اين که اين چند روزه به روز نشدم به دليل غم سنگين از دست دادن يه آدم خيلی خيلی عزيز بود. خيلی چيزها برای دل خودم نوشتم و نمیدونم چی شد که همهاشان پريدند و من نتونستم اونا رو اينجا بنويسم. نمیدونم شايد خواست خدا بوده. به هرحال فقط يه حرف از ميون تموم اون حرفها و حسها و درکها... قدر همديگه رو دونستن کار سختی نيست... ولی بايد بخواهيم که اين کارو بکنيم. اگه حتی بوی لباس يه نفر يا ليوان چايی که ۱ ساعت قبل خورده و بعد رفته پيش خدا- برای ما خاطره میشه پس همت کنيم و با همين ديد - تا حدی که میتونيم - به هم نگاه کنيم و لحظه های با هم بودن رو درک کنيم.
خدايا خودت کمکمون کن...