یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٦

یادداشت‌هایی برای ماه رمضون (۵):

۱) اینو بخونین. یه دوست خوب با ایمیل برام فرستاده.

آقا معلم! زندگى يعنى چه؟
هنوز سؤالم تمام نشده بود كه شاگردها طبق معمول با شنيدن چنين سؤالى زدند زير خنده. معلم دستش را بالا برد تا آنها را آرام كند. بعد چند دقيقه اى به من نگاه كرد. حس مى كردم با نگاهش از من مى پرسد كه سؤالم جدى بوده يا نه و وقتى مطمئن شد قصد شوخى ندارم، گفت: «به سوالت جواب مى دم
بعد كيف پولش را از جيبش بيرون آورد و يك تكه آئينه كوچك گرد كه تقريباً اندازه يك سكه بود، از كيفش درآورد و گفت: در دوران كودكى من، جنگ شروع شده بود. ما خيلى فقير بوديم و توى يك دهكده دور افتاده زندگى مى كرديم. يك روز توى جاده نزديك خانه مان يك تكه آئينه شكسته پيدا كردم. موتوسيكلت يك سرباز آلمانى خرد و خاكشير شده بود. خيلى سعى كردم تمام تكه هاى آئينه را پيدا كنم و كنار هم بچينم، ولى ممكن نبود. براى همين بزرگترين تكه را نگه داشتم. بعد هم كناره هاى آئينه را روى سنگ كشيدم و آن را گرد كردم. بعدها با اين آئينه بازى مى كردم و مجذوب اين موضوع شده بودم كه با اين آئينه مى توانم نور را در جاهاى تاريكى كه خورشيد هيچ وقت به آنها نمى تابيد، يعنى در سوراخ‌هاى عميق، شكاف ها و گنجه‌ها منعكس كنم. تاباندن نور در جاهايى كه ابداً نورى به آنها نمى‌رسيد، برايم حكم يك بازى دلپذير را پيدا كرد.
آئينه كوچك را نگه داشتم و در اوقات بيكارى به اين بازى ادامه دادم. وقتى مرد شدم فهميدم كه اين فقط يك بازى بچه‌گانه نيست، بلكه استعاره اى است براى شيوه اى كه بايد در زندگى به آن عمل كنم. مى دانستم كه من نور يا منبع ايجاد آن نيستم، ولى مى توانم نور را به تاريكترين جاها منعكس كنم.

۲) خوب می‌شد تو این ماه رمضون، حداقل به همون اندازه که دل دل می‌زنیم برا وقت افطار و از یکی دو ساعت قبلش اخلاقمون می‌آد سر جاش یا حواسمون هست که حتما سحرها درست و حسابی از خودمون پذیرایی کنیم تا مبادا وسط روز خدای ناکرده ضعف کنیم،... یه کم هم به فکر تابوندن نور به دل خودمون و دلهای دیگه باشیم. یه کمک در حد توان به اونی که نیازمند اون کمکه، یا یه مهربونی در نگاه یا گفتار با دیگرون این نور رو با اون آینه‌هه می‌تابونه تو دل اونا. به همین سادگی و به همین زیبایی.

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC