یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

ترس از موفقیت...

خیلی اوقات بهش فکر می‌کنم...

این‌که شروع کنی به حرکت به سوی تحول و بعد از چند وقت، تاثیرش رو ببینی و بعد وسط تلاشت...ییهویی (با لحجه آقای بردبار خوانده شود!) شک کنی ... یا دلت برای حاشیه امنت تنگ بشه...یا فکر کنی لیاقتشو نداری... یا احساس گناه کنی از این‌که داری از اطرافیانت بالاتر می‌ری...یا بترسی از حرفهایی که ذهنت باهات می‌زنه و می‌گه حالا چطور مردم باور می‌کنن تو با تلاش خودت به اینجا رسیده‌ای...یا پیش خودت فکر کنی اگه من برم بالاتر، اونوقت پایین بودن فلانی بیشتر مشخص می‌شه و ... و هزار تا بهونه دیگه...

من می‌گم کفران نعمت اونه که تواناییهامون رو به وقتش استفاده نکنیم و بذاریم پلاسیده بشن...بعد حسرتشونو بخوریم. فکر می‌کنم وقتی موفق‌تر و معتمد به نفس تر هستم...اگه سعادت دوست داشتنشو داشته باشم...خدامو عمیق‌تر و قوی تر می‌پرستم و با هر نسیمی ولش نمی‌کنم.

یادمون باشه اونی که بالاتره می‌تونه برای اونایی که پایین موندن، از خوبی‌ها و زیبایی‌های منظره اون بالاها بگه...شاید خیلی‌هاشون همت کردن و خودشونو کشیدن بالا...اگر هم نه...حداقل یه تنوعی تو زندگیشون پیش اومده و می‌تونن تو حرفا و فکرهای روزمر‌شون، رویاهای جدیدتری داشته باشن...

CBP1010769

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC