یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦

 DVP4973086

یکی از تجربه‌های زندگی من که همیشه برام مرموزه:

این‌که اگه چیزی رو از ته دل بخوای و بعد تو موقعیتی قرار بگیری که بخاطر شخصی یا موضوعی مجبور بشی اون خواسته‌ات رو بذاری کنار و ازش بگذری به یه شکل غریبی می‌رسی به همونی که خودت می‌خواستی. انگار خدا فقط می‌خواد ببینه می‌تونی صبر کنی و وقتی تونستی، اوضاع رو خودش به یه روش خیلی روان درست می‌کنه.

مثال خیلی پیش و پا افتاده‌اش اینکه نمی‌خوای جایی بری ولی بخاطر کسی یا چیزی پا رو دل خودت می‌ذاری و می‌گی باشه...بعد می‌بینی یکی دو روز بعد اون موضوع کلا کنسل شده.

از این مثال بگیرین تا بالا...

ولی نکته کلیدی این تجربه اینه که منت نذاری، غر نزنی و حقیقتا قبول کرده باشی که با وضعیت و سیستمی که دوست نداری کنار بیای. اونم فقط و فقط بخاطر دل یه نفر دیگه. این حالت خیلی با اون حسی که وقتی می‌بینیم یه نفر که به خواسته ما محل نذاشته و سرش خورده به سنگ، ما دلمون خنک می‌شه و تو دلمون حال می‌کنیم فرق می‌کنه. تو اون موقعیت دل خنک شدنمون اصلا حس روحانی و معنوی‌ای وجود نداره، اما تو اولی چرا.

ضمنا برام جالب بوده که هر وقت ناخواستنم رو چند بار به زبون آورده‌ام، این سیستم دیگه عمل نکرده.

نمی‌دونم. انگار با وجود اینکه می‌دونیم باید برا خودمون زندگی کنیم و به خودمون برسیم و نذاریم دیگرون ازمون سوء استفاده کنن اما این یه چیز دیگه است... محبت و مهربونی و گذشت ظاهرا هنوز همون ارزش و احترام قبلی خودش رو پیش خدا داره.

مادرم همیشه می‌گه:‌ با خدا باش و پادشاهی کن...اینجور موقع‌ها درست اون لحظه‌ای که می‌شنفی کل اون موضوع کنسل شده و موقعیت درست برگشته به همون شکلی که تو درون دلت آرزوش رو داشتی، احساس می‌کنی خیلی بهش نزدیک شدی...راست می‌گن که هیچ لذتی مثل این نمی‌مونه که احساس کنی خدا دوست داره .

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC