یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

MWP0011784

سلام خودم

خواستم فقط بیام و یه چیزی بهت بگم و برم...

این‌که وقتی حالت گرفته است یا حالت را گرفته اند یا مواجه شدی با کوهی از بی‌معرفتی و بی‌انصافی

بگذار هر چیز که دلش می‌خواهد جریان داشته باشد...غم، اندوه، بغض، خشم و...

اما

نذار یه چیز به هیچ عنوان راه بیفته بیاد تو دلت...حداقل اگه جلوشو نمی‌تونی بگیری نذار پخش بشه و تمام وجودت و ذهنت رو بگیره...

اونم فکره. فکرایی که می‌کنی و سعی می‌کنی قصد اون آدم رو پیشاپیش حدس بزنی... فکرایی که می‌کنی و براش نقشه می‌کشی که چجوری تلافی سرش در بیاری...فکرایی که قلقلکت می‌دن بری و بی‌رگ بشی نسبت به همه و همه چیز...

یه دفعه به خودت می‌آی و می‌بینی تموم روزت رو فقط به یه چیز فکر کرده‌ای...خشم، انتقام، خودخوری، نفرین و ...

حیف تو نیست؟ می‌دونم که می‌دونی...همه این فکرا مثل ابرند...با یه خنده، یه عذرخواهی، یه توضیح، خدای نکرده با یه مشکل بزرگتر و شاید گاهی هم با یه‌کم انصاف بیشتر از سمت خودت از بین می‌رن و بخار می‌شن.

اونوقت تو می‌مونی و یه دل بی‌چاره که یه روز تموم دنبال ذهنت رفته و حالا هم سرش خورده به سنگ...

خواستم گفته باشم و یه جایی نوشته باشم تا یادم بماند...

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC