یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸

دارم هویجی رو که صبح زود پوست کنده‌ام و گذاشته‌ام توی کیفم گاز می‌زنم و فکر می‌کنم برای احتمالا آخرین یادداشت سال 88 چه بنویسم.

آبدارچی خوب محل کارم در می‌زند، چای می‌آورد و با احترام عقب عقب بیرون می‌رود. تشکر می‌کنم و باز فکر می‌کنم. خب چی داری بنویسی؟ این‌که سال خاصی بود امسال؟ این‌که شاید یه جورایی همه ماها چند سال بزرگتر شدیم امسال؟ این‌که اصلا نفهمیدم چطور شد اسفند؟ (دارم به دیده تردید نگاه می‌کنم به اون ضرب‌المثل قدیمی که معتقد بود اگه خوش گذشته باشه، زود گذشته)

یقینا امسال کلی تجربه داشت برام. از ارتباطات شخصی و دوستانه و اداری و کاری. اتفاقهای جدیدی تو زندگیم افتاد. یه‌کم ساکت‌تر شدم و یه‌کم محتاط‌تر. یه‌کم نه، خیلی. خصوصا در قضاوت اعمال آدم‌ها. یه‌کم به بعضی از تجربیات و یافته‌های قبلیم که ازشون مطمئن بودم شک کرده‌ام. این‌که چطور باید مدیریت کرد و این‌که چه جیزی مهمه و چه چیزهایی مهم نیست. این‌که چطور می‌شه بالاترین کارآیی رو با تموم محدودیت‌های معلوم و نامعلوم دور و برمون بروز داد؟ این‌که رو چه چیزایی باید محکم ایستاد و چه چیزهایی رو اصلا حتی نباید بهش اشاره کرد. این‌که تو یه موقعیت‌هایی فضای سوء‌تفاهم بالاست و این‌که نسخه‌های من برای یه محیط و یه آدم دیگه می‌تونه کاملا نتیجه عکس داشته باشه.

تو سال جدید دو تا تجربه جدید با خدا داشتم که صمیمانه ازش خواسته‌ام به هیچ عنوان اونا رو از من نگیره چون خیلی خیلی دلگرمم می‌کنه. تو سال 88 عادت کردم با یه عنوان جدید صدام کنند که هم می‌چسبه، هم کلی مسئولیت می‌ذاره رو دوشم. تو سالی که گذشت، بعضی از خواسته‌ها و تمایلاتم کم‌رنگ شد و با ناباوری دیدم بعضی چیزهایی که روشون خیلی حساسیت داشتم رو ازشون راحت‌تر می‌گذرم و دیدم که باز هم زندگی جریان داره و چیزی کن‌فیکون نشد. دیدم که حتی ناخودآگاه با این روش برخی از دیگر خواسته‌های قلبیم که ناچار کنار گذاشته بودمشون، رو اومدن و بدون هیچ دلهره و زحمتی به بار نشستن. تو سال 88 بیشتر از گذشته دلهره برم داشت که اون آینده‌ای که دارم براش برنامه می‌ریزم خیلی وقته شروع شده و داره به همون برق و باد سال 88 می‌گذره. اواخر این سال همونطور که تو چند پست قبلی نوشتم یه اعتماد به نفس جدید راجع به غلبه بر یه ترس ریشه‌دار پیدا کردم که خیلی بهم کمک کرد.

سال 88 از اون سالهایی بود که خیلی از بنده‌های خوب خدا لطفشون رو نصیب من کردن. در مقابل خیلی اوقات هم من کاری کردم که دل خیلی‌ها شکست و خیلی‌ها تو دل یا تو روی من گفتن که از من انتظار فلان کار رو نداشته‌اند. می‌دونم که حق هم داشته‌اند اما واقعا دارم به این نتیجه می‌رسم که امکانات محدود، اطلاعات ناکافی، ناپختگی و حتی گاهی غرور سبب می‌شه آدم به کاری دست بزنه یا حرفی بزنه که نتیجه‌اش برا دیگران ناراحت‌کننده باشه و حق هم داشته باشن. واقعا این از اون درس‌های امساله که تو واحدهای انسانی رسیدن به یه نتیجه و راهبرد درست، هزینه‌های زیادی داره...(پرشین بلاگ به هم می‌ریزه، رفرش می‌کنم و نگران اینکه نکنه اینایی که نوشته‌ام بپره...بعد با خودم فکر می‌کنم شاید صلاحی بوده و نباید اینا رو می‌نوشتی...بعد یاد این می‌افتم که خدایا چطور بفهمیم چی صلاحه؟

