گاهی برای مدتی کوتاه غیبت ذهن را احساس میکنیم. اینها همانند برق اشراقند. گرچه این لحظههای کوتاه موجب دگرگونی بنیادی پایدار نمیشوند، اما آنها را قدر بدان، زیرا طعم روشنشدگی را به تو میچشانند. درک زیبایی، شکوه و قداست طبیعت مستلزم حضور است. آیا تاکنون به آسمان پرستاره و بیمنتهای شب نگاه کردهای؟ آیا با دیدن آنهمه شکوه و جلال و آرامش حیرت نکردهای؟ آیا تاکنون حقیقتا به صدای زیبای جویبار در دل کوه گوش سپردهای؟ یا به صدای آواز خوش پرنده در یک غروب تابستانی آرام؟
برای هشیاری نسبت به این چیزها باید یک لحظه کولهبار شخصی دغدغهها، گذشته و آینده و همه دانسته های خود را زمین بگذاری...در غیر اینصورت نگاه میکنی اما نمیبینی، گوش میکنی اما نمیشنوی.
آنگاه درک خواهی کرد که نوعی زیبایی مقدس و حقیقی قدسی درون تو وجود دارد که هنگامی خود رابه تو نشان میدهد که حاضر باشی.
یادمه چندسال قبل توی همینجا یه سوالی رو مطرح کردم در اینخصوص که اگه قرار باشه جایی برین و سالها اونجا بمونین و تنها بتونین چند تا کتاب با خودتون ببرین چه کتابهایی رو میبردین و یادمه خیلی جوابهای خوبی رسید. اگه عقل الان رو داشتم این کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تول رو حتما جزو لیستم میآوردم. خوندنش آدم رو آروم میکنه و عمیق و یه جورایی همونطور که گفته حس تقدسی رو بهت میده وقتی شروع میکنی به گوش دادن. نه تنها گوش دادن به خود و اون صداهای ذهن، بلکه حتی گوش دادن به صدایی که همین الان داره از بیرون و محیط کار و همکارها و صدای کیبورد و بوق ماشین ها میاد...و اینکه وسطش میبینی صدای یه گنجیشک رو هم میشه شنید و بعد که کم کم تونستی خودتو عادت بدی...صدای باد رو هم میشه شنید و صدای برگها رو...شاید هم بعدها اونقدر عمیق و پاک بشیم که مثل اون آدم توی داستان مصطفی مستور بتونیم صدای ناله اون سوسکه که به پشت افتاده و نمیتونه برگرده و بره پیش بچههاش رو هم بشنفیم.