یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦

جهان هستی به تلاش پاداش می‌ده نه به بهانه. 

صبر کردن یکی از عناصر فراموش شده زندگی کنونی ماست. ذهنی که از صبح تا شب ده‌ها و صدها تغییر و دگرگونی را به چشم خود می‌بینه، ناخودآگاه بیش از آنکه به صبر و توقف فکر کنه، روی آینده تمرکز داره و همه‌اش داره سعی می‌کنه با پیش‌بینی اتفاقات آینده، خودش رو برای مواجهه بهتر با اونا آماده کنه. نتیجه؟ هیچی! از دست دادن لذت زندگی، گیر کردن تو دلواپسی‌های نهفته و آشکار و نهایتا حسرت خوردن برای عمر از دست رفته.

هرچی بیشتر می‌گذره، بیشتر دلم می‌خواد راجع به این زندگی در لحظه حال و اکنون بدونم و سعی کنم یادش بگیرم. گاهی که تونسته‌ام حتی یک دقیقه توی حال باشم و تمرکز داشته باشم به کاری که دارم انجام می‌دم ، دیده‌ام که چقدر فضاهای زیبا و جذاب و غنی در لحظه‌های به‌ظاهر معمولیه زندگیه ما وجود داره که ما با بی‌اعتنایی ازشون رد می‌شیم و بهشون توجهی نمی‌کنیم. این صبر گریزپا رو باید رام بکنیم و بشونیمش پهلوی خودمون. یه جمله‌ای اندرو متیوس داره که من خیلی دوسش دارم. می‌گه تو زمانای قدیم که شغل آدما بیشتر کشاورزی بود، اونا طبیعتا یاد می‌گرفتند که تلاش کنند و بعد صبر نمایند تا...محصولشون به بار بشینه. صبر تو اون زمان لازمه یه زندگی بود . اگه بیاییم و یه دونه لوبیا رو بکاریم تو خاک و بهش آب بدیم و بعد فردا صبح بدویم لوبیاهه رو از خاک در بیاریم بیرون ببینیم چی شده! به چی می‌رسیم؟ هیچی! یه دونه لوبیای خیس!

ماها باید یاد بگیریم دونه‌های آرزوها و خواسته‌ها و اهدافمون رو وقتی کاشتیم (یعنی برا رسیدن بهشون تلاش کردیم) بعدش بایست صبر کنیم. صبر اجازه می‌ده تلاشمون به ثمر بشینه. به‌نظرم حتی اون صبر یه اثر قوی معنوی هم داره. یه‌جورایی آدم رو خالص می‌کنه. خصوصا وقتی تو چیزی رو بخوای و برا رسیدن بهش تلاش خودت رو هم بکنی و بعد... بقیه‌اش رو بسپاری به خدا و صبر کنی. اگه همه این روند با نوعی آگاهی توام باشه که دیگه نوره علی نوره. می‌شه یه دوره مجانی آشنایی با رموز هستی. یه چیزای تو دل آدم رشد می‌کنه که نمی‌شه وصفش کرد. یه‌جور بلوغی که خودت می‌بینیش. یه حس ناب. اونوقت اگه چند بار این کار رو بتونی تکرار کنی ، یه جورایی احساس می‌کنی می‌تونی بعضی چیزا رو حدس بزنی. بعضی اتفاق‌های آینده رو. حسش خیلی خاص و عمیقه. ولی محشره. احساس می‌کنی خدا عنان یه‌سری چیزا رو تو زندگیت سپرده دست خودت. حال می‌کنی از این اعتمادی که بهت کرده. بعد...تازه یه‌کم از بوی اون حسی که می‌گن عرفا دائما توش غرقند رو درک می‌کنی و تازه می‌فهمی زندگی یعنی چی! تازه می‌فهمی با همین زندگیه درب و داغون دنیوی هم چه کارا که نمی‌شه کرد. تازه می‌فهمی برا حس یه چیزای خوب، می‌شه از همین کارای ساده روزمره‌ هم شروع کرد. از همین صبر کردن و زندگی تو لحظه حال و اینجور چیزا. شگفت زده می شی از اینهمه ابزار و امکان متعالی‌تر کردن زندگی که دور و برمونه و ماها اصلا بهشون بی‌تفاوتیم. اونوقته که می‌تونی با این زندگی ارتباط برقرار کنی و قربون صدقه یه مورچه بری و با یه گل حرف بزنی و پشت ترافیک بجای غر زدن بری تو نخ رنگای غروب خورشید تو آسمون یا به قول یه استاد عزیزی فکر کنی هیچ آینده‌ای وجود نداره و همه‌اش هرچی هست همین زمان حاله.

CYP0700128

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC