یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠

داستانی رو می‌خوندم از یه پیرمرد که می‌خواست بره زیارت خانه خدا و یه نفر یه اسب بهش داد که بتونه بره این سفر...پیرمرده خوشحال می‌شه و راه می‌افته، بعد دو سه روز اسبه مریض می‌شه. پیرمرده چند روز وقت می‌ذاره و تیمارش می‌کنه تا خوب بشه. باز راه می‌افته و باز اسبه یه بلایی سرش می‌آد و باز ازش مراقبت می‌کنه و بارها و بارها اینکار تکرار می‌شه تا اینکه پیرمرده اسبه رو می‌فروشه...اما دیگه اصلا یادش رفته بوده برا چی اومده بوده سفر...همه روزهاش تمرکزش اسبش بوده... بعد که برمی‌گرده آبادیشون، مردم که می‌آن بهش تبریک زیارت بگن تازه یادش می‌افته و حسرت می‌خوره و مردم نمی‌دونستن اون چرا اینقدر غمگین شده از وقتی برگشته.

...

نمی‌دونم یادمون اومد هدفمون توی زندگی چیه؟ یا هنوزم از این سوال مهم زود رد می‌شیم و می‌ریم سراغ یه صفحه دیگه از اینترنت که قبلا باز کرده بودیم؟

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC