یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

SIP1017535

ظهر جمعه دوباره فرصتی شد تا بعد از چندین روز بالاخره بتونم چند صفحه کتاب بخونم و از خوش‌شانسی ناخودآگاه دوباره کتاب شفای زندگی اوییز هی رو خوندم. اون چند صفحه آخر که داستان زندگیه خودشه...

...

با خودم فکر می‌کنم...

واقعا خدا چقدر افتخار می‌کنه به داشتن بنده‌هایی که سررشته زندگیشونو بدست گرفته‌اند. آدمایی که بجای غرولند و شکایت، تلاش می‌کنن مسئولیت همه‌چیز رو برعهده بگیرن...همه چیز رو.

اونا اتفاقات و ناکامی‌های دوران بچگیشون رو گردن بابا و مامانشون نمی‌اندازن و تا آخر عمرشون فلان معلم یا استادشون که باعث شده فلان رویداد تو زندگیشون اتفاق بیفته و مسیر زندگیشون عوض بشه رو نفرین نمی‌کنن...اونا دائما تو فکر تصفیه حساب با آدمایی که می‌تونن و ارجاع حساب اونا به قیامت، وقتی دستشون بهشون نمی‌رسه، نیستن...اونا اگر کمبودی تو زندگی دارن قبل از همراهی با دیگران درخصوص وضعیت بد زمین و زمون و ... می‌شینن تموم راه‌هایی رو که می‌تونن برن و به هدفشون نزدیک‌تر بشن رو تو ذهنشون مرور می‌کنن.

اونا تو سخت‌ترین مراحل زندگی هم ...رو خودشون و از همه مهم‌تر ذهنشون تسلط دارن. خوش بحالشون.

جدایی پدر و مادر در ١٨ ماهگی...مورد تجاوز واقع شدن در ٥ سالگی و نگاه داشتن این کابوس برای سالها که نکند فرد متجاوز از زندان بیرون بیاد و اونو بکشه... از آن به بعد بارها و بارها مورد تعرض قرار گرفتن...به دنیا آوردن اولین فرزند در ١٦ سالگی...پیدا کردن شغل به‌عنوان مانکن و باز تداوم آن سوء ‌استفاده‌ها...ازدواج و چشیدن طعم محبت بعد از ٢٨ سال...خیانت همسر بعد از چند سال زندگی مشترک و جدایی از او و لذا مجددا یاس و ناامیدی و احساس بی‌ارزشی...ابتلا به سرطان وخیم و نظر پزشکان مبنی بر زنده نماندن بیش از ٦ ماه...و ... آغاز زندگی نو...

این تکه‌هایی از همون زندگی لوییز هی هست که اول متن بهش اشاره کردم. من مانده‌ام و آن اراده و خواست و اقتداری که باعث شد که آن زندگی نو را آغاز کنه و تمام آن شش ماه را بر روی ذهنش کار کنه تا هرچه کینه و خاطره بد با خود به اینور و اونور می‌بره رو تخلیه کنه و سررشته زندگیشو از دست دیگرون در بیاره و خودش اسباشو برونه

هرکدوم از ما یه داستان خاص خودمون داریم...یقینا از اونی که بالا گفتم بدتر نیست...ما می‌تونیم زندگیمونو کنترل کنیم. به خدا می‌تونیم...فقط اندکی اراده و همت و خواست و شوق و نگرش مثبت و چاشنی امید...یقین بدونیم که از همون اولش اونقدر نشانه‌های الهی به یاریمون می‌آن که دیگه کارمون به سختی اولش نیست. آدما بهمون نزدیک‌تر می‌شن و بخشش خودمون و دیگرون برامون راحت‌تر می‌شه...بعدش هم یقینا گرمای تن خدا رو دور و برمون حس می‌کنیم...انشاالله

...فاذا عزمت، فتوکل علی الله 

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC