یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

دستورالعمل ۱:

سعی کن امروز این یه‌کار رو خوب انجام بدی. خوب خوب...یعنی تموم تلاشتو بکنی که دائم به خودت یادآوری کنی تا نذاری از زیرش در بری!

این‌که امروز سعی کنی تا می‌تونی توجه کنی...به صداهای دور و برت که تابحال بهشون توجه نداشتی...از صدای بوق ماشینا گرفته تا صدای کلیدهای کی‌برد، تا صدای آهنگی که می‌شنفی، تا صدای ریختن چای برا خودت، تا صدای همکارهات، صدای قرچ و قوروچ صندلیت، صدای گنجیشکهایی که تو این هوای خنک خودشونو ول کرده‌اند تو بغل بهار، تا...

کنارش سعی کنی به بوها هم توجه کنی...به بوی باصفای بارون نم‌نم صبحگاهی، به بوی فضای اداره‌ات، به بوی دستای خودت وقتی بهشون کرم زده‌ای یا فرضا اونا رو با صابون شسته‌ای و خیلی از بوهای دیگه... (یه نسخه یواشکی: اینجور موقع‌ها بد نیست گاهی که دستاتو بو می‌کنی اونا رو ماچ هم بکنی و آروم و مهربون بمالیشون رو صورتت. ببین چه معجزه‌ای می‌شه)

می‌دونی...شاید این‌کارها خیلی عجیب به نظر برسه، اما بهمون یادآوری می‌کنه که اغلب ماها انگار صبح‌ها که از خواب پا می‌شیم تازه می‌گیریم می‌خوابیم! اصلا حواسمون به هیچ چیزی نیست. تو راه اداره هزارتا چیز می‌بینیم و هزارتا صدا می‌شنفیم اما هیچ‌کدوم رو چون بهشون توجه نمی‌کنیم یادمون نمی‌مونه یا حداقل در قبالشون واکنش نشون نمی‌دیم. بانمک اینه که سر کارمون هم حواسمون درست و حسابی به کارمون نیست! لذا اونم می‌شه برامون یه ۸ تا ۱۰ ساعت بی‌توجهی و منگی. تو راه برگشت هم همینطور و بعدش شام جلوی تلویزیون و نفهمیدن مزه غذا و...  بعد هم لالا!

اما ماها حداقل تو بچگیمون این تجربه رو داشته‌ایم...خیلی هم خوب داشتیم. وقتی شیش دنگ حواسمون به همون کاری بود که داشتیم انجام می‌دادیم...اصلا مهم نبود کاره اهمیت خاصی داشت یا نه. مهم این بود که یه کاری رو داشتیم انجام می‌دادیم و ناخودآگاه...با تموم وجود بهش توجه می‌کردیم.

WMP0005948

یه‌جورایی دارم می‌فهمم چرا چشمامون گرد و قلمبه می‌شه وقتی به سرعت گذشت زمان و بیشتر شدن تارهای سفید تو موهامون فکر می‌کنیم...

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC