یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

سال‌ها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود

که چینی‌ها را بند می‌زد با عشق

و من آن روز به خود می‌گفتم

آخر این‌هم شد کار؟

ولی امروز که دیگر خبری از او نیست

نقش یک دل که به‌روی چینیست

ترکی دارد و من...در به در،  کوی به کوی

در پی بندزنی می‌گردم.

نمی‌دونم شماها هم یه جایی تو دلتون دارین که وقتی یه‌چیزی می‌خونه، یه آهنگی گوش می‌ده، یه بویی می شنفه، یه چیزی یا کسی رو می‌بینه...بی‌اختیار چشماتون رو خیس می‌کنه؟ نمی‌دونم خاصیت اون چیز چی باید باشه. یاد خاطرات گذشته بیندازتمون؟ از یه ترس نهفته در آینده خبرمون کنه؟ نمی‌دونم. تا حالا نتونسته‌ام جنس اون چیز رو بشناسم تا ببینم چی می‌خواد از من.

اما گاهی یه آهنگی، یه شعری، یه بویی، یه چهره‌ای یه... می‌ریزتم به هم. مثل شعر بالا.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC