یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٥

PDP0325342

خدای تو چه شکلیه؟ مرد و مردونه راستشو بگو... ازش می‌ترسی؟ دوسش داری؟ بخاطر ترس از عذابش احترامشو نگه می‌داری؟ موقع‌هایی که می‌خوای به یه چیز خیلی مهم تو زندگیت برسی حسابی هواشو داری و دست از پا خطا نمی‌کنی و بعد ...! اصلا تو خداتو مجسم هم می‌کنی؟ مثلا مثل یه مرد عظیم و مهربون با ریش بلند سفید و یه عصا در دستش، یه چیزایی تو مایه‌های نقاشی‌هایی که از ژوپیتر می‌کشن؟ یا یه آدم معمولی؟ یا اصلا یه دوست باحال با یه تیپ اسپرت و امروزی که همیشه باهاته و آخر مرام  و معرفته؟

خدات کجاست؟ تو قلبت؟ لای قرآن؟ وقتی مفاتیح می‌خونی؟ تو نم‌نم‌های سرد صبحای اول وقت که با نفست می‌کشیشون تو ریه‌هات؟ تو جیبته؟ یا اون بالاهاست؟ یا کنارت داره باهات راه می‌ره؟

خدای تو از مامانت مهربون‌تره؟...ناقلا! اگه می‌گی آره، واقعا به حرفت ایمون داری؟

اگه خدات به مهربونی مهربون‌ترین و صبورترین مادر دنیا بود...دلت می‌خواست کدوم یکی از کارهاتو زیر سیبیلی رد کنه؟ دلت می‌خواست کجاها درکت کنه و حالتو نگیره و بجای قهر و تلخی باهات...نازت کنه و بغلت کنه و هیچی نگه... و تو بدونی که هرچند ناراحته اما آنقدر دوست داره و اونقدر صبوره که می‌خواد بهت فرصت بده تا خودت بفهمی راه درست و غلط کدومه؟

اگه خدای تو مثل یه دوست خیلی خیلی مهربون و فهمیده همیشه در کنارت بود، شبا که می‌خواستی بخوابی ، روتو نمی‌کردی طرفش که باهاش درد دل کنی؟ ...از پرحرفی‌های زنونه و تحلیل‌های مردونه گرفته تا اون نگفته‌های ته دلتو؟ هان؟ نمی‌گفتی بهش؟

هیچ فکر کردی خدای تو که اینقدر به زبون می‌گی دوسش داری و مهربونه...اگه قرار بود به شکل تفکراتی که درباره‌اش داری در بیاد، چه شکلی می‌شد؟ بدریخت بی‌قواره؟...یا موزون و زیبا؟...اصلا تصورات ته دل من و تو از خدامون با هم در تناقض نیست؟...

کی وقتش می‌رسه یه‌بار برای همیشه بشینیم و تکلیف خودمونو با خدامون، خدای خود خود خودمون روشن کنیم؟ هان؟‌

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC