یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥

به بهانه کامنت‌های پست پایین...

منهم عاشق شده‌ام.متاسفانه کم هم نه! رنج هم کشيده‌ام، خوشبختانه آن هم کم نبوده. تو خلا تقدیر و اراده و جبر و اختیار هم کلی معلق مونده‌ام و هنوز هم.

اصلا هم به این اعتقاد ندارم که می‌توانم دل آرامی برای خودم بسازم که با هیچ موج بلا و امتحانی تکون نخوره. فقط فقط یه چیز برام مهمه. این‌که بعد از امتحانا بتونم سر پا وایسم. خاکمو بتکونم و دوباره راه بیفتم. می‌دونم که این امتحانا گفتنشون از دیدنشون خیلی ساده‌تره. گاهی از فکر یه‌سری امتحانا هم دلم می‌لرزه و زود زیر لب می‌گم ربنا و لا تحملنا مالا طاقه لنا به... بعد هم مثل همه ماها باز این شک می‌آد تو دلم که اهکی! تو که هنوز وحشت داری...، تو که هنوز توکل نداری، پس کو رضات؟ اونوقت ترس مضاعف گفته قدیمیا که از هرچی بترسی سرت می‌آد هم ظاهر می‌شه و می‌شه قوز بالا قوز...

می‌بینین؟ خیلی اوقات فکرهای شاد و مثبت منهم به همین جاها ختم می‌شه!!

ولی...

دارم سعی می‌کنم هم فهممو ببرم بالا، هم تحملمو، هم آرامشمو و از همه مهم‌تر امید و نوع نگرشمو...تنها چیزی که بعد از یه امتحان خیلی سخت کمکت می‌کنه این دنیای فانی بی‌خود و الکی رو بتونی مجددا توش زندگی کنی و نفس بکشی، نچپی تو گروه نیهیلیستا ...

شاید هنر ما همه این باشه که بتونیم خودمون رو جوری تربیت کنیم که سیب زندگی رو با پوست گاز بزنیم و سوسول بازی ضدعفونی‌کردن اونو هم بذاریم کنار...با اون بخش پیراهنمون که رو شیکممون رو می‌پوشونه، سیبه‌رو برق بندازیم و خارچ... (منظور صدای گاز زدنه!)

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC