آيا تابحال برايتان پيش آمده که روزی را با انرژی آغاز کنين و بعد وسط روز ببينين که دلگير و بیحوصله شدهايد؟ فکر میکنم آره! برای خيلی از ماها اين موضوع اتفاق افتاده. اصلا هم حس خوبی نيست. صبح پا میشی با يه عالمه فکر مثبت و خوب، بعد يه دفعه ساعت ۱۱ صبح میبينی دلت میخوای بشينی گريه کنی!
خيلی مسائل تو ايجاد اين حس برای ماها دخيل هستن. فرضا گير کردن تو يه ترافيک درست و حسابي، اينکه يه دفعه يادمون بيفته فرضا کليد جايی يا مثلا کيف پولمون رو خونه جا گذاشتهايم، اينکه صبح با انرژی و روی خوش با بقيه همکارانتون سلام و عليک کنی و نفهمی که چرا يکی از اونا با غيظ يا بیمحلی جوابتو میده! يا مثلا رييست صبح اول صبح زنگ بزنه و تو رو بخاطر يه کاری توبيخ کنه (حالا چه به حق يا ناحق)، يا اينکه با يه آشنا يا دوست حرف بزنی و اون باعث بشه تا يه حس احساس گناه اساسی در تو بيدار بشه يا...
متاسفانه اين فهرست رو خيلی میشه طولانيش کرد. اما آيا راهی وجود داره که بتونيم سفت به اون حس مثبت اول صبحمون بچسبيم و نذاريم اين اتفاقها اونو از ما بگيرن؟ من فکر میکنم اگه اين موضوع برای ماها اهميت داشته باشه، تابحال هرکدوممون يه راه شخصی برای غلبه بر اين نيروهای منفی پيدا کردهايم. مثلا شايد خيلی از ماها سعی میکنيم از ديگرون دلگير نشيم، يا حداقل خيلی زود دلگير نشيم. گاهی دادن يک يا دو ساعت وقت به اون دوستی که اصلا نمیدونيم چرا با ما سرسنگينی میکنه خيلی کمککننده است. شايد اون دلش از جای ديگه ناراحته و فقط خواسته با اين کار به ما نشون بده که امروز احتياج به کمی تسکين و همدردی داره! (روشهای عالی ما آدما برای جلب توجه!) يا مثلا اون ترافيک سنگين میخواد به ما نشون بده که فقط ده دقيقه زودتر از خونه بيرون زدن، کلی میتونه انرژی ما رو ذخيره کنه.
من خودم گاهی که اين شکلی می شم، زود می شينم يکی دو دقيقه با خودم کلنجار میرم تا ببينم علت واقعی اين حس بد چيه. بعد اونا رو آروم تو يه صف میذارمشون و دونه دونه بهشون رسيدگی میکنم. بعضی هاشون به محض اندکی توجه، دود میشن میرن هوا! بعضیهاشون هم نه. تا يه انرژی درست و حسابی تا آخر شب ازم نکشن، ولکن نيستن. ولی حداقلش خوبيش اينه که من حالا ديگه میدونم چرا ناراحت و مضطرب يا بیحوصله شدهام. و اين خيلی مهمه. خيلی.