
تنها برای ثبت در تاریخ زندگی
ساعت 6:45 صبحه. نشستهام در اتاق کارم در اداره. چای تازهدم برای خودم ریختمو یه بسته بیسکویت روشنفکرا (دیجستیو مینو!) کنار دستمه. پشت سرم اون یاکریم معروف (یه پست براش نوشتم که هردفعه میآد ارزنهایی که براشون ریختهام رو بخوره، سه ساعت فقط تلاش میکنه همه یاکریمهای دیگه رو از اونجا دور کنه و خودش بمونه و خودش!) داره بغبغو میکنه و سینهاش رو باد کرده تا یه یاکریم دیگه رو بترسونه و از اونجا دور کنه. کولر باد خنکی میده و من حس خوبی دارم از این تنهایی و ترکیب بوی چای تازهدم، کولر و مزه ساقهطلایی مینو. تازه امروز به افتخار نزدیک بودن ماه رمضون، یه بسته آناتای کاکائویی هم اضافه شده به صبحانه همیشگی. یه کتاب خوب از کتابخونه طبقهمون برداشتهام و فکر به اینکه امروز فرصتی بذارم دو سه دقیقهای تورقش کنم بهم لذت میده.
دیروز ساعت 7 عصر یه گزارشی که چندوقت بود فکرش کلافهام میکرد و هی مینداختمش عقب تموم شد و مورد تایید توام با تشویق رییس قرار گرفت. الان این رخوت حاصل از نداشتن استرس ناشی از یه کار بزرگ که باید انجامش بدی، قاطی شده با همه این چیزایی که بالا گفتم و ...خوبه همه اینا.
فقط نوشتم تا توی روزهای سخت یادم بمونه که روزهایی هم بودهاند که با سادهترینها، حس خوبی داشتهام.
نوای وبلاگ: نوای جاودانه و همیشه تازه ربنا