جدید فلان چیز نیست...زندگی یه مشت آبه که هرکاری کنی داره از لابلای انگشتات می ریزه و فرصتت بی نهایت نیست

یکی می‌گفت برای این ماه رمضون بیایم فقط یه تصمیم بگیریم: مهربون‌تر باشیم. فقط همین.

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC