یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

راستی چرا ما می‌تونیم وسط شادیهامون کلی به این فکر کنیم که این‌هم زود تموم می‌شه یا چرا داره زمان اینقدر زود می‌گذره یا خدایا بعد از اینکه این تموم شد باید چیکار کنم یا ...

اما میون غم و غصه‌هامون، نمی‌تونیم یاد خوشیا و روزای خوب بیفتیم؟ 

چرا درد دل خوب می‌کنیم اما خاطرات خوشمون رو یا خیلی سبک برا این و اون تعریف می‌کنیم و انگار تموم اون ساعتهای خوب منحصر می‌شدن به اینکه فلانی چی گفت و فلانی چی پوشید و فلانی چیکار کرد؟ یا این‌که خوشیهامون رو تو دلمون نگه می‌داریم تا مبادا این یه‌ذره خوشی‌ای که نصیبمون شده، چشم نخوره؟

هان؟

چرا غمامون عمق دارن و شادیهامون منحصر شده به زمان‌هایی که بی‌خیال خودمون و دنیامون می شیم؟ زمانایی که یه واقعه، یه حرف، یه همنشینی یا هرچیز دیگه سبب می‌شن ما یه‌ذره از اون فضای غم بیرون بیاییم و یادمون بره...برا خیلی‌هامون شادی منحصر شده به بی‌خیال شدن... انگار زندگیمون جهنمه و هرچیزی که چند ثانیه هم حواسمون رو از اون پرت کنه، غنیمته.

اصلا چرا خیلی از ماها با غم و غصه حال می‌کنیم ناخودآگاه؟

هان؟

می‌دونی؟ جای تو این پایینا نیست. بالاسرتو نیگا کن! اینجور خمود نشستن و باله‌هاتو خوابوندن، به هیچ جا نمی‌رسونتت. غصه نخور، گاهی پرواز تو هوای ابری هم حال می‌ده...

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC