یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

این پست۲۱ دی ستوده عزیز باعث شد تا اینا رو بنویسم...

وقتی برای اولین بار قرار شد برم تو یه محیط خیلی رسمی و اداری کار کنم، حس عجیبی داشتم. تا قبل از اون چندین سال معلم خصوصی بودم و تو مدرسه‌ها هم درس می‌دادم. اما یه کار تمام وقت تجربه جدیدی بود. خصوصا اینکه در میون آدمایی کار کنی که تو همشون از لحاظ سنی و تجربه کوچیکترین باشی. می‌فهمیدم خیلی‌هاشون به چشم یه بچه کارشناس بهم نگاه می‌کردن. یادمه رئیس ادارمون بهم گفت یه ماه از صبح تا بعد از ظهر فقط بشینم سند بخونم و مطالعه کنم تا اطلاعاتم بره بالا. این یعنی اینکه محترمانه هیچ کاری قرار نبود به من ارجاع بشه.

یادمه اون موقع و تو اوج گیجی از این‌که چجوری باید خودم رو تو کار اونجا جا بندازم، یه کتابی می‌خوندم بنام قدرت! تو اوج ناامیدی و یه‌کم هم دلزدگی از محیط کاریم، شروع کردم به انجام یکی از داستانهای اون کتاب. می‌گفت آدما دو جور رشد می‌کنن: یکی نردبونی و یکی هم آمیبی. تو رشد نردبونی باید منتظر بمونی تا نفر بالاییت یه پله بره بالا تا تو اجازه داشته باشی یه پله بری بالاتر. مثل درجه گرفتن تو ارتش. اگه رییس تو به جایی منتقل نشه یا ارتقای درجه نگیره امکان نداره تو بتونی رییس اون قسمت بشی (البته استثناها رو بذاریم کنار).

اما تو روش آمیبی، تو حیطه فعالیتت رو گسترش می‌دی. این جمله از کتاب دقیقا یادمه که نوشته بود: آدمی که می‌خواد اینجوری پیشرفت کنه یه کاغذ و مداد بر می‌داره راه می‌افته تو بخش‌های مختلف اداره و هر کاری رو که زمین مونده و دیگرون حوصله انجامش رو ندارن یادداشت می‌کنه و اونا رو به مرور و  به بهترین شکل انجام می‌ده. اینجوری ناخودآگاه اون آدم بعد یه مدت می‌شه مسئول اون کارا. شاید اون کارا ارزش خاصی نداشته باشن اما ریشه‌های حضور اون آدم رو محکم می‌کنن و دیگه نمی‌شه اون آدم رو با یه تقی به توقی خوردن بیرون انداختش. چون کلی از کارا زمین می‌مونن.

یادمه این بخش رو که خوندم، کتاب رو بستم و نشستم فکر کردم توی این اداره به این بزرگی اونم با آدمایی که خیلی منو به حساب نمی‌آرن، چه کاری هست که من می‌تونم انجام بدم و کسی هم دلش نمی‌خواد اونکارو انجام بده...یاد اسنادی افتادم که می‌خوندم. اداره ما یه اداره بین‌المللی بود و کارش با سند و مدرک‌های بین‌المللی. همه کارشناسای اون برا خودشون اسنادی رو که فکر می‌کردن مهمه نگه می‌داشتن. لذا نه تنها یه محل مجزا و متشکل برای اسناد وجود نداشت، بلکه اگه شما یه سندی می‌خواستی که یه‌کم با حوزه کاریت متفاوت بود باید کلی می‌رفتی و از کارشناس مربوطه درخواست می‌کردی تا سند خودش رو یه‌ذره به تو قرض بده. و این خصوصا برای رییس یا مدیرکل اداره بد می‌شد.

(از اینجای داستان یه آهنگ مهیج رو تو ذهنتون بزنین چون من آستینها رو زدم بالا و تصمیم گرفتم بشینم وضعیت اسناد اداره رو مرتب کنم) یادمه یه هفته تموم از رییسمون می‌خواستم اجازه این کارو بهم بده و اون نمی‌داد. بنده خدا حق هم داشت چون بهتر از هرکسی می‌دونست آشنایی من با اون اسناد در چه حده! ولی بالاخره قانعش کردم. یادمه داشتیم سوار سرویس می‌شدیم که باز ازش خواستم و اون بالاخره قبول کرد. از خوشحالی تموم راه رو تا خونه لبخند رو لبم بود و داشتم نقشه می‌کشیدم.

فردا صبح کارم رو شروع کردم. دو هفته تمام طول کشید تا من ۸۰۰۰ سند انگلیسی رو دونه به دونه نگاه کنم و ببینم مال کدوم قسمته و بعد ببینم آیا ارزش نگهداشتن رو داره یا نه. یادمه بعضی شبا واقعا مثل جنازه می‌افتادم رو تختم. تموم مهره‌های گردنم درد می‌کرد. عصرهای روزهای اون دو هفته اگه منو می‌دیدین با عمله‌ها هیچ فرقی نداشتم. خاکی و کثیف چون خیلی از اون سندها سالها بود که تو کارتن بودن و کسی حوصله حتی نگاه کردنشون رو هم نداشت. اما...وقتی کار تموم شد من نه تنها ناخودآگاه شدم مسئول تموم اسناد اداره ( مدیر کلمون هم که سندی می‌خواست می‌اومد و از من سراغشو می‌گرفت)؛ بلکه شدم یه آچار فرانسه تو اداره چون همه بهم نیاز داشتن و در نهایت، میزان اطلاعات خودم هم از کار بسیار بسیار بالا رفت. و اینجوری بود که من تو اون سه‌سالی که اونجا بودم شدم یکی از کارشناسهای کلیدی. با اینکه از همشون کم سن و سال‌تر بودم. یادم نمی‌ره با وجود محیط خشک و یه‌کم عجیب و غریب اونجا من تونستم دووم بیارم چون هدف داشتم و می‌خواستم تو کارم پیشرفت کنم. صبح‌ها از ساعت هفت و ربع تا هشت که تو سرویس بودم، امکان نداشت که یه کتاب برانگیزاننده تو کیفم نباشه و اونو نخونم. واقعا امکان نداشت. هیچ روزی نشد که من با قدم‌های مصمم و با انگیزه که کاری به کار محیط کاری نداشت و به مشکلات فکر نمی‌کرد و فقط متمرکز شده بود که چطور راه حل پیدا کنه یا چطور یه نوآوری کنه که چشم رییسش گشاد بشه! به اداره نیام. اون پیشرفت آمیبی من ادامه داشت. من شده بودم مسئول خوندن قرآن اول جلسات روزهای سه‌شنبه کل اداره (همین سبب شد تا مجبور شم تو یه جلسه بین‌المللی که کلی معاون وزیر از کشورهای مختلف اومده بودن هم قرآن بخونم! هنوز تو حس و حال رفتن نماینده الجزایر رو یادم نمی‌ره که بعد از جلسه افتتاحیه منو پیدا کرد و ازم خواست یه نوار براش ضبط کنم بفرستم الجزایر!)؛ شده بودم مسئول نوشتن تمامی پلاکارتهای جلسات بین‌المللیمون چون فکر میکردن خط من از همه بهتره؛ شده بودم مشاور رییس اداره در زمینه پیشرفت تحصیلی فرزندش چون هم معلم بودم و هم اون موقع‌ها برای نوجوونا تو نشریه روز هفتم مطلب می‌نوشتم؛ شده بودم مشاور گل و گیاه‌های اداره چون تونسته بودم یکی دو تا از گلدونای بیچاره رو که از بس توش آشغال ریخته بودن داشتن می‌مردن، نجات بدم و حالا همه فکر می‌کردن من دستم سبزه؛ و ...

سه سال بعد از اونجا اومدم بیرون. علیرغم فضای عالی‌ای که برای خودم ساخته بودم اما درک می‌کردم که فضای پیشرفتم رو محدود کرده‌ام. داستان این خروج را هم خواهم نوشت اما... اون سالها و اون نحوه رفتارم تو اون محیط کاری هیچ وقت یادم نمی‌ره. برا خیلی‌ها اینو تعریف کرده‌ام تا بتونم بهشون امید بدم که تو همین جامعه خودمون هم می‌شه پیشرفت کرد و زندگی کرد و انگیزه هم داد. این داستان هنوز برا خودم هم الهام بخشه. خصوصا زمانایی که می‌دونم دارم راکد می‌شم . امیدوارم تو کله شماها هم یه انگیزها و ابتکارایی انداخته باشه خوندن این متن

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC