یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

...صبح چشمانم را که باز می‌کنم بهش سلام می‌کنم و می‌دانم که جوابم را می‌دهد، هرچند هنوز به این مرحله نرسیده‌ام که جوابش را حس کنم یا صدای بال فرشته‌های مامور خودم را که با بیدار شدنم کارشان را شروع کرده‌اند، بشنفم...

می‌دانم با هر قدمی که بر می‌دارم، حواسش یه من است، هوایم را دارد و برای من جز خیر و خوبی نمی‌خواهد...هرچند هنوز نتوانسته‌ام به این دانسته‌هایم عمق دهم و هنوز از آنچه قرار است ساعتی دیگر و فردا و سال دیگر اتفاق افتد، هراسانم...هنوز درست درک نکرده‌ام توکل چیست.

بعضی روزا خیلی تحت فشار قرار می‌گیرم، شغل، دانشگاه، زندگی و... پریروز به ذهنم رسید تو اینجور موقع‌ها بهش بگم خداجون، می‌شه یه‌کم منو بغل کنی؟...و بعد اگه تونستم به خودم بقبولونم اون الان بغلم کرده و من نمی‌فهمم، بهش بگم یه‌کم سفت‌تر...شاید آروم بگیرم. پریروز حتی با فکر این فکر، آروم‌تر بودم!

دیروز بعد از ظهر، یه مسابقه دو نشون می‌داد تو تهرون...از اینایی که همه می‌تونن توش شرکت کنن. گزارشگر با کلی از آدما حرف زد تا رسید به یه پسربچه ۱۰ ساله که داشت با تموم وجود می‌دوید و شرشر عرق می‌ریخت. گزرشگر ازش پرسید چرا اینقدر می‌دوی؟ گفت می‌خوام برسم خط پایان. گزارشگره گفت الان که حداقل ۲۰۰ نفر از خط پایان گذشته‌اند و مسابقه تموم شده...بچه‌هه گفت: می‌دونم...حداقل اینجوری آخر نمی‌شم.

پراکنده‌گویی هم عالمی داره واسه خودش. صبح اول صبح شنبه بخوای چیزی بنویسی و مطلب منسجمی به ذهنت نیاد، تنها راهش اینه که ذهنتو باز بذاری تا هرچه دل تنگش می‌خواد بگه...در هرحال ببخشین.

یه سایت خوب هم پیدا کردم: اول برین اینجا:http://www.jireyeketab.com/MainF.asp

بعدش اون گوشه سمت راست برین تو بخش جیره کتاب چیست؟ از فکری که پشت سر این سایته خوشم اومد.

اینو هم احتمالا اگه ندیدین با نمکه: مصداق چی فکر می‌کردیم چی شد!

http://video.google.com/videoplay?docid=4839453054472544980&hl=en

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC