فكرهاي من (۱):

گاهی اوقات با خودم فکر میکردم خیلی از این مطالبی که سالهاست تو کتابهای خودشناسی و مثبتاندیشی ميخونم، يه جورايي نچسبند! منظورم اينه كه فارغ از تفاوت فرهنگي من و علي و مريم و زهرا و ... با تام و فرد و كريستين و جوليا و ... خيلي از روشهاي مندرج تو اون كتابا بهم حالت مسكن رو ميدادند. يهجور آرامش موضعي. نميگم بد بود. خيلي هم خوب بود. گاهي ما واقعا به يه مسكن كه سريع عمل كنه نياز داريم. و حق هم داريم. تو اين رابطه مثلا وقتي افسرده ميشدي ميگفتن برو تو خيابون، بخند، سرتو بالا بگير،برا خودت جايزه بخر، به همه لبخند بزن و ... تا بالاخره حس كني از خودت اومدهاي بيرون.
اما تو اين چند سال اخير احساس ميكنم خود روانشناسا و متخصصان خودشناسي هم يه جورايي به اين معضل سطحينگري پي بردهاند. كتاباي استفن كاوي و وين داير رو بخونين. نقب زدهاند به يه متون ماندگارتر، يه ميراث استوارتر. رفته اند سراغ عوامل واقعي و از همه مهمتر، پايدار آرامش و شادي...چيزايي مثل عرفان اونم از نوع حقيقيش، آرامش ناشي از خوب بودن، رابطه عالي با ديگران ناشي از درك آنها و گذشت نسبت به اشتباهاتشون، پذيرش حقيقت زندگي و مرگ، كسب آرامش ناشي از ارتباط با خدا، فهم دقيق كلمه مهربوني با خود و ديگران، بيرون اومدن از فضاي تك بعدي از طريق همنشيني با آدماي خوب و ...
من با اين مفاهيم بيشتر حال ميكنم چون يكي از بزررگترين آرزوهام كسب آرامش حقيقيه و فكر ميكنم اين روشها براي رسيدن به اون هدف، ابزارهاي مطمئنتري اند.