یه افطار معمولی رو می شه با یه تخم مرغ عسلی، یا یه لیوان شیرکاکائو، یا یه نون داغ، یا یه بسته پنیر مثلثی از این رو به اون روش کرد (بنده با کمال تواضع تمام آن چیزهایی که خودم عاشقشان هستم را اینجا نوشتم!)
یه روز معمولی و کسلکننده رو هم میشه با یه لیست کارهای مهم که دارن دائم خط میخورن، یه صحبت مهربانانه با همسر یا یه دوست، یه لیوان آب پرتقال پالپ دار که دو دقیقه همت کردهای و بلند شدی واسه خودت از بقالی سر کوچه خریدی، یه تیکه کاکائوی خوشمزه با چایی داغ، یه کار خیر برا آدمای دیگه و یا حتی انجام یکی از کارهایی که دائم پشت گوش میانداختی از این رو به اون روش کرد.
...
به قول مادربزرگ خدابیامرز، روزهای ماه رمضون به هُم هُم افتادهاند (اون موقعها برا اینکه تو روزه گرفتن به ماها سخت نگذره از وسطای ماه رمضون میگفتن دیگه سرازیری شده و با کنایه از هُم های آخر پانزدهم، شانزدهم، هفدهم ... ماه رمضون حواس مارو پرت میکردن. بگذریم از اینکه بزرگتر که شدیم دیدیم از نهم ماه رمضون میشه گفت هُم هُم شروع شده! ولی این کلک اون بزرگترای باصفا عجیب اون زمانا کارکرد داشت). به نظرم افطارهایی که خودم رو تحویل گرفتهام بیشتر چسبیده و بیشتر هم یادم مونده. فکر کنم روزهای زندگی هم همینطوره.
مزهدادن به زندگی اونقدرها هم سخت نیست...