در می‌زنن و می‌گن یه جلسه داریم...

الان یک ساعت و نیم بعده و دوباره نشسته‌ام و می‌بینم که بخشی از مطلب پریده ولی بخشیش مونده...باز می‌گم صلاح نبود حذف بشه؟ و یاد دل‌دل‌های زیادی می‌افتم که تو کل زندگیم کرده‌ام و بجز چند موردش، تو بقیه‌اش خیر دیده‌ام از این‌که صبر کرده‌ام و باز این تردید که واقعا چه فضائیه میون اراده و تردید و جرات و قضا؟ و واقعا حد حرکت تو جمله از تو حرکت از خدا برکت تا کجاست؟ و یادم می‌آد که این یکی از سوالات فلسفی این وبلاگه که هر از چندگاهی تو یه پست نوشته می‌شه و باز می‌ره و باز می‌آد...)

تو این سال، سه‌چهارتا کتاب منتشر کردم، کلی لغت انگلیسی خوندم و سعی کردم به خاطر بسپرم، متاسفانه فقط سه‌چهار تا کتاب خوندم تا ته ولی کلی کتاب خریدم و دوتا دوست خوب کتابفروش پیدا کردم، بیشتر وبلاگ خوندم و بیشتر در اینترنت پرسه زدم اما بارها دیدم که دارم تندتر و نجویده‌تر می‌خونم، دو سه‌تا کار روتین و منظم رو توی زندگیم تثبیت کردم، چهارتا مسافرت رفتم و کلی چیز یاد گرفتم، بالاخره منهم دیدم که دارم تبدیل می‌شم به آدمایی که هر توجیهی رو میارن که بگن کار کردنمون بخاطر زندگیمونه و به همین خاطر خودشون رو تبرئه می‌کنن از اوقاتی که برا همسرشون نمی‌ذارن (و به این خاطر شرمنده همسرمم)، یاد گرفتم که با احساس گناهم تو بعضی خواسته‌هایی که نمی‌تونم بهشون برسم کنار بیام و بسپارمشون به خدا و از خودش بخوام که یه راه درست بهم نشون بده و ...

...یکی از عاداتی که امسال خیلی از من انرژی گرفت که درستش کنم اما نشد «توانایی زندگی تو لحظه» بود. می‌بینم که مثل همیشه ذهنم همه‌اش می‌پره به آینده و کمی هم به گذشته...

دارم می‌رم یه ماموریت اداری و انشاالله هفته اول فروردین برمی‌گردم. امیدوارم بتونم یه برنامه مدون و دقیق از سال بعد بنویسم. نه اینکه اونا قراره انجام بشه، بلکه این‌که می‌خوام بدونم می‌خوام تا کجا بپرم. یادمه زمان دبستان بهمون یاد می‌دادن وقتی می‌خواهیم تو امتحان پرش بیشتر از قبل بپریم، به اونجایی که می‌خواهیم بهش برسیم نگاه نکنیم، یه مقدار جلوترش رو نگاه کنیم و همونطور خیره به اونجا خیز برداریم و بپریم...

سال نو پیشاپیش بر همه شما خوانندگان خوب و همراه و مهربان و بزرگوار مبارک. امیدوارم شما هم با یه قلم و کاغذ تو این روزا یه روزی رو پیدا کنین و اهداف سال بعدتون رو بنویسین. موفق باشید و همیشه امیدوار.

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC