یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٥

چند روزه دارم یه کتابی رو می‌خونم بنام عامل علاء‌الدین که دوبار قبلنا خونده بودمش. اولا امیدوارم یه‌روزی برسه که یه‌سری از ماها بتونیم داستانهای زیبا و کهن و پرمعنای فرهنگمون رو با زبان و ادبیات امروزی از زیر خاک و غبار زمونه بکشیم بیرون. اینو برای این اینجا نوشتم که تو این کتاب به شیوه ساده و زیبایی از داستان علاءالدین و چراغ جادو استفاده کرده و کلی از شیوه‌های رسیدن به خواسته‌ها و مثبت‌اندیشی و نگرش پیروز داشتن رو به صورت بخش‌هایی از این داستان جذاب داده به خورد خواننده (یادتونه مطلبی رو که چند وقت پیش در مورد داستان کیمیاگر کوئلیو و داستان دفتر ششم مثنوی نوشتم؟).

به هرحال تو این کتاب یه بخش باحالی داره راجع به تجسم خلاق. من همیشه از تجسم خلاق خوشم می‌اومده. از کتابهای شاکتی گاوین گرفته تا مطالب رابینز بخش‌های تجسم خلاق برایم جالب بوده‌اند. شاید دلیلشم اینه که من خیلی چیزا تو زندگی شخصیمو از همین راه بدست آورده‌ام. ملموس‌ترینش یه کامارو بود! یه دوست خیلی خوب! یادمه آنقدر آرزوی داشتن این ماشین برای من قوی بود که تو هر کوچه‌ای که رد می‌شدم و یه کامارو می‌دیدم یواشکی می‌رفتم و دستمو سایه‌بون صورتم می‌کردم تا بتونم تمام جزئیات داخل اتاقشو ببینم. یادمه می‌رفتم پارکینگ بیهقی و ساعتها می‌چرخیدم تا شاید یه کامارو پیدا کنم و برم موتورشوو ببینم و توشو دید بزنم و با فروشنده‌اش گپی بزنم. یادمه حدود یک‌سال صبح‌ها وقتی می‌خواستم برم سر کار  با ضبط صوت یه آهنگی رو گوش می‌کردم که خیلی آروم و زیبا بود. همه‌اش تجسم می‌کردم پشت کاماروی خودم نشسته‌ام و تو یه جاده بزرگ و اونم وقتی داره خورشید غروب می‌کنه دارم به این آهنگ گوش می‌دم و با سرعت غیر مطمئنه!! می‌رونم.

داستان رسیدن من به کاماروی خودم خیلی جالب بود. کلی تونستم دلیل و برهان سوار کنم تا رنوی خودم رو بدم به برادرم که پولدار بود (البته در مقایسه با من، چون من اون موقع حقوق ماهیانه‌ام ۲۸ هزار تومن بود) و اون کاماروهه رو با پول داداشم بخرم ۲ میلیون و صد هزار تومن. رنوهه رو هم با وجود این‌که هردومون می‌دونسیم من دارم سر داداشم کلاه می‌ذارم یه میلیون و چهارصد فروختمش به اون.

سرتونو درد نیارم. من ۶ سال با این ماشین زندگی کردم و عاشقش بودم. چون عاشقش بودم، هرچی اطرافیان از درازی این ماشین یا رنگ سوختگی اون می‌گفتن به چشمم نمی‌اومد (قابل توجه عاشقا که چشاشون کور می‌شه!)

دو سال قبل ماشینو فروختم از ترس این بحث ماشینای فرسوده. ولی هنوز چشمم دنبالشه. شاید بزرگترین دلیل علاقه من به این ماشین نحوه بدست آوردنش بود...این‌که تمام جزئیاتشو با تمام حس‌هام درک کردم و قبل از بدست آوردنش اونو مال خودم می‌دونستم و برام بدیهی بود که بهش می‌رسم. (حساب کنین با اون حقوق من باید حدودا چند سال کار می‌کردم تا فقط مابه‌التفاوت ۷۰۰ تومن دو تا ماشین رو به داداشم می‌دادم) ولی من باور داشتم که بهش می‌رسم... و رسیدم و پولشو هم با سه جا کار کردن همزمان در طی یک سال دادم.

همه اینا رو نوشتم تا به خودم یادآوری کنم یه تجربه شیرین و کاملا ملموس رو. به خودم بگم که چرا خیلی وقته این تجربه‌رو گذاشته‌ام کنار؟ به خودم و شما یادآوری کنم که اشتیاق با تمام وجود، خیلی معجزه‌ها می‌تونه بکنه. به خودمون بفهمونم که این ایمان به چیزی داشتن خیلی خیلی قدرتمنده. شاید گاهی به همون چیز رهنمونمون نکنه اما اون ایمان ظرفیتی رو در ما ایجاد می‌کنه که صبرمون و اعتقادمون رو تقویت می‌کنه تا بفهمیم چرا به فلان چیز نرسیدیم و این‌که به احتمال قوی...چیز بهتری برای ما تدارک دیده شده...

می‌دونم که تو ذهن خیلی از ماها این چالش وجود داره که پس چرا خیلی اوقات خیلی چیزا از خدا خواستیم و بهمون نداد. از تموم وجودمون هم خواستیم و بهمون نداد. حقیقتش من به این ایمان رسیده‌ام که خیلی چیزا واقعا صلاحم نبوده...خیلی چیزا رو حکمتشو بعدا فهمیده‌ام... و خیلی چیزا خصوصا اگه از دست داده باشمشون، نبودشون برای من درسی به همراه داشته و برای پخته شدنم لازم بوده... هرچند بیچاره‌ام کرده حس اون فقدان. و هرچند یه ایراد این تفکر چون هنوز کامل و پخته نیست، اینه که دیگه نمی‌تونم از تمام وجودم یه چیز خاص رو بخوام چون همه‌اش فکر می‌کنم شاید صلاحم نباشه و نباید برای خدا تعیین تکلیف کرد...ولی...گاهی فکر می‌کنم خدا هم از بعضی تعیین تکلیف‌ها بدش نمی‌آد!

ولی بازم می‌گم...خیلی وقتا چیز بهتری تدارک دیده شده...فقط باید ایمان داشت که او برایمان بهترین را می‌خواهد. به این یکی واقعا ایمان دارم. ضمن این که فهمیده‌ام خدا آدمای محکم و با هدف رو خیلی تحویل می‌گیره. خیلی.

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC