یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

یه یادداشت خیلی معمولی از یه صبح اول هفته معمولیه آقای امیدوار

- وبلاگم را باز می‌کنم و نظرهای جدید را می‌خوانم و کمی فکر می‌کنم. به ذهنم می‌رسد بایست چیز جدیدی بنویسم. خب حالا از چی بنویسم؟ ... یادم می‌آید که برخی روزها آنقدر مطلب در ذهنم هست برا نوشتن و گاهی هم باید فکر کنم تا یه موضوع جدید را که فکر کنم برای خوانندگانم جذاب است بنویسم و می‌فهمم که اینکار را دوست ندارم. یاد جمله‌ای از دکتر سروش می‌افتم که دیروز صبح زود از روی پرینتی که از یه مصاحبه انجمن حکمت و فلسفه با ایشون گرفته بودم، خوندم و توش نوشته بود: برخی کتابها با کوشش نوشته می‌شوند و برخی با جوشش...دلم می‌خواست مال منم جوشش باشه...

- صبح زود تو ماشین به ذهنم رسیده بود که حتما یه نگاهی به مجله‌ای که دو هفته قبل خریده بودم بیندازم. توش کلی راجع به بحث سنت‌گرایی مطلب بود و دلم می‌خواست یه‌کم مطالعاتم در این زمینه رو عمق بدم. صبح زود تو اداره قبل از اینکه کامپیوتر رو روشن کنم یکی دو صفحه از اون رو خوندم. البته نه از اون موضوع مورد علاقه‌ام رو . از اون مطلبی که یه دفعه به چشمم خورده بود و وایسونده بودم تا تمومش کنم و برم صفحه بعد. مجله رو روی همون صفحاتی که بخاطرش اونو خریده بودم باز گذاشته‌ام و رو میزمه تا دائما بهم تلنگر بزنه که کار نیمه تموم رو بایست تموم کرد.

- همکارام دونه دونه دارن می‌آن. برا سلام همشون بلند می‌شم و می‌شینم. این سلام و احوالپرسی صبح رو دوست دارم. حتی اگه با کلمات همیشگی‌ای انجام بشه. یه‌جور تجدید دوستیه. و من می‌دونم این محیط کار از بهترین محیط‌های دنیاست. با کلی آدم خوب و پاک.

- یه نگاه به کارهایی می‌اندازم که نوشته‌ام امروز باید انجام بدم. دوتاشون از اون قورباغه‌هان که باید قورت داده بشن. می‌شناسم خودم رو. هزارتا کار کنم ولی اون دو تا رو انجام ندم، شب سبک نمی‌رم خونه. یه پنجره تو اینترنت باز می‌کنم و یه کلمه تو سرچ گوگل می‌نویسم تا یکی از اون دو تا کار رو شروع کرده باشم. پایین صفحه مانیتورم رو نیگا می‌کنم: ۲۴ تا پنجره باز کرده‌ام. از وقتی سرعت اینترنت کم شده، این کارو می‌کنم. چند تاش وبلاگه، چند تاش مقاله، یکی دو تا سایت خبری، ایمیلم و یه سایت موبایل. برا تمام ساعات روزم مطلب دارم برا خوندن. وقتایی هم که زنگ تفریح می‌دم به خودم، وقت وبلاگها و اون سایت موبایله است.

- شش کلاه تفکر - زندگی سراسر حل مساله است  - راز شاد ماندن - خاطرات یک مدیر - ماهنامه زندگی مثبت... ۵ تا کتاب و مجله‌ای که چند روزه کنار کامپیوترمه تو اداره و بهم چشمک می‌زنن. تو ذهنم دوتاشو می‌برم چند روز اول عید خونه تا بخونم. هرچند خیلی مطمئن نیستم.

- یه چایی برا خودم می‌ریزم و بعد از اینکه کاری که از صبح تا حالا داشتم روش کار می‌کردم رو تحویل می‌دم، با آرامش بوش می‌کنم و مزه مزه‌اش می‌کنم. طعم چایی تازه دم کشیده صبح عالیه. خدا حفظ کنه این آبدارچی ادارمون رو که همیشه ساعت ۷ چاییش آماده است.

...فکر می‌کنم روزهایم که اینگونه می‌گذرند آیا همینگونه خواهند ماند؟ آیا بدتر یا بهتر خواهند شد؟ آیا می‌توانم با تغییرات کنار بیایم؟ چند وقت مانده تا برسم به اون اوجی که دلم می‌خواهد؟ اصلا می‌دانم واقعا دلم چه می‌خواهد؟ می‌دانم؟ می‌دانم ولی دقیق و کامل نه. حد و مرز درستی براش قائل نیستم. درست همون زمانی که دلم می‌خواد تو کارم پیشرفت کنم و یه مدیر قوی و کامل بشم، دلم هوای بیل زدن و سبزی کاشتن و سیب‌زمینی از زیر خاک درآوردن می‌کنه! باید بسپرمش به زمان...خودش به یه تعادلی می‌رسه. مطمئنم. همونطور که خیلی از چیزایی که یه روز داشتند از بین می‌بردنم و یا چیزایی که فکر می‌کردم لذتشون جاودانه است، با همین گذشت زمان تغییر کردن. فقط گاهی می‌ترسم زمانی به آن پختگی که هر روز از خدا می‌خواهم، برسم که دیگر حس و حال و حوصله نو شدن و لذت بردن رو نداشته باشم...

- این جمله آخریه پاراگراف بالا به دلم برخورده ظاهرا. بهم می‌گه یادته دیروز یه جمله خوندی از یه ایمیل در مورد کشتی نوح که می‌گفت یکی از درسهایی که می‌شه از ماجرای توفان نوح گرفت اینه که آدم باید تناسب اندام و سلامتی خودش رو حفظ کنه، چون ممکنه تو ۶۰ سالگی یه کار خیلی بزرگ رو مجبور بشی انجام بده؟ پس تو حالا حالاها وقت داری... ولی نمی‌دانم چرا همه‌اش احساس می‌کنم دیر دارد می‌شود و من باید کارهایی را بکنم و تکانی به خودم بدهم...

می‌دانم که تحولی نزدیک است...

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC