یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

 

دیشب یه فیلمی دیدم به نام Tuck Everlasting

داستان زیبایی بود در مورد خانواده‌ای که از یه چشمه آب حیات نوشیده بودند و عمر جاودانه پیدا کرده بودن. برای اونا مرگ زیباترین چیز بود چون خودشون تو زمان راکد مانده بودند و می‌دیدن که تمامی عزیزانشون بعد از تموم شدن عمرشون می‌میرن.

نکته قشنگ‌تر فیلم دو جا بود: یکی این‌که هنرپیشه مرد جوان فیلم چگونه زندگی کردن و زنده بودن به معنای واقعی کلمه رو به دختری که دوستش داشت یاد می‌داد و این سرشار بودن از زندگی و حیات، حس خوبی به بیننده منتقل می‌کرد.

دوم این‌که آخر فیلم یه جمله گفت که قبلا هم شنیده بودم اما اینبار تو این موقعیت بیشتر بهم چسبید: این‌که...از مرگ نهراس...از این بترس که زندگی نکرده باشی...

امروز صبح زود که فرصتی پیش اومد تا یه ربعی رو قبل از آغاز کار تو پارک بشینم، شروع کردم به لمس بوته‌های شمشاد کنارم. بعدشم پاپیتال‌ها رو ناز کردم...حس غریبی بود...حضور تو اون لحظه و با عشق اونا رو نوازش کردن... اون حضوره خیلی مهم بود.

احساس می‌کنم با یه‌کم استفاده بیشتر از حس‌های بویایی، لامسه و شنوایی می‌تونیم تو این روزای زیبای بهار به یه جاهایی برسیم...یه هماهنگی‌هایی با کل جریان جاری و زیبای طبیعت... یه‌جور کوک کردن ساعت مطابق با ساعت خدا...خدای زیبای هنرمند و دوست‌داشتنی...و مهربون.

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC