یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٤

آموخته بوديم که باد با چراغ‌های خاموش کاری ندارد...

و او آمد تا به ما ياد دهد تا چراغمان را همواره فروزان نگاه‌ داريم

چراغی منور از نور النور

که ديگر طوفان هم يارای هماوردی آن را ندارد...

اول تولد پيامبر و امام صادق را تبريک می‌گويم. اميدوارم همه ماها بتوانيم راه درستی که مد نظر اين بندگان برگزيده خدا بوده را پيدا کرده، لمس نموده، درک کرده و بکار بنديم. آن‌هم با تمام وجود. نه سطحی و قشری. بلکه عميق و پويا.

دوم، امروز بعد از يک دوره طولانی گرفتاری‌های شغلی شديد، فرصتی پيش آمد تا چند ساعتی مال خودم باشم. البته نه کاملا ها! همچين يه ذره بگی نگی!. ولی خب به هرحال همينش هم نعمت بود. وقتی داشتم فکر می‌کردم که خب حالا چکار کنم، يه دفعه به ذهنم اومد که يه تيکه ورق بردارم و شروع کنم به نوشتن کارهای بسيار کوچکی که يکی دو ماه است برخی از اونا رو می‌خوام انجام بدم ولی نمی‌شه. می‌دونين! خيلی چيزای کوچيکی بودن، اما بعد از اين‌که دائما به تعويق می‌افتادن، يواش يواش يه هيبتی برا خودشون پيدا کرده بودند! مثلا بند ساعتم احتياج به تعويض داشت اما اين چند وقته نرسيدم اين کار رو بکنم. مشکلی نبود به ظاهر، اما در واقع يواش يواش اين امر به منبعی برای خوردن انرژی‌هايی از من تبديل شد. يعنی هر وقت صبح، ظهر يا شب ساعتم رو از دستم باز می‌کردم يا می بستم اين فکره زود می‌اومد جلو و اول صف می‌ايستاد و بهم با طعنه و اين اواخر با تمسخر يادآوری می‌کرد که هنوز نرفته‌ام تا بند ساعتمو درست کنم. يا چند روز قبل که يه هوای عجيب و غريب بارانی و تگرگی تو تهرون اومد، شيشه‌های ماشين من از داخل حسابی عرق کردند و من هم برای اين‌که تو اون بلبشو بتونم جلومو ببينم، همينطوری اونا رو با دستمال کاغذی يا هر چيز ديگری که به دستم می‌رسيد پاک می‌کردم و به رانندگی ادامه می‌دادم. فردا صبحش، ديدم اثراتی از رده‌های اون بخارها روی شيشه باقی مانده، هر کاری کردم ديگه با دست و دستمال پاک نشد. ظاهرا نياز به شيشه شور داشت. الان حدود يه هفته از آن روز می‌گذرد و من هر روز صبح که برای اومدن سر کار سوار ماشين می‌شم به اين موضوع فکر می‌کنم که چرا شيشه شور رو با خودم نياوردم تا يه دستی به شيشه ماشينم بکشم و همين داستان هم شب که می‌خوام برگردم خونه تکرار می‌شه...

می‌دونين، به نظر من مهم اون اثريه که اين‌طور کارای عقب مونده روی ذهن آدم می ذاره. اگر احساس کردين که انجام ندادن کاری باعث شده که مثل يه شيری که چکه می‌کنه، دائما و ريز ريز از شما انرژی کم بشه، زود دست بکار شين. من يه ورق برداشتم و دو ستونش کردم. تو يکی نوشتم کارها و تو ديگری نوشتم خريدها. بعد ذهنم رو آزاد گذاشتم تا هر چی دلش می‌خواد رو روی کاغذ بياره. همون رو کاغذ آوردنش آرامش دهنده بود. البته مواظب باشين. اين کار گول زننده هم هست! من بارها اين کارو کرده‌ام و وقتی به اين کاغذ هم توجه نکرده‌ام، خود نوشتن روی کاغذ هم تبديل شده به يه شير چکه کننده! به همين خاطر يه تاريخ معقول هم تو هرکدوم از اين ستون ها نوشتم تا خودم رو متعهد کنم برای انجام اونا.

فکر کنم باز يه بار ديگه لذت تيک زدن کنار کارايی که می‌خوام انجام بدمشون، انتظارمو می‌کشه!

اميدوارم شما از اين جور کارای عقب افتاده نداشته باشين. اگر هم دارين، چه لذتی بالاتر از تيک زدن؟

موفق باشيد و اميدوار

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC