یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٤

روبروی دفتر کار من يه آسايشگاه سالمندانه. مخصوص خانم‌های مسن و معلول. بعضی روزا آدمايی که احتمالا بچه‌های اون خانم‌ها هستند با ماشين‌های مدل بالا می‌آيند و بهشون سر می‌زنن. نمی‌خوام مثل برنامه‌‌های تلويزيونی از اين آدما بد بگم. مطمئنا اونا همشون از بچگی قصد نداشته‌اند ماماناشونو بذارن خانه سالمندان. مطمئنم درصد کمی‌شون حال و حوصله نگهداری از اونارو نداشته‌اند و به همين خاطر آوردنشون اينجا. من فکر می‌کنم خيلی‌هاشون هم هستند که واقعا امکان پرستاری رو ندارن. يا فرضا همسرشون قبول نمی‌کنه که از مادر بيمار شوهرش (يا بالعکس) مراقبت کنه يا فرضا فکر می‌کنن جايی که ۲۴ ساعت پرستار بالا سر مريضشون هست، جای بهتری از خونه‌ای هست که اگه فرضا مادرشون شبونه مشکلی براش پيش اومد، اونا ندونن چکار بايد بکنن. خواستم يه کمی خودمو بذارم جای آدمايی که کمتر کسی کار اونا رو تاييد می‌کنه. من موضعگيری خاصی در اين مورد ندارم.

اما چيزی که می‌خوام بگم در مورد يه خانومی هست که عصرها می‌آد توی بالکن اونجا قدم می‌زنه و من می‌تونم گاهی ايشون رو ببينم. پيرزنی تکيده که آنقدر بی‌روح پياده‌روی می‌کنه که من گاهی می‌شينم فکر می‌کنم چقدر اميد و انرژی لازمه که اين آدمو به زندگی برگردونه؟ يا چه کاری باعث می‌شه که ايشون اندکی و فقط اندکی بخنده؟ می‌دونم محيط آسايشگاه و صبح تا شب زندگی کردن تو جايی که هيچ نشانه‌ای از شادی در اون نيست، خود به خود آدمو افسرده می‌کنه. خوب هم می‌دونم وقتی شما يه معلوليتی داشته باشی کنار اومدن با اون خيلی سخته. ولی يه جورايی حس می‌کنم دليل غم تو چهره ايشون اين چيزا نيست. يه جور غم ناشی از مورد بی‌مهری قرار گرفتن يا يه چيزايی تو مايه بی‌معرفتی. من اينو بيشتر حس می‌کنم.

حالا يه‌کمی از خودمون. بيشتر ماها کم و بيش دور و برمون يه عالمه نعمت بزرگ داريم که اغلبشون بخاطر اين‌که به داشتنشون عادت کرده‌ايم برامون عادی شده‌اند. از مامان و مامان بزرگ و بابا و خاله و عمه بزرگه و پدربزرگ و دايی کوچيکه و خواهر زاده و ... بگيريد تا دوستای صميمی و غير صميميمون و حتی اشيايی که هر روز باهاشون سر و کله می‌زنيم. هرچند ارزش هر کدوم از اينايی که گفتم با ديگری متفاوته اما يادمون باشه از دست دادن يه چيز يا يه فرد عزيز خيلی درد داره. هممون اينو درک کرده‌ايم. با تموم گوشت و پوستمون. هرچند می‌گن خدا به اندازه هر مصيبتی صبر مناسب با اون رو هم به بنده‌اش می‌ده و اگه بنده‌اش بيش از اون عجز و لابه کنه، يعنی راضی نبودن به رضای خدا. خب، قبول. ولی يادمون باشه بيشتر دلسوزی‌ها مال وقتيه که ما بخاطر کله‌شقی يا قلدربازی يا لجبازی يا هرچيز ديگه‌اي، دلی رو از خودمون رنجونده‌ايم که حالا ديگه فرصت جبرانشو نداريم.

همه اين حرفا رو زدم برا اين. قدر همه‌کس و همه‌چيز رو بدونيم. تا دير نشده...

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC