یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦

ادامه‌ای بر یادداشت ۲۳ دی‌ماه...

نزدیک به یک سال بین خروج از اون شغل و ورود به جای مطمئن بعدی طول کشید. تو این یک سال ۴ جا کار کردم. یکیش معلمی بود و چه صفایی هم داشت. بعدها هم اون رو ادامه دادم تا ۹ سال. سر و کله زدن با طیفی از بچه‌های سوم ابتدایی تا سوم دبیرستان خیلی خوب بود و لذت بخش و البته افزاینده تجربه. تعلیم خصوصی هم می‌گرفتم. یه مدت هم با یه استاد دانشگاه رو یه پروژه کار کردم که حاصلش کتابی شد که بعدها خیلی برام اومد داشت. یه مدت هم یه‌جای بین‌المللی بودم. نکته اینجا بود که من همه این کارا رو در آن واحد و به موازات هم انجام می‌دادم. شاید به این خاطر که به خودم ثابت کنم حالا که اون کار اولیه که خیلی خوش اسم و رسم بود رو گذاشته‌ام کنار، این توانایی رو دارم که برا خودم کلی کار دست و پا کنم. اون موقع‌ها ( و تا حدی کم‌تر الان) به این معتقد بودم که آدم باید پاشو رو چند تا موزاییک بذاره تا وقتی یکیش از زیر پای آدم لیز خورد، تکیه‌گاه‌های آدم به کلی از بین نره. و خب این یه حسن داشت و یه بدی. حسنش ریسک‌پذیری کمتر بی‌کاری بود و بدیش، پراکندگی ذهن و تقسیم شدن بین کارای مختلف. خصوصا زمانایی که دو تا کارفرما تو یه روز کاری باهات داشتن و تو می‌موندی که برا کدومشون عذر بیاری.

تا اینکه یه روز... خیلی اتفاقی ( و حالا می‌دونم کاملا حساب شده از طرف خدا) رفتم به یه دوستی تو یه مرکزی سر بزنم. اون موقع ما با همدیگه فوق می‌خوندیم و اون یه کار ثابت پیدا کرده بود. وسط حرفامون، یه استادی اومد تو اتاق و بعد از سلام و علیک نشست به روزنامه خوندن. یه‌دفعه به ذهنم رسید که باهاش یه مشورتی بکنم. موضوع خروجم از اون اداره‌هه رو براشون تعریف کردم و یه‌کم از سرگشتگیم براشون حرف زدم. از فشار خانواده که نمی‌تونست قبول کنه اون کار خوش اسم و رسم رو که بخاطرش درس خونده بودم ول کنم و برم سراغ ۴ تا کار پاره وقت و از شک و تردیدهای خودم... اون آدم عزیز  یه حرفی زد که هنوز بعد از سالها تو گوشم مونده: گفت سعی کن تو زندگیت کاری رو به عنوان شغل انتخاب کنی که صبح وقتی ساعتت زنگ می‌زنه و بیدار می‌شی با شور و شوق از رختخوابت بیای بیرون. اگه اینجوری باشه، معنیش اینه که کارت رو دوست داری. اونوقت براش مایه می‌ذاری و بعد مطمئن باش همونایی که فضا رو جوری کردن که تو نتونی اونجا بمونی، دنبالت می‌آن و ازت می‌خوان که بری و باهاشون همکاری کنی. بعد دوباره رفت سراغ روزنامه‌اش!

آخ که چقدر این مکالمه به من چسبید. از اون روز به بعد یه گوشه ذهنم همه‌اش دنبال یافتن کاری بود که دوسش داشته باشم. کارای دیگمو ول نکردم تا بشینم تو خونه ببینم کدوم کار رو دوست دارم. فقط چشم و گوش و حواسم تیز تر شده بود و اینگونه شد که بعد از چند ماه یه نفری که سه چهار سال قبلش منو دیده بود و می‌دونست تو چه زمینه‌ای کار می‌کنم، با کلی پرس و جو پیدام کرد و کاری رو بهم پیشنهاد داد و اون کار الان شده اصل و اساس زندگیه من.

می‌دونین جالب کجاست؟ اینکه سه سال بعد از اون مکالمه با اون استاد، یه روز از همون اداره اول زنگ زدن و به عنوان کارشناس فلان موضوع ازم خواستن با یه تیم خیلی مجرب برم یه کشور خارجی برای مذاکره با نمایندگان اروپا. این نشون می‌داد که اونا حالا فهمیده بودن که چه گوهری  رو پیش خودشون نگه نداشته‌اند... و دیگه این‌که از اون سال تا همین الا که دارم اینا رو می‌نویسم، روزی نشده که من دلم نخواد بیام سر کار و با زور خودم رو بکشونم.

همه اینا رو لطف خدا می‌دونم. ضمن اینکه ایمان دارم که هیچ کاری نیست که بدون تلاش ما همیشه خوب و مفرح و عالی باشه. گاهی واقعا باید زحمت بکشی، تنوع بدی، فکر کنی، پا رو دلت بذاری و هزار تا کار دیگه تا محیط کاریت برگرده به همون چیزی که باعث می‌شه از خواب ناز بیدارت کنه. گاهی باید کلی تلاش کنی تا بتونی درآمدت رو حداقل هماهنگ با تورم تنظیم کنی. خیلی اوقات می‌شه که می‌بینی برا یه کار خیلی واجب پول تو دست و بالت نداری. خیلی اوقات مجبوری بین یه کار وسوسه کننده و شغلی که ازش راضی هستی دست به انتخاب بزنی. خیلی اوقات باید با یه‌سری سوء تفاهم‌هایی که ذهنت برات از رئیست و همکارات می‌سازه مقابله کنی. خیلی اوقات دلت برا خودت تنگ می‌شه و ...

من هنوزم هر روز مطلب مثبت می‌خونم. حالا یا توی کتابا یا توی سایت‌ها. اما خدا رو شکر می‌کنم که حالا در مورد کار یه فلسفه خاص خودم رو دارم. اینکه محیط کارمون محیط زندگیمونه و باید برا رسیدن به یه زندگیه خوب زحمت کشید و مراقبش بود. اون وقته که صبح‌ها چشماتو که باز می‌کنی خوشحالی که می‌خوای بری سر کارت. اونوقته که اگه بهت بگن هدفت از زندگی چیه، می‌تونی یه‌کم قوی‌تر و جدی‌تر راجع بهش حرف بزنی. اونوقته که قرص و محکم‌تری.

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC