لوئيز هی در کتاب زيبايش به نام شفای زندگی (ترجمه خانم گيتی خوشدل- نشر پيکان) يک فصل را به زندگی خودش اختصاص داده است. جالب است اگر کسی دلش خواست آن را بخواند. واقعا هم اين کتاب و هم اين فصل ارزش بارها خوانده شدن را دارد. اينکه بارها و بارها زمين بخوری آنهم از نوع واقعا وحشتناکش (مانند جدايی پدر و مادر در سن ۱۸ ماهگی لوئيز يا مورد تجاوز واقع شدن در سن ۵ سالگی يا ابتلا به يک سرطان پيشرفته در ميانسالی و ...) شايد برای هرکدام از ما فقط يکی از اينها (و چه بسا بسيار ملايمتر) کافی باشد تا تمام بقيه عمرمان را دائما غر بزنيم و شکوه کنيم و درست و حسابی خودمان را توی نقش يک قربانی جا بزنيم. ولی اين آدم تونسته با نيروی اراده و ايمانش از زندگی خودش يه معجزه پديد بياره.
احتمالا اونايی که اين سطور رو میخونن چندين و چند مثال ديگه از اينجور آدما تو ذهن خودشون يا تو فاميلشون يا همسايشون میشناسن.
شايد بد نباشه گاهی اوقات يه وقت ثابت در طی روز رو هم بذاريم برای از خودمون خجالت کشيدن! و بعد هم يه وقت ديگه برای شکر کردن برا تمامی نعمتهايی که داريم. خصوصا نعمتهايی که داشتنشون اونقدر برامون عادی شده که يادمون رفته. باور ندارين؟ يه چشمتون (فقط يه چشمتون) رو بگيرين و بعد سعی کنين کارهای عادی روزانه رو انجام بدين. من گاهی اين کارو میکنم. بعد که میبينم نصف محيط بيناييم رو از دست میدم پروسه خجالت کشيدن و بعد شکر خدا کردن رو به ترتيب انجام میدم!
نتيجه گيری:
يه کتاب خوب: شفای زندگی
يه کار خوب: قدر دونستن نعمتها