یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٤

چقدر کودکی خوب بود!

اون وقع‌ها اگه يه نم بارون می‌زد و قرار بود با خانواده جايی برويم، می‌شستيم تو ماشين و شيشه رو تا ته پايين می‌کشيديم و از خوردن شديد باد خنک تو صورتمون کلی کيف می‌کرديم. فقط سعی می‌کرديم لذت همون لحظه رو ببريم. فکر سر درد و چشم درد و ميگرن و اين مزخرف‌ها هم نبوديم!

اما حالا چطور؟ تو اين يکی دو روزه که هوای تهرون ابری و بارانی شده حتی يه بار هم رفتيم بيرون قدم بزنيم؟ حتی اگه مجبوری رفته باشيم (فرضا برای نون خريدن يا سر کار رفتن يا از سر کار برگشتن) حواسمونو حداقل يه دقيقه به اين هوای باحال داده‌ايم؟

من اين کارو نکردم. ولی وقتی داشتم اينا رو می‌نوشتم به خودم قول دادم موقع برگشتن به خونهَ شيشه ماشينو تا ته ته بکشم پايين و يکی دو تا داد (نه خيلی بلند) هم بزنم. اون وقتای بچگي، داد زدن وقتی که باد شديد می‌خورد تو صورتت، خيلی کيف می‌داد.

کودک وجودمونو گاهی بياريمش بيرون باهاش قدم بزنيم. حواسمون باشه، نکنه عادت کنيم به جدی و رسمی بودن با خودمون...

 

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC