یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥

PMP990911H

یه دوستی بی‌نام تو کامنت‌های پست قبلی نوشته: خواب خرگوشی...فریب خود...ریاکاری...

راستش خیلی اوقات که دارم برای وبلاگ مطلب می‌نویسم حین نوشتن به این فکر می‌کنم که خواننده‌هام وقتی اینو بخونن چی می‌گن...چی با خودشون فکر می‌کنن؟ نکنه فکر کنن من یه آدم بی‌غم و غصه‌ام...به قول تلویزیون یه مرفه بی‌درد. کسی که خوشی زده زیر دلش. یا از قصد چشاشو بسته رو واقعیت‌های این زندگی...

گاهی خیلی دلم می‌خواد از تلخی‌های زندگیم بنویسم...از از دست دادن‌های عزیزام تو همین یه سال گذشته...از فشارهای شغلی و کاری...از خوشبینی‌هایی که خیلی‌هاشون تو چند ماهه اخیر باد شدن و رفته‌اند تو هوا...از دلتنگی‌های ته دل مرد امیدوار...از بغل‌ کردن‌های خودش توسط خودش...از...

ولی نمی‌نویسم...نه این‌که بخوام ریا کنم. نه. اصلا نمی‌خوام بنویسم. درسته. این چیزایی که اینجا نوشته می‌شه زندگیه روزمره یه آدم نیست. اون آدمه داره مثل خیلی از شماها تو همین کشور زندگی می‌کنه و همون مشکلات رو  هم تو زندگیش داره...خیلی هم از سنش نگذشته که بخواد نصیحت کنه و بگه قدر جوونیتون رو بدونین...همه چیز زندگیش رو هم با زحمت خودش بدست آورده...اونم در حد یه زندگی متوسط.

ولی با تموم وجودش فقط یه آرزو داره: این‌که بتونه آرامش واقعی رو با قلبش حس کنه. داره سعی می‌کنه این راه رو یاد بگیره. وسطش هم هرچی به ذهنش می‌آد رو به دوستاش می‌گه. نه به این معنی که خودش شده انسان کامل. نه. فقط به این خاطر که می‌دونه گاهی اوقات یه حرفایی تو یه زمونایی یه جاهایی از دل یه آدمایی رو تکون می‌ده. اونم این حرفا رو می‌زنه و دلش خوشه که شاید یه روزی یکی از خوننده‌های وبلاگش تو یه موقعیتی به یادآوری اون حرف، آروم بشه و امیدوار بشه به زندگی. به زنده بودن و به توانایی تغییر دادن.

حتما لازم نيست فلسفه خيلی از کارهايی که می‌کنيم خيلی پيچيده باشه.

... فقط همین. 

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC