یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠

این حس پایان یافتن فرصتها یا تمام شدن انتخاب‌های متنوع، از اون حس‌های غریبیه که در دل ناامیدکنندگی و یاس‌آوربودنش، یه جرقه‌ها و تلنگرهای قوی و عظیمی از معنای واقعی بودن و زنده بودن رو برا آدم به ارمغان می‌آره.

یادمه چندسال قبل یه پست نوشته بودم که اگه فقط اجازه داشتیم چندتا کتاب داشته باشیم، کدوما رو انتخاب می‌کردیم و جوابهای خیلی خوبی دراومد. منو خواننده‌های اینجا خودمون رو مجبور کرده بودیم که بین انتخابهای منتوع و این وسوسه، شاید حالا یه روزی به دردم بخوره، دست به انتخاب محدود و بی‌رحمانه‌ای بزنیم. نتیجه‌اش اما ناب‌ترین‌ها بودند.

چند شب قبل داشتم کاری انجام می‌دادم، یهو وسطش به ذهنم رسید اگه این آخرین بار انجام اینکار بود، چه می‌کردم و دیدم ناخودآگاه همه چیز به هم ریخت...بعد با خودم فکر کردم اگه فرضا نه یه ساعت دیگه، بلکه بهم بگن یه هفته دیگه وقت داری که توی این دنیا بمونی، چه چیزهایی برام معنای بیشتری پیدا می‌کرد، چه چیزایی از زندگیم حذف می‌شد، چه چیزهایی رو بیشتر و بهتر نگاه می‌کردم، از چه چیزهایی راحت‌تر رد می‌شدم و نادیده می‌گرفتمشان و دیدم چقدر همه چیز فرق کرد...چقدر همه‌چیز خالص‌تر و حتی برخی از اونا نورانی‌تر شد.

من حتما تلویزیون دیدنم رو (که الان با توجیه خستگی در کردن و نیاز داشتن به اینکه از فشار روزانه بیام بیرون، کم نیست) کم میکردم،

وقتی با عزیزانم تلفنی حرف می‌زدم، بیشتر حواسم رو بهشون می‌دادم،

مزه خیلی چیزها اعم از آب و غذا تا هوا رو سعی می‌کردم بیشتر حس کنم،

بیشتر گوش می‌دادم و با دقت‌تر،

آدم‌های همسایه و همکار و هم‌محلی رو مهربان‌تر می‌نگریستم و نمی‌تونستم پشت‌سرشون حرفی بزنم یا حتی فکر بدی بکنم،

تحملم بیشتر می‌شد چه برای گرما، چه سختی‌ها، چه خوشی‌ها، چه نیش و کنایه‌ها؛

آروم‌تر می‌شدم، چه توی راه‌رفتن و چه توی حرف زدن،

... و خیلی چیزهای احتمالی دیگه.

یه بار جایی خودنم: مهم‌ترین چیزها توی زندگی، چیز نیستند!

شما توی این یه هفته فرضی چه می‌کردین؟

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC