یه کودک امیدوار و امام حسینش
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩  

شاید بتوان به جرات ادعا کرد نام امام حسین (بر او و خاندانش درود باد) و ایام محرم خاطراتی را برای هریک از ما ایرانی‌ها زنده می‌کند. از کودکی تا بزرگسالی، بخش‌هایی از زندگی ما با او و داستان مظلومیت و فداکاری همراهانش پیوند خورده است.

بچه که بودم، یعنی خیلی خیلی کوچک، احتمالا 4 ساله، (الان که اینو نوشتم حس بوعلی‌سینا بودن بهم دست داد که نوزادیش رو هم یادش بوده!) یادمه یک‌بار پدرم مرا برد یک هیاتی و من خیلی دلم می‌خواست مانند بچه‌های دیگر شمع داشته باشم و نبود...یادمه یه پسر بزرگتر - احتمالا آن موقع 10 ساله اومد و یه شمع به من داد. یه جورایی خیلی مهربونی کرد. (الان فکر می‌کنم گاهی کارهایی که آدما در حق هم می‌کنن چقدر می‌تونه توی ذهن ماها موندگار باشه. یادمه اولین روز کلاس اول دبستان هم بغل‌دستیم وقتی دید من اصلا نفهیدم خانم معلممون چی گفت، برام توضیح داد و من اولین علامت رو روی دفترم کشیدم. هنوز مدیونشم چون اگه با مهربونی اینکار رو نمی‌کرد، احتمالا من تا روزها و هفته‌ها از مدرسه و کلاس و همه چیز می‌ترسیدم و وبلاگستان هم یه‌مرد امیدواری نداشت!).

بعدها توی دوره کودکی تا نوجوونی، عشقمون این بود که بهمون سنج بدن یا بذارن طبل بزنیم. یا اون پرچم اصلیه اول هیات رو بهمون بدن. اغلب هم هیچ‌کدوم نصیبمون نمی‌شد چون بچه بزرگترها ماهرتر بودن و بزرگهای هیات اینا رو دست اونا می‌دادن. نهایت زوری که می‌زدیم این بود که یا زنجیر خوبارو برداریم یا اینکه بتونیم جای خوبتری توی صف وایسیم و اون ته ته صف بهمون نرسه که بچه کوچولوها با باباهاشون اونجا بودن و برای ما کسر شان بود!

از اون روزها بوی غریب و همیشه دوست‌داشتنی اسپند؛ بع‌بع‌گوسفندهایی که فهمیده‌ بودن قراره پای دسته پخ پخ بشن و بزرگتر که شده بودیم فیگورمون این بود که بریم و با انگشتمون بزنیم توی خونشون و مثل هندوها بزنیم به وسط پیشونیمون و احتمالا تا آخر عمر هم نفهمیم برای چی اینکار رو کردیم!؛ صدای دائم موتور برق دسته؛ عشق سه‌ضرب زدن زنجیر؛ صدای اغلب ناخوش خواننده دسته؛ بوی قیمه و گلاب و چای و خیلی چیزای دیگه تو خاطرم مونده.

یه کم بزرگتر، برامون مهم بود که حتما دخترهای محل مارو ببینن که با چه خلوص!! و جدیتی و بدون توجه به اونا (ارواح عمه‌هایمان) داریم برای امام حسین عزاداری می‌کنیم. دیگه علم هیات و تعداد تیغه‌ها و بزرگی اون برامون مهم بود و تو دلمون حسودی می‌کردیم به علم‌گردون هیاتمون چون فکر می‌کردیم الان همه دخترها با یاد اونا به خواب فرو میرن و هیچکس دیگه به ما فکر نمی‌کنه! اون روزها وقت روضه، اگه گریه‌ام نمی‌اومد، به مصیبت‌های خودم و یا مصیبت هایی که قرار بود سرم بیاد فکر می‌کردم و یه‌دفعه می‌دیدن صدای شیون و فریاد یه بچه از اون وسط به هوا بلند شد و همه فکر می‌کردن ببین عشق امام با این بچه چه کرده!! نمی‌دونستن که من زبونم لال کلی از نزدیکانم رو ردیف کرده‌ام و توی ذهنم کشتمشون و حالا دارم برا بدبختی خودم گریه می‌کنم که تنها شده‌ام و بی‌کس!!

بعدتر ها و بعدترها، حضور در دسته‌های عزاداری کمتر و کمتر شد. بخش مهمی‌اش بخاطر زندگی و درس و ازدواج بود و بخش مهم‌ترش برای این‌که بیشتر فکر می‌کردم. دیگه دلم می‌خواست یه چیزایی رو درست بفهمم. برام سخت شده بود درک بعضی حرفها و مرثیه‌ها. دلم نمی‌خواست امام حسین رو صرفا بخاطر لب تشنه‌اش به یاد بیاورم. حس می‌کردم یه‌جورایی خیلی رفتارمان با او و بزرگواری‌های او و منش او زننده و سخیف است و از خودم خجالت می‌کشیدم. زیارت عاشورا می‌خواندم اما دلم نمی‌خواست کسی را لعنت کنم چون مرز واقعیت و تحریف و اتفاقات تاریخی‌ای که با گذر زمان دگرگون می‌شدند برایم مبهم بود... از آنطرف هم نمی‌خواستم تبدیل بشم به آدمی که تا یه‌کم ذهنش می‌ریزه به هم، همه چیز رو منکر می‌شه و خیال خودش رو راحت می‌کنه و کلا مخالف و یا بی‌تفاوت می‌شه!

الان سعی می‌کنم بهتر اون روز رو بفهمم، خودم رو جای اصحاب امام بذارم، تا قبل از اینکه کاملا مطمئن نشده‌ام چیزی رو انکار نکنم و غر نزنم. الان تنها کاری که می‌کنم و امیدوارم سعادتش را خدا ازم نگیره، کمک به پخش شیرکاکائو برای مردمه. اینکار رو دوست دارم و از ته دل از امام حسین خواسته‌ام معرفت و نور درک نهضتش رو به من عطا کنه. آمین

التماس دعا برای این روزهای عزیز

ضمنا همشهری جوان توی این شماره‌اش که تصویر مختار روشه، چند تا مطلب زیبا و علمی و بی‌طرفانه در مورد واقعه کربلا داره که اگه تونستین حتما بخونین.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: خاطراتم