گاهی اوقات وقتی خیلی عصبانی هستیم، یا خیلی کلافهایم یا اصلا تو حال و روز خوبی بهسر نمیبریم... چیزایی که بهشون میگیم بدشانسی تعدادشون زیادتر میشه از روزای قبل.
اینجور مواقع خیلیها به بخت بد خودشون نفرین میفرستند و خودشون و وجودشون رو اونقدر کوچیک میکنن که باورشون میشه اصولا از بچگی آدمای بدشانسی بودهاند...بعد هم میشینن تمام اتفاقات بدی که براشون افتاده رو از داستان زندگیشون جدا میکنن و میچسبونن به همدیگه و به شنونده میقبولونن که آره بنده خدا...واقعا از اول آدم بدشانسی بوده!
اینجور ها هم نیست. اینکه از عمد سعی کنیم اتفاقات خوب زندگیمون رو از یاد خودمون ببریم و فقط برای تصدیق حرفمون، بیاییم و خودمون رو بخت برگشته نشون بدیم، انصاف نیست. میدونیم و خوب هم میدونیم که این نگرش و رفتار ماست که زندگیمون رو میسازه. اگه تو یه روز چندتا اتفاق ناخوشایند (تازه اگه بشه اونا رو واقعا ناخوشایند خطاب کرد) ردیف بشن،دلیل اصلیش خودمونیم. اینکه خیلی جاها ول کردیم خودمون رو...عنانمون رو دست نگرفتهایم و خودمون رو آروم نکردهایم. یهجاهایی باید وایسیم جلو خودمون و نذاریم وضع بدتر بشه...
اگه خودمون رو ول کنیم...تضمینی نیست که چیزای بد، دوستاشونو با خودشون نیارن! به هر حال نباید گذاشت به افسردگیها، خستگیها، دلمردگیها و اعصابخوردیها تو ذهن ما خیلی خوش بگذره...جا خوش میکنن.
